دوش خوابی دیدم بس عجیب غریب…

دیشب خواب عجیبی دیدم. خیلی روشن و واضح یادم نیست اما کلیت داستان رو یادمه. از صبح از فکرش بیرون نمیام

***

یه جایی مثل یه مراسم بود. من بودم یا تعدادی آدم های دیگه که تا اونجایی که یادمه هیچکدام رو نمی شناختم. تا اونجایی که یادمه مراسم توی فضای باز بود. بخش عمده ی خوابم رو یادمه که یه بحث میون دو گروه بالا گرفته بود. گروهی طرفدار قرآن بودن و گروهی مخالفش. به دلیلی که یادم نیست داستان سر این بود که این جمع می خواستن تصمیم بگیرن که کار خاصی رو در مراسم انجام بدن یا نه. اون کار خاص هم این بود که تعدادی قرآن رو با هم آتش بزنن. من هم طرفدار سوزوندن قرآن بودم. اصلا هم یادم نیست چرا اصلا می خواستیم این کار رو بکنیم. یه چیز خیلی محوی یادمه اینه که انگار اینجوری بود که اگه ما می تونستیم توی اون مراسم قرآن ها رو بسوزونیم کلا کلک اسلام کنده می شد(حالا چجوریشو دیگه یادم نیست!). اصلا خوب یادم نیست ولی مدت زمان زیادی درگیر بودیم و دو گروه بحث می کردن و هیچکس کوتاه نمی اومد.

بالاخره گروه ما پیروز شد. تصمیم بر این شد که قرآن ها رو بسوزونیم. اینجا ها رو خوب یادمه. تعدادی قرآن که فکر کنم ۷تا (یا بیاید فکر کنیم هفتا بودن تا داستان قشنگتر باشه!) بود رو با فاصله ی یک متر یک متر ردیف کردن روی زمین. این کار به دست سه دختر انجام می شد. لباس توری سفیدی به تنشون بود و دنباله های لباسشون هی توی باد می رقصید. لباسشون الان که فکر می کنم شبیه لباس عروس بود البته خیلی سبک و رها. چهره ی یکی از دختر ها رو به خوبی یادمه. بی اندازه زیبا بود. مویی فرفری ، بور و تقریبا کوتاه داشت، چشمانش رنگی بودند، پوستی خیلی سفید و ظریف، چهره ی شاد، مهربون و بسیار به دل نشین و قدش هم از بقیه بلند تر بود. از دختر سوم تقریبا چیزی یادم نیست حتی فکر کنم توی خوابم هیچوقت چهرشو ندیدم اما دومی رو هم یه کم یادمه. دومی قدش اندکی از اولی کوتاهتر بود، پوستی نسبتا تیره داشت و به خصوص نگاهش رو به خوبی یادمه که به شدت جدی و قوی بود. نگاهش به خوبی الان جلو چشمامه. یه نگرانی آغشته به ترس آغشته به خشم آغشته به جدیتی توی چشماش موج می زنه.

قرآن ها به نظر کتاب های قدیمی ای میومدن. باز نبودن اما من از کنار کتاب ها می تونستم لبه ی کاغذ ها رو ببینم. به نظر کاغذ هاشون از شدت کهنگی زرد شده بود. نسبتا اندازه ی کتاب ها هم بزرگ بود. جلدشون هم که قهوه ای سوخته بود از کهنگی موج برداشته بود. کلا کتاب هایی که روی زمین ردیف شده بودن اصلا شباهتی به قرآن نداشتن اما من توی خوابم به خوبی می دونستم و مطمین بودم که اینها قرآنن. روی جلد چپ ترین قرآن چیزی نوشته بود. نوشته خیلی نامفهومی بود از اونجایی که قرآن ها رو هم اونطرفی گذاشته بودن روی زمین نوشته واسه من برعکس هم بود (مثل وقتی که روزنامه رو برعکس بگیری دستت). خوب یادمه که خیلی زور زدم تا تونستم روش رو بخونم. نوشته بود مصدق! روی چپترین قرآن نوشته بود محمد مصدق!

من در فاصله ی یکی دو متری ردیف قرآن ها در میان جمعی مرد سیاهپوش ایستاده بودم. اینطوری که یادمه ماها موافقان قرآن سوزی بودیم و الان هم ایستاده بودیم که دست آوردمون رو تماشا کنیم. مرد ها که فکر کنم سه چهار نفر بودن لباس هایی تنشون بود بسیار شبیه به لباس کشیش های قرون وسطی با پارچه ای که خیلی ضخیم و کهنه می زد . لباسشون کلاهی هم داشت که همه داده بودن روی سرشون. من هم گویا از اونها کمی عقبتر (یعنی دورتر از قرآن ها) ایستاده بودم و واسه همین چهرشون رو نمی دیدم.

دختر ها در حالی که دنباله های لباس سفید و زیباشون در هوا موج می زد با چیز عجیبی که در دستشون بود قرآن ها رو آتیش زدن. انگار که نفت روی کتاب ها ریخته باشن تا اون چیز عجیب جلد کتاب رو لمس می کرد کتاب گر می گرفت.

من نگاهم به چپترین قرآن بود. کمی که از سوختنش گذشت کتاب یهو باز شد. کاملا باز شد به شکلی که دو جلدش روی زمین قرار گرفتن. کاغذهاش یکی یکی می سوختن و انگار که خاکسترشون پخش می شد توی هوا. یه کم که زمان گذشت یهو من حس کردم دقیقا قبل از اینکه هر کدوم از کاغذ ها بسوزه یه نقشی روش پدیدار میشه و وقتی نقش پر رنگ می شه کاغذ گر می گیره و خاکستر میشه و بعد همین روند واسه کاغذ زیری تکرار می شه. نقشی که پدیدار میشد نقش ترسناکی بود. نقش دوتا دست استخونی بود که هر کدوم روی یکی از صفحه هایی که در انتظار سوختن بودن ظاهر میشد. رنگ دست ها قرمز خونی بود و انگشتان تیز و کمی خمیده ای هم داشتن. توی خوابم کاملا این واسم تداعی میشد که اینها دستان شیطان اند.

یادمه توی خوابم وقتی دست های شیطان رو دیدم یهو قاطی کردم. یهو به این نتیجه رسیدم که داشتم اشتباه می کردم و این سوزوندن قرآن از اول اشتباه بوده و الان شیطان داره از سوختن قرآن ها شادی می کنه و من چه گناه بزرگی مرتکب شدم که تمام تلاشمو کردم که این کتاب رو بسوزونیم. خلاصه با دیدن قرآن هایی که زیر دستان شیطان در حال سوختن بودن مثل اینکه معجزه ای اتفاق افتاده باشه من متحول شدم و یهو به همه چی ایمان آوردم. شروع کردم به جیغ و فریاد کشیدن. فریاد می کشیدم:

…. که نهنکنیدببینید.. مگه این دستا رو نمی بینید.. نه .. ما داشتیم اشتباه می کردیم

اما هیچکس دیگه بهم محل نمی ذاشت و فقط یادمه یکی از مردان سیاه پوش سرشو برگردند و با نگاهی پر از سردی و افسوس بر حماقت من به من نگاه کرد. اما من کوتاه نیومدم. دیگه خوب یادم نیست چی شد اما صحنه ی بعدی ای که یادمه اینه که خودم رو رسونده بودم وسط فضایی که قرآن ها توش در حال سوختن بودن و همون چپترین قرآن رو از سوختن بیشتر نجات داده بودم و گرفته بودمش توی بغلم. احساس افتخار و سربلندی می کردم.

اما با احساس افتخار از خواب بیدار نشدم. یادم نیست چطوری اما بعد از این حرکت دلاورانه ی من که به شکلی انگار باعث شده بود مراسم کلا کنسل بشه و همه ی قرآن ها نجات پیدا کنن یهو این موضوع به من تلقین شد که همه ی این ها بازی و کلک بوده. اصلا یادم نیست چطوری اما یهو فهمیدم که کل این دستان سرخ شیطان و باز شدن قرآن و اینا همش مثل یه شعبده بازی بوده که گروه مقابل ترتیب داده بوده که امثال من و گروه ما رو فریب بده که خودمون دست از سوزوندن قرآن برداریم.

آخرین صحنه ای که یادمه اینه :

درحالی که قرآن نیمه سوخته هنوز توی بغلم بود با حالتی نومیدانه رو در روی همون دختر زیبای سپید پوش قرار گرفتم. وااای که چقدر زیبا بود. حس می کردم خیلی دوستش داشتم. البته همون موقع ها هم توی خوابم داشت یادم میومد که این دختر قبل از شروع شدن قرآن سوزی و زمانی که داشتیم بحث می کردیم در گروه مخالف ما و مدافعان قرآن بوده.

در هر صورت ازش پرسیدم : همش بازی بود؟ حقه بود؟

و اون درحالی که لبخندی احمقانه ی تمسخر آمیز می زد گفت : نه!

اما حس من در خواب اکیدا این بود که داره دروغ میگه و همه ی این معجزه ها و اینا همش حقه و کلک خودشون بوده.

در حالی که از طرفی احساس نفرت می کردم به حقه بازی و دروغگویی و کلک اونها و از طرفی حالم حسابی از ساده لوحی و حماقت خودم گرفته شده بود از خواب پریدم.

Advertisements

14 دیدگاه برای “دوش خوابی دیدم بس عجیب غریب…

  1. کیوان می‌گوید:

    قشنگ بود. یه کمی من رو یاد رویای اولین قسمت فیلم هامون انداخت. البته فقط فضاسازیش. شایدم تلاش در تجسم یک رویای طولانی و فیلم مانند منو ناخودآگاه به یاد اون صحنه‌ها انداخت. من اصلا رویاهام یادم نمیمونه. به ندرت یادم می‌آد در طول زندگیم یه خواب رو به خاطر سپرده باشم. مگر اینکه همون لحظه از خواب بلند شم و اون رو برای خودم یا یه نفر دیگه تعریف کنم. ولی رویات خیلی جای حرف داره. بعضی قسمتها آشکارا از ذهنییات خودت و مسیری که در طول زمان برای رسیدن به عقاید فعلی طی کردی حکایت می‌کنند (حدس میزنم!) بعضی قسمتهاش هم معلوم نیست از کدام گوشه و کنار ناخودآگاهت سر در آوردن. کاش بر و بچ می‌اومدن اینجا و نظر می‌دادن تا فکر آدم به کار می‌افتاد.
    کاپیتان بابک، احسان، ژیان، آرش، گیتی، هما، لی‌لی خنگه، دکتر پرنسس، پرنسس، گردو، بهاران 12 ،عباس میرزا، آدم ناراحت، خرزهره، ایران‌دخت، سیامک، فلور، خراباتی، زن ایرانی، ساره، نیلوفر، عمه بلقیس، سورمه، mountainsumit ،پری، نقاش دیوونه، عزیز جون، بابا دیگه یادم نمی‌آد کجایین؟؟؟؟؟؟؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      من که پایم مردم بیان این خواب بنده رو تعبیر کنن…. خودمم یه حس هایی درباره ی دلایل بعضی قسمتهاش دارم…. راس میگی بعضی جاهاش به نظر خیلی خودآگار میاد….

  2. کیوان می‌گوید:

    البته بازهم دیرم شده وگرنه خودم اندازه 2 تا صفحه A4 از خجالتت در می‌اومدم!!!

  3. پانته ا می‌گوید:

    چه خوابی …چه حس عجیبی….

  4. گپ خواهرانه می‌گوید:

    نمیدونم اعتقادات مذهبیتون در چه حده ولی‌ اگه خودم دیده بودم می‌گفتم ذهنم یک فیلم از پروسهٔ بریدن من از مذهب ساخته که سانس شب برام نمایشش داده! فکر می‌کنم این سیر از اعتقادات رو هر کسی‌ که از خانوادهٔ غیر مذهبی‌ وارد نظام آموزشی فوق‌العاده مذهبی‌ ایران شده و بعد هم به اعتقادت خانوادش برگشته تجربه کرده باشه. البته حیطه‌ی تخصصی من کف بینی‌ هست ولی‌ خوب گفتیم بیائیم خوابه شما رو هم تفسیر کنیم، شاید استعدادمون جوونه زد! jk 😛

    • ساحل غربی می‌گوید:

      خودمم یه همچین حسی دارم که این خواب پروسه ی لامذهب شدن خودمه… ولی بعضی بخشاش واسم روشن نیست… مثلا چرا من باید جز گروه طرفدار قرآن سوزی باشم ؟ چون من در حالی که اصلا آگنوستیکم و از جناب خدا هم بردم ولی کاری هم به کار آدم های مذهبی ندارم . چون اعتقاد دارم مهمترین مشکل ایران مذهبش نیست… مثلا یکی از صمیمیترین دوستان اینجای من (در حالی که من اینجا نسبتا آدم تنهاییم و دوست آنچنانی ای هم ندارم) یه پسر خیلی مذهبه…. البته خب بعضی کاراش هرسمو (حرس ؟) در میاره ولی واقعا جفتمون پذیرفتیم کاری به کار عقاید هم نداشته باشیم…کلا من در دنیای واقعی دلیلی واسه سوزوندن قرآن نمی بینم… کار بیهوده ی مسخره ایه به نظرم….
      نکته ی قابل فکر دیگه ای که هست اینه که چرا آخر خوابم گول می خورم؟ آخه من در خود آگاهم حداقل حس می کنم کاملا قانع شدم که خدا نیست (البته آگنوستیک یعنی که من میگم ۹۹.۹۹۹۹ درصد خدا نیست) و ۹۹.۹۹۹۹ درصد اطمینان دارم واسه همه ی این چیزایی که مردم اسمش رو میذارن معجزه توضیح مادی و ماتریالیستی وجود داره (که خیلی موقع ها هم رفتم گشتم پیدا کردم و مطمین شدم). ولی دارم فکر می کنم که شاید این خواب نشون میده من هنوز به ماده ایمان ندارم… البته طبیعی هم هست تا حدی… ته مونده های سرکوب ها خونواده و مدرسه و تمام نهاد های اجنماعی همیشه تو ماها می مونه….
      دو تا نکته ی دیگه هم اشاره کنم :اول اینکه من اتفاقا یه خونواده ی مذهبی دارم (نه خیلی مذهبی – یه خونواده ی سنتی مذهبی معمولی). پست عمه ننه رو بخونید یه چیزایی نوشتم توش در این باره…. نکته دوم هم اینکه نه… تعبیر خواب رو با کف بینی مقایسه نکنید… تعبیر خواب خیلی علمی تره و مراجع روانشناسی خوبی دربارش وجود داره…. مثلا اگه می خواید دستتون گرم شه می تونید تعبیر خواب فروید رو بخونید…. البته خب آره اینا که از خواب می خوان آینده رو پیشبینی کنن یا مثلا خواب یه اسب می بینن به این نتیجه می رسن که امام زمان می خواد ظهور کنه چرت و پرته… ولی خواب تحلیل های روان شناسانه ی خوبی هم داره….
      * الان یه چیز باحال به ذهنم رسید : باید شنیده باشید مردم داستان هایی از فلان کف بین تعریف می کنن که همه حرف هاش درست از آب در میاد… این داستان ها شاید باور نکنید ولی گاهی دروغ نیست! درست از آب در اومدن حرف کف بین ها یا این فال گیر ها (البته گاهی!) کاملا توضیح علمی داره! البته حالا خیال نکنید من پول و وقتمو تلف می کنم که برم پیش فال گیر ولی بحث خیلی طولانی و جالبیه واسه اینکه ماها ببینیم چقدر چیزهایی که فکرشم نمی کنم توضیح علمی دارن…. شاید یه بار یه پستی گذاشتم در این باره….
      مخلصم

      • گپ خواهرانه می‌گوید:

        ساحل غربی عزیز من کاملا به حرف‌های شما اعتقاد دارم و ممنونم بابت کتاب‌هایی‌ که معرفی‌ کردین به قولی‌ رفت تو لیست! من خودم باور دارم که بعضی‌‌ها می‌تونن بر اساس شناختی‌ که ازتون به دست میارن حدس‌های درستی‌ در موردتون بزنن. در مورد خواب هم مطمئنم که تحلیل روانشناسانه داره. فکر کنم با یک درصد خطایی بشه گفت همین‌ها که بحثش را کردیم منظور ذهن شما بوده که این دفعه بهش ۱۸ می‌دیم که دفعه دیگه حواسش به این اشتباه‌های کوچیکم باشه! D: hih

  5. غريبه می‌گوید:

    ئه كامنت من كو ؟ 😐

  6. غريبه می‌گوید:

    خب دوباره ميگم
    حس كردم چيزي بيشتر از خواب بود
    ميدوني ي جورايي مثل اين فيلم هاي معناگرا و اين چيزا بود…آدم رو ميبرد تو فكر
    فكر كنم اون زن زيبارويي كه ديدي ي جورايي خودت بودي …انگار بخش بچه مثبت روحت بود كه مانع از اينكار(قرآن سوزي)ميشد
    مثل اين ميموند كه ي درگيري بين خير و شر توي وجودت شكل گرفته ( اين خواب اونقدرا هم بي ربط نبوده)…اين كه آدم بعضي وقتا ميخواد عليه باورهاش قيام كنه اما بازم ي چيزي توي وجودش بر صحت باورهاش صحه ميذاره
    الان من تونستم منظورمو برسونم آيا ؟ :دي
    في امان الله توفيق و اين چيزا

    • ساحل غربی می‌گوید:

      والا اون دختره اینقدر زیبا بود که من تخم دانشم نبودم :دی (شوخی می کنم…) . ولی آخه با وجود زیبایی تمامش آخر خوابم حس خوبی بهش نداشتم چون حقه باز می دیدمش….
      والا نمی دونم…. نمی دونم اون ته ته های وجودم چه خبره ولی در خودآگاهم که اگه بخوام خیر و شری انتخاب کنم (در حالی که اصلا به خیر و شر اعتقاد ندارم) اینی که الان هستم رو خیر و اینی که قبلا بودم رو شر انتخاب می کنم …. و واقعا حداقل تا اونجایی که خودم حس می کنم هیچ شک یا عذاب وجدانی هم ندارم… اگه منظورت این بود که اون تیکه ی آخر که بهم القا شد همش کلک بوده همون تیکشه که داره بر صحت باورهام صحه می ذاره آره باهات موافقم…. جوابی که به گپ خواهرانه دادم رو بخون… حس خودم اینجوریه….
      مخلصیم

  7. دیوونه می‌گوید:

    از اینکه رک حرفاتو زدی خوشم اومد

  8. ravanpezeshk می‌گوید:

    mayel bodam ke az manzare pezeshki bahaton sohbat konam.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s