پرچم هنوز بالاس

گاهی آرزو می کردم زندگی مدتی وایسه. گاهی حس می کردم سرعتش خیلی زیاده. به همین دلیل بود که گاهی با وجود دوستای فوق العاده ای که داشتم می خواستم تنها باشم. می رفتم می نشستم یه جا سیگار می کشیدم و با خودم یک یک می کردم(به قول یکی از همون دوستام). کلی پیش خودم حساب کتاب می کردم. مغزمو جلو خودم سفره می کردم و یه دستمال سفره بر می داشتم و تمیزش می کردم. واسه خودم برنامه ریزی می کردم که این کار ها رو باید بکنم. آدم ها رو واسه خودم رده بندی می کردم. مسوولیت هامو یاد خودم می آوردم و با احساساتم ور می رفتم. کلی تو خودم می گشتم و تناقض هامو پیدا می کردم و سعی می کردم بگیرم بندازمشون بیرون از خودم. خلاصه با خودم ور می رفتم.

 ولی هیچوقت راضی نبودم. حسم همیشه مثل این حس بود که داری درس می خونی ولی خوابت میاد و خودت می دونی در حال یادگرفتن هیچی نیستی. این بود که همیشه پریود بودم. انگار که هیچوقت ارضا نمی شدم و هی دوباره زود نیاز پیدا می کردم با خودم بی حساب شم. 

حالا یه مدتیه یهو زندگیم از این رو به اون رو شده. اومدم آمریکا و تنهایی یهو مثل بهمن ریخت روی من. اوایلش خیلی بد بود. خیلی دست و پا می زدم. منی که همیشه عاشق تنهایی بودم همه سعیمو می کردم تنها نباشم. الکی با غریبه ها حرف میزدم. هی هرکی رو می دیدم می گفتم آقا بیا برنامه بذاریم بریم فلان جا. روزی ۲۵ تا استتوس می ذاشتم توی فیس بوک. انگار که می خواستم به همه گوشزد کنم من هنوز هستم. منو ببینید. 

اما چند روزیه که تازه دارم می فهمم جریان چیه. کم کم دارم کشف می کنم که یکی ساعت شنی زندگیم رو برداشته افقی گذاشته زیر کونش. تازه دارم می فهمم که زندگی توقف کرده. آره. واقعا وایساده. تازه دارم می فهمم که بزرگترین آرزوم یهو برآورده شده. زندگی یه هدیه بزرگ داده به من که مثل یه قاب عکس خیلی قشنگه که لبه های خیلی تیزی داره و من از دردش توشو نگاه نمی کردم. دارم مثل ماشینی می شم که یهو بنزینشو بکشی بیرون و تو باکش آب بریزی. اون موقع است که این ماشین یاد می گیره چطوری آب بسوزونه. 

حالا دیگه یه مدتیه تنهایی واسم مثل سوخت می مونه. مثل باتری ای که به خودم وصل کردم که خودم رو بسازم. حس می کنم تو ۵ سال آینده اگه زرنگ باشم ۵۰ سال می تونم بزرگ شم. گاهی حس می کنم الان این فرصت رو دارم که کاری با مغزم کنم که وقتی مردم بذارنش تو موزه. البته اگه بگم دیگه درد نداره زر زدم اما گاهی یه حس خوبی میده. مثلا هر کتابی که دوست دارم بخونم رو راحت اسمشو می نویسم یه جا و مطمینم که به زودی می خورمش. یا مثلا همیشه دوست داشتم بیلیاردم خوب باشه و حالا راحت چند روزی یه باز تنهایی می رم بیلیارد تمرین می کنم. فکر نمی کنم هیچ سوخت دیگه ای می تونست باعث شه روزی ۱۴ ساعت مفید مثل تراکتور درس بخونم، کتاب بخونم، تحقیق کنم، مقاله بنویسم و کار کنم. بعد تازه شب هم که میام خونه بشینم وبلاگ نویسی :دی بعد تازه آبجو هفتگی و بیلیاردمم سر جاش باشه…

خلاصه درد خیلی دارم… اما امید هنوز زندس… پرچم هنوز بالاس

Advertisements

8 دیدگاه برای “پرچم هنوز بالاس

  1. مهری می‌گوید:

    همیشه برافراشته باشه 🙂

  2. تاتا می‌گوید:

    ببخشید شما چجوری درس می خونید؟ یعنی می خوام التماس کنم از آدما از یکی که یکم این پشتکار بمن یاد بده با تنبلیم همه چی از دست میدم ..انگیزه نیست مجبورم تو خونه بشینم و درس بخونم باید بتونم اما نمی شه کاشکی منم مثل یه تراکتور درس می خوندم آرزوست برام

    • فرزاد می‌گوید:

      ربطی به تنبلی و زرنگی نداره… باید انگیزش باشه…
      من یه روزی توی ایران یه جایی معلم یه کلاس نقاشی واسه بچه های کار بودم. یه پسر بچه ی 5 ساله بود به نام حسین. دیدم هرکاری می کنم هیچ علاقه ای به نقاشی نشون نمی ده… رفتم جلو آروم بهش گفتم عمو چرا نمی کشی ؟ دوست نداری نقاشی ؟‌ بهم جواب داد : «عمو گشنمه. یه کم نون دارین توی آشپزخونه ی مدرسه من بخورم ؟ »
      یه دختر بچه دیگه بود که رسما زیباترین موجودی بود که تاحالا دیده بودم… یه روز فهمیدم که این هر روز دیر میاد مدرسه . ته توی فضیه رو در آوردم معلوم شد این طفلک هر روز صبح 1 ساعت جلو یه عابر بانک در خونشون می شینه و زل می زنه به پول گرفتن مردم. وقتی اومدم اینجا یه هفته بعد بهم خبر دادن خونوادش از زور فقط شوهرش دادن به یه مرد 30 40 ساله….
      به پسر 18 ساله ی افغانی بود که اونجا خودش با زحمت بچه های خودمون سواد یاد گرفته بود و حالا خودش با ما میومد اینور اونور شهر که به بقیه کارگرا سواد یاد بده. یه روز دیگه نیومد. فرداش معلوم شد نصفه شب توی یه جایی زیر ریل راه آهن با طناب آویزونش کردن از درخت… احتمالا به جرم افغانی بودن….
      من دو سال تو ایران درگیر این کار ها بودم و الان می تونم واستون یه کتاب بنویسم از این چیزا…. واسه اینه که الان هربار چشمم به کلمه ی فقر می افته در بهترین حالت بغض می کنم….
      می دونی چیه ؟ منم خسته می شم… منم گاهی حالم از درس و کار به هم می خوره… اما من نسبت به همه ی اون بچه ها مسوولیت دارم… انگیزه ی من تک تک اون دختر و پسر هایی بودن که بعضی صد برابر من باهوش بودن و صد برابر من گرسنه…. من انگیزه دارم… من درد دارم….

      • تاتا می‌گوید:

        ممنون از پاسخی دادید آرزوم و تنها خواستم که بتونم شبانه روز درس بخونم ومثل دوره گردا از بقیه کمک می خوام که شاید تغییری بکنم ..نه من یه آدم تنبلم شاید وقتی کلاسی میرم انگیزه خوندن بمن داده می شه می خونم اما الان مجبورم خودم بخونم ..من از اون جهت که شما گفتید انگیزه دارم شاید نمی دونم ..من یه برادر بیمار روانی دارم که درمانی وجود نداره ما زندگی شادی نداریم هر شب که می خوابم فقط آرزوم که بیدار نشم من مثل پدر مادرم قوی نیستم حتی از درد اونا عذاب می کشم .من باید درسم ادامه بدم بخاطر دل اونا ..من وقتی دانشگاه قبول شدم از دانشگاهم متنفر بودم خودم نمی بخشیدم چرا این شهر این دانشگاه وبعد ازدواج کردم درس نمی خوندم همیشه فقط می شنیدم انصراف بده یه ترمم موند و نرفتم ضعیف شده بودم که حتی توانای تموم کردن یه ترم نداشتم که بعد جدا شدم به سختی اجازه گرفتم یه ترمم تموم کنم می خواستم برم از ایران که با معدل بدم جای بدرد بخوری نمی شد رفت . من باید بخونم که روی پای خودم باشم که نیازمند دیگران نباشم من دنبال مدرک نبودم اما اگه مدرک نباشه نمی شه که قوی و محکم از حقوق خودم دفاع کنم بهم ثابت شده که باید بخودم تکیه کنم و غیر اون هیچ وقت از استعدادی که داشتم استفاده نکردم ..من برای تنها چیزی مهمی که در زندگیم برنامه ریزیم می کنم مرگ .می خوام به تنها خواسته ای که برام مونده اونم درس خوندن عملی کنم اما امان از تنبلی بی اندازم
        و بله فقر درد داره

  3. ساحل غربی می‌گوید:

    اوه… دردم گرفت… زندگی سختی داری… نمی دونم چی بگم واقعا… در مقابل بعضی درد و دلا فهمیدم چیزی نگی بهتره وگرنه ممکنه یه حرفی بزنی که اینقدر احمقانه باشه حال طرفت بدتر شه…فقط یه چیز می گم : منم زیاد انتظار مرگ می کشم. ولی سعی کن بجنگی. مرگ «خوشبختانه» خودش میاد. تا نیومده ولی سنگر رو نده دست دشمن.
    موفق باشی

  4. bahar می‌گوید:

    چقدر خوب حس هاتو می نویسی این چیزهایی که کلن امروز توی وبلاگت خوندم یه جورهایی دردل منم هست …الان یه مدتیه به این رسیدم که ما ادمها با تمام تفاوتها مون خیلی شبیه همیم …خوشحالم که وبلاگتو اتفاقی پیدا کردم …منم به فن هات اضافه شدم 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s