ای کاش … ای کاش … ای کاش، داوری … داوری … داوری …

هجوم خاطرات زندگی ۳ سال گذشته در تهران همچنان بی وقفه ادامه دارهروز به روز لحظات بیشتر و واضحتری رو به یاد می آرم. بدون هیچ ترتیب زمانی خاصی. لشکر تخریب گر خیالات من اهمیتی به ظرفیت مغزی من نمی ده. خیلی وقته پر شدم. راسشو بخواید از شکستن نمی ترسم. از متلاشی شدنه که می ترسم.

واسه اینکه بهتر حال من رو درک کنید این موقعیت رو تصور کنید :

مردید. خیلی وقته که مرده اید. دادگاه الهی که قرار بوده به قضاوت تمام زندگی شما بشینه در چشم به هم زدنی تموم شده و طنین کشدار صدای ضربات چکش خدا بر میز براق چوبیش هنوز داره توی گوشتون می پیچه. فرشته ای به نام زور اخرافیل که نوآوری جدید خداست و کل مسوولیت کارهای اداری و کاغذ بازی های قیامت رو یک تنه به عهده داره در حالی که پرونده ی اعمال شما در درستانشه در حال نزدیک شدن به شماست.

شما هم در حالی که اندازه ی یک مرده سردتونه در نهایت گیج بودن و بهت زدگی و ترس یک سوال راحتتون نمی ذاره : “الان من باید چیکار کنم ؟ باید چی بگم؟” و از اونجا که هنوز از تصمیم خدا آگاه نشدید قدرت هیچکاری ندارید چون می ترسید در آخرین لحظه گند بزنید.

اما ناگهان اتفاقی می افته که همه چیز عوض می شه. زور اخرافیل بیچاره که تقریبا در یک قدمی شماست ناگهان تعادلش رو از دست می ده و نقش بر زمین می شه.

پرونده اعمال شما که در دستان زور اخرافیل بود به هوا پرت میشه و کاغذ های سیاهی که در شکمش داره به همراه نوشته های ریز روشون در هوا پخش می شن.

زور اخرافیل کاملا پهن شده روی زمین دادگاه، شما بهت زده زل زدید به هزاران کاغذ که با کش و قوس دادن به قامتشون در حال رقصی دسته جمعی در هوا هستن و خدا هم که مثل همیشه همونطور بی تفاوت نشسته پشت میز چوبی کهنه و گرون قیمتش. سکوتی بسیار غلیظ روی دادگاه زندگی شما سنگینی می کنه و زمان بی اندازه کند می گذره. حتی صدای قژ قژ صندلی های خالی قسمت هییت منصفه هم که از لحظه ی ورودتون به پیشگاه مقدس مقدسترین مقدس ها شما رو «تنها” نذاشته، کاملا قطع شده.

سکوت با صدای برخورد اولین کاغذ یا بهتر بگم بر زمین نشستن یکی از سالهای زندگیتون می شکنه. اون کاغذ و به دنبال اون بقیه ی کاغذ ها مثل رقصنده ای که سعی می کنه آخرین حرکاتش رو با آخریت حرکات آرشه ی ویالونیستی هماهنگ کنه روی زمین گرد و خاک گرفته ی دادگاه فرود می آن.

درست در همین لحظه خدا با صدای بلندی می زنه زیر خنده. صدایی که هم بسیار کلفت و هراس انگیزه هم بسیار نازک و گوش خراشه. خدا با دهانی باز و چشمانی غرق در لذت داره می خنده. به راستی که خودش میدونه که هیچ چیز مثل اون خنده ی آلوده به لذت گواه «قادر مطلق” بودنش نیست.

قهقهه ی خدا به درازا می کشه. در حالیکه از شدت خنده خودش رو به زور روی صندلیش نگه میداره به سختی دست فربش رو از روی میز بلند می کنه و بشکنی میزنه. ناگهان در پی صدای بنگی سه بنده ی لاغر اندام وسط اتاق ظاهر میشن. یکی با عجله و دست پاچگی شروع به نواختن یک شیپور کوچک و یکی شروع به نواختن یک ساز دهنی میکنه. آهنگ مسخره ایه که آن دو بنده در نهایت مهارت می نوازنش. بنده ی دیگر که از همه مسلط تره کاغذی از جیب کتش در میاره که رنگش به زردی رفته. با صدای بلند نوشته های روی کاغذ که معلومه سالهاست اونجا جا خوش کردن رو می خونه :

بخش نامه ی شماره ی چهار هزار و دویست و پنجاه و سه . به نام قادر مطلق. بنابر تحقیقات بسیار جدید انجام شده به دست وزارت مدیریت و بازدهی و به دستور قادر مطلق، تمام مدیران تمام مناطق و حوزه ها موظفند جهت برقراری روابط صمیمانه با کارمندان، روزانه با آنها شوخی کنند. ”

در حالی که این کلمات خونده می شوند خدا از شدت خنده سرش رو روی میز گذاشته و میز رو چنگ می زنه. از پایین میز قطرات مایع زردی سرازیر شده که نشون میده خدای متعال از شدت لذت و فشار خنده در حال شاشیدن به پیشگاه مقدس خودش یا بهتر بگم دادگاه داوری زندگی شماست. کلمات که به پایان میرسن خدا دوباره به سختی بشکنی می زنه. همزمان با غیب شدن سه بنده ی بخشنامه خوان هر کدام از صندلی های دادگاه شروع به تکان دادن یکی از پایه هاشون می کنن. معلوم میشه خدا برای ایجاد روابط دوستانه تر با زور اخرافیل پنهانی از طریق صندلی ای که کنار شما قرار گرفته برای او پشت پا گرفته. با تکون خوردن پایه های صندلی ها قهقهه ی خدا دوباره بالا می گیره و زور اخرافیل هم که در این مدت نیم خیز شده و در حال مالیدن پیشونیشه ناگهان بنا بر وظیفه شروع به خندیدن می کنه. گویا این غافلگیری سالهاست که در لیست وظایف او قرار داره.

اما در این مدت شما فقط در حال نگاه کردن نبودید. از قبل از آمدن پیام آوران بخش نامه ای شما کنترل خودتون رو از دست دادید، به زمین نشسته و با عجله و دست پاچگی در حال جمع کردن زندگیتون از روی زمین هستین. کاغذ های زندگی شما همه با هم قاطی شدن و شما بدون هیچ ترتیبی بعضی رو افقی و بعضی رو عمودی روی بقیه می ذارید. بعضی از کاغذ ها هم به مبارکی شاش خدا زرد و خیس و متعفن شدن که شما آرزو می کنید همونجا به طریقی ازشون خلاص شید اما از ترس دردسر های  نقص پرونده مجبورید در کنار دیگر کاغذ ها بذاریدشون.

گاهی هم این وسط نگاه مختصری به کاغذ می کنید و لحظاتی از زندگی شما از جلو چشمانتون رد میشهشما در حالی که خدا در حال قهقهه زدنه، با جمع کردن زندگیتون از روی زمین خودتون رو در معرض حمله ی لشگر تخریبگر خیالاتتون قرار میدید. لشگری که اهمیتی به خستگی شما از بوی تعفن شاش جاری شده ی خدا نمی ده….

کات

خوب…. اگه من خوب فضا سازی کرده باشم و شما هم خوب دنبال کرده باشید الان می بینید که من چه حالی دارم.

همین.

* وقتی داشتم این نوشته رو شروع می کردم کلی با خودم کلنجار رفتم که به جای اون از نسرین و فرهاد، خواهر و برادری که با فروش کودکیشون برای خانواده غذا می خریدن بنویسم. اما حس اون مدل نوشته هرکاری کردم نیومد سراغم و فکر کردم اگه چیزی دربارشون بنویسم که خوب نباشه خیانت به بی گناهیشونه. امیدوارم به زودی بتونم درموردشون بنویسم چون خیلی زیاد مغزم رو درگیر می کنن. این پی نوشت رو هم اینجا نوشتم چون هی انگار حس می کنم نسرین با اون چشمای وحشیش بهم زل زده و میگه «عمو دیگه ما رو دوست نداری؟» . به زودی می نویسم ازشون.

Advertisements

12 دیدگاه برای “ای کاش … ای کاش … ای کاش، داوری … داوری … داوری …

  1. mandalacircle می‌گوید:

    می دانید راستش را بخواهید فکر می کنم زیاد میانه خوبی با شما ندارم!! اما این نوشته را دوست داشتم و قشنگ بود. «من آدم نمی شم» «زخم معده» و «قربانی» هم همینطور. احساس می کنم ما دو سوی یک طیف هستیم که آدم های دوروبرمون بی نهایت متفاوتند… چقدر خوبه که آدم هایی دوروبرتون بودن که دوستشون دارید… بهرحال خاصیت نوشته هاتون برای من اینه که یادم بیاد آدم ها فقط اونایی که من بینم نیستن…

    • ساحل غربی می‌گوید:

      نه اشتباه نکنید… من هم در طیف شما هستم… قضیه اینه که من درباره ی آدم هایی که دوستشون ندارم نمی نویسم… این کامنت شما باعث شد من بشینم آدم هایی که از صمیم قلب دوستشون دارم رو بشمارم. با احتساب خانواده ی کوچیکی که دارم شد 14 نفر + 10 ها کودکی که بهشون درس می دادم که عاشقانه می پرستمشون. 14 نفر از میون بیش از 200 نفری که دوست من حساب می شن (من ایران به خاطر اینکه توی جمعهای دوستی خیلی زیادی بودم دوست های خیلی زیادی داشتم). نمی خوام ناامیدتون کنم اما فکر هم نکنید من میون انسان هایی زندگی می کردم (یا می کنم) که خیلی با انسان های دیگه متفاوتند….
      و مرسی، خوشحالم که این پست های اخیر رو دوست داشتید…

      • mandalacircle می‌گوید:

        منظور من دوست و آشنا و خانواده نیست. آدم هاییه که باهاشون برخورد می کنیم و جزء این دسته ها نیستن ولی تو یاد آدم می مونن همیشه.
        من شاید از شرایط سخت مناطق محروم ترسیدم بله ترسیدم! و نرفتم جایی که واقعا به آدم احتیاج دارن. الان مثل سگ پشیمونم که چرا زندگیم رو جایی تلف می کنم که باعث نفرتم از آدم های دوروبرمه و شاید جای دیگه موجود بدرد بخور تری بودم و نه تنها به درد اونا می خوردم بلکه خودمم حس بهتری داشتم به جای نفرت…

      • mandalacircle می‌گوید:

        منظور من دوست و آشنا و خانواده نیست. آدم هاییه که باهاشون برخورد می کنیم و جزء این دسته ها نیستن ولی تو یاد آدم می مونن همیشه.
        من شاید از شرایط سخت مناطق محروم ترسیدم بله ترسیدم! و نرفتم جایی که واقعا به آدم احتیاج دارن. الان مثل سگ پشیمونم که چرا زندگیم رو جایی تلف می کنم که باعث نفرتم از آدم های دوروبرمه و شاید جای دیگه موجود بدرد بخور تری بودم و نه تنها به درد اونا می خوردم بلکه خودمم حس بهتری داشتم به جای نفرت.

      • ساحل غربی می‌گوید:

        آهان الان متوجه شدم… دیگه من این رو نمی گم ، خودتون حتما می دونید و بهش فکر کردید که هیچوقت دیر نیست…

  2. غريبه می‌گوید:

    سلام
    من منتظر بودم كه پرونده ت با برگه هاي پرونده ي يكي ديگه قاطي بشه
    بعد كه تا آخرش خوندم گفتم خب حتما اين حس الان منه كه برگه ها ي پرونده زندگيم با زندگي يكي ديگه قاطي شده و اينا
    ولي حس الان تو اين بوده كه گفتي (:/
    فكر كنم فهميدم حالتو …حداقلش اينه كه سعي كردم بفهمم 🙂
    بگذريم
    خوندن آرشيوت تموم شد و بي اغراق ميگم بعد از خوندن بعضي پستا از جلوي سيستم بلند ميشدم و ميرفتم كنار پنجره ي اتاقم مي ايستادم و مثل سگ گريه ميكردم 😐 نميدونم واسه آدماي نوشته هات گريه ميكردم يا واسه خودم يا واسه آدمايي كه خيلي وقته بوي انسانيت نميدن آدمايي مثل خودم حتي !!
    مرسي
    في امان الله توفيق و اين چيزا :دي

  3. ayda می‌گوید:

    همیشه‌ لازم‌ است‌ که‌ آدمی‌ بداند کی‌ یک‌ مرحله‌ از زندگی‌اش‌ تمام‌ شده. اگر بعد با لجاجت‌ به‌ آن‌ چنگ‌ بیندازی، لذت‌ و معنای‌ بقیه‌ی‌ مراحل‌ زندگی‌ات‌ را از دست‌ می‌دهی. بعد خطرش‌ هست‌ که‌ خدا تمام‌ وجودت‌ را به‌ لرزه‌ بیندازد تا سر عقل‌ بیایی.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      واسه من اون مرحله از زندگی تموم نشده. ایستاده. پاز شده. منتظره دوباره بتونم پلیش کنم. و من آروم نمی گیرم تا زمانی که دوباره پلیش کنم.
      و من به خدا اعتقاد ندارم. اگه بخواد بلرزونتم می لرزونمش.

  4. کاپیتان بابک می‌گوید:

    فروغ:
    من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی / کوری چشم تو این شیطان خدای من

    • ساحل غربی می‌گوید:

      ای ول البته سه چهار بار خوندم تا فهمیدمش (منم خنگما!!!) ولی خیلی خوب بود… یعنی فروغ فداش بشم حرف نداره…. من با اینکه انقدر ضد ازدواجم فروغ اگه از قبر بیاد بیرون باهاش فورا ازدواج می کنم.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      البته اگه فروغ بپذیره :دی ولی من سعیمو می کنم. می رم در خونشون بسط می شینم. می رم اصلا پاشنه خونشون و در میارم از جا….چهارصد و بیست و سه بار و نیم میرم خواستگاری …. ولش کن منم دیروقته دارم چرت و پرت می گم :دی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s