تصمیم گیری های ۳۰ ثانیه ای

بعضی دوره های تو زندگی هستن که آدم وقتی بهشون فکر می کنه یه خوشی کرختی بهش دست می ده. دقیقا از همون خوشی ها که یه صبح جمعه ی بارونی دقیقا بعد از بیدار شدن از خواب به آدم دست میده. از همون کرخت شدنا که دوست داری بشینی یه گوشه از خوشی نیشت تا بنا گوش باز بشه و به خودت بگی : “هی … چه دورانی بودیادش بخیر” . من ۱۳ روز تو زندگیم دارم که دقیقا یکی از همین دوره هاست.

***

اولین باری که لبان دختری رو بوسیدم درست وسط میدون آزادی ایستاده بودم. تقریبا زیر برج. خیلی باحاله نه؟ نمی دونم چرا «اولین” ها واسه بعضی از ماها مهمه اما همیشه فکر کردن به اینکه من اولین «بوسیدنم” رو درست وسط میدون آزادی کردم یه حس خیلی خوبی بهم میده. حس می کنم فرصتی که فقط یک بار پیش میاد رو از دست ندادم و همین الان هم اگه بمیرم یه چیزی دارم تو کارنامم که سرم رو حسابی بالا بگیرم واسش(البته طبیعتا توی گور) . آره. من اولین بار آزادی رو درست وسط میدون آزادی مزه مزه کردم. خیلی خوش طمع بود. خیس بود و گرم و بوی سیگار میداد. هنوز مزش روی لبامه. خوب یادمه که برج آزادی قدش بلند تر شده بود. انگار از شدت افتخار به ما دو انسان کمر خمیدشو راست کرده بود سینه هاشو جلو داده بود و به افق، به آینده زل زده بود. به آینده ای روشن. به روشنی گذشته های دور. زمین هم با قلبهای ما همصدا شده بود و سرودهای عجیب غریبی می خوند که هیچ انسانی تا حالا نشنیده بود. خلاصه وضعیتی بود.

***

من و سارا ۱۳ روز با هم زندگی کردیم. و هفت روز نخست همدیگه رو ندیدیم. آره. من و سارا بدون اینکه همدیگه رو دیده باشیم هفت روز تمام رو با هم عاشق شدیم، فارغ شدیم، دوباره عاشق شدیم، سکس کردیم، خندیدیم، گریه کردیم، قول ها به هم دادیم، قهر کردیم و با هم زندگی کردیم. و همه از طریق کانال ارتباطی ای که یک سرش تلفن خونه ی سارا اینا بود و یک سرش تلفن عمومی در خونه ی ما. هفت بار شب رو با هم تا صبح «جوونی» کردیم و توی خطوط ارتباطی زیباترین و آلوده ترین شهر دنیا با هم گم شدیم. هی…. چه دورانی بود…. یادش بخیر….

***

قرارمون بغل تاکسی خطی های آزادی بود. بعد از هفت روز قرار بود همدیگه رو ببینیم. دل تو دلم نبود. اومد. لباس عجیب غریبی پوشیده بود. دیوونه ای بود که منو میذاشت تو جیبش. خودش چیز میز اختراع میکرد و از خودش آویزون می کرد. مانتوهای رنگ رنگی می پوشید و ذره ای آرایش نمی کرد. صورت تخس، پوست سبزه و موهایی به بلندی دو بند انگشت و … و چشمی پر از درد. تا چشمامون تو چشم هم افتاد هر دو همدیگه رو شناختیم. سلام کردیم. بغل کردیم همو و به هم گفتیم :“خوشبختم” .مسخره ترین چیزی که میشد گفت. بعد من با دست چپم دست راستشو گرفتم و کشیدمش وسط خیابون. هدفم مرکز میدون بود. خندید و گفت چیه؟ چرا اونوری ؟ گفتم بیا کارت دارم. همینطور بدون اینکه حرفی بزنیم رفتیم تا رسیدیم وسط میدون. از نقشه ی خودم می ترسیدم. خیلی. بی اغراق قلبم داشت از گلوم می پرید بیرون. اما من باید اون کار رو می کردم. من زاده شده بودم سارا رو خوشحال کنم.

رسیدیم وسط میدون. تقریبا زیر برج. رو به برج وایسوندمش. گفته بود خیلی برج رو دوست داره. منم عاشقش بودم. بهش گفتم به برج نگاه کنه و بگه منظرش خوبه یا نه. خندید و با گیجی گفت آره. جلوش ایستادم. با دستم چونشو گرفتم و لبام رو گذاشتم رو لباش. فکر کنم ۳۰ ثانیه هم نشد. اما واقعا یک عمر گذشت. لبامون از هم جدا شد. لبام خیس بود. احساس عجیبی داشتم. حس می کردم بزرگ شدم. نه بزرگ نه. حس می کردم یه چیز بزرگی رو از رو دوشم برداشتن. دقیقا حس آزادی بود. حس سبکی. عحیب بود. خیلی. یه کم صبر کردم که چشماشو باز کنه. چونش داشت می لرزید. کاملا غافلگیر شده بود. قفل قفل بود. بهش نگاه کردم و سریع گفتم : مگه نگفته بودی دوست داری تو پابلیک ببوسمت؟

***

توی اتاق سارا نشسته بودیم. روز دومی بود که همدیگه رو دیده بودیم. سارا با مامان بابای پیرش زندگی میکرد که فرستاده بودشون شهرستان پیش فامیل. داشت واسه من از چارلی چاپلین حرف میزد و صادق هدایت و کتاباشو نشونم میداد. حرفاش واسم جالب بود و کاملا طبیعی و بر اساس شخصیت خودم عکس العمل نشون می دادم. ذهنم اما اونجا نبود. تنها چیزی که توی ذهنم بود سکس یود. چیزی که هنوز تجربش نکرده بودم. چیزی که اونموقع حتی به خودم هم حاضر نبودم اعتراف کنم که مغزم رو درگیر کرده. زمان گذشت. سارا البته بار اولش نبود و خیلی باتجربه بود. من حتی گاهی می گم من سکس رو از همون دوبار سکس با سارا یاد گرفتم. نمی دونم. شاید اون هم دل تو دلش نبوده که هرچه زودتر با هم گلاویز شیم. در هر صورت بالاخره شدیم. لحظه ای به خودم اومدم و دیدم لخت در بغل همیم و به شدت در حال بوسیدن هم.

لعنت به من. لعنت. وقتی داشتم ارضا می شدم سارا که دو سه بار ارضا شده بود روی زانو هاش پشت به من خم بود و من داشتم سارا رو «سگی» می کردم . الان که دارم این ها رو می نویسم هیچ مشکلی با هیچ پزیشنی که طرفم هم باهاش اوکی باشه ندارم. اما هربار به اون تصویر فکر می کنم فقط به خودم میگم «حیوون” . ارضا شدم و خودم رو خالی کردم روی کمر سارا.

سارا آروم بلند شد و رفت با یه دستمال کاغذی خودش رو از من «تمیز» کرد. من می دونستم که الان به هیچ وجه نباید روم رو بکنم اونطرف و برم. رفتم پیشش نشستم و سیگاری روشن کردم و خواستم بغلش کنم. خواستم بهش محبت کنم غافل از اینکه اون زمانی که فرصتش رو داشتم نکردم. پسم زد. با ناراحتی بهم گفت

«بار چندمت بود؟”

:من با تعجب و هراس گفتم

«سارا من به تو دروغ نگفتم باور کن بار اولم بود. بد بود؟”

گفت : “فیزیکی اینقدر خوب بود که سخته باورش که بار اولت بوده . ”

تا اومدم خوشحال شم و فکر کنم داره اذیتم می کنه اضافه کرد :

ولی هیچ احساسی توش نبود”

اونموقع من تمام تلاشم رو کردم که انکار کنم. اما از شما چه پنهون. راست می گفت. نه که هیچ احساسی به سارا نداشتم. خیلی دوسش داشتم. اما اون لحظات سارا مثل لیوان آبی بود که داده باشن دست انسانی که از کل صحرا های تاریخ گذشته باشه. من تشنه بودم. خیلی تشنه. و من به کلی درد چشمان سارا رو فراموش کرده بودم. من تا ته سارا رو سر کشیده بودم.

***

شش روز بعد از اینکه همدیگر رو دیدیم سارا با من تموم کرد. در سکس بعدیمون من حواسم رو جمع کرده بودم و گند نزده بودم. اما من «اولین بار” رو خراب کرده بودم و برای اون سخت بود دوست داشتن من رو بپذیره. البته همش هم از این نبود. دلایل خیلی زیاد دیگه ای هم داشت که من نه قصد نه حوصله ی توضیح دادنشون رو ندارم.

***

الان شاید دارید به خودتون میگید این آخه کجاش دوره ی خوبی در زندگی بود مردشور برده؟ اما چراخیلی خوب بود. بنا بر قولی که من و سارا به هم داده بودیم و جنبه ی بی اندازه ای هم که هردو نشون دادیم تا حدود دو سال بعد بهترین دوستان هم بودیم. حتی موقعی که من دوست دختر دیگه ای و اون دوست پسر دیگه ای داشت. و اون لحظات واقعا شیرین بودن. دهن همدیگه رو اینقدر که به هم هدیه میدادیم و واسه هم نقاشی می کشیدیم و چیز میز درست می کردیم گاییده بودیم. و من هنوز «پیچیده» نشده بودم. هنوز جوونی رویایی و بی نهایت احساسی بودم. هنوز با لحجه(لهجه؟) ی ستاره ها حرف می زدم و هنوز رویام بوی آلوچه می داد. به خوبی یادمه یکی از دفعاتی که داشتم با تلفنی با سارا حرف می زدم بهش گفتم که من چند سال دیگه دارم از ایران میرم. خیلی ناراحت شد. گفت پس من نمی خوام، الان حس دقیقه نود بهم دست داده. و من در عرض ۳۰ ثانیه مهمترین تصمیم زندگیم رو گرفتم و گفتم «خب نمی رم. می مونم» . و دروغ هم نمی گفتم. واقعا تصمیم گرفتم بی خیال همه چی شم. جوونی دقیقا همینه. جوونی یعنی تصمیم گیری های ۳۰ ثانیه ای. آخییادش بخیر

 پی اس : البته هنوزم جوونما…. هنوزم قصد دارم کون دنیا رو پاره کنم.

Advertisements

21 دیدگاه برای “تصمیم گیری های ۳۰ ثانیه ای

  1. mandalacircle می‌گوید:

    شاید همه بگن تصمیم گیری سی ثانیه ای، تصمیم نیست ربطی به سلول های خاکستری نداره، یه ایمپالسه حتی نمیشه گفت بهش تصمیم. اما به نظر من اینجور نیست. اگه بهم می گفت «باشه نمی رم»، دنبال همه کاراش می رفتم کمکش می کردم حتی زودتر اقدام کنه که بعد در به در پیدا نکردن خوابگاه نشه، بدرقه ش می کردم با درد ولی دوسش داشتم، اما وقتی بگی «نمی خوام به خاطر نرسیدن به آرزوهام ازت متنفر شم» عاقلانه ترین حرف دنیا رو زدی گور بابای اونکه نبودنتو تحمل نمی کنه و بدو بدو کاراشو زودتر انجام می ده و می ره با گریه با بغض با نفرت، چون آرزوی تو نیست، همش دروغ بوده و تو هنوز که هنوزه اینجایی.
    این اولین ها، این تصمیم ها، این خراب کردن ها، یاد گرفتن ها تا همیشه زندگی آدم می مونن.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      یه خورده ضمیرهای کامنتت رو نفهمیدم ولی امیدوارم منظورت رو فهمیده باشم…. ولی باور کن «بدرغش می کردم با درد ولی دوسش داشتم» اصلا کار آسونی نیست. من مدت هاست که «نمی خوام» هیچ رابطه ای داشته باشم و از توی دل خودم هم در به در شدم که دیگه هیچوقت هیچکس به هیچوجه لازم نباشه من رو با درد و عشق بدرغه کنه. فعلا که نمی تونم (چون خیلی درد داره و انقدر قاطی می کنم که چرت پرت محض می نویسم) اما شاید یه روزی از بدرغه شدنمم بنویسم….
      ولی کاملا درست میگی…. اینا همیشه میمونه….

      • ساحل غربی می‌گوید:

        ای بابا…. اصلا کلمه ی بدرغه به گوشم می خوره دلم میگیره…. دلم گرفت….

      • mandalacircle می‌گوید:

        منظورم اینه که وقتی قراره از کسی که یه روز دوسش داشتی جدا شی بهتره حس خوبی بهش داشته باشی تا اینکه گند بزنه به هرچی که قبلا بوده.
        البته یک کم چرند نوشتم داشتم تجربیات خودمو می گفتم شاید واسه همین ضمایر قاطی شده.

      • کاپیتان بابک می‌گوید:

        خویه شما یه خورده ضمیر ها رانفهمیدی. من بعد از «ولی دوسش داشتم» رفتم تو فاز نفهمیدن. هر چی خوندم کمتر فهمیدم. یعنی deep بود تا دلت بخواد مثل اقیانوس. خیلی بالاتر از دیپلم ما. خلاصه رفتن سخته ولی بعضی وقتا نرفتن سخت تره
        یه چیزی تو همین مایه ها. من هم ادبی شدم

      • کاپیتان بابک می‌گوید:

        ببخشید من این کامنت دومو ندیده بودم. به اندازۀ یک شمع روشن تر شد

  2. خودت بهتر میدونی کی می‌گوید:

    «بعضی دوره های تو زندگی هستن که آدم وقتی بهشون فکر می کنه یه خوشی کرختی بهش دست می ده»
    خوبه !
    خوش به حالت که اگه همین الان بمیری ، همچین خاطره خوبی داری،
    به خصوص دوران دوستی دو ساله واقعی بعدش………….

    آره اولین ها از خاطر پاک نمیشن
    ……..
    «با دستم چونشو گرفتم و لبام رو گذاشتم رو لباش. فکر کنم ۳۰ ثانیه هم نشد. اما واقعا یک عمر گذشت. لبامون از هم جدا شد. لبام خیس بود. احساس عجیبی داشتم. حس می کردم بزرگ شدم. »
    خوشبحالت که اولین ات چنین خاطره خوبی برات شده
    من چی باید بگم که اولین بارم، بهم تجاوز کرد، اولین باری که لبم رو بوسید……. با یه شهوت کثیف که ادعا کرد که دوست داشتنه ولی نبود….. منم شاید اون لیوان آب بودم در دستش… ولی اون هرگز به من اعتراف نکرد این رو که دوستم نداشته… تو سرم زد و تحقیرم کرد که بی شعورم و نمی فهمم!!!! در حالی که واقعیت چیز دیگه ای بود……..
    من باید چی بگم که دستش رو برد توی لباس زیرم….. ومن اینقدر ساده بودم و دوستش داشتم که نتونستم دستش رو بکشم بیرون….. اینها هیچ وقت از خاطر آدم پاک نمیشه ،اولین ها هیچ وقت از خاطر آدم پاک نمیشه…..

    آره بهترین تصمیم رو گرفتی
    من لیاقت ات رو ندارم!!!! باید من رو در یه تصمیم سی ثانیه ای رها کنی…. از سادگی خودم حالم به هم میخوره… تو هم حق داری حالت به هم بخوره، تو هم حق داری من رو دور بندازی،
    سو استفاده ات رو کردی
    دیگه نفع ای ندارم واست
    باید دور بندازیم…. تا بری سراغ طعمه بعدی ات………

    • ساحل غربی می‌گوید:

      خانم یا آقای خودت بهتر میدونی کی عزیز
      من یک بار خدمت شما عرض کردم اشتباه گرفتید. اخیار با خودتونه. به این کامنتهاتون هم اگه می خواید ادامه بدید من شما رو فیلتر نمی کنم. اما اسمتون رو عوض نکنید. با یک هویت ثابت لطفا اینجا کامنت بذارید وگرنه مجبور می شم برخورد کنم.
      مرسی و امیدوارم از درد و رنج رهایی پیدا کنید

      • کاپیتان بابک می‌گوید:

        ساحل جون. تو رو بخدا. نه خدا نه، جون جدت این «خودت بهنر می دونی کی» را اذیتش نکن. با هر اسم و هویتی میاد بذار حرفاشو بزنه. خیلی باحاله

  3. خودت بهتر می دونی کی می‌گوید:

    »
    من خر بس که آن موقع قلمبه برام معما بود، خواستم با فراقلمبه بپرم که ازش اطلاعات بگیرم. »

    بگو فراقلمبه کیه؟؟؟؟؟

    1)
    قدسی با اون ادبیات قوی اش !و اون طبع شاعرونه اش ؟ کسی که بهم گفت تو با شاگردتی؟
    2)
    یا شاگرد من فراقلمبه است که به خاطر اطلاعات گرفتن از من با اون ریختی رو هم؟؟؟؟؟

    صد البته دو گزینه بالا توهمات بیش از اندازه خوش بینانه من بود!!!!!!!!!
    سوال واقعی اینه
    3) آیا من فراقلمبه ام؟
    که برای گرفتن اطلاعات راجع به هر خر دیگه ای با من بودی؟ پس من چرا هیچوقت نفهمیدم تو داری از من اطلاع می گیری؟ خودت بودی که گزارش پگاه و دوست پسرش که ریس بود و میدادی به من……………

    یه جوووووووووونور پلید آشغال بیش نیستی…….. حرامزاده…. چرا من فکر کردم شرافت داری و ممکنه راستش رو به من بگی؟ جوابش ساده اس، این قدر احمق ام که انگار نمیخوام حقیقت رو باور کنم. وگرنه تو که یادم نمیاد هرگز «تن لش» ات رو تکون داده باشی برای صادق بودن با من و روشن کردن ماجرا… فقط یه تخم زنا زاده اینطوری می تونه باشه که تو هستی….. پدرت وقتی داشته تخم ات رو میکاشته احتمالا تو ذهنش بدن و هیکل زن جنده همسایه بوده و زیر دستش مادر تو!!!!!!!!!!!
    ازت متنفررررررررررررررررررررررررررم حیووون آشغال

  4. aydaa می‌گوید:

    می دونید قشنگی تصمیم گیری 30 ثانیه ای در این که به لحظه فکر می کنی وو بــــــــــــــــــــــــــس .
    هرچیزی که به پایان آن فکر کنی شیرینی حضور(لحظه) را تلخ می کنه .

  5. غريبه می‌گوید:

    ميگن اولين سكس خيلي مهمه…هم براي تو هم براي طرفت…من تا مرز تجربه ش رفتم اما نشد كه سكس كامل داشته باشم
    نميدونم چرا اينا رو كه خوندم ….
    منو بردي به خاطراتم…خاطراتم با آدمي كه اولين ها رو باهاش تجربه كردم اما هيچوقت نشد كه اولين ها رو باهاش تموم كنم….الانم كه فكر ميكنم ميبينم اين تنها زندگي كردن و گريزم از جامعه ي ذكور اصن شايد واسه همين ناكام موندن از اولين هاس…ميدوني حس ميكنم آدم بايد تمام اولين ها رو با يكي تجربه كنه…حداقل نظر من اينه!
    من نتونستم …و چيزي در من شكست …
    * فكر كنم درستش لهجه س
    في امان الله توفيق و اين چيزا :دي

    • ساحل غربی می‌گوید:

      هیچوقت واسه اولین ها دیر نیست… اولین های کامل… امیدوارم هرچه زودتر اولین های کاملی رو تجربه کنی…. همونطوری هم که خودت می خوای همه رو با یه نفر….
      و مرسی به خاطر این راهنمایی های املایی :دی من املام خیلی خیطه….

  6. Mery می‌گوید:

    سلام
    فیلم heat ،— تو ، این مطالب و کامنت های آن …
    تصمیم گیری های 30ثانیه ای (شاید هم ترک کردن های 30ثانیه ای )

  7. کاپیتان بابک می‌گوید:

    خیلی قشنگ تمومش کردی. سارا.. چه زن با حالی. لذت بردم از نوشته ت
    راستی تو پست قبلی 2 سه تا غلط دیکته ای داری. از اون نوشته خوشم نیومد ولی کارتو با بچه ها قلب بزرگتو احساستو تحسین می کنم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s