یک معماری جدید با بازدهی بالاتر برای لایه ی اول اینترنت

مدتیه دارم بر اثر نظر یکی از خوانندگان معدودی که دارم سعی می کنم یه متن شاد بنویسم. آخه ایشون که می گم امر فرمودن خیلی پستات سیاهه و از نیمه ی پر لیوان هم بنویس و اینا. وقتی هم خواننده زیاد نداری قدر تک تک خواننده هایی که داری رو می دونی. قبلنا شنیده بودم هرچیزی وقتی تعدادش زیاد میشه ارزشش کم میشه. مثل انسان. مثل پول. حالا هم دارم به این فکر می کنم که خواننده هم تا تعدادش کمه واسه وبلاگ نویس ارزش بیشتری داره. امیدوارم اینطوری نباشه.

بگذریم. از بحث پرت نشم. خلاصه کلی زور زدم یه متن شاد بنویسم. آی زور زدم. آی زور زدم. جونم واستون بگه که نشد که نشد. می دونید چیه ؟ دل آدم که پر از غم باشه حتی خاطره های خوب هم به هیجان نمیاردش. می تونم مثلا بشینم همینطور یکی از هزاران خاطره های خوبی رو که دارم روایت کنم اما متنش میشه مثل قرآن یا شعار هفته ای که سر کلاس جلو خانم معلم یا سر صف جلو آقای ناظم می خوندیم. فقط می خوندیم. هیچی ازش نمی فهمیدیم و حتی ثانیه ای بعد از وارد شدن نمره در دفتر کلاسی توی مغزمون دووم نمی آورد. خالی از احساس و هر گونه اهمیت. صرفا کلمات رو پشت سر هم ردیف می کردیم. منم اخیرا وقتی چیز خوشحال می نویسم اینقدر خالی از احساس میشه که خودم از نوشته خودم بدم میاد. نوشته های خوشحال من میشن مثل قیافه ی دختری که دوستت داره و خودش رو مجبور می کنه که بشینه به چرندیاتت درباره ی سیر تکاملی کرم ها گوش بده. میشه فقط چینش یه سری کلمه کنار هم که زنجیرقواعد زبون فارسی به هم وصلشون کرده تا از کنار هم فرار نکنن. مثل صف منظم صبحگاهی زندونی های زندان اوین که فقط ناخوشایندی انفرادیه که نظمش رو حفظ می کنه.

اما امروز بالاخره راه حل اومد سلول های خاکستری مغزم رو برق انداخت. سر کلاس نشسته بودم. یکی از دو کلاسی که این ترم در حالی که هیچ ربطی به فیلد تخصصی من ندارن به اجبار برداشتمشون. چهار تا پسر چینی داشتن یه موضوعی رو با لحجه ی کاملا صاف و بدون فراز و نشیب چینی ارایه می دادن. استاد هم اون جلو نشسته بود خودش یک تنه اندازه ی سهم  همه ی دانشجو ها به ارایشون گوش میداد، سوال می پرسید، ایراد می گرفت و خلاصه مشارکت می کرد. بقیه دانشجو ها هم همه سرشون توی لپتاپشون یا آیفونشون بود حتی گاهی واسه اینکه حالا یه وقت حرمت استاد نشکنه سرشون رو بالا نمی آوردن . از یکی از کامپیوتر های پشت سر من که حتی گاهی یه صدای بلینگی میومد و من می فهمیدم مخاطب دانشجوی پشت سریم در اون لحظه بهش پی ام داده.  من اما مثل همیشه فقط با لباس هام رفته بودم سر کلاس.  هیچی نداشتم که خودم رو سرگرم کنم. بنابرین هر ۲ دقیقه ی ۴۶ ثانیه یک بار درحالی که تقریبا حتی نمیشنیدم اینا دارم چی میگن سرم رو به علامت تایید و توجه تکون می دادم. اما تو حال خودم بودم. همینطور داشتم پیش خودم فکر می کردم که یهو یه ایده ی عجیب غریب مثل قوم مغول به خیالم حمله کرد. اینقدر به نظرم ایده ی خوب و انقلابی ای  بود که بیتاب شده بودم. به یه کاغذ و خودکار نیاز داشتم که یاداشتش کنم وگرنه می مردم. در نهایت از پسری که جلوم نشسته بود یه کاغذ و یه خودکار قرض کردم و شروع کردم به نوشتن. در ادامه اول یه مقدمه می گم بعد دقیقا چیزی که روی اون کاغذ نوشتم رو واستون می نویسم.

ساحل غربی از پیش از اینکه وجود داشته باشه داشته درس می خونده. فکر کنم حتی قبل از سکس مامان و بابام هم نصفه های اسپرم و تخمکی من داشتن دوران آمادگی تحصیلی رو می گذروندن. تا قبل از اینکه یه تغییرات اساسی ای در زندگی این جانب اتفاق بیوفته (حدود ۳ سال پیش)  زندگی من فقط و فقط یک جنبه داشت و اونم درس خوندن بود. میگن خدا یکی زن یکی جنبه ی زندگی یکی پفک نمکی هم یکی. اما زندگی عوض شد. یا نمی دونم. شاید هم زندگی من رو عوض کرد. شاید هم یکی عوضی زندگی من رو کرد. نمی دونم. خلاصه اینکه از سه سال پیش (که تقریبا مصادف میشه با آغاز مستقل شدن و جدایی از آغوش بسیار داغ خانواده)  یه جنبه ی دیگه هم به زندگی من اضافه شد و بعد  مثل اسراییل هی تو وجود من پیشروی کرد. فعالیت اجتماعی. کم کم فکر و فلسفه و عدالت و سیاست و اقتصاد و سرکوب و مذهب و فقر و کارگر و سود و تاریخ وجود من رو پر کردن. اینا که گفتم خیلی سریع و راحت جای هیچ رو توی وجود من گرفتن. البته از شما چه پنهون دختران زیبای فمنیست-کافه ای تهران هم انگیزه ی  خوبی واسه تکامل فکری این جانب بودن. آخ چقدر به قول یک از دوستان دلم تنگ شده واسه لبخندهای گشادشون پشت اون میز های تنگ.

اما البته  درس خوندن هیچوقت کمرنگ نشد. شانس (یا شایدم بد شانسی ) ای که من آوردم این بود که به شدت رشته ام رو دوست داشتم (و دارم). همین علاقه به رشته و تحقیق و طراحی و مهندسی باعث می شد پیشروی کودکان کار در وجود من به جای اینکه باعث بشه درس خوندن از اون طرفم بزنه بیرون باعث شد من خودم رو کش بیارم. مثل سگ درس می خوندم (و می خونم) و مثل سگ فعالیت می کردم (و هنوزم دوست دارم بکنم حالا بگذریم که تو این مملکت آدم هم-دغدغه از لواشک هم نایابتره) . البته یک سگ خستگی نا پذیر. آخه من خیلی با این عبارت «مثل سگ» مشکل دارم. بابا آخه سگ ها هم خسته می شن . کی گفته سگ نماد شدته آخه؟ ولش کن.

تمام اینها رو گفتم که به اینجا برسم. اینکه الان تنها چیزی که می تونه من رو از فکر فقر و مسایل اجتماعی بکشه بیرون  (البته طبیعتا موقتی)  درس و تحقیقمه.  راه حلی هم که امروز سلول های خاکستری مغزم رو جلا داد این بود که ساحل جان اگه نمی تونی شاد بنویسی می تونی علمی بنویسی که. هر از گاهی از رشته و فیلد و تحقیقت حرف بزن که هم خوانندت رو افسرده نکنی هم شاید بتونی یه کم به معلومات علمی خوانندت اضافه کنی. آدم باش ساحل. آدم باش. این شد که تصمیم گرفتم ایده ای که امروز سر کلاس به ذهنم رسید و یک ایده ی کاملا مهندسیه رو خدمت شما عرض کنم. مقدمم یه کم طولانی شد آره؟ دو نقطه دی

ببینید اینترنت یکی از دستآورد هایی واسه بشر هست که همه ی محقق ها یکپارچه بهش افتخار می کنن و بهش می نازن. به قول جنیفر رکس فورد (یکی از محققان سرشناس شبکه) اینترنت اختراعی بود که از آزمایشگاه فرار کرد و دنیا رو فرا گرفت. اما طراحی پایه ای اینترنت با درنظر داشتن نیاز های اساسی یک شبکه ی جهانی نبود و این موضوع باعث شده که اینترنت هم اکنون با مشکلات جدی ای که ناشی از کمی ظرفیتش می شه روبرو باشه. مثلا طراحی و پیاده سازی سرور های متحرک در معماری کنونی اینترنت اصلا کار آسونی نیست. این کمبود ها باعث شده عده ای (مثل این جنیفر خانم)  به این فکر بیوفتن که اینترنت رو از ابتدا ولی اینبار بسیار حساب شده تر باید طراحی کرد. در مقابلشون عده ای هم هستن که میگن نخیر. اینترنت رو باید با نگه داشتن همین معماری و اصول اصلاحش کرد (مثل جناب کنستانتین دورولیس). من اونقدر در این زمینه(ضمینه؟) صاحب نظر نیستم که بگم کدوم راست میگن (یه جورایی جفتشون راست می گن).  اما امروز ایده ای به ذهنم رسید که می تونه حداقل یکی از لایه های زیرین شبکه رو از این رو به رو کنه . اصلا حرف نداره. دنیا رو می تونه بترکونه. داغون داغون . له له.

ببینید مفهوم ارتباط در شبکه های کنونی یک بعدیه. یعنی اطلاعات در «سیم» ها که موجودیت های یک بعدی ای هستن منتقل می شن. از طرفی «هوش» و «قدرت محاسباتی» در دو سر ارتباط متمرکز شده و خود عامل ایجاد کننده ی ارتباط هیچ نقشی در محاسبات نداره. حالا ایده ی من خیلی ساده اینه که «سیم» رو با یک صفحه که از سلول های هوشمند تشکیل شده عوض کنیم. هر کدوم از این سلول ها هم باید یک قطعه ی الکترونیکی بسیار کم هزینه، ساده و کوچک باشه که تعداد بسیار زیادیشون بر اساس نظمی (مثلا چهار خونه ای) به سلول های دیگه وصل میشن و یک صفحه ی به اصطلاح رسانا رو میسازن. اطلاعات هم در چنین معماری ای از طریق «پچ پچ» کردن این سلول ها با هم در سطح صفحه منتقل میشه. ساده تر بخوام توضیح بدم مثل اینه که شما واسه رسوندن آب از نقطه ی آ به نقطه ی بی فقط بتونید از یک کانال آب استفاده کنبد یا بتونید همینطوری آب رو بریزید روی سطح صاف زمین و آب خودش بره به سمت هدف (حالا اینکه چطور بره به سمت هدف رو بعدا صحبت می کنم). چنین صفحه هایی می تونن داخل دیوار های کف و سقف ساختمون ها جاسازی بشن و هر وسیله ی هوشمندی میتونه به هرجایی از این صفحه ی هوشمند وصل بشه.  خیلی باحاله. فکر کنید. اطلاعات در کل سطوح ساختمون خونتون جریان داشته باشه.

حالا خوبی هاش : ۱. پهنا ی باند به طرز بی اندازه ای بالا میره. توجهتون رو واسه درک بهتر این مطلب جلب می کنم به همون مثال آب که گفتم. ۲. مقاومت سیستم در برابر خطا بسیار زیاد میشه. فکر کنید. حتی اگه زلزله بیاد و نصف خونتون (یا نصف تمام خونه ها و ساختمون های شهر) هم بریزه باز هم به خاطر وحود اون نصف دیگه ارتباط شما به اینترنت وصل میمونه (و همیشه می تونید بیاید وبلاگ من رو بخونید :دی) ۳. با کمی قدرتمند تر کردن سلول هایی که گفتم میشه هزینه ی محاسبه رو در کل سیستم ارتباطی توزیع کرد (این کار البته الان خیلی جدی داره بهش فکر میشه- چیز جدیدی نیست) ۴ . کنترل ترافیک شبکه میتونه به یک فرایند اتوماتیک تبدیل بشه که خود مولفه ی ارتباطی سیستم کنترلش می کنه.

و بدی ها : ۱. هزینه ی چنین سیستمی به تکنولوژی تولید انبوهش بستگی داره. فکر نمی کنم اما مکنه چنین صفحه ای خیلی گرون از آب در بیاد. ۲. انرژی ای که این صفحه ها مصرف می کنن ممکنه زیاد بشه. دقت کنید که سیم های معمولی انرژی مصرف نمی کنن اما خود این صفحه حتی وقتی هیچ اطلاعاتی هم ازش رد نمی شه در حال مصرف انرژیه. البته ایده هایی هم دارم مثل استفاده از انرژی خورشیدی یا مثلا استفاده از گرمای همین صفحه ها واسه گرم کردن خونه (فکر کنید وقتی تو زمستون سردتونه هرچی بیشتر با اینترنت کار کنید گرمترتون میشه :دی) ۳. مسیر یابی یا همون به اصطلاح روتینگ. این موضوع هم با توجه به ضعیف بودن احتمالی سلول ها می تونه مشکل ساز باشه . البته به خصوص اخیرا تحقیق های فراوانی روی شبکه های پیر تو پیر انجام میشه که میتونه واسه این مشکل از اون تحقیق ها استفاده بشه.

حیف که وقت ندارم پی این ایده رو بگیرم وگرنه به جان خودم یهو دنیا می ترکید.

فکر کنم خیلی طولانی شد.

مخلصیم

Advertisements

15 دیدگاه برای “یک معماری جدید با بازدهی بالاتر برای لایه ی اول اینترنت

  1. غريبه می‌گوید:

    سلام
    ببين من وبلاگتو 4 روزه پيدا كردم و تازه شروع كردم به خوندن آرشيو كه امروز اومدم ديدم زرشك !! 😐
    بابا نوع و محتواي نوشتنت عالي بود چرا عوضش كردي ؟ نميگم اين خوب نيستا نه اينم جالبه اما قبليه اصلا منو چهار چشمه (با احتساب عينك :دي) ميخ كرده بود پاي سيستم
    راستي ما نيز هم چون شما چند ساليست (4 سال)از آغوش گرم خانواده شوت شديم بيرون :دي
    همين ديگه خواستم تشكر كنم ازت بخاطر قلم خوبت و حرفاي به درد بخورت و بگم از اين پست آخرت هيچي نفهميدم (باور كن خنگ نيستم) اما تنبليم شد روش تمركز كنم…
    با تشكر
    في امان الله توفيق و ار اين چيزا :دي

    • ساحل غربی می‌گوید:

      اولا که مرسی لطف داری 🙂
      بعدم اینکه والا منم خودم دوست دارم با همون سبک بنویسم اما ببین مثل زندگی واقعیه… درد کودک کار هرچقدرم اذیتت کنه اگه همیشه تا ملت رو میبینی شروع کنی از درد و رنج مردم حرف بزنی تا چهار روز اول مردم باهات راه میان اما از روز پنجم ذره ذره شروع میکنن به خودشون میگن «ای بابا اینم که همیشه ناراحته» یا مثلا «بابا یه کم شاد باش دیگه» و از این حرف ها … مشکل غریبه جان مشکل اینه که باید مخاطبت رو با خودت بکشونی… کسی که خودش بی نهایت دغدغه داشته باشه خودش باهات راه میاد اما من نمی خوام مخاطبم رو محدود کنم به کسی که خودش درگیره… اونطوری که خوب کار مفیدی نکردم… من باید هر ترفندی (طرفند؟) بلدم به کار ببرم که آدم های جدید رو در درد انسانیت شریک کنم… باور کن دغدغه سازی اصلا کار آسونی نیست…. هر مخاطبی ریتم درک خاص خودشو داره…البته نگران نباش برنامه ام اینه که سیک قبلی رو به شکل کلی ادامه بدم هر از گاهی هم وسط هاش یه گریز اینطوری بزنم….

  2. Aydaa می‌گوید:

    ســـــــــــلام،
    هرجوری بنویسید ، خوب می نویسید .
    اینو من می گم که با وجود فیلتر شکن و سرعت لاکپشتی اینترنت ، بلاگتون را حتماً می خونم .

  3. تاتا می‌گوید:

    من که از معماری جدیدت چیزی نفهمیدم ..جدیداَ برای اینکه انگیزه درس خوندن بخودم بدم می گم ببین ساحل غربی همش درس می خونه تو هم شب و روز بخون.اما فقط 5 دقیقه می شه پا می شم یه دور تو اتاق می زنم گربه ها رو تراس می ببینم سر وصدا در میارم من ببینن می رم رو تختم اصلاً کجا بهتر از تخت زیر پتو ..تو حیاط می رم سر گل و گیاها هوس غذاهای مختلف می کنم بعد هی بخودم می گم نرم تو نت نرم باید ترک کنم اما یه دو سه ساعتی هستم و انواع فالها می گیرم شاید مرد دلخواهم اومد نمی یاد که بعد میرم بخوابم تا 5 صبح خوابم نمی بره چقد درس خوندم اهه ه

    • ساحل غربی می‌گوید:

      حالا من یه پیشنهادی می کنم … البته روی همه جواب نمیدی اما یه کار مفید اینه که یه زمان خاص توی روز واسه خودت بذاری که حتی اگه فرداش مهمترین امتحان زندگیت رو هم داشتی توی اون زمان پاشی بری تو حیاط گل و گیاه دیدن و کلا کاری بکنی که دوست داری. چیز دیگه ای هم که گاهی مفیده اینه که درسهایی رو که دوست داری رو زمان خوندنشو با درس هایی که دوس نداری قاطی کنی… اینجوری دیرتر خسته میشی…
      البته واقعا این رو من بهش اعتقاد دارم که هرکسی قلق (غلق ؟ قلغ؟ غلغ؟) خاص خودشو داره….خودت بهتر از همه می تونی راهشو پیدا کنی…

  4. bahar می‌گوید:

    اول یه چیز بگم …اوایل که توی وبلاگ نسوان کامنتهاتو می خوندم فکر می کردم دختری بعد یهو دیدم پسر شدی …در مورد درس خوندن منهم مثل تو همیشه سرم توی کتاب بوده و به قول پدر بزرگ خدا بیامرزم که می گفت تا وقتی یاد دارم اینبهار داره درس می خونه …خیلی درس خوندن رو دوست دارم ولی متاسفانه دلایلی مانع از ادامه اونه …امروز اینجا هوا ابری و بارونی بود …روزهای ابری عشق من به درس هزار برابر می شه و پر می شم از انرژی ولی بعدش یه آه گنده از ته دلم می کشم …می دونم کامنتم یکم سر وته نداشت …از قسمت فنی نوشتتم چیزی نفهمیدم چون میونم با کامپیوتر اصلان خوب نیست

    • ساحل غربی می‌گوید:

      در مورد اینکه اول فکر می کردی من دخترم : پس فکر کنم قیافم رو ببینی از شدت تعجب پس بیوفتی :دی
      در مورد درسم… کامنتت سر و ته داشت فقط نگفته بودی به چه دلیلی می خوای درس و رها کنی که منم نمی پرسم چون احتمالا خصوصیه وگرنه خودت می گفتی. فقط از ته دل یه چیز رو امیدوارم. اونم اینکه این مشکل چیزی مثل ازدواج کردن و اینا نباشه چون این جور مسایل که جلو پیشرفت یه زن رو میگیره من قشنگ به شدت حالم گرفته میشه…

  5. 50 ساله می‌گوید:

    من هم از بحث فنی که مطرح کردی چیزی دستگیرم نشد . راستی اون جنیفر خانم هنوز هم هست دارالفانی را وداع نگفته . اگه نگفته خوب پسر خوب ایده تو بهش برسون . راستی هیچ میدونی من نظرم در باره مجردین چیه ؟ با عرض پوزش خام .خام و خام اگه علامه دهر هم باشند باز خامند و خام .

    • ساحل غربی می‌گوید:

      در مورد اون که ایده مو بهش برسونم خودمم دارم بهش فکر می کنم اتفاقا….
      در مورد مجردین… والا چی بگم… نظرتون اینه دیگه… چه میشه کرد…
      مخلصیم

  6. کاپیتان بابک می‌گوید:

    اولن که همون زمینه که نوشتی درسته
    دومن ایده ت فکر کنم یه چیزی توش باشه، اگه انرژی مورد نیاز پلاس هاشو نفی نکنه. میشه بدزدمش ببرم بدم به مایکروسافتیا گوگل؟
    بشون میگم از یکی دزدیدم که جاش سیکرته. اسمشم هست Western Shore که هر چی گوگلت کنن پیدا نشی. چطوره هان؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کاپتان این مشکل انزژیشو حل کن بعد هرکاری دلت می خواد با ایده هه بکن فقط جون من به ماکروسافت نده که من خیلی ازش بدم میاد…. همون بده گوگل باز بهتره…

  7. کاپیتان بابک می‌گوید:

    این ورد پرس مارو سرویس کرد
    آقا من 4 خط کامنت نوشتم، دگمۀ فرستادن رو که زدم ناپدید شد
    بعدن حالشو داشتم میام بازم میگم. خیلی با حال بود به جون عمه م. تازه اینرا هم میگه قبلن گفته ای ولی من حالشو جا میارم. حالا می بینی

  8. gavcherun می‌گوید:

    bebin hala age mane khanande azat khahesh konam ke hamun jure ghabl benevisi chi,,,bad che kar mikoni,,fekr mikonam hesse khodayi behet dast mide ke dar ane vahed ba ye alame darkhast haye jur va jur va mokhalefe ham ro be ro mishe,,,,vali man aslan hosele webloge elmi khundan nadaram,,baghie neveshte hat ro vali dust daram,,,ye juriam yade film sakhtan vase gishe
    …endakhtim,,,
    hala har jur minevisi sahele arumi bashi hamishe,,,

    • ساحل غربی می‌گوید:

      🙂 مرسی… مرسی که می خونی…. ولی قضیه اینه که من قبل از این وبلاگ هم وبلاگ می نوشتم و خواننده های ایرانی رو خوب می شناسم…. خواننده ی ایرانی فشار که زیاد بهش میاد یهو کلا بیخیال میشه و دیگه اصلا سراغ وبلاگ نمیاد…. با خواننده ی ایرونی باید آسه آسه راه اومد… ولی خوب احتمالا انتخابم واسه این پست خوب نبوده.. مثلا با یه پست عاشقانه هم میشه استراحت داد به خواننده… مرسی که نقد می کنی.. ادامه بده به نقدت من استفاده می کنم….
      مخلصیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s