من ساحل غربی هستم، یک بیمار.

التهاب های اخیری که توی وبلاگ نسوان پیش میاد باعث شد من وظیفه ی خودم بدونم این پست رو اینجا بنویسم. الان شاید توی دلتون بگید خوب به تو چه که تو یه وبلاگ دیگه دعوا شده؟ اما باور کنید این شلوغی فکر بنده ناشی از علاقه ی ما ایرانی ها به تماشای دعوا و تعریف کردنش نیست. بنده با وجود اینکه گاهی از بیخ نسبت به بعضی نظر های نویسندگان این وبلاگ کافرم اما  از اونجایی که نسوان مطلقه ی معلقه به مطرح کردن بحث هایی می پردازه که دغدغه من هم هست و برای من هم بسیار اهمیت داره وظیفه ی خودم می دونم در حد توان و دانش و تجربم به کالبدشکافی موضوع بپردازم. خلاصه دیگه ما را عفو کنید اگه سر تو هر سوراخی می کنیم دست خودمان نیست.

احتمالا اگر پست های قربانی، قصه شب، زخم معده، عرق سگی یا دست پوسیده ی انسان رو خونده باشید تا حدودی با «مدرسه» که واقعا خانه ی دوم من در تهران بود آشنا شدید. خانه ی دومی که به حدی واقعا خانه ی دوم بود که مثل دبستانم (که اون هم خانه ی دوم بود) وقتی تعطیل می شد من به هیچ وجه بشکن نمی زدم که «فیتیله فردا تعطیله». توی این پست ها من همیشه درباره ی بچه ها و کودکان کاری که سوژه ی هدف فعالیت ما بودن نوشتم و هیچگاه درباره ی داوطلب های پر دغدغه ای که بخش اعظم وقتشون رو واسه فعالیت در اون مدرسه می ذاشتن حرفی نزدم. اما به دلایلی که عرض کردم امروز تصمیم گرفتم درباره ی اونها صحبت کنم.

داوطلب های «مدرسه» تشکیل می شدن از تعدادی دختر و پسر که به دلایل مختلفی از دغدغه ی فقر و نابرابری اجتماعی گرفته تا پسر بازی و دختر بازی به اونجا میومدن. مدرسه محیطی آزاد و باز بود که توش داوطلب های دختر و پسر با هم دست می دادن، همدیگر رو بغل می کردن، با هم می گفتن و می خندیدن، با هم سیگار می کشیدن، با هم بحث می کردن، با هم کار و فعالیت می کردن، با هم از غصه ی نابرابری اجتماعی  گریه می کردن و با هم به مسخرگی زمانه می خندیدن. اکثر داوطلب ها دانشجوهای جوون بودن که رشته ی تحصیلیشون از جامعه شناسی بود تا مکانیک. از هنر بود تا بیولوژی. در میون داوطلب ها البته تعدادی داوطلب های سن بالا تر هم بودن (که دیگه ما جوون ها هم اونها رو عمو و خاله صدا می کردیم) و همه فعال های بسیار با سابقه ی سیاسی و اجتماعی بودن. آدم های بسیار با سابقه ای که اکثرا اندازه ی سن ما جوونتر ها فعالیت کرده بودن و اندازه ی نصف سن ما در هر دو رژیم زندان رفته بودن. آدم هایی که اون محیط رو با هزار بدبختی راه انداخته بودن تا موقعیتی واسه امثال من فراهم بشه که بتونم ذهن بیمارم رو درمان کنم. محبت و هوش و ذکاوت عمو و خاله بزرگ ها، دغدغه ی روز به روز در حال افزایش ما جوونتر ها، بوی تعفن واقعیت، محیط آزاد و کم سرکوب اون مدرسه و البته واسه بعضی ها مثل من از همه مهمتر عشق به بچه های زلالی که اونجا درس می خوندن باعث می شد ماها نزدیک به صد در صد وقت آزادمون رو در اون مدرسه و در حال سر کله زدن با بچه ها یا جایی دیگه (مثل یک کافه یا خونه ی یکیمون که خونه مجردی داشت) با هم بگذرونیم. به معنی فیزیکی و واقعی اونجا واسه اکثر ماها به خونه ی دوم بدل شده بود و ما داوطلب ها شده بودیم خونواده ی همدیگه.

همین نزدیکی و صمیمیت و با هم بودن و همکاری باعث شده بود ماها همدیگرو خیلی بهتر بشناسیم. باعث شده بود واسه هم مهم باشیم و از هم انتظار داشته باشیم. دلمون واسه هم تنگ شه و گاهی هم از هم خسته شیم. باعث شده بود عاشق هم شیم یا از هم دلگیر یا حتی متنفر بشیم. واسه هم درد و دل کنیم یا با هم شوخی کنیم. البته این چیزهایی که تعریف می کنم به معنی هم عقیده بودن ما و عدم وجود اختلاف فکری نیست. توی ماها از چپ ترین نوع کمونیست پیدا می شد تا راست ترین نوع لیبرال. از کافرترین بی خداها پیدا می شد تا مومن ترین مسلمون ها. از خشکترین نوع اخلاق پیدا می شد تا حساسترین و ظریفترین نوع منش.

الان با این چیزهایی که تا الان گفتم احتمالا دارید پیش خودتون میگید «وااااای… چقدر جمع دموکراتی بودن… دمشون گرم….» . اما اشتباه نکنید. درستش اینه که بگیم «ما داشتیم دموکرات در کنار هم زندگی کردن رو با هم  تمرین می کردیم.» . و حتی از حرف های من برداشت نکنید که ما همه و همیشه شاگرد های خوبی بودیم. گاهی گند می زدیم.

گاهی چنان به قضاوت هم می نشستیم که «زمان» که موجه ترین قاضی انسانه هم هیچوقت اینچنین قضاوت نکرده. گاهی در بحث صدامون رو بر هم بالا می بردیم چرا که هنوز در پس ضمینه های ذهنمون از تحقیر همدیگه و ایستادن بر گرده ی هم احساس بزرگی می کردیم. گاهی اشتباه های بزرگ می کردیم و برای طلب بخشش کوچکترین تلاشی نمی کردیم. گاهی نمی بخشیدیم و از کاه کوه می ساختیم. گاهی حرف های جسورانه و شکوهمند می زدیم و مانند موشی ترسو و ضعیف عمل می کردیم. گاهی ….

و الان با خوندن این پاراگراف احتمالا دارید میگید «خب با اینهمه گه کاری چرا در کنار هم می موندید؟ مگه مجبور بودین؟ خب از هم دوری می کردین که این ریخت نحص هم رو لازم نباشه تحمل کنید.»
آره. مجبور بودیم. چون همه احساس مسولیت می کردیم. فقر و دهن کف کرده ی ستمگر کنار هم نگهمون می داشت. ته تهش یادمون نمی رفت که آخرش ماها تو یه جبهه ایم و دشمن اونه که لباس امنیت ملی تنشه(اگرم یادمون می رفت خود ج.ا دستش درد نکنه یادمون می آورد). زخم معده ی نرگس ها، شکم همیشه گشنه ی حسین ها، تن تحقیر شده ی ندا ها و استعدادهای سرکوب شده مجتبی ها همیشه تو گوشمون می خوند «سیاهترین خیانت جا زدنه». تو گوشمون می خوند که «بساز. حتی اگر قراره بسوزی.» .
و بزرگان دنیادیده تر و صبورترمون بهمون می گفتن «دارید می زنید تو سر هم؟ به هم فحش میدید؟ دارید همدیگرو جر وا جر می کنید؟ خسته شدید؟ تو محیطی که اینجوری باشه کار نمی کنید؟ اگه اینجوری نبود راحت تر بودید؟» بعد ما با بغضی در گلو و کمری خسته (گاهی چشم کبود) می گفتیم «آره» اون موقع اونها هم میزدن تو سرمون و بهمون می گفتن : «خب احمق! اگه اینطوری نبود که درد اجتماعی ای در کار نبود که لازم باشه ما اینجا باشیم. مگه فکر کردین ما کی هستیم؟ ما هممون فرزندان همین جامعه ی مریضیم. حالا چون ما احساس مسولیت بیشتری میکنیم و به این مسایل اهمیت می دیم فکر کردین دیگه ما بیمار نیستیم؟‌ چه دلیلی وجود داره که ما از سرکوب های سیستم آموزشی در رفته باشیم؟ چه دلیلی وجود داره که ما پر از عقده های جنسی نباشیم؟ چرا ما باید با بقیه فرق کنیم. احمق! سوژه فقط این کودک کار نیست. فقط این بچه قربانی نیست. تو هم قربانی ای. من هم قربانی ام. تو تازه فهمیدی صورت مساله چیه. حالا میخوای خسته شی و بکشی کنار؟»
و با همین کلنجار ها بود که ماها (البته فقط بعضیهامون) «قبول کردیم» که مریضیم و به احترام چشمان بی گناه نازنین ها و محمد ها «سعی» کردیم خودمون رو اصلاح کنیم. قبول کردیم که «مبارزه از خود فرد شروع میشه» جمله ی خیلی مسخره ایه چون حوزه ی شخصی و جمعی، حوزه ی داخلی و خارجی مبارزه اصلا از هم جدا نیستن که بخواد از یکی شروع شه به اون یکی ختم شه. سعی کردیم ببخشیم و از معذرت خواهی نترسیم. سعی کردیم قضاوت نکنیم و به مسایل خصوصی هم احترام بذاریم. خلاصه خیلی سعی ها کردیم.
احتمالا باید حداقل در تلوزیون این گروه های ترک اعتیاد ان ای رو دیده باشید(جاتون خالی یه مدت خودم رو معتاد جا می زدم می رفتم چیز یاد بگیرم :دی). دور هم می شینن و درباره ی تجربیاتشون با هم حرف می زنن. اولین اصلشون می دونید چیه؟ اول هر باری که می خوان حرف بزنن بلند می شن اسمشونو میگن و بعدش بلند میگن یک معتاد. مثلا «من ساحل هستم. یک معتاد.» می دونید واسه چیه؟ واسه اینه که این پذیرش بیماری همیشه در مرکز حواسشون جا داشته باشه. می خوان هیچوقت فراموش نکنن بیمارن. و جالبه که حتی بعد از ۴۰ سال از ترک کردن هم همچنان این رو میگن که هیچوقت فراموش نکنن. کاش ما همه جراتش رو داشتیم.
نمی دونم شاید الان تو دلتون دارید میگید اه اه حالم به هم خورد اینقدر نصیحت کرد و شعار داد. مختارید. هر کسی از ظن (ذن؟ زن؟ ضن؟) خود شد یار من. اما در هر صورت : من، ساحل غربی هستم، یک بیمار.

Advertisements

21 دیدگاه برای “من ساحل غربی هستم، یک بیمار.

  1. غريبه می‌گوید:

    سلام
    خيلي خوب گفتي
    آره اولين قدم و شايد مهمترينش همين پذيرش صورت مسئله س !!
    اعتراف به اينكه ما هم همچين كامل نيستيم و هزار و يك درد و سرخوردگي روحي داريم…اصلا تا نپذيريم درد رو كه سراغ درمان نميريم 🙂
    واقعن خودتو جاي معتادا جا زده بود ؟ :)) بايد باحال بوده باشه :دي
    راستي ظن فكر كنم درستشه
    في امان الله توفيق و اين چيزا :دي

    • ساحل غربی می‌گوید:

      آره… خیلی باحال بود…. خیلی آدم های خفنین… خیلی قوین…. مثلا معتاد میومد بار اولش بود که اونجا اومده بود… بعد انگار که اصلا تو خیابون می خوابیده کثیف و خلاصه خیلی داغون بود… چنان می رفتن بغلش می کردن و بهش محبت می کردن که آدم واقعا غبطه می خورد…. و جالب می دونی چیه؟ پخش ترین سازمان اجتماعی ایران فکر کنم همین ان ای باشه و ج.ا. رسما جلو در تمام جلساتشون سرباز می ذاره و اطلاعات به شدت تحت نظرشون داره…. دقیقا همینه…. جمهوری اسلامی مثل سگ در آدم هایی که پذیرفتن مریضن و می خوان درمون بشن می ترسه….

      • nasim می‌گوید:

        ساحل جان ، من اولین باره که اومدم وبلاگ شما، مطلبتو خوندم زیبا بود ولی‌ هنوز ربطشو به جنجال‌های اخیر نسوان نفهمیدم
        راستی‌ واسه حضور در کلاس‌های ان‌ای حتما نباید معتاد باشید ، چند تا از دوستای من تو این کلاسا شرکت می‌کنن معتاد هم نیستن ، و اینجور که میگن خیلی‌ هم از این کلاسا استفاده می‌کنن.

      • ساحل غربی می‌گوید:

        نسیم عزیز،
        اولا مرسی که اومدی و خوندی… قدم بر چشم ما گذاشتی…
        در مورد پست… ربطش اینه که بخش زیادی از این جنجال های ما سر کم صبری و قضاوت و اشتباه های تک تکمون… کم صبری می کنیم… زود قاطی می کنیم سر هم و به هم بد و بیراه میگیم…. خیلی سریع درمورد هم قضاوت می کنیم…. و اشتباه می کنیم و اگه بکشنمون معذرت خواهی نمی کنیم…. یکی که یه بار یه مثلا یه توهینی می کنه نمی بخشیمشو و یا مثلا به جای اینکه در مورد مسایل کوچیک سکوت کنیم که زودتر بگذره هی بحث می کنیم و از کاه کوه می سازیم (الان مثلا به همین پست آخر نسوان نگاه کن چقدر کامنت های مسخره داره که سر هیچ ملت دارن با هم دعوا می کنن) … در حالی که به نظر من اگه قبول کنیم که خودمون هم هزارتا مشکل داریم ملت رو راحتتر می بخشیم، راحت تر کوتاه میایم و بیشتر خودمون رو سعی می کنیم بذاریم جای بقیه…. در یک جمله «راحتتر با هم دموکرات زندگی می کنیم.»
        در مورد ان ای، به نکته ی خوبی اشاره کردی… گروه های ان ای (یا حداقل گروهی که من باهاش آشنا بودم) دو نوع جلسه دارن. یک جلسان عمومی که همه می تونن برن و دو جلسات خصوصی که توش فقط معتادین می تونن برن که اونم دلیلش اینه که می خوان مسایل خصوصی معتادها عمومی نشه و اونها احساس امنیت کنن. من یه بار جلسه ی عمومیشون رو هم رفتم اما جلسات خصوصیشون به نظر من خیلی آموزنده تره چون بدون هیچ ترس و گاردی ملت از زندگیشون تعریف می کنن….

  2. خواننده می‌گوید:

    بلاگتو دنبال می‌کنم. ولی‌ معمولا کامنت نمیذارم. گفتم این دفعه کامنت بذارم که یکمی دلگرم شی‌. فک نکنی‌ تعداد کامنتا مساوی تعداد خواننده هاته. موفق باشی‌ دوست من!

  3. خانم دغدغه می‌گوید:

    ممنون متن خیلی جالبی بود . من رو یاد یکی از مصاحبه های اصغر فرهادی تو بلاد خارجه انداخت .
    یک جایی میگفت من از فیلم سازی خوشم میاد ، چون خیلی تو زندگی شخصی من اثر میگذاره و باعث میشه که دیدم بازتر باشه .
    گزارشگر در جوابش گفت چه جالب چون عموما کارگردان ها تو کله ی (سر ) خودشون زندگی میکنند ( یه چیزی تو همین مایه ها ).
    خیلی از ماها دغدغه ی خدمت به مردم و بالا بردن سطح فرهنگ و آگاهی آنها رو داریم ، برای این کار وبلاگ مینویسیم، تو فیسبوک صفحه باز میکنیم و …
    فقط خدا نکنه کسی باهامون موافق نباشه. روشنفکرانه ترین عکس العملمون اینه که براش متاسف میشیم . فضای مجازی پر شده از این ابراز تاسف ها :
    متاسفم برای این طرز تفکر،
    متاسفم برای شما دوستان ،
    متاسفم …
    ای کاش یکم هم دغدغه ی پر کردن چاله چوله های سطح فرهنگی و آگاهی خودمون رو داشتیم . شاید این رو انکار کنیم ، وشعارهای روشنفکرانه بدیم . ولی اگه ته اندیش هامون رو زیر و رو کنیم، میبینم در بهترین حالت خودمون رو نشوندیم جای آقا یا خانم معلم و بقیه برامون شاگردند که باید از ما یاد بگیرند .

    بازم ممنون از وبلاگ زیباتون .
    من هم با افتخار میگم ، من خانم دغدغه هستم ، یک بیمار 🙂

  4. خانم دغدغه می‌گوید:

    راستی خیلی جالب بود که رفتی و خودت رو جای یک معتاد جا زدی . من هم خیلی وقت ها دلم میخواسته کارهای مشابهی بکنم ولی شهامتش رو نداشتم . قبلا میگفتم به خاطر این که من زنم و مساله ی امنیت و … ولی الان میگم جسارتش رو نداشتم و ندارم.
    براتون آرزوی سلامتی، شادی و رضایت خاطر میکنم .

  5. نادون می‌گوید:

    «و با همین کلنجار ها بود که ماها (البته فقط بعضیهامون) «قبول کردیم» که مریضیم و به احترام چشمان بی گناه نازنین ها و محمد ها «سعی» کردیم خودمون رو اصلاح کنیم. قبول کردیم که «مبارزه از خود فرد شروع میشه» جمله ی خیلی مسخره ایه چون حوزه ی شخصی و جمعی، حوزه ی داخلی و خارجی مبارزه اصلا از هم جدا نیستن که بخواد از یکی شروع شه به اون یکی ختم شه.»

    همانگونه كه در پست نسوان نوشتم، همون پستي كه در مورد واژن يكي شون بود، بسيار ايده هات رو نزديك به خودم ديدم. مخصوصا اين يكي كه شاهكار بود، عين جملاتيه كه من اين چند سال دارم جار ميزنم و هرچه كون خودم رو پاره ميكنم كسي حاليش نميشه. برادرجان، دوست دارم بيشتر باهات تماس داشته باشم، هر مدلي كه تو راحت تري، شايد تجربياتي داشته باشي كه بدرد من بخوره و شايدم بر عكس. بهم خبر بده.
    آدرس وبلاگم رو هم گذاشتم ولي ديگه نمي نويسم، بخاطر مشغله ها و اينكه راحت نبودم و نتوستم خودم رو مث تو رها كنم و از تمام نوسان هاي روان و عقايد و احساسات و… بنوستم

    • ساحل غربی می‌گوید:

      نادون جان مرسی لطف داری…. همین کامنت گذاشتن بهترین راه ارتباطه دیگه… اگر هم خواستی کامنتت خودش اکسپت نشه که خصوصی بمونه یه لینک بذار توش….من که حتما استفاده خواهم کرد…. مخلصم

  6. کاپیتان بابک می‌گوید:

    پرسیدی منم میگم
    حرفای نوشته حرف نداره. جمله ها جای خودشون خوب و روونن. یه معلم عربی تو ایران گفته بود: تجزیه ت خوبه، ولی مرده شور ترکیبتو ببره.
    کی میتونه از کمک کردن به «کودکان کار» یا اینکه «باید تلاش کنیم اول کم و کاستی های خودمونو ببینیم» همدیگه رو بفهمیم، پذیرا باشیم، آمیزش چپ با راست، کمونیست با مسلمون……..اینجور حرفا خوشش نیاد؟
    ولی نوشته خسته کننده س. از لحاظ نوشتاری، انگشت کوچیکۀ نوشتۀ بعدی نمیشه. من خواننده را با خودش راه نمی بره. نه شروع نوشته را پسندیدم و نه پرداختن به آنرا. چون از جنجال جای دیگری صحبت کردی، شاید بد نبود اگه دو سه کلمه توی متن روشن تر می گفتی که جنجال سر چی بود و چرا شمارو اذیت می کنه تا حدی که توی وبلاگ خودت بهش بپردازی. من می بینم که شما توی پاراگراف » گاهی چنان به قضاوت هم می نشستیم که …» داری حرفتو با ایهام و اشاره میگی ولی برای خواننده ای که اونجا رو ندیده،اصلا روشن نیست
    یه خوانندۀ تازه وارد دیگه هم همینو گفته. تاره ایشون وبلاگ نسوانو دیده. اگه یه نفر بیاد اینجا و نسوانو نشناسه چی؟ چون هم خواننده هم نویسندۀ خوبی هستی، می دونم که متوجه میشی چی میگم. البته ممکنه که من اشتباه می بینم
    از همۀ اینها گذشته، انسانیت و گذشت و صداقت توی نوشته موج می زنه و بنظر من همینه که خواننده هات دوست دارن
    راستی، من هم بیمارم.
    جای «خودت مدونی کی» هم خالیه
    دمت گرم

    • ساحل غربی می‌گوید:

      نه مرسی که گفتی… حتما بگو… منو اگه کسی نقد نکنه که کپک می زنم… مرسی
      و آره فهمیدم منظورت چیه… واسه من این چیزایی که ازش نوشتم خیلی معنی داره چون حداقل ۲ سال باهاش درگیر بودم و قشنگ زندگیش کردم اما راست میگی… گاهی یادم میره اینجا مخاطبی ممکنه داشته باشه که اصلا درگیر نباشه…. راست میگی مثل اینه که درس سال ۲ فوق لیسانسو واسه دانشجوی دبیرستانی بگی (خیلی مثال مسخره ای زدم آره ؟ :دی ) … این هم که از نسوان شروع کردم راسش دلیلش اینه که الان اکثر ویو های وبلاگ من از پیج نسوان میاد واسه همین فرض کردم همه نسوان رو میشناسن و دقیق میخونن که راست میگی فرض بی دلیلی بود. اینم که این نوشته نسبت نوشته قبلی خیلی بده دلیلش همون مساله ی همیشگی منه دیگه. من یه نویسنده ی کامل نیستم. من فقط سعی می کنم احساساتم رو بیارم روی کاغذ. واسه همین وقتی منطقی و خیلی جدی می خوام بنویسم نوشته خیلی خوب نمیشه (به قول خودم نوشته زهرشو از دست میده). نویسنده ی کامل جورج اوروله که مثلا تو کتابی مثل ۱۹۸۴ درحالی که خیلی زیبا رابطه ی عاشقانه ی دوتا شخصیت داستان رو نشون میده یه جا هم اون وسط یهو یه کتاب در کتاب می نویسه (یعنی تو رمان ۱۹۸۴ یه کتابی که در داستان نقش داره رو قرار میده) که یه تمثیلی از مانیفست حزب کمونیسته (یه چیز خیلی خیلی جدی و منطقی) و اون رو هم به قلم فوق العاده ای می نویسه. یا مثلا مارکزه که چنان قلم بی اندازه قوی ای داره که حتی فلو حس انسان ها که نسل به نسل به اصطلاح خشکتر و منطقی تر میشه رو هم به خوبی به خواننده منتقل میکنه. یا مثلا رومن گاریه که تو کتاب زندگی در پیش رو که داستان زندگی یه کودک یتیمه چنان وحشتناک قوی می نویسه که همینطور که اون بچه داره عوض میشه خواننده حس می کنه لحن کتاب هم داره بزرگونه تر میشه (من یه جای کتاب یهو حس کردم لحن کتاب ۱۵ سالش شده 🙂 ) … این کتاب ها رو اگه نخوندی بخون… شاهکار های بشریتن…..

      • کاپیتان بابک می‌گوید:

        1984 این دور و برا باید یه جایی باشه. انگلیسی. یادمه پسرم برای تکلیف مدرسه ش خوندش
        شما اینارو که گفتی فارسی شونو خوندی یا انگلیسی؟ کدومو بخونم. بنظر من اریجینال با ترجمه فرق می کنه. الان 4 پنج تا کتاب میلان کندرا خریدم به انگلیسی و آرزو می کنم فرانسه بلد بودم. اگه خوندم خیلی خوشم نیومد، میخوام فارسی شونم بخونم
        اون وسط گفتی «مارکزه» این اسم نویسنده س؟ کدوم کتابش؟ لطفن انگلیسی شو بنویس. کتاب / نویسنده
        ممنون از پیشنهاد. رفت تو لیست، بعد ازیکی دوتا از کندرا

      • ساحل غربی می‌گوید:

        به نظر من فارسیشونو بخون چون فارسی حس بهتر به آدم منتقل میشه (حداقل من که اینطوریم شما شاید خیلی وقته اینجایی فرق کنی)…. و این کتابا خیلی می تونن با احساسات آدم ور برن (ویژگی ای که من خیلی واسه یه کتاب می پسندم)
        گابریل گارسیا مارکز / صد سال تنهایی (فکر کنم انگیلیسیش میشه : هاندر یرز آف سالیتود) – در هر صورت کتاب های خود مارکز به زبون اسپانیاییه….

  7. کاپیتان بابک می‌گوید:

    اگه می گفتی گارسیا مارکز تشخیص می دادم. «مارکزه» گیجم کردو خنگ شدم :دی
    یه کتاب ار گابریل مارکز تو خونم هست فارسیش. با احتمال قوی همون صد سال تنهائیه. زنم از ایران آورده
    باید برم به سایت کتاب دات کام برای اونای دیگه. آمازون کتاب فارسی نداره یا خیلی کم
    مرسی

  8. کیوان می‌گوید:

    منو ببخش که اینقدر دیر بهت سر زدم. اصلا چند روزی بود درگیر کاری بودم و خیلی به زحمت تونستم دوتا وبلاگی که معمولا روزانه تعقیب میکنم، رو بخونم. متاسفانه حالا هم اینقدر دیرم شده که باید برم (چون تو خونه به شبکه وصل نیستم!) ولی پرچانگی‌هامو میزارم تو اولین فرصت! من هم چند روزه ازین جو عجیب غریبی که در «نسوان» بوجود اومده و ظاهرا خود «نسوان» هم خیلی باهاش مشکلی ندارند، کلافه‌ام. پشیمونم که چرا زودتر بهت سرنزدم . حرفاتم کلا درست بود. یه وقتی کسی که برام نقش راهنمای «نحوه تفکر» رو داشت؛ همین حرفهای تو رو به شکل دیگری که مخصوص خودش بود بیان کرد.
    حدود 20 سال پیش که من دانشجو بودم. میگفت همین که ماها میشینیم به اقتصاد و جامعه و سیاست و فرهنگ و خلاصه همه چیز مملکت مون گیر میدیم، دلیلش سالم بودن ما از نظر سیستماتیک نیست. ما مثل سلولهایی هستیم که داریم بیش از اونچه وظیفه ارگانیک ماست رشد میکنیم و تو یه ارگانیسم به این سلولها میگند سرطان! حتی اگه خود ارگانیسم هم بیمار باشه، ما عضو نامطلوبیم. آیا در کشورهایی که هر چیزی (در حد معقول) سرجاشه، همه افراد می‌خواهند و می‌توانند راجع به تمامی مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، فلسفی،…… اظهار نظر کنند؟
    دوستی سالها مقیم آمریکا بود، میگفت من بر اساس اینکه با درآمده ماهانه‌ام بتوانم تا چند روز یخچال را پر نگهدارم به احزاب و کاندیداها رای میدهم! برای ما که حتی باید نیت یک سیاست مدار را اول حدس بزنیم بعد عملش را تحلیل کنیم خیلی احمقانه به نظر می‌آید ولی آیا دموکراسی لیبرال در عمقش همین نیست؟
    البته من خیلی ازین دموکراسی لیبرال بدم نمی‌آید. حد اقلش اینکه برای خود قائل به کمال مطلق نیست و از ایدئولوژی زده‌هایی مثل نئوکانها که بگذریم در طول زمان خود را اصلاح میکند و شاید رمز ماندگاریش همین باشد.
    می بینی؟ از ادبیات گرفته تا جامعه‌شناسی؛ از فلسفه تا سیاست خارجی؛ از عرفان تا مسائل زنان؛ از هیچ چیز و همه چیز برایت اظهار نظر می‌کنم و در هیچ‌کدام هم متخصص نیستم! (بماند که با کمال تاسف بعضی وقتها از فوق‌لیسانسهای بعضی رشته‌ها هم در مورد حوزه تخصصشان بیشتر کتاب خوانده‌ام!) و این به نظر شما نشانگر سلامت فکری من و جامعه‌ایست که در آن پرورش یافته‌ام؟ اتفاقا در زمینه تخصص واقعی‌ام از همه کم مطالعه‌تر و بیخبر تر هستم! یعنی دقیقا همانجایی که جامعه از من انتظار دارد و بابت آن هزینه کرده‌است! پس من هم جزو و عضوی از همین سیستم معیوبم. و تازه ویژگیهای خوبم (به نظر خودم) اتفاقا برای این ارگانبسم بیمار در حکم سرطان است! زودتر بروم وگرنه پسرم را قبل از خواب نخواهم دید(مثل بیشتر روزهای این هفته!).

  9. شاهین می‌گوید:

    ساحل جان شما خیلی چیزها رو خیلی جدی میگیری .یادمه سالهایی که زده بودم به عرفان ته قضیه به این رسیدم که همه ی عرفا
    مقصدشون «علم الیقین » بود . از علم»الشک» هم شروع میکردند. اما همیشه ی خدا یه جورایی طنابشون کوتاه میومد و پاشون
    سالم به زمین سفت نمی رسید.مشکل اصلی هم همینجاست. هیچوقت با شک به یقین نمیرسیم. کاری که خیلیها کردند.خیلیها هم
    دارند روی سنگفرش پاخورده ی سالها ی متمادی صدها نفر ،تازه قدم بر می گذارند.
    اگر جواب سوال رو از من بخواهی ، عکس العمل من اینه که برم و یک قهوه ی مشتی واسه خودم درست کنم . اصلا انگار سوالت
    رو نشنیدم. حرص بیخود هم نمی زنم که جوابی ندارم.دائم الپریود هم نمیشم و زندگی رو برای بقیه خراب نمیکنم.
    راستش رو بخوای دیگه اصراری ندارم که حتما جوابی داشته باشم .چون به اینجا رسیدم که حتی اون موقع که فکر میکردم پاسخی
    هست و به اون رسیدم ، بیشتر نگران مخاطبم بودم تا خود مسئله .حالا هم چیزی که تا بحال گفتم پاسخی نیست و شاید از خریت خدادادیم
    باشه که واست نوشتم. 🙂

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کل کامنتت میشه این جمله : من ناامید شدم ساحل جان. تو هم ناامید شو برو قهوه بخور.
      کلا آدم ها سه دستن . دسته ی اول هیچوقت غیر از خواب پیاز ترشی و دوغ و چلو کباب ندیدن و به من میگن ساحل جان سخت نگیر. دسته ی دوم یه موقعی بوده که خواب ستاره ببینن اما به هر دلیلی دیگه کشیدن بیرون و ناامید شدن که اونا هم به من میگن ساحل جان سخت نگیر. دسته ی سومم هنوز امید دارن و درد که میان میزنن پشت شونه ی من میگن آستینا رو بزن بالا ساحل جان. چه کنیم رفیق؟
      متاسفانه ۹۰ درصد آدمها دسته ی اولا. ۹.۹ درصد دسته ی دوم. ۰.۱ درصد هم دسته ی سوم.
      بیخود نیست که من همیشه پریودم و احساس تنهایی می کنم. آمار هم همینه میگه…

      • شاهین می‌گوید:

        شاید یک مقدار نوع برخورد ما با مسائل فرق کنه ، شما هنوز تفکر علمی داری و درگیر آمار و علت و معلولی و دسته بندی کردن آدمها .دوست پزشکی هم دارم که همه چیزش مثل شما توی قفسه بندی فکرشه . همه چیزها رو دسته بندی کرده . بد نیست اصلا!! اما مشکل این نیست که
        آیا این موضوعات توی این قفسه باید باشند یا اون قفسه . مشکل خود قفسه بندیه . این فکر که اکثر چیزها رو میشه از توی کشو مربوطه
        بکشی بیرون و حلشون کنی یا دستکم باهاشون کلنجار بری و بعد با یا بی نتیجه بگذاری توی همون کشو.
        من ادم منفعلی نیستم شاید هم برخلاف اونچه که برداشت میشه خیلی فعال باشم . اما با این ذهنیت که این تلاش بجایی نمیرسه
        حداکثر سعیمو میکنم . شما با ارزوی اینکه بجایی برسه . اگه توجه کنی هیچکدوم نسبت به آتیه ی تلاش یقینی نداریم ، تنها تفاوت
        در اتوپیای ذهنی ماست .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s