آسوده بخواب که ما بیداریم

سلامی گرم به تو،

به گرمای لبخندت…

خبر دار شده ای ؟ همان خنجر که پیکر تو را پاره کرد پس از 20 سال بر قلب من فرود آمد… همان خنجر هنوز که هنوز است نفس تازه ی آزادگان وطنمان را می برد… همان خنجر مرا هم مانند تو آواره کرد… همان خنجر هنوز چشمان کودکانمان را وحشتزده می کند… آری … همان خنجر… بیخود نیست که من و تو هنوز به سوگ هم نشسته ایم.

خبر داشتی؟ می دانم که می دانی… لبخند دردناک، گرم و امید بخشت بر توحش گواه خوبی به آگاهیت بود. من این لبخند را از برم. نگفته بودم؟ ولی ای کاش من هم مانند تو قوی بودم. ای کاش من هم مانند تو آنقدر بزرگ بودم که به نادانی ی به وسعت قرون وسطی لبخند تمسخرآمیز بزنم.

اما آوازه خوان، خنجر آشنایمان اخیرا خیلی وحشی شده…خیلی… آهن در هیبت جهل و حماقت تیز تر می شود… خیلی برنده تر…

مثلا… همان رفیقمان بود که عاشق خواهرت بود… خاطرت هست؟ … اینروز ها خیلی درد دارد…. از درد خفگی خفقان آمیز گرفته تا درد کبد و تحریم و گرانی تجهیزات جراحی… از درد گشنگی شکم انسان گرفته تا درد سیاهی معصومانه ی قلبش. از درد لگد بازجو گرفته تا درد تحمل تنهایی عریان آگاهی .تازه خیلی هم کار می کند. صبح تا شب مبلمان شهری جابجا می کند و شب تا صبح با موتور خود مردم شهر را….

اما این چیز ها را که می خوانی خم به لبخندت راه ندهی یک موقع… گفتم خیلی وحشی شده اند… اما ما هم هنوز از وحشت لبریز نشده ایم… دست کم سکوت شبمان که به آواز کولی وار تو می شکند ترسمان کم می شود…احساس لبریز شده ی تو واگیر دار بوده. می دانستی ؟

خلاصه کنم. سرت را درد نمی آورم. آتش جنگ خیلی داغ است. ولی تو آرام بخواب. روزی همه مانند تو لبخند های گرم می زنند. لبخند های گرم نه به جاهلیت خنجر. لبخند های گرم به طلوع آفتاب.

درود بر تو آوازه خوان

Advertisements

3 دیدگاه برای “آسوده بخواب که ما بیداریم

  1. سپیده می‌گوید:

    فروغ فرخزاد

    به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
    به جویبار که در من جاری بود
    به ابرها که فکرهای طویلم بودند
    به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
    از فصل های خشک گذر میکردند
    به دسته های کلاغان
    که عطر مزرعه های شبانه را
    برای من به هدیه میآورند
    به مادرم که در آینه زندگی میکرد
    و شکل پیری من بود
    و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
    از تخمه های سبز میانباشت – سلامی ، دوباره خواهم داد

    میآیم ، میآیم ، میآیم
    با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک
    با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی
    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
    میآیم ، میآیم ، میآیم
    و آستانه پر از عشق میشود
    و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
    و دختری که هنوز آنجا ،
    در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد

  2. bahar می‌گوید:

    روحش شاد …این اهنگشم من خیلی دوست دارم .

  3. کاپیتان بابک می‌گوید:

    سکوت شبانه / میشکنه با آواز من / می خونم
    یه عاشق آوازه خون، یه کولی….عاشق ایران بود
    هنر مندی چیره دست، مردی بزرگ، به بزرگی اندیشه و فروتنی
    دوستش دارم و همیشه خواهم داشت
    مرسی که ازش یاد کردی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s