قربانی

مجتبی 18 سالش بود. چهار سال از من کوچیکتر بود و البته 10 ها سال از من پیر تر. میگن سختی آدم رو بزرگ می کنه. مجتبی مثال خوبی بود. از سن خیلی کم که دقیقشو یادم نیست به همراه خونوادش به خاطر جنگ آواره شده بودن و از افغانستان به تهران اومده بود.

آره افغانی بود. اف… غا… نی. خیلی دقیق تلفظ می کنم که اگه شما از اون «ایرانی» ها هستین که همه افغانی ها رو دزد و قاتل می دونید از همینجا کلمه ی افغانی حالتونو بگیره و گم شید از وبلاگ من بیرون.

داشتم می گفتم. از مجتبی می گفتم. پسری با چهره خیلی معمولی و قدی حدود یک متر و هفتاد بود. هزاره نبود بنابرین چشمهاش با چشمهای نژاد ایرانی فرقی نمی کرد — حالا بگذریم که مشهدی ها هم که ایرانی حساب می شن بعضیاشون چهره ی بسیار شبیهی به افغانی های هزاره دارند– معمولا یه شلوار جین می پوشید با یه تیشرت یقه دار و تقریبا صد درصد مواقعی که می دیدمش یا یه جزوه ی آموزشی خوندن و نوشتن فارسی یا یه کتاب ریاضی درب و داغون زیر بغلش بود. این اواخر زندگی یه کم روی خوش بهش نشون داده بود و یه جفت هدفون که به یک ام پی تیری پلیر توی جیبش وصل می شدن هم اون ظاهر فوق العاده ساده رو یه کم زینت میداد.

کم حرف می زد. خیلی کم. بی اندازه پسر آرومی بود. و من خیلی دوسش داشتم. با خودم و قشر همسنم که مقایسش می کردم خجالت زده می شدم. چیزی که باعث می شد خجالت زده شم انگیزش بود. بذارید اول واستون از شرایطش یه کم بگم.

شرایط خیلی سختی داشت. 6 روز هفته رو روزانه 9 تا 12 ساعت توی یک خیاطی کار می کرد. جمعه ها تعطیل بود. و همون تعطیلی جمعه ها بود که اجازه می داد من ببینمش.

جمعه ها توی مدرسه برنامه ی سوادآموزی به کارگرهای سنین بالاتر داشتیم. اولین کسی که جمعه ها توی مدرسه حاضر می شد عمو نجار بود. پیرمردی نویسنده با خنده ای بسیار دوست داشتنی و با سال ها سابقه ی فعالیت که همه عمو نجار صداش می کردن. فکر کنم سه برابر من سن داشت و هنوز 10 برابر انرژی واسه فعالیت اجتماعی. مجتبی هم همیشه با خود عمو نجار میومد. عمو توی راه مجتبی رو از اون سر شهر سوار می کرد و با خودش می آورد. هیچ جمعه ای رو یادم نیست که این دو تا دیرتر از 8 صبح اومده باشن. بعد از اونها هم ماها یکی یکی پیدامون می شد. عمو نجار نویسنده بود و یک متد جدید آموزش خوندن و نوشتن اختراع کرده بود. ما هم همه از اون متد استفاده می کردیم. من چون خیلی جدی بغل دست عمو وایساده بودم و یاد گرفته بودم یه جورایی دست راست عمو حساب می شدم. متد عمو نجار رسما مثل شعبده بازی بود. به معنی واقعی دهن کجی مزحکی بود به کل سیستم آموزشی مملکت. ماها با متد عمو خیاط در 5 تا 20 جلسه یک کارگر رو که صفر صفر بود سواد دار می کردیم. تازه بین هر دو جلسه هم یک هفته فاصله بود و هیچ مشقی هم در کار نبود.

مجتبی توی همین برنامه در عرض شش جلسه خوندن و نوشتن رو یاد گرفت. هیچوقت فراموش نمی کنم لبخند غرور آمیز عمو نجار رو وقتی مجتبی بعد از شش جلسه یه صفحه کتاب رو مثل بلبل خوند. البته مجتبی بعد از شش جلسه ما رو ترک نکرد. بعد از اون هم واسه یاد گرفتن ادبیات جدی تر (مثل شعر) و البته ریاضی همچنان جمعه ها میومد پیش ما و عمو نجار.

مدتی از باسواد شدن مجتبی گذشته بود که من یه محل جدید واسه فعالیت پیدا کردم. یک کارگاه آخر پزی در جنوبی ترین نقطه ی تهران که پانزده شانزده خانواده ی افغان هر کدوم در یک اتاق دو در سه کنارش زندگی می کردن. حالا شاید یه روز درباره ی اونجا بیشتر بنویسم. خلاصه بنده یه گروه راه انداختم که هفته ای یک یا دو جلسه می رفتیم به زنها و بچه ها (و البته بعدا مرد ها هم اضافه شدن) خوندن و نوشتن یاد بدیم. با عمو نجار هم صحبت کردم و اون هم که از من دیوونه تر و در نهایت گاهی عمو نجار هم باهام میومد. عمو نجار هم به مجتبی پیشنهاد داد باهامون بیاد و به این ترتیب مجتبی که خودش چندی نمی گذشت که سواد دار شده بود با ما میومد و به همراه ما به خانواده های اون آجر پزی خوندن و نوشتن یاد میداد. مجتبی ، پسری که شش روز هفته رو صبح تا شب کار می کرد در عرض چند ماه از یک کارگر بیسواد به یک معلم کارگران بی سواد تبدیل شده بود. اینجای انگیزه ی مجتبی بود که خجالت زدم می کرد.

مدتی وضع به همین منوال گذشت. یه روز جمعه ی نحس مجتبی دیگه نبومد. جمعه ی بعد باز هم نیومد. رفتم پیش عمو نجار و بهش گفتم عمو مجتبی کجاست؟ خبری ازش نیست؟ عمو پیپشو برد جلو دهنش. یه پک زد. سرشو آورد بالا. گفت: هفته ی پیش یه شب پایین ریل از یه درخت آویزونش کردن. بعد دوباره پک زد که بعضش نترکه. مجتبی رو کشته بودن. به دلیل افغانی بودنش یه عده توی یه نیمه شبی از یک درخت با طناب آویزونش کرده بودن. واسه پلیس هم که طبیعتا اهمیتی نداشت. مجتبی که در کودکی یک بار قربانی جنگ شده بود اینبار قربانی مهاجرت شد.

Advertisements

4 دیدگاه برای “قربانی

  1. bahar می‌گوید:

    نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم …خیلی تلخ بود ..می دونی احساس می کنم حالم از خودم بهم می خوره …اومدم این گوشه امن دنیا اینقدر خودمو مشغول زندگی روزمره کردم که شدم مثل یه کبکیکه سرشو کرده توی برف …یادم رفته دغدغه های که برای بچه های کار داشتم …دیگه نمی دونم چی بگم …می دونم خیلی احساساتی شدم ….ولی خیلی تلخ بود …:(

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کاش منم می تونستم یه قطره اشک بریزم…قدر گریه هاتو بدون… شاید حالم بهتر می شد… البته شایدم باعث می شد دردش کم بشه جاش خوب بشه… نمی دونم… داستان واقعی ۱۰ ها کودکان کار و مهاجری که چنین زندگی ای داشتن همیشه جلو چشمای منه… به مرور زمان بیشتر می نویسم ازشون…باید همه بدونن….

  2. کاپیتان بابک می‌گوید:

    یعنی چطور میشه؟ اگه بگی حیوون به حیوون ها تو هین میشه. جونور بهتره فکر کنم
    اگه بخوام اینو برای مردم یه کشور دیگه تعریف کنم، چی بگم؟ چطور شروع کنم؟ بگم من از ایرانی بودنم شرم دارم؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      تو اکثر کشور ها هست فدات شم… فقط دقیقا مثل ایران هیچ مدیایی صداشو در نمیاره… نه از ایرانی بودنمون نباید شرم داشته باشیم…. از انسان بودنمون باید شرم کنیم….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s