قصه ی شب

آها.. آفرین. بذا پتو رو هم بکشم روت… آها… خوب… چشماتو ببند که من قصه ی امشب رو شروع کنم…

 

نسرین اولین کودکی بود که به من حمله کرد.

خیلی خوب یادمه. دقیقا ۲ سال و ۷ ماه پیش بود ساعت ۲ و نیم بعد از ظهر. در مدرسه که روی هم گذاشته شده بود روآروم  باز کردم و در حالی که پر از کنجکاوی و ترس بودم وارد حیاط شدم.

هنوز یه پام بیرون از در بود که نسرین ، دختر بچه ای  ۱۲ ساله ، با صورتی آفتاب سوخته، چشمانی بی نهایت تخس و وحشی و یک روسری شل وول ، در حالی که یه توپ پلاستیکی  راه راه صورتی و سفید رو توی بغلش گرفته بود به سمت من دوید. پشت سرش هم چهار تا بچه ی دیگه که زورشون نمی رسید توپ رو از نسرین بگیرن و مجبور بودن مطیع دستور اون باشن ریختن روی من. همه با هم درحالی که یکی دست من رو گرفته بود، یکی پایین پیرهنم رو و اون دو تای دیگه هم که از همه کوچولو تر بودن  پاچه ی شلوارم رو، یک صدا می گفتن عمو بیا بازی . عمو بیا بازی. جا خورده بودم. اونقدر از جنوب شهر می ترسیدم که از اون روز صبح چیز های عجیب غریبی توی ذهنم ساخته بودم. از تجربه ی فعالیت های خیریه ای که قبلش کرده بودم  (قبلش مدت کوتاهی توی آسایشگاه معلولین کهریزک کارم حموم بردن معلولین ذهنی و جسمی بود) به شکل احمقانه ای انتظار دیدن هرجیزی داشتم به غیر از  دیدن تعدادی کودک در حال بازی. نمی دونم چرا به این فکر نکرده بودم که احمق جان داری میری پیش کودکان کار. بالاخره قبل از هرچیز اینا کودکن و بازی می کنن.

در حالی که جا خورده بودم اما یه جورایی هم خوشحال شده بودم و ترسم داشت می ریخت. اون زمان من هیچ دغدغه ای درباره ی فقر نداشتم. اونجا هم صرفا به این دلیل رفته بودم که عاشقانه بچه ها رو دوست داشتم (و دارم). راستش رو بخواید زندگی من به خاطر یک خواست خیلی ساده عوض شد. می خواستم با بچه ها بازی کنم.

خیلی سریع به خودم اومدم و درحالیکه لبخند می زدم گفتم :

«باشه. چه بازی؟ »

نسرین گفت:  «وسطی.»

گفتم: «خوب. کی وسط؟»

همه با هم گفتن : «من!»

بعدشم شروع کردن با هم دعوا کردن که کی وسط باشه. در نهایت با وساطت من و کمک یکی از داوطلب ها که به دادم رسیده بود قرار شد همشون وسط باشن و من و اون خاله ی داوطلب دو طرف…یک ساعت تموم بازی کردیم. من احمق نمی دونم چرا واسه رفتن به چنان جایی شلوار پارچه ای و پیرهن و کفش چرمی پوشیده بودم. انگار می خواستم برم مهمونی. پدرم در اومد.

مدت ها گذشت. و من بعد از اون شاید دو سه مرتبه دیگه نسرین رو دیدم.

من دیگه اونجا واسه خودم کسی شده بودم . دیگه همه ی بچه ها و داوطلبا منو می شناختن. دیگه فقط عشقم به زلالی کودکانه بچه ها نبود که می بردم اونجا. دیگه فهمیده بودم که این مدرسه تنها جاییه که این بچه ها می تونن توش کودکی کنن. دیگه فهمیده بودم که بیرون از این مدرسه این بچه ها بار یه خونه رو با فروختن کودکیشون به دوش می کشن. دیگه هر روز داشتم بهتر می فهمیدم که درآمد ناخالص ملی تشکیل میشه از کار کودکان ریزه میزه و تن فروشی دختران فراری. دیگه ذره ذره داشت دردم می گرفت. ذره ذره مغزم داشت به چیزهایی غیر از درس فکر می کرد. داشتم بزرگ می شدم.

دیگه میدون آزادی که می رفتم می دونستم این بچه که داره به پر و پای ملت میپیچه که ازش جوراب بخرن اسمش فرهاده و هرجوراب واسش مساویه با یک دنیا. اتفاقا فرهاد برادر نسرین بود. ۱۱ سالش بود. چهره ای بسیار شبیه به نسرین داشت و هر دوشون هم ضمنا کپی برابر اصل مامانشون بودن. فرهاد قدش یه نیم وجبی از نسرین کوتاه تر بود اما هیکل بسیار بسیار درشتی داشت. بالا تنه ، بازوان و سر شونه های چنان درشتی داشت که وقتی می دیدی اولین چیزی که به ذهنت می رسید این پسر هایی بود که می رفتن بدن سازی. زورشم واقعا زیاد بود. خیلی زیاد. از میون ۳۰ ۴۰ نفر عمو  و خاله ای که اونجا بودن شاید نهایت دو سه نفر زورشون بهش می رسید. من که شخصا سعی می کردم مشکلات رو با حرف و ترفند های خودم حل کنم چون تجربه ی مشت خوردن ازش رو داشتم و به خوبی هنوز به یاد دارم که به زور نفس می کشیدم.

فرهاد البته هیچوقت به هیچ سالن  بدن سازی ای نرفته بود. گذشته از اینکه سنش هنوز خیلی کم بود سالن بدن سازی واسه بچه پولداراس. بالاخره هارمونی زندگی شهری یعنی اندام لاغرمردنی  مرد کارگر در کنار پوست ترک خورده ی چروکیده ی  زن جنوب شهر. هارمونی مقدسه. هیچچیز نباید هارمونی زندگی شهری رو به هم بزنه. تا بوده همین بوده!

فرهاد البته ناجور هارمونی جنوب شهر رو خراب کرده بود. هیکلی داشت که تمام مهندسین محترم تحصیل کرده ای که اطراف من بودن (و هستن) آرزوشو داشتن. دلیلش هم البته ساده بود. واسه این هم فرهاد کودکیش رو فروخته بود. تن فرهاد بهترین استدلال واسه اثبات این موضوع  بود که » کارگاه پرس بیست و یک تن» با کیفیت ترین سالن بدن سازیه. آره. «شغل» فرهاد پرس کاری بود (یک سال بعد از اینکه من رفتم به مدرسه شغلش رو به جوراب فروشی توی خیابون تغییر داد). پرس کاری. و فکر می کنید چقدر حقوق می گرفت؟

۲۴ هزار تومان در ماه. باور کنید. ۲۴ تا اسکناس هزار تومانی واسه یک ماه ، شش روز در هفته کار روزی ۸ ساعت.  خنده  داره  نه؟خنده دار تر هم میشه.

خنده دار تراین بود که کارگری ۲۸ ساله که در دکان بغلی فرهاد کار می کرد و پرس ۱۹ تن می زد ۳۰۴ هزار تومان حقوق می گرفت. فرهاد بچه بود. فرهاد  زور چونه زدن با سر کارگر نداشت. بعد تازه فرهاد مهاجر بود. افغانی. بدون کارت اقامت. فرهاد هویت نداشت.

فرهاد خیلی هم خشن بود. به معنی واقعی پرخاشگر. همیشه از لحظه ای که وارد مدرسه می شد می خواست همه رو بزنه. به غیر از من و یه دو سه نفر دیگه از داوطلب ها که قلقشو می دونستیم دیگه کسی از پسش بر نمیومد. تمام تلاششو می کرد یکی از داوطلب ها رو سر ساده ترین چیزی بزنه. مطمین بود ما در جواب نمی زنیمش.  ولی جالب این بود که در محیط کار از خودش آرومتر خودش بود. بی صدا. سر به زیر. آروم. دلیلش احتمالا واسه سرکاگرش بود. مردی سی چهل ساله که انرژی سرکوب شده جنسی خودش رو با آزار جنسی فرهاد رها می کرد. خنده داره نه؟ فرهاد ۱۱ ساله که برای ۲۴ هزار تومن حقوق ۴۸ ساعت در هفته پرس ۲۱ تن می زد مورد تجاوز جنسی هم قرار می گرفت. به نظر من که خیلی خنده داره. رسما کمدیه. جوکه. شما هم اگه ناراحت شدید کس خلید. ناراحتی نداره که. ببینید دنیا چقدر قشنگه. گل و سبزه رو نگاه کنید. به دنیا فقط باید لبخند زد. اصلا خم به ابروتون نیارید.

نسرین از همون اول که من رفتم مدرسه کارش جوراب فروشی بود. در واقع در آمد بهتر نسرین بود که باعث شد فرهادم شغلشو عوض کنه. نسرین و فرهاد و مادرشون با هم همکاری عجیب غریبی داشتن( پدرشون گذاشته بود رفته بود). نسرین اجاره خونه رو جور می کرد، فرهاد پول خورد و خوراک رو در می آوردو باقی مخارجشون هم با مادرشون بود که  توی خونه خیاطی می کرد و در زمان گرانی بازار و تورم  تن فروشی.

راستش رو بخواید داستان نسرین و فرهاد پیک نداره. منتظر نباشید الان اتفاق خاصی بیوفته. همین بود. این زندگی یه خواهر و برادر ۱۱ و ۱۲ ساله در جنوب تهران بود که هنوز هم داره همینطور ادامه پیدا می کنه. البته بعید نیست که همین روز ها بهم خبر برسه که نسرین هم داره تن فروشی می کنه یا فرهاد رو به جرم دزدی گرفتن انداختن زندان. اگه همچین خبری برسه فکر کنم زندگی این دوتا بچه «پیک» دار هم میشه. شاید اگه اینجوری بود شما از این قصه لذت بیشتری می بردین. شاید بیشتر می خندیدین. نمی دونم. شرمنده دیگه. ببخشید. ببخشید اگه قصه ی امشبمون هیجان زیادی به زندگیتون نداد.

حالا بخوابین. شب بخیر. خواب های خوب ببینید.

 

 

 

 

Advertisements

10 دیدگاه برای “قصه ی شب

  1. غريبه می‌گوید:

    الان بايد به كي فحش بدم ؟ به باعث و بانيش؟
    كيه باعث و باني اين جور زندگي ها ؟ كي مقصره ؟
    اصلا بايد دنيال مقصر بگردم ؟
    شايد بايد بد و بيراه بگم به اون دم كلفتايي كه ميليارد ميليارد حق فرهاد ها و نسرين ها رو به جيب ميزنن و مهر داغ شده ميزنن به پيشونيشون ؟
    شايدم بايد سكوت كنم و از كنارش بگذرم و بگم خب اينم بخشي از زندگيه !!!!!!!!!!
    آره ….اينم بخشي از زندگي تخمي ايه كه ما اجازه داديم بكنن تو حلقمون…
    اين بچه ها حق ندارن بچگي كنن ؟
    الان دلم ميخواد يكي رو بذارن جلوم و بگن اين مقصره تمام اين اتفاقاته و تا ميخوره بزنمش 😐

    • ساحل غربی می‌گوید:

      اگه می شد واقعا یک فرد رو پیدا کرد که باعث بانی همه ی انهاست زندگی خیلی راحتتر بود…. من شخصا حتی لازم نبود بیارنش بذارنش جلوم… در بدترین حالت که هیچکاری نمی تونستم بکنم یه بمب به خودم می بستم می رفتم بشریت رو از شرش خلاص می کردم…اما بدبختی اینه که «کسی» مقصر نیست… آره اون دم کلفت های دزد کثافت رو باید نشوند سر جاشون و کودکی فرهاد ها و نسرین ها رو از حساب بانکیشون کشید بیرون… اما بعدش چی؟ سوالی که از همه ی سوال ها مهمتره اینه که کجای این «سیستم» ، این «نظم» مشکل داره که همیشه یکی «فرصت» پیدا می کنه گنده بشه و زور بگه؟ حالا می خواد عمامه سرش داشته باشه می خواد کراوات ازش آویزون باشه….
      آدم ها متفاوتن…. «من» نمی تونم ساکت از کنارش بگذرم… شاید دلیلش اینه که تاریخ زیاد خوندم و می دونم تا بوده این نبوده… می دونم این بخشی از زندگی ما نیست…. اما من حق ندارم واسه شما نسخه بپیچم…. من نهایت کاری که می تونم بکنم اینه که با نوشتن «واقعیت» (که همه سعی می کنن پنهانش کنن) همینطور سوال ها رو واسه خواننده هام پیش بیارم…. دیگه هرکس به شکل خودش عکس العمل نشون میده…..

  2. کاپیتان بابک می‌گوید:

    مرسی برای نوشتن این. و دیگر چیزهایی که از بچه ها می نویسی. من نمی دونستم تهران اینقدر سیاهه. دلم به درد میاد. ولی مرسی

    • ayda می‌گوید:

      بله سیاهه ، فقط مراکزی در جنوب تهران نیست که اینقدر سیاهه،
      الان سر هر چهار راه، روی هر پل عابر و… می تونی امثال نسرین ها و فرهاد ها را ببینی .

  3. gavcherun می‌گوید:

    تکان دهنده بود…من سابقه کار تو این جور محیط ها رو ندارم، به نظرم یک توان خاصی میخواد و. هر کسی از پسش بر نمیاد….خوبه که هنوز آدم هایی مثل تو هستن…

  4. کیوان می‌گوید:

    ساحل غربی عزیزم، باورت میشود که کامنتی که در 5:42 در نسوان گذاشته بودم هنوز برچسب «نظر شما دردست بررسی است» دارد ؛ ولی کامنتهای بعدی از جمله مال تو که ساعت 5:56 و 5:59 و کامنت آرش در 6:31 ؛ منتشر شده‌اند؟ واقعا حس بدی دارم. یاد دوستی افتادم که در سال 70 در دانشگاه تهران مبنکر ارائه یک پایان نامه گروهی بسیار بزرگ برای حدود 100 دانشجوی پزشکی در پایان دوره علوم پایه شده بود. نه تنها پایان نامه سطح پایینی پیدا کرد بلکه بین بسیاری از دانشجویان به دلیل اولین تمرین در کار گروهی و دموکراسی تنشهای شدید و دیر پایی بوجئد آمد که آن دوستم و سایر مبتکرین آن کار از غلط کردنشان هم پشیمان شدند. و همیشه آن دوستم میگفت وقتی ما به عنوان یک عده نخبه در معتبرترین دانشگاه کشور نتوانیم یک کار گروهی و دموکراتیک انجام دهیم بیهوده از مردم کشور خود انتظارات بزرگ داریم. با شعری که من نوشته‌بودم بسیار ملایم و در قالب کنایه میخواستم رنجیذنم را به «نسوان ..» منتقل کنم: « دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق ….. وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی »
    تحمل این دوستان ما در برابر نظر مخالف بسیار پایین و برخوردهایشان گاه تفاوتی با روزنامه کیهان تهران ندارد. خیلی از دستشان آزرده‌ام و جدا غافلگیر شده‌ام.می‌خواهم همین کامنت را با حذف نکات برخورنده‌اش در آنجا منتشر کنم .
    دلم بد جوری گرفت می‌خواستم فقط با تو یا کاپیتان درد دل کرده‌باشم.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      fadat besham aziz, midoonam che hessi dari khodamam ye moddatie rasesh dare hey mikhore too zogham. albate nemikham ghabool konam va hey vase khodam tojih mikonam, omidvaram man o shoma eshtebah konim o ina hamash soo’e tafahom bashe. ama age eshtebah ham nakonim, age zaboonam lal nesvan daran sansoor o sarkoob mikonan keyvan jan azorde nabash. bayad sabr dasht. ‹keyhanism› ekhtera’e oon martike shariat madari nist(shariat madari bood sardabiresh dige?) keyhanism o too madarese ebtedaii be tak tak e ma yad midan. in chizi ke darbareye oon payanname gofti ro khodam be khoobi tajrobe kardam. midoonm chi migi. vali keyvan e aziz sang haii ke sar e rah e faaliat e ejtemaiian khodeshoon mozoo’e hadaf e faaliatan. manzooram ine ke daghighan hamoon chizhaii ke ma ro too in rah azar midan hamoon chizaiian ke ma be khatereshoon mijangim. Azorde nabash refigh. Siahi ra bebin o khashmgin sho. Khashmgin sho o ba manteghat bejang. bejang o sabr dashte bash. sabr.
      PS do mored : 1. baghie commento hamoon toye nesvan minevisam choon in chia ro age oonja mineveshtam eltehab bishtar mishod. 2. bebakhshid vse in alefbaye engilisi, in computeram farsi nadare

  5. پری می‌گوید:

    نفسم گرفت رفیق.. چقد تلخی تو

  6. bahar می‌گوید:

    خیلی تلخ بود 😦

  7. goldeneverstand می‌گوید:

    نفسم بند اومد وقتی خوندمش.. خیلی سخته.. خیلی…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s