ابدیت

تو را به ابدیت خودم وارد کردم.

عاشقم شو. عاشقم بمان. عاشقم بمیر.

بی خورده شیشه های «با هم شدن» …

گوشه ی قلب تو بودن تجسم غرور است برای من

درست مثل کنج آسمان.

بگذار مرا گوشه ی دلت ،

سپس،

با تمام قلبت،

در سایه ی بامداد،

«به تماشای رنگین کمان پروانه بنشین و غرور کوه را دریاب.»

تکرار میکنم. با تمام قلبت.

راستی

دل نگرانم سپرده پیغامی به تو برسانم.

میگفت:

عزیزکم، هوشت هست؟

تو حواس پرتی. زبانم لال، طعم ابدیت را با گوشه گیری تلخ نکنی….

فعلا

بیا. بیا. تو هم با ما به این ابدیت بپیوند …

من واقعیم اینجوریه.

خودمونیم این مملکت پر افتخارمون هم خوب کرده تو من در نمیاره ها. جدا میگم. بنده دم به هیچ تله ای تو زندگیم ندادم که نتوسته باشم ازش در بیام. کاری ندارم خوب بوده در اومدن ازشون یا نه. در هر صورت از هرچیزی که خواستم در بیام بالاخره در اومدم (حالا بگذریم که معمولا دلیلش خواستن نبوده و «خسته شدن».یا «ترس» بوده.)

فک میکنم آدمهایی که هیچ مملکتی توشون نکرده باشه با شنیدن خبر کشته شدن چهارتا خواننده ی زیر زمینی زندگیشون نمیلرزه. قبول دارید آدمهای زیادی هستن که خیلی سریع یادشون میره؟ باور کنید بعضی ها بین فاصله ی این پست فیسبوک تا پست بعدی که دوباره یکی همین خبر رو شیر کرده باشه یه بار یادشون میره.  سر این جریان انتخابات که یه مدت حرف زدن با کلاس باب شده بود وقتی ملت میگفتن «مردم ما حافظه ی تاریخی ندارن» من تو دلم میگفتم بابا حافظه تاریخی چیه؟ ما اعدام کردن یه آدم ۲۴ ساعت یادمون نمیمونه میخواید تاریخ یادمون بمونه؟ البته نه که منظورم اینه که بده. من بهش به شکل یه مکانیزم دفاعی مغز نگاه میکنم. مردم اگه بلاهایی که سر خودشون و جد آبادشون تو این ۱۰۰ سال گذشته اومده رو یادشون بمونه خوب از افسردگی دق میکنن. البته میدونم که مکانیزم دفاعی ای نیست که آینده مردم رو تضمین کنه و همینطور باعث میشه بیشتر دهنشون سرویس شه، اما در هر صورت یه مکانیزم دفاعیه.

بگذریم. بحثم این بود که آخه من چرا باید خبر کشته شدن این چهار تا انقد بره رو اعصابم؟ خوب یکیشون زده اون سه تای دیگه رو کشته. به من چه اصلا؟

مثلا از دیروز هی دارم به این نکته فک میکنم که اصلا ربطی هم حتی اگه به حکومت ایران نداره خوب مریض نبودن که بزنن همدیگه رو لت و پار کنن. حتما تو اون خراب شده دهنشونو گاییدن که یکیشون حالا به جایی رسیده که بقیه رو بکشه. قاتل به دنیا نیومده بوده که. فکر هم نکنم کسی بخواد بگه به خاطر چند ماه تو استکبار بزرگ زندگی کردن اینجوری شدن. این داستان که فرقی با خفاش شب نداره. خوب دهن یارو رو گاییدن. سه سال که تو خیابون زندگی میکرده. بعدشم که گرفتنش بردنش نمیدونم کدوم قبرسونی که بچه های خیابونی رو نگه میدارن تو ۱۲ سالگی یکی بهش تجاوز کرده. خوب میخواستید مهندس بشه؟ میخواستید جامعه شناس بشه؟

یه همکار داشتم آلمانی بود. اسم هیتلر رو که جلوش می آوردم خجالتو تو چشاش میدیدم. همیشه میگفت ما آلمانی هم فقط میتونیم مواظب باشیم دیگه همچین اتفاقی نیفته.

خفاش شب وقتی اعدام شد ۶۰ ۷۰ میلیون نفر آدم باهاش اعدام شدن. خفاش شب دقیقا تیکه ای بود از این مردم. چطور چمیدونم دکتر حسابی و شجریان فرزندان و ستاره های این مرز بوم هستن؟ خفاش شب هم فرزند همین مرز بومه. لکه ایه روی دامن ما که فک نکنم حالا حالا ها پاک شه.  خفاش شب چکیده ی شبی بود که چند صد ساله تو ایران در جریانه. شبی که توش هر از گاهی هوا بارونی میشه و چهارتا پسر که بزرگترینشون ۲۷ سالش بوده میمیرن.

بسه دیگه. عصبیم. هم عصبیم از عقب افتادگیمون (که کمترین ضررش واسه من این بود که شیرین ترین سالهای زندگیمو با دلتنگی میگذرونم،)  هم عصبیم از این مریضی تخمی خودم که هرچی زور میزنم از فکر اون مملکت بیام بیرون نمیشه.

حال و حوصله ی دوباره خوندن و تصحیح کردن متن رو هم ندارم. بابت غلط های احتمالی ببخشید.

 

حالا من تنها و خسته، توی این شهر غریبم …

گاهی هم میشه آدم حرف خاصی نداره.  فقط دلتنگ بابا شده که عاشق این آهنگ بود. میشینه پشت کامپیوترش سر کار و هی اینو گوش میده و هی بغض میکنه و هی آروم چشماشو پاک میکنه که همکارا نفهمن.

گاهی آدم حرف خاصی نداره.

فراموشی

این روزها در حال خواندن سقوط آلبر کامو ام. تا اینجا که من خوانده ام به نظر میرسد سقوط روایت زندگی آدمیست که چند ده سال پیش ساحل غربی را در خیال پردازی های یک نویسنده زندگی کرده است. البته من فعلا نیمی از داستان را بیشتر نخوانده ام و تا اینجایش بیشتر شبیه هبوت است تا سقوط، اما در هر صورت تا اینجا که راوی چنان جمله به جمله ی افکار من را تکرار کرده که من هر شب که از سر کار برمیگردم چند ساعتی را درگیر فکر کردن به جملات کتاب هستم. خلاصه باید اعتراف کنم کامو من را بدجوری در سقوطش به دام انداخته است.

راوی (یا میتوانم بگویم خود من) دیشب داشت از فراموشی حرف میزد. از اینکه فراموشی چطور همیشه قدرتمند ترین سلاح او بوده برای محکم ایستادن در جایی بالاتر از آدم های دیگر. نمیخواهم کتاب را برایتان تعریف کنم، ادعا هم ندارم که من میتوانم بهتر از کامو از فراموشی برایتان بگویم، اما میخواهم از نقش فراموشی در زندگی خودم بنویسم.

مادرم این ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده رود را زیاد استفاده میکرد. معمولا هم وقتی این جمله را میگفت اشک توی چشمهایش جمع میشد و آرام از گوشه ی چشمم به من نگاه میکرد. انگار که میخواست هنوز هیچی نشده من را مجازات کند. چون همه خوب میدانستیم من توی آن مملکت ماندنی نیستم و قرار است روزی او و یک عالمه چیز دیگر از دیده ام بروند. انگار که داشت دست و پا میزد که از دل پسرش نرود. شاید به خاطر همین تجربه است که خیلی از این ضرب المثل خوشم نمیآید. یعنی همیشه وقتی این ضرب المثل را شنیده ام صدایی از آن اعماق گفته «زر زر مفت است. گوش نکن. دروغ است. دل چکارش به دیده؟» . در هر صورت گذشت. من آمدم به ساحلی در غرب و هم مادر هم پدر هم یک زندگی واقعیت طی یک پرواز چند ساعته همه یکهو تبدیل شدند به یک سری خاطره. غافل از اینکه هرچیزی که برای آدم میشود خاطره دیگر یک غذای بالقوه حساب میشود برای غول فراموشی ای که همیشه توی روانش در حال نعره کشیدن است.

فراموشی برای آدم های خودخواه و مغروری مثل من یک مکانیزم دفاعیست. مغز ما چیزی را که زورش به حل کردنش نمیرسد سعی میکند فراموش کند. فراموشی مثل اسید هر فکر، اعتقاد، ایده یا اتفاقی که برای مغز ما شاخ و شانه بکشد را خورد کرده و در خودش حل میکند. برای من هم دارد همین اتفاق میافتد. فراموشی به جانم افتاده و دانه دانه دارد سال های گذشته ی زندگیم را توی خودش حل میکند. چون راستش را بخواهید آن سالها زیاد برای من شاخ و شانه میکشند. نمیخواهم قضیه بیش از حد برایتان دراماتیک بشود. همانطور که گفتم فراموشی یک مکانیزم دفاعیست بنابرین وقتی کار خودش را میکند و بعضی چیز ها را در من حل میکند در واقع باعث میشود من زندگی راحتتری داشته باشم. در واقع فراموشی ابزاریست که به من کمک میکند در جایی بالاتر از آدمهای دیگر بایستم. میخواهم این موضوع را بفهمید که فراموشی ای که من و راوی سقوط از آن حرف میزنیم با آلزایمر فرق دارد. آلزایمر صرفا یک بیماریست که در سال های آخر زندگی به آدمهایی مثل پدر من دست میدهد تا فرزندانشان را گهگاهی بترساند که

«نکند قبل از اینکه من به خاطر لجبازی های کودکانه ام از او معذرت خواهی کنم او همه چیز را فراموش کند؟»

اما این فراموشی که تیتر این نوشته است فرق میکند. بگذارید مثالی از خود سقوط برایتان بیاورم: باید شنیده باشید که آدمها معمولا می بخشند اما هیچگاه فراموش نمیکنند. که حرف درستیست و خیلی آدمها اینطوری هستند. اما من و راوی اینجوری نیستیم. ما معمولا نمی بخشیم اما فورا فراموش میکنیم. اینطوری میشود که وقتی با آدمی که مثلا بار قبل احترام کافی بمان نگذاشته برخورد میکنیم خیلی معمولی و حتی شاید صمیمی با او چاق سلامتی میکنیم و او بر اساس شخصیتش یا بزرگواری ما را تحسین و یا از ضعف و نداشتن عزت نفس ما را تحقیر میکند.  غافل از اینکه ما صرفا مکانیزم دفاعی خود را به خاطر رفتار بار قبلش فعال کرده ایم و حتی یادمان نمی آید که این بابا اصلا کی بود؟!

خلاصه که فراموشی، این سلاح قدرتمند، همیشه خیلی خوب به من کمک کرده تا هرچیزی را که تداخلی با طی کردن پله های ترقی داشته است حل کنم. اما هر مکانیزم دفاعی ای نقصی دارد. نقص فراموشی هم در دو چیز است. اول اینکه وقتی از بیخ و بن بالا رفتن از نردبال ترقی برایت رنگ باخته باشد دیگر فراموشی هم آنقدر ها خوب کار نمیکند و یک عالمه لکه و خورده-خاطره توی ذهن تو جا میگذارد. این خورده-خاطره ها هم گه گاهی تیز میشوند به شکل دردناکی فرو میروند توی مغزت. دومین نقصش هم ناتوانی کلی در پاک کردن بعضی چیزهاست. اگر فراموشی اسید باشد بعضی خاطره ها دقیقا مثل شیشه هستند. شکننده اند اما اسید هیچ اثری روی آنها ندارد. مثلا افسانه.

افسانه ی ۶ ساله در ایران من را عمو صدا میکرد. دختر یک خانواده ی مهاجر افغان بود و گه گاهی به همراه خواهر بزرگترش میآمد مدرسه. به نظر من میآمد که افسانه کاملا فراموش شده تا دیروز که یکهو مچ خودم را در حال حرف زدن با او گرفتم. داشتم جلو شرکت سیگار میکشیدم و کاملا غرق شده بودم توی خیال های خودم…

من روی یک صندلی نشسته بودم و افسانه در حالی که روی پاهای من نشسته بود هی داشت سعی میکرد با دستش سیبیل من را بکند. من در حالی که هی دستش را میگرفتم که سیبیلم را نکند یکهو توی چشمهایش زل زدم و گفتم:

افسانه عمو… میدونی بزرگترین آرزوم چیه؟

افسانه: چیه؟

که یک عالمه پول داشتم که لازم نبود کار کنم همش میومدم اینجا پیش خودت بودم.

و همینجا بود که بنگگگ مچ خودم را گرفتم. فکرش را بکنید… در بیداری کامل، وسط ظهر، در حالی که نه مست بودم نه چیز دیگری مصرف کرده بودم، داشتم توی خیالم با افسانه حرف میزدم. در جا فهمیدم که افسانه اصلا از فکر من پاک نشده.  فکر کنم فقط صرفا مدتی به او فکر نکرده بودم.

 

دیگر باید برگردم سر کار. چند ساعتی میشود که مشغول نوشتن هستم. خلاصه کنم. جنگیست درون من. جنگیست بین فراموشی و سالهای گذشته ی زندگی من. و من، من فعلا در نقش کشور های اسکاندیناوی ظاهر شده ام و گذاشته ام ببینم چه میشود …

ایران دوست داشتنی ترین سرطانیست که میشود گرفت.

هوس کرده ام از ایران بنویسم. از جایی که توی پاسپورتم ثبت شده به عنوان «وطن» من. وطن اما واژه ایست که هیچگاه نفهمیده امش. از وقتی یادم میآید این واژه برایم زیادی مصنوعی بوده است. اگر بخواهم واژه ی مشابهی مثال بزنم باید به روشن فکر اشاره کنم. واژه ی روشن فکر هم همیشه برایم زیادی گشاد بوده است. بگذریم. از وطن خوشم نمیآید پس اجازه بدهید از همان ایران استفاده کنم.

میخواهم بگویم من ایران را دوست دارم اما دلم خیلی از این جمله راضی نیست. نمیخواهم پیش خودتان فکر کنید وطن پرستی خونم زده بالا. راستش را بخواهید اصلا آدم های وطن پرست به من حالت تهوع میدهند. همینکه دل من برای آن تیکه ی خاور میانه تنگ میشود یعنی من ایران را دوست دارم. اما من آن مملکت را جور دیگری دوست دارم. سخت است. خیلی سخت است اما سعی میکنم توضیح بدهم.

ایران برای من یک درد لذت بخش مازوخیستیست. یک درد عمیق چند لایه که دلم لک زده تویش نفس بکشم. درست مثل دردهای مازوخیستی دیگر. درست مثل سیگار کشیدن. من دلم لک زده توی ایران درد بکشم و درواقع فکر کنم سال های آخر ایران بودن من را معتاد کرده است به درد دیدن و درد کشیدن. میدانم حتی فهمیدنش سخت است، اما مثلا من دلتنگم که زیر ریل راه آهن راه بروم و اشک بریزم از آن حجم عظیم هرج مرج انسانی. یا مثلا راستش را بخواهید من دلتنگم که ببینم سر آزادی ترافیک شده و چه بلوایی به راه افتاده چون ده دوازده تا ماشین صف کشیده اند تا یک زن را سوار کنند. و بعد یک هفته فکر کنم به یک شباهت مسخره. به اینکه آن ماشین ها گرسنه ی پستان های آن زنند و آن زن گرسنه ی نان شب.

ایران برای من دور انداختنی نیست. ایران برای من چشمهای شین بود. اشک ها و لبخند های شین بود که به سادگی مرا دوست میداشت و من به همان سادگی لبانش را بوسیدم و گفتم تمام. ایران پشت حاشور خورده ی نحیف جیم بود که مست کرده بود و افتاده بود دست کمیته. ایران روحیه ی خشن اما هنوز دخترانه ی ف بود که غیرت برادرها و پدر مریضش او را هم مریض کرده بود. ایران برای من حسرت معصومانه ی فا بود به دیدن خیابان های تهران در شب چون شبها باید قبل از نه بر میگشت خانه. یا مثلا بیخیالی میم. ایران برای من بیخیالی میم بود که دهه ی شصت پدر و مادرش را اعدام کرده بودند و زیر دست زن برادرش یاد گرفته بود زندگی آنقدر ها هم که به نظر میرسد چیز مهم و با ارزشی نیست. ایران برای من ترس بود. ترس از خیلی چیزها. ترس از راه رفتن با دوست دخترت توی خیابان. ترس از گارد ضد شورش. ترس از مست کردن توی خوابگاه. ترس از زیاد شدن اجاره خانه. یا مثلا ترسی شیرین از دعوا کردن با سرباز نیرو انتظامی که میخواست نصرت ۸ ساله را به جرم فروختن شکلات دستگیر کند. تازه فروختن شکلات به کی؟ به یک مشت جوجه چپ دانشجوی پولدار که آمده بودند به تفریح روشنفکرانه شان یعنی تیاتر دیدن برسند و یکیشان به نصرت نگاه هم نمیکرد.

ایران برای من مجموعه ی (شاید بهتر است بگویم زندان) یاسر بود که بچه های خیابانی بی سرپرست یا فراری را جمع میکردند میبردند آنجا تا آن تو یکی پیدا شود بهشان تجاوز کند. و بعد آنها بفهمند که باید بشوند خفاش شب. ایران برای من نگاه پر حسرت پسر افغان بود به مانتو تنگ خواهرم و غر غر های نژاد پرستانه ی زیر لب مادرم. گفتم مادر. ایران برای من پیر شدن مادر بود از سر بیکار شدن پدر و پیر شدن پدر به خاطر کار کردن مادر.

بله. ایران دوست داشتنی ترین سرطانیست که میشود گرفت. ریشه میدواند توی زندگیت. توی عمیقترین افکارت. توی خوابهایت. توی کلماتت.  توی همه چیزت، چنانکه دور انداختنش یعنی دردناکترین نوع خودکشی.

ایران برای من وطن نیست. کشور نیست. خانه نیست. سیاست و کورش کبیر و هویت نیست. ایران آرام بخش ترین دردیست که من تجربه کرده ام. من به درد معتادم. من به ایران معتادم.

زمانی که جمعه ها را فراموش میکنی …

شرکتی که من روزهایم را تویش سپری میکنم توی یک ساختمان است که یک نگهبان دارد به اسم جرمی. یک پسر ۳۰ و خورده ای ساله است که فکر کنم هر سیصد چهارصد نفر کارمند این نه طبقه ساختمان را به اسم کوچک میشناسد و هر روز صبح پس از گفتن صبح بخیر و چاق سلامتی با هرکدامشان شاید حتی پنج دقیقه به موضوع بحث دیروزش ادامه میدهد. یعنی با کمی اغراق این آدم روزانه سیصد چهارصد رابطه ی انسانی مختلف را جلو میبرد. و باید اعتراف کنم خیلی هم خوب جلو میبرد چون به غیر از همکارهای توی شرکت، زن قهوه فروش و جرمی هیچکدام از این سیصد چهارصد نفر تا الان تخم رد و بدل کردم هیچ چرت و پرتی را با من سگ خلق نداشته اند (بله. چند ماهی هست خیلی آدم سگ خلقی شده ام). اما این جناب جرمی اینقدر خوب کارش را بلد است که هرروز صبح من تا میبینمش از دور برایش دست تکان میدهم و بعد او می آید جلو و تا من دارم سیگار اول صبحم را میکشم چند دقیقه ای با هم حرف میزنیم.

جرمی در ظاهر آدم خوشحال و سرزنده ای است و همیشه در جواب سوال کلیشه ای «چطوری؟» به جای اینکه بگوید خوب میگوید خیلی خیلی خوب. چنان «خیلی خیلی خوب» پر احساس و سرزنده ای تحویلت میدهد که هیچ راهی نداری جز اینکه از این همه خوب بودن حالش خوشحال شوی.

اما داستان به همینجا تمام نمیشود. از همان ابتدا این سرزندگی جرمی مشکوک بود. از همان اول این «خیلی خیلی خوب» ها به جای اینکه این حس را به من بدهند که جرمی آدم شاد و سرزنده ای است، این حس را به من میداند که «چه نگهبان خوبی است جرمی». حوصلتان را سر نبرم.قضیه این است که جرمی یک آدمسیت شاید حتی غمگین مثل من. البته با دو تفاوت عمده: محل کار او جلو ساختمان است، محل کار من طبقه ی ششم. وظیفه ی حرفه ای او سرزنده بودن و خوش و بش کردن با آدمهای پولدار است و وظیفه ی حرفه ای من انجام دادن پروژه های مهندسی برای آدمهای پولدار.

این موضوع را امروز زمانی فهمیدم که به جای سوالهای معمولی همیشگی ناگهان از جرمی پرسیدم کار چطور است؟  بعد از چند ماه بالاخره چهره ی اخموی جرمی را هم دیدم. اخمی کرد و گفت بد نیست، مثل همیشه. اما دوباره فورا چشمهایش برقی زد و گفت: اما فردا که من تا ۱۱ صبح بخوابم همهچیز خیلی بهتر خواهد شد. و من فهمیدم نقطه ضعف جرمی هم همان چیزی است که خیلی در آن تبحر دارد. حرفه اش. جرمی وظیفه ی حرفه ای اش را که قبلا به آن اشاره کردم بسیار خوب انجام میدهد. اما چیزی که حالش را میگیرد هم فکر کردن به همین انجام وظیفه است. درست مثل من.

بگذریم. راستش را بخواهید من اصلا پای نوشتن این پست ننشستم که این چیزها را بگویم. به من چه اصلا که نگهبان ساختمانان هم مثل من عاشق خوابیدن تا لنگ ظهر است. چیزی که مجبور به نوشتنم کرد روشن شدن آژیر هشدار بود. اجازه بفرمایید بیشتر توضیح بدهم.
 وقتی جرمی گفت فردا تا ۱۱ صبح میخوابم گیج شدم.  پرسیدم:
تو جمعه سر کار نمیای ؟
گفت: چرا شنبه ها نمیام.
 گفتم: اونو که میدونم یعنی سه روز در هفته تعطیلی؟
خندید و گفت: ساحل جان امروز جمعست.
گفتم: واقعا؟
گفت: خبر از این بهتر کسی می تونست بهت بده؟

اینجا بود که آژیرهای هشدار زرد و نارنجی روشن شدند. مکالمه ی من با جرمی البته ادامه پیدا کرد اما من دیگر آنجا نبودم و راستش را بخواهید یادم نیست چی گفتم و چه شنفتم. احتمالا دوباره برگشتیم به همان حرفهای کلیشه ای همیشگی مثل «روز خوبی داشته باشی»، «تو هم همینطور»، «استفراغ»، «ان و گه»، «لاشه سگ» …

زمانی که شمارش روزهای زندگیت از دستت در میرود و تو مهمترین روز هفته که جمعه باشد را فراموش میکنی باید فورا آژیرهای هشدار را فعال کنی. آژیر های هشدار لزوما به معنی این نیستند که تو در آستانه ی یک نابودی ناجور هستی، اما خیلی امکان دارند که اینجوری باشند و به همین دلیل بعضی چیزها خیلی دقیق باید بررسی بشوند.

برای من وقتی شمارش روزها از دستم در میرود به احتمالا زیاد یعنی زندگی دارد به من خوش میگذرد. اما به این نکته توجه کنید که من خیلی آدمی نیستم که زندگی کردن برایم کار جالبی باشد. کلا زندگی کردن فکر کنم یکی از سختترین کارهایی بوده است که من در زندگیم تا حالا انجام داده ام. از طرفی با شناختی که از خودم دارم وقتی  شواهد حکم میکند که  زندگی دارد خوش میگذرد باید چیز جدیدی وارد زندگی من شده باشد. چون من از همه ی چیزهای قدیمی خسته شده ام و در بهترین حالت کارهای قدیمی (مثل کتاب خواندن و وبلاگ نوشتن) به من کمک میکنند که ادامه بدهم.

اما متاسفانه میدانم هیچ چیز جدیدی اخیرا وارد زندگی بنده نشده است. نه خبری از دختر جدیدی هست نه اصلا حال و حوصله ی هیچ دختری را دارم. هیچ اتفاق خاصی هم نه در دانشگاه و نه در هیچ قبرستان دیگری نیفتاده است و هیچ آدمی هم هیچ کاری نکرده است. حالا شما خودتان را جای من بگذارید؟ شما در چنین شرایطی اگر روز جمعه را فراموش میکردید آژیر هشدار را به صدا در نمی آوردید؟
امیدوارم به خیر بگذرد.
 

تعلیق، بی حسی، نیستی …

پوچی و بیهودگی مثل یک بیماری مزمن است. بار اول که روی خوش نشان دهی به آمدنش دیگر هر از گاهی در نزده آدم را خفت میکند. چند روز اول همیشه به بی توجهی میگذرد. تلاش معمولی روزانه ات را برای اینکه ثابت کنی آدم خوشبختی هستی بیشتر میکنی. بیشتر میخندی غافل از اینکه خنده هایت روز به روز سمی تر میشود. سعی میکنی حاضر جواب تر باشی تا آدم ها بیش خودشان فکر نکنند تو فکر های دیگری هم در سرت داری. اگر آدم ها بفهمند تو آنکه آنها میبینند نیستی خیلی بد میشود. اصلا فکر میکنم تمام دردسرها از همان جا شروع میشود چون آدمها موجودات ذاتا فضولی هستند و تا زمانی که تا ته چرندیات مغز مریض تو را کنده کاری نکنند از پا نمینشینند. خلاصه سعی میکنی حاضر جواب تر باشی غافل از اینکه آدم ها سه سوال ثابت دارند که از پرسیدن آن هیچوقت خسته نمیشوند. چطوری، چه خبر و چرا ساکتی؟ و بدبختانه از اولین علایم بیهودگی مزمن میتوان به ناتوانی در پاسخ دادن به این سه سوال اشاره کرد. البته ناتوانی کلمه ی درستی نیست. تو هنوز توانایی پاسخ دادن به این سوالها را داری اما از آنجا که بیهودگی مزمن پاسخ های تو را تغییر میدهد به زبان آوردن آن پاسخ ها خیلی کار حساب شده ای نیست. مثلا تصور کنید من به لام که هر روز این سه سوال را از من میپرسد این پاسخ ها را بدهم:

لام – چرا ساکتی؟

من – چون علاقه ای به ادامه ی صحبت حتی با تو دوست خوب را ندارم و ترجیح میدهم سر جایت بنشینی و به جای پرسیدن دو سوال بعدی از قار قار کلاغ ها که خیلی خوب سوغاتی پاییز را میفهمند (بیهودگی) لذت ببری.

لام – چطوری ؟

من – بیهوده . غمگین. دلتنگ. خسته. گه.

لام – چه خبرا؟

من – بیهودگی. روزمرگی. عادت.

خب طبیعتا اگر من این جواب ها را بدهم دل لام را میشکنم. کاملا هم موضوع ساده و قابل درکیست. لام هم مثل تمام آدم های دیگر (از جمله خود من) ناخواسته خودش را زیادی آدم مهمی حساب میکند و فکر میکند این تغییرات شدید در پاسخ های روزانه ی من مربوط به خودش است. بعد تازه باید عذر خواهی هم بکنی و ساعت ها با زبان بی زبانی برایش توضیح بدهی که ببین تو اصلا آنقدر ها هم که فکر میکنی نقش مهمی در زندگی من نداری. هیچ کس ندارد. هیچکس آنقدر ها مهم نیست و این هم از دیگر عوارض بیهودگی مزمن است.

خلاصه چند روز یا حتا چند هفته ی اول تمام زور خودت را میزنی که بازگشت ناگهانی مرض قدیمیت را نادیده بگیری. اما همیشه چیزی هست که میشود نامش را گذاشت آخرین پاره سنگی که به شیشه ی زندگی تو میخورد و همه چیز را فرو میریزد. این آخرین پاره سنگ لعنتی میتواند هر چیزی باشد. از پنجر شدن لاستیک ماشینت گرفته تا آخرین آلبوم شاهین. همیشه یک چیز چه بسا کوچک هست که تو را میشکند. میشکند و رهایت میکند با خورده شیشه های خودت که آنقدر گیجی که حتی درست نمیدانی چطور باید جمعشان کنی. برای من شکستن همیشه با دو میلی گرم اشک شروع میشود که در چشم هایم جمع میشود. کاملا بیدلیل. انگار که پاسخ ناخودآگاه من است به مثلا فریاد های آرام آشنای شاهین که میگوید از نیستی مستم … بعد چشم هایم را گشاد میکنم، سیاهی چشمم را اینور و آنور میکنم تا دو میلی گرم اشک کمتر از آن چیزی که هست جلوه کند.  اینجاست که دیگر مرض مزمن بیهودگی من خجالت را کنار میگذارد با من شروع به حرف زدن میکند. میگوید چرا مقاومت میکنی؟ هر دو میدانیم که تو از آمدن من ناراحت نیستی. هر دو میدانیم که بازگشتن من مثل تصویب قانون جاکش معابانه ی ازدواج فرزندخوانده با سپرست نیست که تو را ناراحت یا گاها عصبی کند. هر دو میدانیم که من چه ناراحتی و چه خوشحالی را برای تو بی معنی میکنم. من با تو کاری میکنم که تو سالها در الکل و سیگار و علف به دنبالش بوده ای. بیحسی. تعلیق. مردن. نیستی مطلق.

اینجاست که دیگر من تیر خلاصی را میپذیرم و زر زر زیادی نمیکنم. اینجاست که دیگر خودم را ول میکنم و کم کم تحملم را از دست میدهم و کم کم پاسخ های دلخواه خودم و مرضم را تحویل این و آن میدهم. حتی اگر پاسخ دلخواه یک اخم بی مورد به یک دوست مهربان باشد که حسابی دلتنگ همدیگر هستیم. اینجاست که دیگر وقتی میم و الف و میم در تقلای «لذت بردن» از زندگی می افتند من آرام کناری میایستم و  اگر به اصرار خودشان که ساحل هم باید خوشحال باشد و «حال کند» ادامه دهند یا از دستشان فرار میکنم  (و در راه فرار سعی میکنم این سوال قدیمی را برای خودم حل کنم که چرا آدم ها همیشه سعی میکنند خوشحال باشند؟) یا در کنارشان آنقدر مست یا های میشوم که دیگر هیچ نفهمم که چه میگویند و هیچ نفهمند که من چه میگویم. تعلیق. بی حسی. مردن. نیستی . چه بسا نسبی.

اما چیزی که واقعا آزاردهنده هست آگاهی دوره ای من به پوچی زندگی نیست. همانطور که گفتم این موضوع خارج از حوزه ی » آزار دیدن و ناراحت شدن» است. موضوع آزار دهنده خسته شدن من است حتی از تعلیق. قبلا هم گفته بودم من از همه چیز خسته میشوم. این هم یه مورد دیگر است. همیشه مدتی که میگذرد از این حال خسته میشوم و راه میفتم اینور و آنور، میزنم به این در و آن در، که چیزی «ارزشمند» پیدا کنم. ترجیحا جدید، اما حتی قدیمی. از این لحظه هست که دردسر ها آزاردهنده میشوند. از این لحظه هست که رابطه ی کوتاه مدت همزیستی من با مرض مزمنم کم کم به شکست اجتناب ناپذیر خودش نزدیک میشود. کم کم دعوا ها شروع میشوند و به شکل مسخره ای مثل تمام زن و شوهر های خنگ تا همه چیز به گه کشیده نشود هیچ کداممان بیخیال نمیشویم. کار های قدیمی را دوباره امتحان میکنم. به دنبال خوشحالی یا ناراحتی میگردم. به دلتنگی همیشگی ام برای ایران اجازه ی ابراز وجود میدهم. به تقلای همیشگیم برای حفظ دوستان قدیمیم اضافه میکنم، و از همه بدتر به تلاش روزمره ام برای منظم کردن هرچه بیشتر همه چیز می افزایم. که همانطور که خودتان متوجه شده اید (یا بهتر بگویم من دوست دارم که فهمیده باشید) اینها همه اشتباهات تاکتیکی هستند و صرفا این روند جدایی و کندن را آزاردهنده تر میکنن.

روند جدای موقت من از مرض مزمنم هم مدتی زمان میبرد تا بتوانم آنقدر خودم را جمع جور کنم که راه حلش را پیدا کنم. بالاخره بعد از چند هفته دست و پا زدن صبح شنبه پناه میبرم به یک دوست بسیار نا آشنا در یک جای دور که به طور میانگین بیشتر از یک بار در ماه نمی بینمش. شغلش فروختن سیگار برگ و حرفه اش نوشتن فیلمنامه است. فکر کنم همین نکته کافی باشد که من بخواهم یک رابطه ی انسانی بی نقص را با او حفظ کنم. رابطه ی یک فروشنده یا یک خریدار تقریبا غریبه. بی نقصی این رابطه از آنجا ناشی میشود که با تقریب خوبی چیزی برای از دست دادن ندارد. هر وقت میخواهی هست و هر وقت نمیخواهی نیستی. هیچوقت هم فضا با جمله ی «پس چرا این مدت از تو خبری نبود؟» نه از طرف او و نه از طرف من چرک آلوده و گرد و خاک گرفته نمیشود . اسمش لاموند است. شاید یک بار در موردش بیشتر برایتان نوشتم.

امروز صبح وقتی وارد مغازه ی لاموند شدم فقط یک لبخند ساده تحویلش دادم که اصلا برای خودم دردناک نبود. مجبور نبودم به دروغ بگویم از دیدنش خوشحالم چون واقعا بودم. اما حتی همین حرف راست ساده را هم مجبور نیستم به لاموند بگویم. خوش و بش کوتاهی کردیم و سیگار فول بادی مخصوص خودم را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. تازه بخش جالب لذت بخشش هم این بود که او هم از آنجایی که مشتری دیگری نداشت کنارم نشسته بود و داشت فیلمنامه ی خودش را مینوشت. هیچ حرف زیادی ای هم تا این لحظه رد و بدل نشده و هر دو به آرامی در حالی که علیزاده و کلهر گوش میدهیم کلمات توی مغزمان را مرتب میکنیم و میچینیم رو کاغذ. بازی جالبیست. یک بازی انفرادی بدون هیچ برنده یا بازنده ای.

اصلا شاید همین موضوع باعث شد بالاخره بعد از قرن ها بتوانم بیشتر از ۳ جمله ی مربوط به هم پشت هم ردیف کنم.