دست پوسیده ی انسانیت

چند شبه دارم سعی می کنم یه پست جدید بذارم. می دونم که وقتی چیزی نداری بگی نباید زور بزنی اما مشکل اینه که من خیلی چیز دارم بگم. فقط مغزم خیلی خط خطیه. از پریروز تا حالا هرچی نوشتم پاک کردم. از نوشته های عاشقانه گرفته تا تحلیل اقتصادی-تاریخی. از شعر گرفته تا مقاله. شده حس کنید ۱۰۰۰ سالتونه؟ من لبریزم از این حس. به کسی نمی تونم بگم. جواب مردم رو می دونم :

 -ورزش می کنی ؟

–  تو کتاب زیاد می خونی افسرده شدی…آخه کتاب خوندن افسردگی میاره…

– سکس نداری ؟

– خب دوست دختر پیدا کن ؟

–  حالا اولشه حل میشه…

برو باری کلابی چیزی… یه خورده حال کن…

راسش دلیل بیرون اومدنم از فیسبوکم همین بود… کم کم داشتم حس می کردم دارم فانتزی قشنگ و شاد فیس بوکی فرندهام رو خراب می کنم. آخه اصولا کسی خوشش نمی آد فیلمی از کشته های تظاهرات سوریه ببینه.

اما چه می شه کرد. یه فکر هایی هرجای دنیا برید باهاتونه. و راسش رو بگم؟ من فکرهایی که به ذهنم حکومت می کنند رو دوست دارم. خودم نمی خوام عوض بشم. بابا یه بار تو زندگیم من نمی خوام عوض بشم. به کی بگم؟

مثلا یه خیال واضح که داره همین الان از جلو چشمام رد می شه رو می نویسم واستون….

  صیف الله ۷ ۸ سالش بود. دادشش ۱۰ ۱۲ سال. یه روز وقتی مدرسه داشت تعطیل می شد یهو با دوچرخه اومد توی اتاق بهداشت. پرید پایین و گفت :

عمو دستم خراب شده.

گفتم ببینم و دست کوچکش رو نگاه کردم. سیاه بود. فکر کردم کثیفه. بردمش تو دستشویی و دستش رو شستم. تمیز نشد. هراس ورم داشت. گفتم چرا اینجوری شده؟ گفت عمو من تو موتور سازی کار می کنم. این واسه روغن موتوره. وازلین بزن می خوام برم. من اطلاعات پزشکی نداشتم. همینطور که اشک تو چشمام جمع شده بود رفتن دنبال وازلین. نداشتیم. مدرسه حتی پول اجاره خونشم نداشت. مجوزمونم مشکل داشت. دولت تیز کرده بود تعظیلمون کنه. خلاصه کمد های دارو خالی بود. بهش گفتم وایسا عمو الان می رم می خرم میام. تا آخر خیابون رو در حال گریه و دویدن رفتم و برگشتم. وازلین رو به دست خودش و داداشش زدم و دو تا دستکش یه بار مصرف بهشون دادم. در حالی که خودم می دونستم هیچ کار مفیدی نکردم با عجله رفتند. کل مدت عجله داشتند. با التماس من وایساده بودند که من برم اون وازلین لعنتی رو بخرم و بیام. و دلیل عجله چی بود ؟

عمو اگه دیر برسیم صابکارمون اخراجمون می کنه.

و چقدر حقوق می گرفت ؟

ماهی ۱۰۰ هزار تومن.

می دونید چیه؟ من نمی تونم و نمی خوام دست پوست پوست سیاه صیف الله که لبخندش خستگی ۱۰۰۰ سالم رو رفع می کرد رو فراموش کنم. حتی اگه شما بهم بگید افسرده. حتی اگه بگید عجیب. حتی …

من به دست پوسیده ی انسانیت خیانت نمی کنم.

Advertisements

8 دیدگاه برای “دست پوسیده ی انسانیت

  1. 50 ساله می‌گوید:

    عالی بود . لذت بردم

  2. bahar می‌گوید:

    آه…اشکمو در آوردیا ….منم حدودان یکسال پیش که رفتم ایران یه سر زدم به بچه های کار …هیچوقت چهرهاشونو فراموش نمی کنم 😦

  3. کاپیتان بابک می‌گوید:

    خب من سر اینجور چیزاس که با خدا یه اشکال اساسی دارم. در حد تیم ملی بقول بچه ها

  4. Sepideh می‌گوید:

    ziba bod va ba ehsas.

  5. شبانه روز می‌گوید:

    شاید این که یه چند وقته ننوشتی بد هم نبود … منم اومدم اینو خوندم 😦 یه حسرت هزار ساله رو تو ذهن آدم بیدار می کنه…. این که چرا کاری نمی کنه 😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s