تجربه ای که مدت ها در فکر انجام دادنش بودم…

همیشه دوست داشتم در این حالت بشیتم با خیال راحت و فراقت از ناراحتی رفقا یه چیز بنویسم. حالی که ازش صحبت می کنم رو بهش میگن های بودن. های بودن در اثر مصرف یکی از مواد مخدر محرک مثلا ماریجویانا یا علف ایجاد می شه. حس کلی ای که فرد با مصرف این مواد دریافت می کنه لزوما چیز ثابتی نیست بنابرین اگر من الان واستون بگم حس من اینطوریه پس حس همه در های بودن هم اینطوریه حرف نادقیق و غیر علمی ای زدم. حسی که اصولا به من دست می ده اما فکر کردنه. گاهی زمانی که در چنین حالت و پردازش مغزی ای هستم مثلا ایده ای به ذهنم می رسه که در اون حال پیش خودم فکر می کنم «من یعنی دیگه دنیا رو با این ایده عوض می کنم.». اما هیچوقت دنیا عوض نمی شه. همیشه وقتی می خوابم و بیدار می شم نه تنها دنیا هنوز همونطوریه که یا اون ایده رو فراموش کردم(یعنی فقط یادمه یه ایده داشتم در حد تیم ملی :دی ) یا به نظرم می رسه که ای خاک بر سرت این که خیلی ایده ی مسخره ایه. خلاصه اینکه من فکر می کنم راه حل مشکلات دنیا رو بارها کشف کردم، اما بدبختانه هی فراموش کردم.
حس دیگه ای که به آدم دست می ده دیر گذشتن زمانه. مثلا من الان فکر می کنم از زمانی که شروع به نوشتن این مطلب کردم سال ها، نه اغراق کردم، ساعت ها گذشته. اما بر اساس آزمایشاتی ثابت شده سرعت نرمال تایپ «آدمها» حدود ۲۳ کلمه در دقیقه هست. این نشون می ده قوه ی تخمین زدن این جانب در حال حاضر رییییده. ولی اینکه زمان اینقدر کند می گذره هم خوبه هم بده. در اوقات محدودی بده.
مثلا وقتی قلبت شروع می کند تند تند زدن انگار که دارد خودش را می کوباند زیر گلویت که از همانجا سوراخ کند بیاید بیرون، کند گذشتن زمان بد است. چون حس می کنی فلبت زمان بیشتری برای فرار کردن دارد. اصولا فرار کردن قلب چیز خوبی نیست. قلب ها خیلی احمقند و همیشه خوشان را به دردسر می اندازند. البته خوب تقصیری هم که ندارند. تا بوده قلب ها وظایف قلبی را به عهده گرفته اند و وظایف مغزی به مغز ها سپرده شده. این شده که قلب ها احمق شده اند. اصولا تقسیم کارها دست کم ۲۰۰ سالی می شود که اینطوری شده. آنها که پیچ می کنند و در جعبه می بنندند انقدر پیچ می کنند و در جعبه می بنندند که دیگر به غیر از پیچ کردن و در جعبه بستن به چیزی نمی توانند فکر کنند. خدا بیامرز چاپلین این را قبل از بنده در عصر جدیدش عرض کرده بود. چه می گفتم؟ آها. داشتم از قلب های فراری احمق حرف می زدم. قلب ها هیج جیزشان بر عقل و منطق نیست. از همان اول که فرار می کنند تا آن آخر که با دستی دراز تر از پا به در خانه باز می گردنند که بگویند گه خوردم همه کارشان از بی عقلیست. ولی نکته ی جالب درباره ی قلب من این است که ارزش سهامش در من کم نمی شود و هر از گاهی از نو بالاخره کم و بیش زورش به این مغز آزموده ی ساده لوح می چربد.
می دانم که داشتم از حالات مختلف های بودن صحبت می کردم. حتی می دانم که در ابتدا با این لحن نمی نوشتم که الان در حال نوشتنم. اما نمی توانم یا شاید هم دیگر نمی خواهم به آن سبک و موضوع بنویسم. تقصیر من نیست به خدا. تقصیر این مواد مخدر خانمان سوز است که این مود بنده را هی از این ور به آن ور اینور و آنور می کند. اما امیدوارم که چت شوم بر این لحن و آهنگ و گفتار که حداقل زیاد فاز عوض نکنم.
بروم یک سیگار بکشم بیایم.
آمدم. خوش آمدم. الان دارم به این فکر می کنم که درجه ی مذخرف گویی بنده در حال حاضر چقدر است. البته خودم هم می دانم که راهی برای فهمیدن میزان درستش ندارم و تنها زمانی می فهمم که دوباره این پست را در حالت عقل و شعور کامل بخوانم. گفتم عقل و شعور کامل. گاهی به این فکر می کنم که چه کسی گفته عقل و شعور ما در آن حالت کامل است و در این حالت کامل نیست؟ اصلا شاید ما موجودات بخت برگشته ی نفرین شده ای هستیم که عقل و شعورمان فقط گاهی، فقط گه گاهی کامل می شود تازه آن هم با این همه زحمت و عوارض جانبی. وگرنه اگر عقل و شعور ما کامل بود که دسته کم اندازه ی شیر ها که زندگی جمعی می کنند می فهمیدیم و اندازه ی شکممان شکار می کردیم. اصلا به قول یکی از کمدین های مورد علاقه ام تمام شیر ها باید تمام انسان ها را بخورند. چون باید مکانیزمی برای حذف طبیعی انسان های احمق وجود داشته باشد و من و کمدینم عقیده داریم این مکانیزم باید به دست شیر ها باشد. یعنی مکانیزمی وجود داشته باشد که شیر هایی گرسنه و وحشی بتوانند تمام انسان های احمق را بخورند. البته اگر انسان های هریس را هم بخورند ممنونشان می شوم. انسان های عادت کرده به زندگی روزمره را هم باید بخورند. از این دسته ی آخر خیلی بدم می آید. اصلا برای این دسته بنده گله ای شیر و گله ای تمساح را با هم پیشنهاد می کنم.
یکی دیگر از پیشنهاد هایی که بنده برای اصلاح بشریت دارم ممنوع کردن افراد «های» از دست زدن به گوشی تلفن است. بدبخت شدم. ای خاک بر سرم کنند. یه کسی که نباید اس ام اس می زدم زدم. می خندید؟ نخندید. روی آب بخندید. بدبخت شدم.
بگذارید از یکی از دوستانم برایتان بگویم. تا آنجایی که به خاطر دارم (چون در زمان های بودن این حافظه ی لعنتی هم از حالت عادیش هم بدتر کار می کند) قبل از گرفتن این حال و هوا که پیش او بودم داشتم با خودم برنامه می ریختم که تا از شرش خلاص شدم بیایم پته اش را برای شما بریزم روی آب.
یارو آمده اینجا پناهندگی سیاسی گرفته. برای مبارزه با ج.ا. هم تنها کاری که انجام می دهد کشیدن کاریکاتور پیغمبر و گیر دادن به مذهب است و به خیال خودش دارد کار ریشه ای می کند. هرچقدر هم ما خودمان را پاره کردیم که گاهی هم گیری به رهبران نظام مقدس بده و اندکی هم جنبه ی سیاسی-اقتصادی به فعالیتت بده به گوشش نرفت که نرفت. عاشق این ممکلت است. می گوید اینجا من چون پناهنده ام لازم نیست کار کنم و خودشان به من حقوق می دهند و همیشه می گوید من سعی می کنم تا جایی که می شود کار نکنم. راستی وزنش هم اندازه ی سه برابر وزن من است. و چیزی که از همه چیز بیشتر مرا سوزاند؟ می خواهد بعد از درسش در یکی از سیستم های جاسوسی غربی مشغول به کار شود. یکی نیست به این ابله بگوید : «احمق درباره ی غرب چه فکر می کنی؟ بی شعور پفیوز فکر کرده ای آنها به همه مانند تو خانه و ماشین و حق تحصیل مجانی می دهند؟‌ نمی دانی که اینان فرقی با آنان ندارند؟ این همه هزار کیلومتر کوبیده ای از چنگال آن فرار کرده ای که بیایی به این خدمت کنی؟ کودن؟»
تازه می گوید این مملکت فقط دو نقص دارد. یکی اینکه عرب دارد و یکی اینکه آنگولایی دارد. آنگولایی ها مردمی از کشور آنگولا هستند که برای کار و به امید زندگی بهتری به اینجا می آیند و معمولا بسیار فقیرند. یعنی این آدم اینقدر احمق است، اینقدر احمق است که مشکل این مملکت را فقط و فقط وجود آنگولایی ها و عرب ها می داند. فاشیست کثیف.
بهتر است این پست را فورا همینجا تمام کنم. اگر موضوع دیگری به ذهنم بیاید دوباره ممکن است بنشینم آن را هم بریتان بگویم ولی هم شما حوصلیتان حد و حدودی دارد هم خود بنده فردا کار و زندگی دارم.
امیدوارم که فردا که در حالت نرمال این پست را می خوانم از انجام دادن این تجربه بیش از اندازه ناامید و پشیمان نشوم.
بدرود

Advertisements

12 دیدگاه برای “تجربه ای که مدت ها در فکر انجام دادنش بودم…

  1. پری کاتب می‌گوید:

    دقیقن میخواستی چی بگی ساحل غربی من؟ اینکه های هستی؟ یا از اون رفیق پناهنده و احمق بگی؟ اینکه هشیار نبودی موقع نوشتن نیاز به گفتن نداره! خودش فریاد میزنه!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      فقط یه تجربه بود… فکر کردم شاید واسه خواننده هام جالب باشه چشمه ای از ساحل غربی های رو ببینن… نبود؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      پری من وقتی های می شم فازهای عجیب غریبی می گیرم… گاهی عرصه ی کس خلی رو به سطوح جدیدی می رسونم… یه بار واسه یکی از دوستام ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه صدای آهو در آوردم :دی

  2. nnastarann می‌گوید:

    من که دوست داشتم این نوشته ات رو:) های باش همیشه:)

    • ساحل غربی می‌گوید:

      راستش من اینجوریم که هر وقت های می کنم تا یه مدت حداقل چند ماهه دیگه اصلا دلم نمی خواد… بعد از ۵ ۶ ماه دوباره حسش میاد… الان دیگه رفت تا چندین ماه دیگه … حالا سعی می کنم در زمان نرمال هم چیزهای خوب بنویسم …

  3. پری کاتب می‌گوید:

    ولی من هنوز روی نظرم مسرم بچه !

  4. gavcherun می‌گوید:

    نه..خوشم اومد..نوشته های بی سر وته رو میپسندم..اونایی که فقط از دل بر میآن….دوست داشتم این نوشته رو…چی میکشی؟ یا کشیده بوده ای؟

  5. کاپیتان بابک می‌گوید:

    دوس نداشتم اینو. شر و ور نوشتن به سبک شما نمیاد. دست کم توی این نوشته درست از آب در نیومد
    نمیگم شر و ور نوشتن بده
    شر و ور اساسی میخوای که بخندی Write Click را بخون. پسره رسما خله. دوسش دارم. لینکشو گذاشتم روی وبلاگم
    شاد و های باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s