راسی امشب ماه کامل بود…

امشب دیوونه شدم باز. دوباره ساعت 12 نصفه شب زدم بیرون. اینبار قدم زدن رنگ موزیکم داشت البته. همون مسیر همیشگی. دوباره رفتم از یه پمپ بنزین که نزدیکمه یه قهوه خریدم و شروع کردم راه رفتن.

وقتی از اونجا قهوه می خرم حس خوبی دارم. حس می کنم دیوونگیم باعث می شه حوصله اون آقاهه که شب اونجا کار می کنه سر نره. شاید کمتر احساس تنهایی کنه. کی می دونه.

کارگر های شب کار هر دو پمپ بنزینی که نزدیک من هستن دیگه قشنگ من رو می شناسن. منم مثل اونها شب ها زندگی می کنم. اوایل یکیشون با تعجب می پرسید این موقع شب چرا؟ و من با یه افتخار مسخره ی بی دلیلی در حالی که چشمام برق می زد می گفتم «من زیاد کار می کنم». الان دیگه تا می بینن من رو حتی می دونن چی می خوام. کلا تو یه جای کوچیک زندگی کردن یکی از خوبی های معدودی که داره اینه که آدم ها ذره ذره می شناسنت. مثلا یکی دیگه که توی اون کافه ی نزدیکم کار می کنه هروقت پامو می ذارم تو کافه بلند می گه

«small coffee ?»

بعد من یه لبخند می زنم و سرم رو تکون می دم و کارت اعتباریم رو بهش می دم.

کلی امشب قدم زدم. تا یه جاهایی رفتم که هنوز ندیده بودم. کلی آهنگ های قدیمی گوش دادم. از شادمهر گرفته تا آهنگ های حزب های کارگری فرانسه . از شجریان گرفته تا تاتو . ای ایرانم گوش دادم. چند بار. وقتی داشتم گوش می دادم یهو ناخواسته دستم رفت روی سینم. ژست مسخره ای بود. خودم خندم گرفت.

کلی راه رفتم. کلی موزیک گوش دادم و کلی هم مثل همیشه فکر کردم. کلی دلتنگی کردم. کلی خودم رو دلداری دادم که تنهایی هم مثل یه سختی دیگست و تحمل کن. کلی با خودم حرف زدم. کلی سوت زدم. کلی آواز خوندم. کلی هی دلم خواست به یکی زنگ بزنم و خودم رو منصرف کردم. به کلی آدم دیگه هم زنگ زدم که نیم-کلیشون جواب ندادن. کلی به این فکر کردم که زندگی وقتی معنی پیدا می کنه که نسبت به یه چیزی «پشنت» باشی (واقعا به جان خودم نمی دونم فارسیش چی می شه نزنید) . و من فقط نسبت به یه چیز پشن دارم. عشق به انسان. چه از نوع عشق مجنونی چه عشق کاوه ی آهنگری. به مرگ فکر کردم. به اعدام . (و جالب این بود که اصلا فکر ناراحت کننده ای نبود واسم. خودم رو در حال اعدام تصور کردم که کاملا خوشحال بودم و سرم رو بالا گرفته بودم و سینم رو جلو داده بودم) .همیشه این فکر که میاد سراغم بعدش به خودم یه تشر می زنم که اوهو.. چه گوزگوزا…

به بعد از مرگ فکر کردم. مغزم پر شد از هیچ.

به این فکر کردم که با یه عشق (از نوع مجنونیش طبیعتا) در حال بالا پایین پریدن وسط خیابون و کس خل بازیم (ناخواسته نیشم باز شد. الانم بازه :دی) . بعدشم بوسیدمش. همینجا بود که اتفاقا آهنگ فرانسوی ای که گوش می دادم هم به اوج رسید. ذهنم شده بود مثل فیلم های تیم برتون. شایدم وودی آلن. فانتزی دون ذهنم راست کرده بود.

آخرشم مثل همیشه پاهام سنگینی کرد و آوردم پایین. همیشه همینطور می شه. خیالت پرواز می کنه ولی پاهات سنگینی می کنن و میاردت پایین…

Advertisements

10 دیدگاه برای “راسی امشب ماه کامل بود…

  1. mandalacircle می‌گوید:

    این دیوانه بازی های نیمه شب برای من حسرته واقعا…

  2. bahar می‌گوید:

    ++++

  3. آلبالو مدرن می‌گوید:

    ژست مسخره ای بود. منم خندم گرفت
    منم یه مدت کارم بود از این گشت وگذار شبانه ها

  4. جـوات یساری می‌گوید:

    . . . ;کلی راه رفتم …
    یاد یکی از رفقا افتادم ،حیلی مشدی و اهل دل بود. با اون کِ بیرون میرفتیم بهمون خوش میگذشت ، خیلی راه میرفتیم. . .
    چند مدت قبل سراغشو گرفتم، پیداش کردم . . . به تدریج نیمه فلج شده بود، نمیتونست راه بره ، میگفت حسرت پیاده روی رو دلش بدفرم سنگینی میکنه!!! گریه نمیکرد ، بغض نکرد . . . اما گریه و بغض از عمق نگاهش معلوم بود. . .
    یاد اون افتادم ، قدر راه رفتنو باید دونست ، حتا قدر سگ دو زدنو ، فرصتیه کِ شاید هیچ وقت تکرار نشه !

    «همیشه همینطور می شه. خیالت پرواز می کنه ولی پاهات سنگینی می کنن و میاردت پایین…»
    این جمله هم جالب بود

  5. کاپیتان بابک می‌گوید:

    ناخواسته دستم رفت روی سینم. ژست مسخره ای بود. خودم خندم گرفت.
    منم همین طور. آفرین بهت. بچۀ خیلی باحالی هستی. از این پیاده روی های بی مقصد فکر کنم همۀ مردا داشتن. هم خوبه، هم بد. تو تجربۀ من زمان بدی بود، ولی نمی دونم چرا خاطرۀ بدی نشد. سخته گفتنش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s