عرق سگی

عرق سگی هم دیگه کارساز نیست. خسته ام. خیلی. درمان روح خسته پاهای خستست. اما… اما دیگه حتی خستگی هم کمکی نمی کنه. دیگه حتی ۴ ساعت پیاده روی روزانه هم منو با خواب آشتی نمی ده. غم انسان تنها سرطان مسریه. و من سرطان گرفتم.  امروز یکی از دوستان بالاخره طعنه چشمای همه رو بی پروا گفت. «ای بابا این هم که همیشه سرشار از انرژی مثبته». و من… من هم مثل همیشه به سادگی راستش رو گفتم . «خیلی خسته ام» و همه… مثل همیشه… خستگی را به حساب ۱۰ ساعت کار روزانه گذاشتن. و هیچ کس نپرسید از چی خسته ای.

عرق سگی هم دیگر کارساز نیست. بغضم هر ثانیه کهنه تر می شه. امروز فهمیدم درد گلوم هم از سرطان است. از بغض سرسخت بدخیم سرطانم. امروز دوباره تمام مسیر خونه را پیاده اومدم. لحظه ای یاد ندا اشک تو چشمام جمع کرد. اما از خوشحالی اینکه شاید گریه کنم باز هم بغضم نترکید. من خیلی احمقم. حماقت احمقترین انسان ها جمله در من جمع شده. وگرنه هیچ انسان هوشیاری از صدای قدم گریه شاد نمی شه که  فراریش بده. و من. احمقم. احمق. و من. شایسته نابودیم.

ندا ۱۵ ساله بود. از شهرستان فرار کرده بود و به دنبال آرزوهایش به تهران رسیده بود.  با حسن و عادل توی یه اتاق زندگی می کردن. حسن و عادل ۱۸ ساله شغلشون موتور دزدی بود و ندا… ندا… ندا روزی چند بارجسم کوچکش رو به حراج می ذاشت.

به ندای ۱۵ ساله هیچ چیز رحم نکرد… نه اعتیاد به شیشه… نه پدرش… نه تهران…

پر رنگ ترین چیزی که از ندا یامه تصویریه که خودم از حرف های حسن و عادل واسه خودم ساختم…. یه تصویر سیاه و تاریک. یکی داره یه پتوی نارنجی کهنه می کشه روی  ندا در حالی که لخت  دراز کشیده و در حال شیشه کشیدنه. و دورش ۱۴ پسر گرد وایسادن و در حال بستن کمربند شلوارشون هستن. این تصویراز روزی که شنیدم دیشبش ۱۴ پسر در عوض یک بسط شیشه خودشون رو توی ندا خالی کردن جلو چشممه.

می دونید چیه؟ من از خودم متنفرم… از زندگی متنفرم… از دنیا متنفرم… از این ساحل امن غربی متنفرم… از ایران متنفرم… از قرآن متنفرم… از این مبارزه ی صبورانه متنفرم… اصلا از صبر متنفرم… از لبخند سرد خودم متنفرم…از دوری متنفرم… از تنهایی متنفرم…  من… من حالم از فقر به هم می خوره… من …

تمام وجود من پر از نفرته. من سرطان نفرت گرفتم.

راستشو بگم؟ اوضاع اصلا اصلا اصلا رو به راه نیست…خیلی بغض دارم…دارم خفه می شم… اما… عرق سگی هم دیگه جواب نمی ده…

Advertisements

6 دیدگاه برای “عرق سگی

  1. تاتا می‌گوید:

    در مورد پست قبلیت بگم که یه چند سال پیش یادم نمی آد چه قانونی بر علیه افغانها تصویب کرده بود که سر و صدایی تو بعضی از وبلاگا بلند شده بود من همیشه از اینکه افغانها کمترین حقوقی در این کشور ندارن معترض بودم یادم اون موقع به این نتیجه رسیدم که اینجا لازم نیست افغان باشی از شهرستان هم آمده باشی یا حتی از یه منطقه پایین تر باشی نگاه عوض می شه. یبار از کنار یه کلاس زبان پسرونه رد می شدم پسرا ایستاده بودن برای ثبت نام یه افغان کتاب به دست کنار ایستاده بودم با خجالت و انگار حضورش اضافیه .من همیشه یاد نگاه اون پسر می افتم می خوام آب شم برم زیر زمین .در مورد هر افغانی همین حس دارم تو وبلاگی نوشته بود وقتی لباس سربازی می پوشی کسی تو خیابون بهت نگاه نمی کنه انگار نامرئی .اینجا طوری باهاشون رفتار می شه که انگار وجود ندارن و نادیده گرفته می شن .با همزبون یک چنین رفتاری می شه!! یه زمانی هم هممیهن بودیم .یه زمانی حتماً به افغانستان میرم .
    در مورد این پستت همه یه جوری بدبختی دارن خیلی شبا با گریه می خوابیدم اما الان واقعآً می گم دنیای مزخرفیه گریه چی می کنم همین که هست تا بوده همین بوده آدما با بدبختی زندگی کردن ناراحت چی چیزی هستی قانون هستی ؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      یکی از دوستای قدیمم یه شعر داشت که یه جاش یه حرف خوبی میزد :
      «… و سال ها بعد در همان کافه کنار هم نشستیم… و تو پرسیدی: سرماخوردگی یک بیماری ویروسیست یا انگلی؟ و معلوم شد تو هم به طبیعی بودن شرایط رنگ باخته ای»
      تاتا جان تا بوده همین نبوده… الان خیلی حالم بدتر از اینه که بخوام بحث تاریخی کنم… اما تا بوده همین نبوده… بدبختی چیز طبیعی ای نیست…
      آدم ها اختیار زندگی خودشون رو دارن… این زندگی بی معنی مسخره رو می شه با گریه یا خشم گذروند می شه با رنگ باختن به طبیعی بودن شرایط. اینجور که پیداست تو کوتاه اومدی… من نه می خوام کوتاه بیام نه اگه بخوام هم می تونم… ۱۰۰ ها نمونه از یاد نگاه اون پسر افغان که گفتی رو من ثانیه به ثانیه زندگیم جلو چشمام دارم…
      اما حرفت چیز جدیدی نیست واسم… یکی از نزدیک ترین دوستام همین یک ساعت پیش داشت بهم می گفت «سخت نگیر» و من در حالی که می خواستم سرم رو بکوبم به دیوار در نهایت به خودم گفتم تقصیر خودته… تا تو باشی خفه شی این حرف ها رو نزنی و همون تو خودت بریزی…. ناراحت نشو از من … می دونم قصدت بهتر کردن حال منه… و خیلی هم مرسی از این بابت… اما دردناک ترین حرف به کسی که درد داره اینه که بگی بیخیال شو ، سخت نگیر ، بابا خودتو اذیت نکن ، اهمیت نده ، مگه چیکار می شه کرد و این حرف ها که من پرم ازشون
      شاد باشی

  2. bahar می‌گوید:

    پست قبلیت (قربانی) این حسها رو این نفرتها رو توی دلم زنده و پر رنگ کرد .احساس کردم دارم خفه می شم …حتی با کسی راجب بهش حرف نزدم چون به قول تو بهت می گن کاری که از دستت بر نمی اید خب نخون این چیزها رو …اخه یکی نیست بگه خب نخونم یعنی تو جامعه ندیدم و نشنیدم…یعنی می شه بی تفاوت گذشت …پس تو این مواقع ترجیح می دم بغضم رو قورت بدم و با کسی حرف نزنم …می دونی چیه خیلی از ادمها سرطان غم و تنهایی رو دارن …

  3. پری می‌گوید:

    من میگم اگه بغض و نفرتت اوضاع رو بهتر میکنه ادامش بده! اما ته پستت ناخوآگاه آرزو کردم کاش همه ی اینایی که تورو رنج میدن رو میریختیم توی چاه خلا ، بعدش سیفون میکشیدیم..

  4. کاپیتان بابک می‌گوید:

    عرق سگی هیشوقت جواب نمیده. همین بنویسی بریزی بیرون بهترین کاره
    یه بهترین راه بی تربیتی هم داره. اون 14 نفر (تمام 14 نفر های کل جامعه) و اونهایی را که جامعه را به این وضع انداختن را بگیرن اونقدر خشک بکنن تا بمیرن کثافتا. یا مدل دوستانش، جمشون کنن یه جایی وسط کویر یه بمب روشون بندازن

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کاپتان حستو درک می کنم اما زود داری قضاوت می کنی… حداقل در مورد دو تا از اون چهارده نفر هم به زودی می نویسم… مطمینم نظرت عوض میشه….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s