زخم معده

امشب داشتم به نرگس فکر می کردم. به چشماش.

هفت سالش بود. چشمای عجیبی داشت. خیلی عمیق بودن. هم یه مهربونی خاصی توی چشماش داشت هم یه غم کهنه. توی چشمای به دختر بچه ی هفت ساله معمولا غم کهنه خیلی چیز غریبیه.

شیطونی با مزه ای هم داشت. همیشه با نسترن دوستش با هم بودن. خیلی ریزه میزه بودن. جفتشون. عین موش هی تو دست و پای ما می دوییدن. کرم می ریختن و قاه قاه می خندیدن. گاهی که توی اتاق بهداشت خیلی تو دست و پاهای ما بودن و نمی ذاشتت ما به کارمون برسیم من می رفتم یکیشون رو بلند می کردم میذاشتم روی شونم (جوری که پاهاش از جلوم و تنش از عقبم آویزون می شد)  و اون یکی رو هم به همین شکل می زدم زیر بغلم بعد می بردمشون تو حیاط یه خورده با هم می چرخیدیم بعدمی ذاشتمشون زمین و با هزار بدبختی راضیشون می کردم برن توی اتاق بازی بازی کنن که ما به کارمون برسیم (گاهی هم که راضی نمی شدن من به شکل خبیثانه ای ازشون می خواستم به جای ما برن عمو فلانی یا خاله فلانی رو اذیت کنن :دی ) . وقتی هم که مدرسه تعطیل می شد تا یه یکی دو ساعتی همینطور می موندن و تو حیاط بازی می کردن. البته گاهی هم به دلیل دیگه ای هم خودشون می موندن و هم ما داوطلب ها رو نگه می داشتن.

اون دلیل دیگه مشکل معده ی نرگس بود. بارها و بارها این چیزی که تعریف می کنم اتفاق افتاد. وسط وقت مدرسه درحالی که دستش روی دلش بود با یه قیافه ی خیلی ناراحتی وارد اتاق بهداشت می شد. دنبالش هم نسترن با یه قیافه ی نگران میومد تو و مثلا سعی می کرد به نرگس کمک کنه راه بره. نسترن سر در نمی آورد نرگس چشه. اما از بزرگترا یاد گرفته بود کسی که مریضه باید بهش کمک کرد که راه بره. از چهره ی نرگس به خوبی معلوم بود که خیلی داره درد می کشه. ماها دیگه نمی پرسیدیم «عمو چی شده؟» (یا خاله چی شده؟) . می دونستیم. زخم معده داشت. در واقع نرگس بود که باعث شد من به خوبی بفهمم «گرسنگی» به خوبی می تونه منجر به زخم معده بشه. الهی من بمیرم واسش. همیشه یا رنگش از گرسنگی سفید بود یا از درد زخم معده.

دکتر هم که هزینش خیلی زیاد بود. مامانش نمی تونست ببردش دکتر. دکتر واسه آدم های پولداره. آخه آدم های فقیر حق مریض شدن ندارن. دکتری هم که ماها پیدا کرده بود بودیم که حاضر شده بود مجانی بچه ها رو ویزیت کنه در هفته بیش از تعداد مشخصی کودک رو نمی پذیرفت و ما هم که کلی کیس نیازمند به دکتر رو دستمون بود. از طرفی هم دکتر هم گویا کار خاصی جز تجویز دارو نمی تونست واسش بکنه. دارو هم که هزینش خیلی بیش از حد توان اونها بود. بیمه هم که خبری نبود. مهاجر رو چیکارش به بیمه درمانی؟‌می خواست مهاجرت نکنه. خلاصه دارو رو هم ماها از داروخونه های مختلف گیر میاوردیم و گاهی هم می خریدیم. بدبختی این بود که اکثر موقع ها وضع مالیمون افتضاح بود و حتی اجاره ی خرابه ای که مدرسه توش برپا بود رو هم نداشتیم بدیم چه برسه به پول دارو. خلاصه تمام این عوامل دست به دست هم می دادن و باعث می شدن که نرگس هر از چند گاهی با دستی بر دل و چهره ای دردناک بیاد توی اتاق بهداشت. شاید اون غم کهنه از این درد کهنه نشات می گرفت.

بعضی روزها اتفاق هایی میفته که آدم نمی دونه چطور عکس العمل نشون می ده. به قول معروف دهن آدم باز می مونه. یکی از همون روزها بود که دوباره نرگس با دستی بر دل وارد شد. اینبار مامانشم پشت سرش اومد تو. زنی بود میانسال ، نسبتا تپل ،با چادری سیاه که زیر بغلش زده بود و پوستی که اندکی چروک شده بود. چهره ی بسیار شبیهی به نرگس داشت. مهربان و درد کشیده. من با دیدن نرگس با حالتی نگران رفتم جلو،‌ بغلش کردم و گذاشتمش روی تختی که توی اتاق بود. چیزی نداشتم بگم. می دونستم جریان چیه و می دونستم کاری نمی تونم بکنم. گاهی خودمون رو راضی می کردیم یه مسکن به بچه بدیم (تا جایی که می شد این کار رو نمی کردیم که بدنشون عادت نکنه). اینبار هم از اونبار ها بود که من تحمل درد کشیدن نرگس رو نداشتم و بدون اینکه خودش حتی چیزی بگه (همیشه همش هی مسکن می خواست) رفتم از توی کشو ها مسکن پیدا کنم.

در حال جستجو بودم که یادم اومد خیلی وقتی نیست بچه رو فرستادیم دکتر و قایدتا نباید تا چند هفته دیگه پیداش می شد. از طرفی اینکه مامانشم باهاش اومده بود چیز عجیبی بود. نرگس حتی از درد گریه هم نمی کرد. کلا بیش از ظرفیت سنش درد تحمل کرده بود و تقریبا خیلی کودک مستقلی بود. و همیشه تنها همراهش همون یار غارش نسترن بود. همین فکر ها باعث شد که از مامان نرگس بپرسم «چی شده؟ می دونید چرا دوباره درد گرفته؟ صبحونه چی خورده؟ »

و مامانش واقعه ی شب گذشته رو واسم تعریف کرد. پدر نرگس معتاد بود. اون شب (که یادمه یه شب بسیار سرد زمستون بود) هم پس از کشیدن مواد و از خود بی خود شدن (به بهونه ای که هر کاری می کنم یادم نمیاد) نرگس و علی داداش کوچیکش رو لخت می کنه، می بردشون توی حیاط و با شیلنگ توی حیاط آب سرد می پاشه روشون. بعدشم مجبورشون می کنه مدتی همونجا توی حیاط وایسن. نرگس هفت ساله و علی چهار پنج ساله اون شب رو ساعتی با تن لخت و خیس در هوای سرد لرزیده بودن. این فشار فیزیکی و روانی هم باعث شده بود دوباره زخم معده ی نرگس حاد بشه.

وقتی شنیدم نمی دونستم چی بگم. حتی مثلا بعض هم نکرده بودم. شوک شده بودم. چنان شوک شده بودم که حتی ناراحت هم نبودم. گیج بودم. یعنی چی؟ دختر هفت ساله و پسر پنج سالتو لخت کنی توی هوای سرد آب سرد بپاشی روشون؟ چی؟ یعنی چی؟ مگه می شه؟‌ مگه واقعا کسی همچین کاری می کنه؟

یعنی واقعا نرگس کافیش نیست؟ یعنی این بلا باید سر این بچه بیاد؟ خب این بچه که چیزیش نمی مونه با این وضع… آخه مگه یه دختر بچه ی هفت ساله چقدر تحمل داره؟

اونقدر بهت زده بودم که یکی از داوطلب ها اومد و کار من رو انجام داد و اونها رو فرستاد خونه. بعد هم مورد رو به کمیته مددکاری گزارش داد و من نفهمیدم بچه های مددکاری دیگه چیکار کردن (البته یادمه که پیگیری کردن)…

راستشو بخواید هنوزم که بعد از یک سال دارم این رو می نویسم توی شوکم… اصلا درک نمی کنم… نرگس به معنی واقعی هیچ گناهی نداشت… هیچ گناهی… هیچ تقصیری… «هیچ» به معنی کلمه…

کودک هیچ وقت «هیچ» تقصیری نداره. کودک موجود متفاوتیه. کودک هنوز انسانه. انسانی که لا به لای حماقت ها، سودجویی ها یا دعواهای ما یا از بین میره یا به یک حیوون مثل ما تبدیل می شه.

Advertisements

8 دیدگاه برای “زخم معده

  1. خودت بهتر میدونی کی می‌گوید:

    » کلا بیش از ظرفیت سنش درد تحمل کرده بود و تقریبا خیلی کودک مستقلی بود. و همیشه تنها همراهش همون یار غارش نسترن بود. همین فکر ها باعث شد که از مامان نرگس بپرسم «چی شده؟ می دونید چرا دوباره درد گرفته؟ صبحونه چی خورده؟ «»

    خفه شو بابا کثاااااااااااااافت گه آشغال
    هرزه ی بیشرف
    تو این قدر بدبختی که با گیر آوردن همچین کیس هایی -البته اگه دروغ نگفته باشی- و مثلا حمایت کردنت ازونها(یا بهتر بگم دام گذاشتنت= محبت کردن و وابسته کردنشون به خودت که کاملا بازی کثیفی بود) احساس خوب بودن و بزرگ بودن بهت دست میده……….. بدبخت پست فطرت کثااااااااااااااااااااااااافت هرزه………… لاشی گه خانم باز، دختر باز، زن باز، جنده باز…………. لیاقت ات همون کثافت های هرزه ان…. تو تمام شیره وجود من رو مکییدی که بریزی به پای یه کثااااااااااااااااافت مثل اون شقایق جونت……….. بیماری و ضعف و مشکل بدنی و کوفت و زهر مارش رو بهونه نکن…………. من واقعا خرم که به جای اینکه برم بیرون و بگردم اومدم اینجا پای نت نشستم توی این وقت کوتاه و دارم گزارش کثافت کاری ها و لاشی بازی هات رو می خونم

    واقعا تنفر برانگیزی
    با تک تک سلولهام ازت عمیقا متنفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

    • ساحل غربی می‌گوید:

      والا من که سر در نیاوردم از این کامنت شما… اشتباه گرفتین….امیدوارم مشکلتون هرچی هست و با هرکی هست زودتر حل شه که اینطوری به شکل یک ببر خشمگین رو سر مردم خراب نشید…موفق باشید

  2. sirMajid می‌گوید:

    :O :)))) خیلی باحال بود… این کی بود دیگه؟‌ :))))

  3. آیدا می‌گوید:

    این خبر را که خوندم یاد بلاگ شما افتادم :
    کودكان در نيمه شب به جاي كاميون بار حمل مي‌كنند
    به دليل سنگ‌فرش كردن خيابان ناصرخسرو تهران، امكان استفاده از وسيله نقليه براي حمل بار مقدور نيست و كسبه از نيمه شب تا صبح از كودكان براي خالي كردن بار ماشين‌ها و حمل آن تا بازار استفاده مي‌كنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  4. کاپیتان بابک می‌گوید:

    کاش «خودت بهتر میدونی کی» می گفت چی زده. غم نرگسو از دلم بیرون کرد

  5. پری کاتب می‌گوید:

    آهای خانم کوچیکه! آدم کوچیک! کی به شما اجازه ی توهین داده؟ اگه شرافت و ادب حالیته آدرس بزار تا خدمتت برسیم با بچه ها! ضمنن همه ی توهین ها برازنده و قبای تن خودتن! دیگه دوس ندارم اثری از آدمای حقیر و ترسویی چون تو ببینم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s