دنیای این روزهای من….

گاهی دوست داری یک چیزهایی را بشنوی. انگار که تا وقتی پرده های گوشت به لرزه در نیایند راحت نمی شی. گاهی فکر می کنم تمام لرزش بدن پس از اورگاسم از پرده های گوش شروع می شود و به یک نفس عمیق ختم می شود.  با وجود اینکه با احتمالا نود درصد ایمان داری به درستی فرضیاتت دوست داری یکی بیاید توی چشمانت زل بزند و بگوید:

«احمق ! تمام حدس های تو درستند.»

از تیک زده شدن خسته شده ام. تیک زده شدن فرایندیست که در آن لام در حالی که از هر گونه جنباندن زبان پرهیز می کند به من می فهماند که

«شش ماهه ! من تو را دوست دارم. اما به من وقت بده!»

و من با لبخندی تلخ به لام می فهمانم که:

«احمق! زندانی هراس از گذشتن وقت ندارد! بی تعارف و پیچ و خم داده نشده هم از من وقت بخواهی وقت من از آن توست! نترس! »

اما اصلا ازخودم راضی نیستم. دوباره دارم خودم آگاهانه خودم را ضربه فنی می کنم. دوباره خودم از خودم جلو زدم. برنامه این نبود. قرارم با داور مسابقه این بود که تنم که با روبان لباس های لام اصابت کرد سوت پایان را بزند.

حالا اما چشمان لام روز به روز زیبا تر می شود. این اصلا نشانه ی خوبی نیست. خوشبختانه هنوز هم خیره نشدن به سینه های نیمه عریان لام از سختترین کارهای من است اما هرگاه که کنارش نشسته ام حس می کنم عطشی بی اندازه عمیق دستانش را پشت سرم گذاشته و سرم را به داخل موهای سرش فشار می دهد و فریاد می زدن:

«برو بدبخت! سرت را فرو کن به موهای فرفریش و اینقدر نفس بکش ، اینقدر نفس بکش، اینقدر نفس بکش تا ریه هایت تماما پر شود از بوی لام و گل های وحشی یاس.»

این اصلا نشانه ی خوبی نیست. حالا روز به روز خنده های لام بیشتر به لبخندهای مهربان تبدیل می شوند. این هم اصلا نشانه ی خوبی نیست.

داوری اما آن سوی در نشسته است. بی ردای شوم قاضیان. ذاتش درایت و انصاف، هیاتش زمان!

اما پیشبینی حکم زمان برای من کار دشواری نیست. من هزاران سال زندگی کرده ام. لام هم تمام می شود. می دانم. تمام لام ها تمام شده اند.

این آخری ها را خودم از زندگیم پرت می کردم بیرون. البته من فقط از زندگیم بیرونشان می کردم. قبل از آن خودشان آنقدر عوض می شدند که دیگر توی قلب من جا نمی گرفتند. سپس طی فرایندی فیزیولوژیکی قلب از قلمروشان حذف می شد و حوزه ی استحفاظیشان به چیزی حدود چهل پنچ سانتی متری جنوب قلب محدود می شد. دقیقا از همان لحظه بود که آن لام ها به رغیبانی ضعیف برای دغدغه های من تبدیل می شدند. دغدغه. دغدغه. من دغدغه هایم را به بزرگی چهارصد میلیون دوست دارم. چهارصد میلیون عدد بزرگیست. شاید نه برای همه. برای بعضی ها دو بزرگ است. برای مادر من مثلا هفت بزرگ است و آیت الکرسی. اما برای من، برای من چهارصد میلیون خیلی بزرگ است. مخصوصا وقتی با واحد «کودک کارگر» بیان می شود. مثلا وقتی می گوییم در دنیا چهارصد میلیون درخت سیب وجود دارد آنقدر زیاد نیست که بگوییم در دنیا چهارصد میلیون کودک کارگر وجود دارد. من دغدغه هایم را به اندازه ی چهارصد میلیون کودک کارگر دوست می دارم. و رغابت نا برابری بود بین لام هایی که به تن من حکومت می کردند و دغدغه های چهارصد میلیونی من.

شاید هم البته این لام با لام های دیگر فرق کند. کسی چه می داند؟ من اگر می توانستم حکم زمان را با دقت پیشبینی کنم که من نبودم. زمان بودم. زمان بودم و با شما نه از طریق این خطوط که با صدای تیک تاک ساعت و زرد شدن برگ های چنار چندصد ساله ی کوچه باغهای کودکیم حرف می زدم. کسی چه می داند.  شاید این لام بداند چطور می شود با عدد چهارصد میلیون و درد باتوم و سردرد ناشی از زباله های تلوزیونی و خاطرات کودکان ازکار افتاده در قلب من همزیستی کند. فقط زمان می داند. فقط زمان.

اما اگر بشود چه خوب می شود. اگر بشود که حدس های من درست باشند خیلی خوب می شود. اگر بشود که لام پا بر ترس هایش بگذارد و به چشمان من زل بزند خیلی خوب می شود. زل بزند و بگوید :

«نامت را به من بگو …دستت را به من بده…حرفت را به من بگو…و قلبت را به من بده…

 من ریشه های تو را دریافته ام و با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام… و دستانت با دستان من اشناست.»

مثل رویاست. مثل رویاست که دست در دستان لام داشته باشی و همچنان استوار بمانی. آخر شمشیر و گل تناقضی با هم ندارند اگر، همه گل شوند و همه ی گل ها شمشیر به دست گیرند. زیبا نیست؟ من این رویا را خیلی دوست دارم.

و من دوست ندارم این پست را تمام کنم.

راستی یک سوال. شما می دانید چرا رویا پردازی کار بدیست؟ چرا والدین آن دوست من که در دبستانمان همه اش در آسمان ها سیر می کرد و نقاشی های عجیب غریب می کشید و ریاضیش خوب نبود را هی احضار می کردند؟ خیال که خیلی لذت بخش است. البته نه. قول داده ام کلی حرف نزنم. حرفم را اصلاح می کنم. خیال لام خیلی لذت بخش است.

گاهی حس می کنم خل شدم. گاهی یهو به خودم می آیم و میبینم سیگار در دستم مرده و لبخند احقمانه ای روی صورتم خشک شده. و بعد که دقایق قبلم را مرور می کنم، هیچ نمیابم جز لام. لام لام لام لام و باز هم لام. و بعد لبخندم محو می شود و همان ترس های همیشگی به سراغم می آید. و همان سوال های همیشگی. سیگار را به دهان می برم و وقتی یادم می آید خاموش شده زیرزبانی فحشی می دهم. سپس آهی می کشم و آرزو می کنم حدس هایم اشتباه نباشد.

گاهی … گاهی دوست داری یک چیزهایی را بشنوی. انگار که تا وقتی پرده های گوشت به لرزه در نیایند راحت ….

 

 

Advertisements

12 دیدگاه برای “دنیای این روزهای من….

  1. gavcherun می‌گوید:

    خیلی خوب بود …دوست میداشتم..البته دوز رمانتیک بودنش خیلی بالا بود..اما چه بدی داره دنیا یک وقت هایی هم اینجوری باشه…ازاینکه در این روز ها هم 400 میلیون رو فراموش نمیکنی کمال تشکر را دارم…

  2. پری کاتب می‌گوید:

    SALAM RAFIGHE KHUBE RUZHA, KHUBE KE ADAM YE LAM DASHTE BASHE VA BA KHIALHAYE SHIRIN SHAD BESHE, YE ETERAF MIKONAM, HESAM MIGE HAMZAT PENDARIHAYE SHOMA JAMAATE ANDAK MAYEDAR.. YA AZ MA BISHTAR MAYE DAR , ZIAD JALEB NIS, KASH ..

  3. غريبه می‌گوید:

    لام اما خيال نيست
    پس لذت غرق شدن در لام هم ميتونه خيال نباشه
    🙂

  4. کیوان می‌گوید:

    می‌خواهم حالت را بگیرم چون حالم گرفته‌است. چون به تو حسودی می‌کنم. چون حسادت بین صفاتی چون پفیوزی، زورگویی، ریا، خا… مالی، تنبلی، بی‌تفاوتی، دزدی، دروغ و …کم ترین بار منفی را دارد و ضررش بیشتر به فاعل بر می‌گردد تا کسی که مورد حسادت واقع شده!
    1- یادداشتت برای «پری کاتب» را خواندم. چرا اینقدر خوب و صادقی؟ منهم موقع خواندنش «پنداری اشکی نیز افشاندم». و از خودم پرسیدم آیا بسیاری از معصومیت ها بخاطر قدرت نداشتن نیست؟ در موقعیت مشابهی که برایم پیش آمد – که برخلاف پری، من کمی هم مقصر بودم – بخاطر یک جدال لفظی خیلی پاستوریزه تا 2 روز داغون بودم. با خواندن نوشته پری به خود لرزیدم: نکند تو هم موقع رانندگی به زنی که می‌توانست همین پری پاک خودمان باشد، خشونت غیر فیزیکی اِعمال کرده باشی؟ حتی بدون آنکه خودت هم متوجه شده‌باشی؟
    2- حسودی می‌کنم بخاطر «لام» . بخاطر حرارت و مالیخولیایی که در کلامت است. بخاطر جوانیت. به خاطر اینکه ناچار نیستی فقط در خیال دست لام را بگیری. بخاطر اینکه می‌توانی دوست بداری. بدون احساس تملک. بدون حسابگریهای رذیلانه. بدون در نظر گرفتن بهای هر سکه طلا که در مهریه‌اش خواهد خواست. بدون قضاوت گذشته‌اش.
    ولی چرا که نه ؟ رومانتیک باش! با تمام وجود. شعر بخوان. از ایرانی و فرنگی. از سعدی و حافظ و مولانا. از ترانه‌های گوگوش و داریوش و …… شجریان و ناظری:
    روزت بستودم و نمی‌دانستم ….. شب با تو غنودم و نمی‌دانستم
    ظن برده بدم که من، من بودم … من جمله تو بودم و نمی‌دانستم
    ــــــــــــــــ
    ای زندگی تن و توانم همه تو ……….. جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
    تو هستی من شدی، از آنی همه من …. من نیست شدم در تو ازآنم همه تو
    ـــــــــــــــ
    تا با غم عشق تو مرا کار افتاد …… بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
    بسیار فتاده بود هم در غم عشق ….. اما نه چنین زار که اینبار افتاد
    ــــــــــــــ
    هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت …….. چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
    گر به همه عمر خویش با تو برآرم شبی … حاصل عمر آن دمست، باقی ایام رفت
    ـــــــــــــ
    هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر ………….. که من از پیش تو فردا بروم جای دگر
    صبح فردا چو برون می‌نهم از منزل پای ……. حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر
    ـــــــــــــــــــــــــــــ
    …. بازهم می‌توانم ادامه دهم ولی چون بازخوردت را نمی‌توانم حدس بزنم، و ممکن است حس شعر خواندن نداشته باشی فعلا بس می‌کنم. اما حالا که تو وسط رومانتیک بازی یهو میری وسط بحث اجتماعی کودکان کار، منهم وسط تشویقت به رها کردن احساسات، بهت یه توصیه فلسفی می‌کنم: کتاب «رومانتیسم و ریشه‌های آن» از «آیزیا برلین» را بخوان. بدون عبور از رمانتیسیسم، نمی‌توان به مدرنیسم رسید. و بدون درک آن، هنر و نحوهٔ نگرش انسان امروز به دنیا امکان پذیر نیست.
    3- چرا تو هم مثل من افسرده‌ای؟ مثل کاپیتان بابک، مثل … ؟ نمی‌شود ایرانی بود و افسرده نبود؟ حتی در «ساحل غربی» و حتی در کنار لام؟ شاید: «ایرانی خوب، ایرانیِ افسرده‌است».
    4- خیلی مزخرف نوشتم خودم می‌دانم، از کوزه همان برون تراود که دروست. دیگر بس است.

  5. کیوان می‌گوید:

    تصحیح:
    … ظن برده بدم به خود که من، من بودم ..

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان عزیزم
      وقتی دیدم اینهمه نوشتی واسم و وقت گذاشتی ذوق کردم. قشنگ ذوق کردم.
      در مورد لام که دیگه نمی خواستم پستی بذارم ولی حالا واسه اینکه بدونی داستان این شد که رابطمون هنوز شروع نشده تموم شد. فروغ عزیزم میگه:

      آری آغاز دوست داشتن است

      گرچه پایان راه ناپیداست

      من به پایان دگر نیندیشم

      که همین دوست داشتن زیباست

      من خیلی با خودم کنجار رفتم و خیلی غصه و دردشم کشیدم تا اینکه الان اینجوری فکر می کنم. سعی می کنم از پروسه لذت ببرم و به آخرش فکر نمی کنم. قبول کردم که واسه هر چیز خوبی باید هزینه ای پرداخت. اما لام اول راه بود. از آخرش که هردومون می دونستیم جداییه ترسید و در نهایت بی خیال شد. من هم با یه لبخند تلخ بهش گفتم :
      اوکیه. خودتو ناراحت نکن. اشکال نداره.
      حالا هم روزی یکی دو بار اون و یکی دو بار هم من تحملمون رو از دست می دیم و اس ام اس های عجیب غریب به هم پرت می کنیم و چیزهای بی اهمیت واسه هم تعریف می کنیم که مثلا به خودمون بقبولونیم که ما فقط با هم دوستیم.
      دلم خیلی واسش تنگ می شه ولی ناراحت نیستم. همین مدت هم لحظات خیلی خوبی با هم داشتیم و چیزی که بالاخره تموم می شد حالا تموم شده. ولی مغزم رو خیلی درگیر کرده. حس می کنم خیلی با سرعت زیادی وابسته شدم بهش. وابسته نه البته. خیلی زود ازش خوشم اومد. البته خیلی با هم وقت می گذروندیم. تقریبا روزانه ۶ ۷ ساعت پیش هم بودیم و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد با هم حرف می زدیم و چیزی که خیلی دوست داشتم این بود که حرف کم نمی آوردیم. گاهی هم که خسته می شدیم از حرف زدن زل می زدیم به هم بعد اون می گفت :
      سو؟
      من می گفتم : سو؟
      اون می گفت: سو؟
      من می گفتم: سو تو یور بیوتیفول فیس (خوب به جمال خوشگلت رو واسش توضیح داده بودم!)
      حس می کنم خیلی فشرده همه چیز گذشت. من ایران به خوبی یاد گرفته بودم و در عمل خیلی کنترل شده همه چیز رو می بردم جلو. اما با لام. نمی دونم چم شده بود. فکر کنم این هم از اثرات غربت و تنهاییه. انگار که می دونستم نباید اینقدر تند پیش برم ولی می خواستم به خودم بگم به هیچی اهمیت نده … جوونی کن… ۲۰ سالگی کن …
      ——–
      در مورد افسردگی… کیوان جان اتفاقا دیشب :
      داشتم ساعت ۱ نیمه شب تو خیابون راه می رفتم. سیگار در یک دست و قهوه در دست دیگری. الکس ترنر سردسته ی بند آرکتیک مانکیز داشت تو گوشم تک خوانی می کرد (به سبک پاپ راک) و من داشتم مثل دیوونه ها وسط خیابون خودم تنهایی واسه خودم راه می رفتم و می رقصیدم و بی اهمیتی می کردم به ماشین هایی که رد می شدن و پیش خودشون می گفتن این دیوونست. افق قرمز بود راسی.
      خیلی الکی خوشحال بودم و احساس آزادی می کردم. چیزی که واسه من شاید چند ماهی یه بار پیش بیاد. داشتم به این فکر می کردم که کسانی که همیشه خوشحالند مزه ی فوق العاده ی خوشحالی رو هیچوقت واقعا نمی فهمند.
      ——–
      کتاب هم اضافه شد به لیست. بسیار متشکرم!
      ——–
      خیلی خیلی خیلی مخلصم. وقت کردی بازم واسم بنویس. ول من که خیلی شاد میشه 🙂

      • کیوان می‌گوید:

        ساحل غربی عزیزم!
        پاسخت را با یکی از دوستانم که درگیر یک پروسه ناخواسته جدایی است، خواندم. اینقدر احساست از جدایی را نفس گیر و بی ترحم نوشته‌بودی، که بناچار سکوت کرد. سکوت و بغض.
        من هم جوابی برایت ندارم. فقط چند بیتِ غزلی از مولانا که از سال 68 با آن آشنا شده‌ام، و بارها زبان حال و دل من بوده را برایت بنویسم:
        بار دگرِ آن دلبر عیار مرا یافت ………… سرمست همی گشت به بازار مرا مرا یافت
        پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید ….. بگریختم از خانه خمار مرا یافت
        بگریختنم چیست کزو جان نبرد کس …… پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت
        گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد ……. آنکش که در انبوهی اسرار مرا یافت
        ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست .. وی بخت که آن طره طرار مرا یافت
        ….
        چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان ….. آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
        از خون من آثار به هر راه چکیدست ….. اندر پی من بود به آثار مرا یافت
        اگر او «خودش» باشد، و تو «خودت»، خودش ترا خواهد یافت!

      • ساحل غربی می‌گوید:

        کیوان عزیزم
        ببخشید دیر جواب می دم. این روزا خیلی سرم شلوغه. همینطور چند روزه یک چیز رو نمی ذارم از ذهنم بره بیرون که یادم بره و اونم جواب به کامنت کیوانه.
        واقعا ناراحت شدم که باعث ناراحتی دوستت شدم. از طرف من ازش عذرخواهی می کنی ؟ واقعیتش اتفاقا همین پروسه ی جدایی ناخواسته که گفتی اگه آدم رو نکشه خیلی مقاوم می کنه. منو و دوست دختر قبلیم رو خوشبختانه نکشت اما باعث شد خیلی نسیت به این امر دردناک جدایی مقاوم بشم. واسه همینه که اینقدر راحت و سنگدلانه ازش حرف می زنم. ایمان آوردم که هرچقدر هم دردش بده در اکثریت قوی موارد خوب می شه بالاخره.
        ولی دردش واقعا بده. از طرف من هر حرفی که فکر می کنی دوستت رو آروم می کنه بهش بزن.
        تنهاش نذار. خودت خوب می دونی. بدترین زمان در هنگام درد جدایی موقعیه که آدم تنها می شه…
        و ضمنا ممنون از شعرهای خوبی که واسم می نویسی…
        من به دوستی با شما افتخار می کنم…
        دوست دارم…

  6. کیوان می‌گوید:

    تصحیح:
    آنکس که در انبوهی اسرار مرا یافت

  7. پری کاتب می‌گوید:

    آهای بچه کجایی؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s