خاطرات هذیان وار

صدای نفرت انگیز زنگ ساعت بلند می شه. چشمام رو باز می کنم. می سوزن. دیشب رو تا صبح داشتم نامه ی چند ده صفحه ای یه دوست دور رو می خوندم. دستم کلید رو میندازه توی در. در باز میشه. خونه هنوز همون زیرزمین تاریکه. ساسان میدوه پایین پله ها. دستم گوشی رو اسنوز می کنه. چشمام بسته می شن. سعی می کنم خودم رو راضی کنم بخوابم. نمی تونم. پا می شم می شینم. ساسان با نگرانی نگاهم می کنه. با نگرانی نگاهشو جواب می دم. می رم پایین. سرم به سمت آشپزخونه می چرخه. میرم دستشویی. نگاهم به دوش می افته. میلرزم. دستام صورتم رو می شورن. خیلی تشنه ام. سعید برادر ساسان توی آشپزخونه نشسته. جلوش گاز سه شعلمون روی زمینه. داره تریاک می کشه. بر می گردم توی اتاق. نور چشمام رو اذیت می کنه. لیوان نوشابه ای که دیشب ریختم و نخوردم رو می بینم. روی سطح نوشابه  یه شکل هایی نقش بسته. میرم پیش سعید می شینم که ساسان خجالت نکشه. سعید می خنده و سلام می کنه. دهنم به هردوشون سلام میگه. گاز نوشابه نفسم رو قطع می کنه. چند ثانیه ای احساس خفگی می کنم. وقت ندارم. دیر شده. لباسام رو می پوشم. سعید با چشمای سرخ میگه زنم امروز صبح زایید. صورتم می خنده و دهنم بهش تبریک می گه. قلبم درد می گیره. از اتاق می رم بیرون. از خونه می رم بیرون. سرده. سریع یه سیگار روشن می کنم و یه موزیک پلی می کنم. باید سریع خودم رو برسونم به ایستگاه. سعید دوباره با خنده می گه تازه حسن بهم پول نزول داد لازم نیست وانت رو بفروشم. دهنم بهش میگه ای ول حاجی بچه خوش قدمیه. قلبم درد می گیره. میرسم به ایستگاه. میشینم توی آفتاب. تا یه کم گرم می شم یه ابر میاد جلوش. اتوبوس میاد. سوار می شم و به راننده هلو میگم. ساسان خدافظی می کنه و میره. چند شبه که خونه نمی مونه. یه جلسات مخفی ای میره. می دونم که آخرش یه کاری دست خودش می ده. میشینم روی تنها صندلی خالی. اکثر مسافرا رو می شناسم. هر روز صبح می بینمشون. سعید حرف زدنش گرفته. از مرضیه همسرش تعریف می کنه. البته صداش می کنه زنم. تریاک مهربونش کرده. چشمام چند ثانیه ای  رو سینه های یه دختر قفل می شه. یادم میاد چندین ماهه سکس نداشتم. چشمام رو می دزدم. صدای آی پاد رو زیاد می کنم. «نات گانه گت آس» توی سرم می پیچه. سعید داره میگه چقدر واسه زنش میمیره. تعریف میکنه که یه بار دعوامون شد اونقدر عصبانی شدم که تنگ آب رو توی سر خودم خورد کردم. بعد با غرور میگه اصلا نمی تونم بزنمش. یاد مرضیه می افتم که از بهترین گرافیست های ایرانه. قلبم درد میگیره. اتوبوس وای میسه. پیاده می شم. یه قهوه می گیرم. میرم توی سایت و منتظر دانشجوهام می شینم. خیلی خستم. از صبح توی نظام وظیفه و گذرنامه هرجور توهینی رو تحمل کردم. اما سعید تازه حرف زدنش راه افتاده. دلم نمیاد فاز منفی بهش بدم. همینطور میشینم پیشش. دانشجوهام یکی یکی پیداشون میشه. اکثرشون متوجه حضور من نمی شن. یادم میاد سرم رو شیو کردم. پروژه ها رو تحویل میگیرم. ظهر میشه. سعید داره نصیحتم می کنه که ازدواج کنم. دود تریاکش من رو هم بخوری کرده. دیگه خودم نمی خوام بخوابم. چشمام هنوز میسوزن. لحظه شماری می کنم که شب شه بخوابم. میرم دانشکده. سهیل رو میبینم. با خنده سلام میکنه. لبام به سلامش جواب میدن. صورتم هم به خندش. میگه بریم ناهار. از دهنم در میره و به سعید میگم واقعا الان پشیمون نیستی؟ دوباره شروع میکنه که من واسه زنم میمیرم. یاد حرف دیروزش میافتم. قلبم درد میگیره.  با سهیل داریم غذا می خوریم. تازه نامزد کرده. اما هنوز چشماش با رون لخت دختر های دانشگاه ما رو ترک می کنند. نامزدش به زودی میاد اینجا. ازش می پرسم اون که اجازه کار نداره هزینه هاتون رو چیکار می کنید؟ می گه خدا می رسونه. یاد حرف دیروزش می افتم. قلبم درد می گیره. دیروز می گفت باید این وانته رو بفروشم وگرنه مرتیکه نزول گیر چک رو میذاره اجرا. دیروز می گفت حاجی این مملکت همش دست و پا زدنه. به کارت اعتباریم که فکر می کنم عرق به تنم میشینه.

Advertisements

9 دیدگاه برای “خاطرات هذیان وار

  1. کیوان می‌گوید:

    دیروز خیلی تلاش کردم برات کامنت بذارم ، ولی موفق نشدم . حالا هم ناامیدانه تلاش کردم و ناگهان نتیجه داد. حیف که دیرم شده و ناچارم زود خاتمه بدم و برم . از ابراز لطفی که در «نسوان» کرده بودی، خیلی ممنونم. دیروز پست‌های آخرت رو خوندم و غافلگیر شدم. خیلی حرفها داشتم که بزنم ولی حالا خستگی و عدم تمرکز، مانع از نوشتن میشه. سعی میکنم مطالب رو اینبار اگه نتونستم پست کنم، جایی بنویسم تا هر وقت پا داد ارسال کنم. مشکل دیروزی این بود که اصلا این باکس کامنتها باز نشد. در هر حال از اینکه به نوشته‌هام توجه نشون دادی خیلی خوشحال شدم. تجربه‌ایه که سالها بود ازش محروم بودم.

  2. Sepideh می‌گوید:

    Tamame dard injast ke bashar zaeideyeh eshgh ast, chizi ke faghat dar ekhtiare ensaan gozashteh shode, va ma hanoz an raa bavar nadarim va darha ra bar an chize azim basteh eim!

  3. bahar می‌گوید:

    تا دلت بخواد من خاطرات هزیان اور دارم وهنوز که هنوز بعضی موقع ها که توی خلوت خودمم این خاطرات یقمو می گیره و حالمو دگرگون می کنه …دلم می خواد مغزم رو ری استارت کنم …راستی این رو می خواستم بهت بگم که خیلی به نوشتنت حسودیم می شه ساحل جان غربی …متاسفانه حتی به اندازه یک جمله هم نمی تونم چیزهایی که توی ذهنمه رو بیارم روی کاغذ .. اونوقت برای جلوگیری از منفجر شدن مغزم از فکرهایی که توش هست مجبورم توی خلوت خودم عین دیوونه ها با خودم بلند حرف بزنم ….عزت زیاد

  4. کاپیتان بابک می‌گوید:

    جای دیگری قول داده بودم برایت از «رابطۀ شیرین پدر و پسر» بگویم
    پدر من خیلی دمکرات منش بود، بمن از 16-15 سالگی ام احترام مردانه می گذاشت . رابطۀ خاصی داشتیم. هم پدرم بود هم مادرم. از 13-12 سالگی مرا تنها (با سپردن به رانندۀ اتوبوس)، به مسافرت پیش پدر بزرگم در آذربایجان می فرستاد
    توی وبلاگ من، پائین پائین صفحه، سمت چپ، در بخش ابر دسته ها، روی «تجربه از زندگی» کلیک کن. در صفحۀ بعدی که باز میشه، پائین صفحه، اول » پسر من آمریکایی است» و بعد » ومن می مانم و دیوار ها» را بخون. یه چیزایی در همین باب توش پیدا میشه
    ضمنا اگه حوصله ت سر نرفته بود، همون صفحه، «سختی زندگی من» را هم بخون. تعریف از خود و ریا بحساب نیاد،، شاید بهترین نوشتۀ وبلاگ باشه. پسرم نوشته، و من ترجمه کرده ام. فکر می کنم خوشت بیاد

  5. کاپیتان بابک می‌گوید:

    اینا که نوشتی گیجم کرد. خواب بود؟ خاطره بود. خوب بود ولی اذیت می کرد قلبمو. کم مونده بود مثل خودت 3-4 دفه درد بگیره!
    هم سعید بالا وانت می فروشه، هم سهیل پائین؟
    تریاک؟ اینکه خیلی خیطه. قاط زدم ساحل جان

    • ساحل غربی می‌گوید:

      فضا ها هی یه در میون عوض می شه… جمله ی یکی مونده به آخر از سعیده و جمله آخر از سهیل… همه ی وانت ها رو سعید می فروشه…
      ضمنا… خواب نیست… عین واقعیته….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s