هویت پرینت نشده!

عمو بده اینجا بده اینجا…. اینور اینورآها….. گلللللللللللللللللللللللللللللل

***

شایان ۱۲ سالش بود. پسر بچه ای افغان، نسبتا کوتاه قد، با چشمانی بادامی «اما» مهربان و مویی که اندکی فرفری بود. برعکس دلش که به وسعت کل تهران بود، برعکس احساسات بی اندازه عمیقی که داشت و برعکس استعدادهایی به بلندی برج میلاد خیره کننده بودند، سهم شایان از این زندگی چیز زیادی نبود.

شایان وقتی نه ساله بوده رویاها و آرزوهای خانواده اش یهو روانه ی سفر میشوند و می آیند به کلان شهر مقدس تهران. خانواده ی شایان هم به دنبال آرزوهایشان و شایان نه ساله هم به دنبال خانواده. از قضا این بوالهوسی آرزوهای خانواده ی شایان کمی هم بوی باروت و خمپاره ی آمریکایی میداد. البته کاملا اتفاقی!

نمی دانم چه حسابیست که رویاهای آدم های بدبخت هم سر از جاهای بد در می آورد. از کلان شهر بزرگ ما یک زیرزمین شانزده متری اجاره ای در اعماق مولوی نصیب شایان و خانواده اش شده بود. بعد از سه سال آنها هنوز چیزی نداشتند. البته نه. دروغ چرا. آنها بعضی چیزها را نداشتند. وگرنه خیلی چیزها را هم داشتند. مثلا کار داشتند. خیلی کار داشتند. آنقدر کار داشتند که جایی برای چیز دیگر نداشتند. شایان و خانواده اش مفتخر بودند که تمام روز های هفته را روزی دست کم ۱۳ الی ۱۴ ساعت برای سربلندی ملت پر افتخار ایران عرق جبین بریزند و فرایند تولید خالص و ناخالص ملی را به جلو هل دهند. البته آنها فقط در هل دادنش سهیم بودند و «ملی» اش از توان آنها خارج بود. مثلا یکی از چیزهای معدودی که نداشتند همین کارت اقامت بود. اگر با کارت اقامت آشنایی ندارید خدمتتان عرض کنم. کارت اقامت اندکی هویت است که بر کارتی ۶ در ۸ سانتیمتری پرینت شده است. البته هویتش هم محدوده دارد. مثلا هویت کارت اقامتی که صادره ی تهران باشد در قزوین دیگر هویت نیست. در قزوین دیگر راستش را بخواهید از آلت خر هم کم ارزشتر است .

عرض می کردم. یکی از چیزهایی که شایان و خانواده اش بعد از سه سال نداشتند یک ذره هویت پرینت شده بود. از برکت و مبارکی قوانین الهی و انسان دوستانه ی ولایت مطلقه ی فقیه هم که کودکی که کارت اقامت نداشته باشد نه نیازی به تحصیل دارد نه حقی برای آن. این بود که شایان بعد از اولین تعقیب و گریز زندگیش (همان که شایان به دنبال خانواده و خانواده به دنبال نان) دیگر رنگ کلاس درس و مدرسه و مکتب را ندیده بود.

شایان در یک خیاطی کار می کرد. شلوار می دوخت. کارش چرخ کاری بود و روزانه ۱۵ ساعت پارچه ی خشتک را به پارچه ی پاچه های شلوار بخیه میزد. شش روز کار در هفته روزی پانزده ساعت. البته دروغ چرا. از خدا که پنهان است لااقل بگذارید از شما پنهان نباشد . سرکارگر شایان مرد بسیار شریف و با وجدانی بود و پنجشنبه ها شایان را بعد از فقط ۱۲ ساعت کار مرخص می کرد. البته لازم به ذکر است که حتی وجدان سرکارگر شایان هم گهگاهی که سفارشات خیاطی زیاد میشد کرکره را پایین می کشید تا شایان بهانه ای برای یک پنجشنبه شب خسته ولی خوشحال نداشته باشد. حقوق شایان ۳۰۰ هزار تومان در ماه بود که جمله به دخل خانه روانه میشد. دخلی که فقط گاهی، فقط گه گاهی با خرجش برابری می کرد.

جمعه ها اما شایان با ما بود. جمعه ها شایان به مدرسه می آمد تا کودکی کند. سهم کم شایان از زندگی روحیاتش را مسن تر از سنش کرده بود. کودکی بود بسیار آرام، احساسی، جدی، منطقی و بی اندازه مسولیت پذیر. اما با همه ی این ها کودکی او گاهی خودی نشان میداد. به خصوص وقتی توپی به دستش می رسید.عاشق فوتبال بود و چنان تیز و حرفه ای بازی می کرد که هیچکدام از عمو های داوطلب حریفش نمی شدند. فوتبال یکی از استعداد های شایان بود که هویت لازم داشت. شایان قادر به ثبت نام در هیچ مدرسه ی فوتبالی هم نبود. آن مدرسه ها هم آن ذره هویت پرینت شده را طلب می کردند.

جمعه ها صبح شایان یکی از اولین کودکانی بود که سر و کله اش پیدا میشد. البته آن جمعه هایی که بعد از آن پنجشنبه های پانزده ساعته نبود. آن جمعه ها را آنقدر خسته بود که تا قبل از ظهر از او خبری نمی شد. درواقع رونق بازار نسبت معکوس داشت با کودکی شایان. در هر صورت همین جمعه های کوتاه و بلند فرصت ما بود برای زندگی با شایان. این جمعه ها تنها فرصت ما بود برای نجات دادن نیمچه سوادی که شایان تا سوم ابتدایی در افغانستان فرا گرفته بود و کم کم داشت فراموش میکرد. و من و همکارانم کم نگذاشتیم. شایان به زودی دوباره خیلی روان و مسلط شروع به خواندن و نوشتن کرد. علاقه ی بی اندازه ی نشان میداد و همیشه یا درحال خواندن کتابی بود که از ما قرض می کرد یا در حال شنیدن دکلمه های خسرو شکیبایی از یک ام پی تری پلیر قرضی. همین علاقه و پشت کار بود که با همدستی استعداد عجیب شایان خیلی زود تمام زور و توان ما را به سخره گرفت.

شایان شعر گفت. شایان اولین شعرش را نوشت. شایان اولین شعرش را برای من خواند و من اشک ریختم. خواند و همه اشک ریختند. حتی بزرگترین نویسندگان داخل ایران هم اشک ریختند وقتی که یکی از داوطلب ها که دوستانی در انجمن نویسندگان داشت یک روز عصر (که با هزار بدبختی اجازه ی شایان را از سرکارگرش گرفت) شایان را با خود به یک جلسه ی شب شعر که مکررا توسط انجمن برگزار می شد برد و شایان شعرش را خواند.

و شعر چه بود؟ شعری درباره ی پدری معتاد. پدر شایان معتاد بود.

شایان استعداد ها داشت. شایان پشتکاری ستودنی داشت. شایان روحی بزرگ داشت.

شایان…. شایان فقط یک چیز نداشت….اندکی هویت پرینت شده بر کارتی ۶ در ۸ سانتیمتری.

شایان فقیر بود.

Advertisements

23 دیدگاه برای “هویت پرینت نشده!

  1. کاپیتان بابک می‌گوید:

    قشنگ و دردناک نوشتی. لعنت به چی بفرستم، نمی دونم. دلم کباب شد براش طفلک. با بچه های غرب مقایسه می کنم که همه چی دارن و غر می زنن. کاش پسرم (که بعضی وقتا-خیلی خیلی کم- غر می زنه، فارسی می تونست بخونه)
    «از خدا که پنهونه، از شما پنهون نباشه» تیز و نیشدار بود
    کاش شعر شایانو داشتی، اینجا میذاشتی
    کاش دنیا اینطوری نبود برای بچه های بیگناه. کاش ولایت مطلقه فقیه …….
    نوشتی : شایان قادر به ثبت نام در هیچ مدرسه ی فوتبالی هم بود. بر عکسشو میخوای بگی
    بول هوس نه بوالهوس. می دونم، سخته 🙂
    پیروز و شاد باشی دوست من

  2. ساحل غربی می‌گوید:

    «از خدا که پنهونه، از شما پنهون نباشه» تیز و نیشدار بود : کاپتان اتفاقا وقتی داشتم این جمله رو می نوشتم یاد خودت بودم :دی می دونستم خوشت میاد :دی این جمله اصلا واسه خودت بود 🙂
    «کاش شعر شایانو داشتی، اینجا میذاشتی» … کاشکی واقعا کاپتان…. گاهی که به این فکر می کنم که اون موقع که در حال فعالیت بودم تو ایران اینقدر خنگ و خام و بی تجربه بودم که لحظه لحظه ی اون سالها رو ننوشتم یه جا فقط به خودم فحش میدم… وقتی برگردم و دوباره شروع کنم قول میدم پخته تر و آدم وار تر فعالیت تر کنم. به نظرت من بالاخره آدم میشم ؟ :دی
    «بول هوس نه بوالهوس. می دونم، سخته» : کاپتان من از املا متنفرممممممممممممممم :دی
    ما مخلصیم… شما هم شاد و پیروز باشی

  3. غريبه می‌گوید:

    چرا بهشون كارت اقامت نميدادن ؟
    دليل خاصي داشت ؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      فقط اینها نبودن که کارت اقامت نمی گرفتن… تعداد خیلی زیادی از افغانی ها کارت اقامت نمی گرفتن…. دلیلش خیلی مفصله…یه پست کامل دربارش می ذارم…. خیلی خلاصه بخوام یکی از دلیلای مهمشو بگم واست اینه که مهاجر غیر قانونی هم حقوق کمتری طلب می کنه هم قدرت چونه زنی سر چیزی نداره هم بیمه لازم نداره … یکی از دلایلش دقیقا همون تولید کوفت ملیه که گفتم…. چندتا دلیل دیگه هم داره حالا با آمار دقیق تو یه پست قشنگ توضیح می دم.

  4. gavcherun می‌گوید:

    ,,,hey mikham ye chizi benevisam ,,,vali hich harfi be zehnam nemirese,,,sharayete in bache ha kheyli sakhte va sakht tar az un be nazaram dar kenare unha budano hamraheshun ranj keshidane,,,

    • ساحل غربی می‌گوید:

      اشتباه نکنید… «هیچ» چیزی به سختی «همیشه» گشنه بودن نیست… من که سختی ای نمی کشم… من فقط یه بچه سوسولم که دارم در ساحل امن غربی لباس های تمیز می پوشم، غذا های خوب می خورم و در بهترین دانشگاههای دنیا درس می خونم…. من فقط دارم حرف می زنم…. اون بچه ها و در کل مردم جنوب تهران و شهرستانها دارن این چیزا رو زندگی می کنن…..

  5. drprincess می‌گوید:

    السلام علیک برادران گرامی. ما هم اومدیم.

  6. drprincess می‌گوید:

    میشه در مورد این مدرسه جمعه ها یکم بیشتر توضیح بدین.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      فکر کنم اگر پست های زخم معده، دست پوسیده ی انسانیت، قربانی، قصه ی شب و من ساحل غربی هستم یک بیمار رو بخونید یه چیزایی دستگیرتون میشه…. در پست های آینده البته بیشتر هم توضیح خواهم داد….

  7. خراباتی می‌گوید:

    @ ساحل غربی
    سلام
    میدونی ملت افغان برای چه آفریده شدن ؟
    برای اینکه ملت ایران خجالت بکشن . برای اینکه شرم کنن , حیا کنن . برای اینکه عرق خجالت به صورتشون بشینه .
    اما نمیشینه .
    این ملت تا همین 140 سال پیش ایرانی محسوب میشدن . افغانستانی در کار نبود. هموطنی بودن مثل سایر اقوامی که در ایران امروز زندگی میکنن.
    اما حالا که جدا شدن , دست سیاست و هزار دغل و نیرنگ آنها را از هر غریبه ای , غریبه تر کرده.
    این ملت عده ی زیادیشون عجیب شریف و زحمتکش هستند, در عین حال که بعضی از آنها بطرز غریبی با استعداد هم هستند.
    اما متاسفانه فقر , بیکاری , آوارگی , جنگ , ملا ایسم که آنهم حاصل فقر و بی سوادیه این ملت رو هر روز بیچاره تر کرده .
    آنهایی که زرنگ تر بودند به اروپا و آمریکا فرار کردند که عده بسیار کمی هستند.
    آنهایی هم که در توانشان نبود و در خودشان نمیدیدند که جای دوری بروند ,به ایران و سایر کشور های همسایه مثل ترکمنستان و تاجیکستان پناهنده شدند.
    ضریب هوشی جامعه افغان بشدت پایینه * . بیچاره ها تقصیری هم ندارند. اما من مطمئنم که این پشتکار در سایه ی امنیتی که در سال های آینده در افغانستان برقرار خواهد شد , روزهای بهتری را خواهند دید . ( البته شرایط خیلی سختی هست اما شدنیه )
    ای کاش وافعا اون شعر و میداشتی ! حیف ! اما این ذره ای از بزرگی این کودک کم نمی کنه .
    همین که توصیفش کردی , میتونم درک کنم .
    امیدوارم روزی بیاد که جنگی نباشه , مرزی نباشه , دینی نباشه . میدونم هم که این فقط یک آرزوست و نه بیشتر !
    شاد باشی
    خراباتی

    * ضریب هوشی جامعه > به معنی میزان درصد افراد باسواد و تحصیل کرده در رده های مختلف تحصیلی است . بعنوان مثال در جامعه ای هر چقدر میزان بی سوادی کمتر باشد و قشر تحصیل کرده دانشگاهی در هر سطحی چه دکترا وچه فوق لیسانس , هر کدام با ضرایبی خاص در رشد این عدد موثرند.
    ایران از لحاظ ضریب هوشی جامعه در حال افول است , چرا که خیلی از افراد تحصیل کرده و یا آماده به تحصیل در حال خارج شدن از ایران هستند و این به پایین آمدن این عدد کمک می کند و مساله فرار مغز ها دقیقا رابطه مستقیم با این عدد دارد.

  8. کیوان می‌گوید:

    منو ببخش که وقت ندارم زیر این نوشته قشنگ برات چیزی بنویسم ولی زیر پست «ساحل غربی یبمار» پرت وپلاهایی نوشتم.
    خدمت کاپیتان و سایر دوستان هم (به قول شهرستانی‌های قدیم) سلام مخصوص دارم!

  9. کیوان می‌گوید:

    ساحل غربی عزیز، لطفا در مورد این موضوع حتما یه پست بذار، اگه این link رو هم صلاح دیدی توش معرفی کن:http://zananeha.com/archives/2012-05/003268.html

    • ساحل غربی می‌گوید:

      ای ول… مرسی از سوژه…. حتما می نویسم…. اتفاقا خودمم اخیرا چند تا مساله ی مشابه داشتم که خوبه همه اینا با هم میتونه بشه یه پست خوب… مرسی

  10. گپ خواهرانه می‌گوید:

    خیلی‌ تلخ بود…خیلی‌ درد داشت… کاش میشد درد هامون رو بتونیم لااقل بشمریم!

  11. p می‌گوید:

    مثل اینکه همه خوانندگان نسوان ، تعطیلات اومدن اینجا ! این هم از نتایج کامنت گزاری های طولانی و مداوم !
    اون بول هوسی رو هم درست کن تو رو خدا ! بوالهوسی !
    من حالا 5-6 سال پیش یه پسر بچه افغان میشناختم که سر چارراه خونه مون اسفند دود میکرد .برادر کوچکترش هم چارراه بعدی کار میکرد . میگفت روزی 20 هزار تومن در میارم که با احتساب تعطیلات میشد حدود ماهی 500 تومن برای هر نفر !من مهندس اون موقع حقوقم حدود 400 تومن بود .
    البته صرفا جهت اطلاع گفتم ، والا ایرانی ها که خیلی نژادپرستند !

    • ساحل غربی می‌گوید:

      نه اتفاقا خیلی ممنون که گفتی… بار اولم نیست این موضوع رو می شنوم…. به زودی حتما یه پست می ذارم در این باره… ای ول… مرسی یادم آوردی…اون بوالهوسم الان می رم درست می کنم…..

  12. goldeneverstand می‌گوید:

    این نوشته خیلی من رو سوزوند. خیلی خیلی خیلی.الان که خودم خارجی هستم حتی بهتر می تونم افغانی ها رو درک کنم. و فقر رو خیلی پیشتر درک کرده ام. بارها از آن نوشته ام و به قول مادرم الهی پدر فقر بسوزد. چون خیلی بد زندگی را می سوزاند.

  13. nonvirgosancta می‌گوید:

    دردم اومد!
    عراقی هایی که بعد از جنگ اومدن ایران دولت بهشون شناسنامه داد. دولت عوضی ما به کسایی هویت داد که مردم مارا کشتن ولی به این بیچاره ها هیچی نداد!افغانی هایی که 3 نسله توی ایرانئ هستن و هنوز حتی یک هویت ندارن! 😦

  14. دردم اومد! آره خیلی نامردیه!دولت خاک برسرما به عراقی هایی که اومدن ایران هویت داد، به آدماییکه هموطنای مارو کشتن ولی به افغانیها هیچی نداد! افغانیهاییکه بعضی هاشون الان 3 نسله که توی ایرانن!

  15. بابک می‌گوید:

    با تو به درد دل می‌نشینم
    ای همسایه !
    تا شاید
    آن حس انسان‌دوستی و عدالت را
    که به نامش
    از قران آیه بر می‌گیری
    و به‌خاطرش
    با دنیا به مجادله بر می‌خیزی
    بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
    وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
    وقتی چمن‌زار سبز شهرم به خون پدر و صدها مثل او به لاله‌زاری مبدل گشت
    وقتی به من گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده‌ی طبیعت‌ایم
    وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن‌هایم را دانه دانه کشیدند
    تا خاکم را به نامشان امضا کنم
    با آخرین رمق‌های مانده در تنم رها کردم
    خانه و شهر و کشورم را
    و با نفس‌های آخر تا خاک تو خزیدم
    به تو پناه آوردم
    به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
    و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
    زبانت با زبانم آشناست
    و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
    پنداشتم که برادر منی
    پنداشتم که در خاک خدا
    که من و تو آن را با مرز تقیسم کرده‌ایم
    به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
    به اجاره خواهی داد
    و شریک دردهایم خواهی شد
    تا روزی
    که کشورم
    آباد و آزاد گردد
    وانگه
    در افغانستانی بهتر
    مهمانت خواهم کرد
    بر دستانت بوسه خواهم فشاند
    و ای برادر
    از مهربانیت در اوج بیچارگیم
    از دست‌گیریت در روزهای ناامیدیم
    با اشک و قلبی مملو از محبت
    سپاسگزاری خواهم نمود
    از فرط بی‌پناهی
    به کشورت پناه آوردم
    کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
    جوانیم را در کشورت گم کردم
    زبانم را به فراموشی سپردم
    «تشکر»هایم به «مرسی»
    و «نان چاشت»ام به «نهار» مبدل گشت
    شاعرم حافظ گردید و
    از قابلی و چتنی و چای سبز
    به زرشک‌پلو
    و طعم شور خیار
    و چای معطر سیاه
    در پیاله‌های کمر باریک
    با قند خشتی در کنار
    عادت نمودم
    در کشورت
    بهترین و بدترین لحظه‌های زندگی را
    به تجربه نشستم
    پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
    مادرم در بهشت رضای تو با دلی ناامید مدفون گردید
    خواهرم با پسری از تبار تو عقد نکاح بست و
    در جنگ عراق، برادرم
    برای سربازانت نان پخت
    صلوات فرستاد
    و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
    بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
    حال
    پیریم را نیز در خاک تو
    به تماشا نشسسته‌ام
    سال‌هاست
    که چنار وجودم
    در گردباد حوادث خاک تو
    به بید لرزانی مبدل گشته است
    سال‌هاست
    که نامم را به فراموشی سپرده‌ام و
    لقب «مشدی» را به نامم گره زده‌اند
    سال‌هاست که من دیگر آن کودکی نیستم
    که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
    به تو پناه آورد
    ولی تو
    همان بی‌خبری هستی که بودی!
    ولی تو
    با آن‌که فروغ چشمانم را با دوختن کفش‌هایت
    با آن‌که قوت دستانم را در غرس نهال در باغ‌هایت
    با آن‌که قامت استوارم را در به پا خواستن دیوارها و ساختمان‌ها و خانه‌هایت
    با آن‌که صبر و تحملم را در شنیدن کنایه‌ها و کینه‌توزی‌هایت
    به تباهی نشستم
    هرگز برای لحظه‌ای
    جرقه زودگذر انسان‌دوستی را
    بر قلبت راه ندادی
    هنوز هم
    در فهرست تو «اوفغونی»ام و
    در کتاب تو بیگانه
    هنوز هم
    مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله‌به‌دوش
    که چیزی بجز نجات از جنگ
    از تو نمی‌خواست
    که با دادن سالیان زندگیش
    به همت و قوت دستانش
    شهرت را آباد نمود
    نیافته‌ای
    و هنوز هم
    با نفرتی سی‌ساله
    احساساتم را به بازی می‌گیری
    دروازه‌ی مکتب را به روی کودکم می‌بندی
    بساطی را که نان شکم‌های گرسنه‌ی اطفالم بدان محتاج است
    با لگد به جوی آبی می‌اندازی و
    دست‌هایم را با تهدید «رد مرز» نمودن می‌بندی و
    اشک‌هایی را که با خاک سرک‌های تو
    بر چشمانم به گلی مبدل گشته
    و امید را در نگاهم دفن می‌کند
    با تمسخر می‌نگری و می‌گویی
    «شما به حرف نمی‌فهمید»
    هنوز هم
    بر مظلومیت اطفال کربلا
    زنجیر بر خود می‌کوبی و
    بر یزید و یزیدیان لعنت می‌فرستی
    از بی‌عدالتی دیگران سخن می‌گویی
    ولی هرگز در صف‌های دکان‌ها
    در داخل اتوبوس‌های شلوغ
    حالت مشوش یک افغان را نمی‌بینی
    که از ترس تو
    اهانت‌های تو را
    تلخ‌تر از زهر
    فرو می‌بلعد و غرور خود را
    پایمال احساسات تو می‌کند
    تا مبادا
    پنجه بر سمت‌اش دراز کرده بگویی
    «به کشورت برگرد اوفغونی پدرسوخته»
    می‌روم
    ولی
    درخت‌های سبز و بلند کرج
    سرک‌های پاکیزه‌ی تهران
    پارک‌های خرم و زیبا
    خانه‌های مجلل بالاشهر
    نان‌های گرم نانوایی
    کفش‌های راحت چرمی
    پتلون‌های زیبا و رنگارنگ
    همه و همه
    یاد مرا
    رنج‌های مرا
    نشان انگشتان مرا
    عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
    با خود به یادگار خواهند داشت
    می‌روم ولی حاصل دست‌های این کارگر افغان
    برای همیشه در رگ و پوست کشورت
    جاویدان خواهد ماند
    می‌روم
    چه می‌دانی
    شاید روزی تو
    به دروازه‌ی شهر من محتاج گردی
    وانگه
    من به تو درس مهربانی را خواهم آموخت
    وانگه
    تو درد دربه‌دری مرا خواهی چشید
    وانگه
    شاید یک بار
    برای لحظه‌ای کوتاه‌تر از یک نفس
    سرت را با پشیمانی
    در مقابل عدالت وجدانت
    خم کنی!
    و فقط همان لحظه
    قیمت ده‌ها سال رنج مرا
    به‌آسانی
    خواهد پرداخت!

    ـــ یک مهاجر

    ساحل جان. دوست داشتم اینو داشته باشی. نمی دونم اینجا ایمیل داری یا نه. دنبالش نگشتم. هر کاری دوست داری باهاش بکن
    Peace

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s