انقراض

با کفش و لباسهام از در خونه میام بیرون. «مثل داداشم بود» هیچ کس رو از توی خونه پلی کردم. آهنگ غمگینیه. به روحیات من و رنگ آسمون میاد. راستش واسه من اینکه موزیکم به رنگ آسمون بیاد از هم نوایی رنگ تیشرت و کفشم مهمتره. هوا ابریه. باید نهایت استفاده رو ببرم. بدون فکر به سمت پمپ بنزین حرکت می کنم. پاهام هنوز وزنم رو تحمل می کنن. راه رفتن رو دوست دارم. به خصوص راه رفتن روی پاهای خودم رو. حس می کنم هنوز آدمم. حس می کنم هنوز در گروه انسان های دو پا حساب میشم. آخه انسان های دو پا خیلی وقته که تقریبا منقرض شدن. انسان های دو پا شدن انسان های ناطق. ناطق ها شدن متفکر. متفکر ها دارن می شن انسان های ده انگشتی. من ولی تکامل رو خیلی دوست ندارم.  انقراض به نظرم خیلی پر شکوه تره. تکامل یعنی دور شدن. من دور شدن رو دوست ندارم. گرچه هزارها ساله که دارم دور می شم اما همیشه به فکر برگشتم.

در مغازه رو باز می کنم. چهار میمون ۴۶ کروموزومی به پراکنده ترین شکل ممکن لابه لای قفسه ها ایستادن. لبخند فروشنده هم پشت دخل ماسیده روی صورت شکسته ش. مستقیم می رم به دستگاه هاتچاکلت سازی سلام  می کنم و دکمشو فشار می دم. حجمی از دیابت قهوه ای رو توی لیوان خالی می کنه. دیابت هدیه ی ۴۰ سالگیمه که قراره خانواده ی پدریم بهم بدن. گاهی فکر می کنم دیابت مثل اخلاقیات می مونه. واقعیت رو مغز  می کنه اخلاقیات. شکر رو هم خانواده ی پدری می کنه دیابت.

دیابت به دست میرم که کارت اعتباریم رو به فروشنده بدم. «اعتبار» که نوع غیر قابل فهم تر» سرمایه» هست رو همیشه باید به دست فروشنده هایی با صورت شکسته داد. فروشنده ها هم به دست صاحبان پمپ بنزین می دن. احتمالا این زنجیره هم حاصل تکامل زنجیره ی غذاییه که آقای کاظمی تو راهنمایی بهمون یاد می داد. البته این یکی دیگه چرخه نیست. ابتداش از انتهاش خیلی دوره. گفتم که. تکامل یعنی دور شدن.

مردی چهل پنجاه ساله جلوم در حال انتقال اعتبار واسه یه بسته دیابت کیکیه. فروشنده می پرسه :

– می خواید به «بیمارستان کودکان معجزه» پول اهدا کنید؟

– دفعه ی پیش کردم. چند بار باید پول اهدا کنم؟ خودت اگه بودی بیشتر از یک بار می کردی؟

– اوکی. من دارم کارم رو انجام می دم.

چشمم به پوستر بیمارستان معجزه می افته. چشم های یه پسر بچه ی مریض روش زل زده به من. مثل همون که می گفت اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم ولی این رو همیشه می گفت. بار اولم نیست محمود بهم زل زده. محمود همین پسره هست که روی پستره. دوست دارم محمود صداش کنم. بار قبل هم که اومده بودم دیابت بخرم محمود همینجا بود و به من زل زده بود. بار قبل هم فروشنده همین سوال رو از من کرده بود. بار قبل در یک کلمه گفتم نه. وضع مالیم بد نیست. ولی گفتم نه. نمی خوام کمک کنم.

اینبار اما می دونم دوباره می پرسه. باید سریع تصمیم بگیرم. وقت زیادی ندارم. در هشت  ثانیه دعوای همیشگیم با خودم بالا می گیره :

پول بدم؟ – نه – چرا من بدم؟ – که برن بگن سطح بهداشت بالا رفته و دنیا قشنگ شده؟ – چرا صاحب پمپ بنزین دست تو جیبش نکنه؟ – اون که با پول یه روز اینجا من و کل بیمارستان رو می خره- اما بالاخره که چی؟‌ اگه کسی نده چی؟‌ محمود چی؟

در حال فکر کردن کارت اعتباریم رو به فروشنده می دم. کارت روپس می گیرم و یه پنج دلاری توی لیوانی که روی پیشخون هست می ندازم. خوشحال نیستم. دختر بچه ی آقای سلیمانی رو یه بار دزدیدن. بهش گفتن ۲۰ میلیون بده. داد و بچشو پس گرفت. حسم  مثل آقای سلیمانیه. فردا محمود می خنده. اما صاحبهای  پمپ بنزین ها هم می خنده. روم رو بر می گردونم که مغازه رو ترک کنم. فروشنده می گه «خدا خیرت بده». تحملم طاق میشه. بر می گردم میگم «نه من نیازی به این ندارم». فروشنده می ترسه. میگه «ببخشید. ممنون». آخه فروشنده ها باید به مشتری ها احترام بذارن. دیگه تحمل اینجا رو ندارم. با سرعت می زنم بیروم.

یه سیگار آتیش می زنم. هوا هنوز ابریه. هیچکس هنوز داره می گه «اون مثل داداشم بود». سیگار در یک دست و دیابت در دست دیگه در امتداد خیابون راه می افتم. بی هدف. بی مقصد. از هیچ کجا دور نمی شم و به هیچ کجا نزدیک نمی شم. فقط  به انقراض فکر می کنم.

 

 

 

Advertisements

29 دیدگاه برای “انقراض

  1. gavcherun می‌گوید:

    خوب نوشتی…10 انگشتی رو خیلی عالی اومدی…ما سال هاست که منقرض شدیم ساحل ..نمیبینی…نمیبینی هممون فقط یک مجسمه ایم …از آنچه روزی میخواستیم باشیم…

  2. پری کاتب می‌گوید:

    اتفاقن دقیقن اشاره ی با آدرسی کردی! نگرانم !

  3. پری کاتب می‌گوید:

    اا؟ این اصلن پیش آگهی خوبی نداره که انگیزه ی آدم ها واسه زنده بودن ،انتقام باشه! کلن نگرانتر شدم!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      می دونستم این رو می گی … انگیزه ی من پری واسه زندگی هم عشقه هم نفرت… درباره ی این وبلاگ رو بخون… الان کلا مود غمم گرفته واسه همین انگیزه ی نفرتم زده بالا…
      پری … پری … پری .. پری … خودت خوبی ؟

  4. پری کاتب می‌گوید:

    خوندم خوندم خوندم ! قبل ترک خوندم آقاجان! ما مثه روباه توی شازده کوچولو! اولش با آیین خودمون ، مثلن از دور دورا زل میزنیم به شازده ایی که شوما باشی. بعدش آرشیوشو زیرو رو میکنیم … آخرش میایم جلو و بهش میگیم: کی هستی تو؟ چه قد خوشگلی…
    من؟ خوب میشم!

  5. آواره در آمستردام می‌گوید:

    آخخخخخخخخخخخخخخخخخ منم الان همينو ميخوام

  6. پری کاتب می‌گوید:

    آواره جان دقیقن چی میخای جانم؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      منظورت رو نمی فهمم…

    • کاپیتان بابک می‌گوید:

      بانو کاتب
      یه سیگار آتیش می زنم. هوا هنوز ابریه. هیچکس هنوز داره می گه «اون مثل داداشم بود». سیگار در یک دست و دیابت در دست دیگه در امتداد خیابون راه می افتم. بی هدف. بی مقصد
      فکر کنم آواره (تقریبا) اینو میخواد. البته خودش بگه بهتره. میزان هوش منم دستم میاد. تقریبا را بعدا safety factor اضافه کردم 🙂

      • ساحل غربی می‌گوید:

        عمو بابک عزیزم
        پست هویت پرینت نشده رو یادته؟ پسری که در اون پست دربارش توضیح دادم رو یادته؟ شایان. همون مخزن استعداد که تنها چیزی که کم داشت پول بود و هویت. میخوای یه بار دیگه بخونش اگه یادت نیست. دوستی داشتم که چند وقت پیش پناهنده شد ترکیه. مثلا از فعال های به نام ایران بود. چند وقت پیش داشتم باهاش حرف می زدم بعد از مدت ها. میون حرف هامون یهو گفت شایان معتاد شیشه شده. و لحن حرف زدنش اینجوری بود که انگار به تخمش هم نیست چنین فاجعه ای. نمی دونم چقدر از شیشه می دونی. اما اعتیاد به شیشه یعنی پایان. یعنی نابودی. یعنی شاگردی که من دلم مثل داداش کوچیک خودم واسش می تپید معتاد شده به مرگ.
        این کامنتی که گذاشتی کاپتان باعث شد من هوش شما رو بسیار بالا ارزیابی کنم. این چند جمله هویت چیزیه که من می خوام. اما تا شایان هایی هستن که اینطوری تلف میشن و آدم هایی مثل این دوست من هستن که فرار می کنن و فراموش می کنن من نمی تونم آروم و بی هدف و بی مقصد در امتداد هیچ خیابونی راه برم. آره. این بخش زیادی از چیزیه که من می خوام. اما مطمینم که هیچوقت بهش نخواهم رسید.
        ولی ای ول. اخیرا دارم حس می کنم بیشتر دارید من رو درک می کنید. خوشحالم.

      • کاپیتان بابک می‌گوید:

        پست هویت خیلی خوب یادمه. کامنت هم یادمه گذاشتم. میرم دوباره نگه می کنم
        از شیشه هیچی نمی دونم، اصلا نمی دونم هروئینه یا چیه. یه بار از یکی پرسیدم یادم رفته. فقط می دونم خانمان براندازه
        برای شایان…..متاسفم. چی بگم؟ برای اون «دوست» هم متاسفم. داریم یواش یواش انسانیت را قربانی می کنیم

  7. کیوان می‌گوید:

    آخ ساحل عزیز …
    من از تو می‌ترسم مرا یاد عنوان کتاب مازیار بهروز می‌اندازی:«شورشیان آرمانخواه». آرمانخواهی همراه با برج و باروی انگار شنی اردوگاه چپ با موجهای واقعیت، شسته شد و رفت.
    فکر می‌کنم چقدر سخت است برای گوشهای ناباور متولدین بعد از 1990، بتوان عمق نفوذ و گستره هژمونی اندیشه چپ را تشریح کرد. بی آنکه به عقلت مشکوک شوند.
    کاش می‌شد همچنان چشم به دوردستها و به آرمانها دوخت، و در زمین مین گذاری شده واقعیت، استوار و بی خطا قدم نهاد!
    شاید هنوز نتوانم بخشهای کاملا شخصی نوشته‌ات را درک کنم، و بیش از آن برایت احترام قائلم که بخواهم به دروغ باهات همدلی کنم. اما آنچه از درک بی واسطه تو نسبت به درد و رنج دیگران درمی‌یابم، گاه مرا می‌ترساند، گاه احساس حقارت می‌کنم، و گاه دلم برایت می‌سوزد.
    با کمی اغراق (که در ذات هر تشبیهی وجود دارد) باید بگویم مرا به یاد پسرک فیلم حس ششم می‌اندازی. اگر ذره‌ای در صداقت حرفهایت شک می‌کردم به خود زحمت کامنت گذاشتن و فکر کردن به تو را نمی‌دادم.
    بین جوانهایی که تو وبلاگ نسوان باهاشون آشنا شدم (البته آنها که برایم جذاب بودند) عزیز جون هم شخصیت جالبی دارد که برعکس تو و پری کاتب، کاملا عقلانی است، و پاهایش بر زمین قرار دارد و مرا به شدت یاد یکی از دوستان دوره دبیرستانم می‌اندازد.
    او برخلاف شما سودایی نیست. شور و شر ندارد. اما بی نهایت مهربان و منطقی و با دلی پهناور است که قدرت درک آنها که چون او نیستند را دارد. این خیلی نادر است. برای خودت اصول سفت و سخت داشته باشی اما بتوانی آنهایی را که فاقد اصولند یا با اصولی متفاوتند را درک کنی.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان جان
      اول درباره ی عزیز جون عرض کنم که تا حالا زیاد چیزی ازش نخوندم… بیشتر دقت می کنم از این به بعد…

      اما قسمت های اول نوشتت درباره ی واقعیت من رو وادار کرد چیزی هایی رو از خودم واست تعریف کنم.

      دو سال پیش در چنین زمانی و با رفیقی زندگی می کردم که در فعالیت هام در ایران باهام همکاری می کرد. شاید به خاطر جوونیمون بود، شاید به خاطر قد بودن من و اون بود که نمی خواستیم از کسی پول قبول کنیم، شاید به خاطر مشکلات سیاسی اون بود که از کار بی کار کرده بودنش، شاید به خاطر درس داشتن و عدم توانایی در زیاد کار کردن من بود، به هر دلیلی که بود من و این رفیقم وضع مالی بی اندازه بدی داشتیم. به حدی که در بهترین حالت یک روز در میون غذا می خوردیم. به حدی بد بود که واقعا از روی نیاز و گرسنگی می رفتیم دزدی. کیوان عزیزم، من فقر رو تجربه کردم. من «واقعیت» فقر رو با گوشت و پوستم تجربه کردم.
      به غیر از سه نوع از مواد مخدری که بی اندازه آسیب زننده هستن من اکثر دیگر مواد مخدر رو مصرف کردم و حتی در برهه ای ۶ ماهه به یکیش اعتیاد داشتم. کیوان عزیزم، من اعتیاد رو تجربه کردم. من «واقعیت» خانمان سوز بودن مواد مخدر رو با جسمم تجربه کردم.
      کیوان عزیزم، من در خیابون دست فروشی کردم.
      موقعیتی برای دیدن درد و رنج واقعی طبقه ی کارگر واسه من پیش اومد و من به دیدن بسنده نکردم. بی پروا رفتم که خودم هم اون درد رو تجربه کنم. و کردم. کیوان جان، هژمونی چپ نیست که باعث می شه من شب ها خواب شاگرد های افغانم رو ببینم. من بیش از اندازه به «واقعیت» نزدیک شدم، بالم سوخت.
      کیوان عزیزم. واقعیت رو آدم های مختلف متفاوت تعریف می کنند. باور کن زیاد گشتم. باور کن اگه واقع نگر تر و علمی تر از تیوری چپ پیدا می کردم لحظه ای برای پشت کردن به چپ مکس نمی کردم. همونطور که به تیوری راست پشت کردم که روزی بی اندازه طرفدارش بودم. (البته من اصلا از آوردن اسم کلمه ی چپ و مارکسیست و اینا بدم میاد و الانم حس خوبی ندارم اما دیگه حالا که خودت گفتی دارم بی پروا و کنترل نشده حرف می زنم)

      می خوام درد و دلی باهات بکنم. درد و دلی از طرف گونه ی ما آدم های چپ (به قول خرس). وقتی به کاپیتالیست انتقاد می کنی بهت می گن آرمانگرا. بهت می گن غیر واقعی. اما ما تقصیر خودمون نیست. فیودالیسم در زمان فروپاشیش حداقل ۵ برابر کاپیتالیسم قدمت زمانی داشت. واسه همین ما هرکاری می کنیم نمی تونیم بفهمیم اینکه آدم از آینده ای بهتر از یک جهان ساخته شده بر اساس اصول لیبرال حرف بزنه چرا غیر واقعیه؟ آیا به نظر خودت وقتی فیودالیسم ۱۰۰۰ ساله فروپاشید، پایبندی و دگمیت بر ابدی بودن سرمایه داری ۲۰۰ ساله غیر واقعی تر نیست؟ و می دونی چی خیلی به آدم درد میاره… اینکه با مردم این مملکت که سرمایه داری تو پوست و گوشت و خونشونه حرف می زنی و میبینی خسته ان. می بینی بهتر از هر کتاب خوان و اندیشمند دیگه ای فهمیدن که سرمایه داری جواب گو نیست. اونوقت تویی که رفتی این همه بدبختی کشیدی تا این رو بفهمی به آرمانگرا بودن متهم میشی.
      درد آور تر از اون می دونی چیه؟ اینکه به خوبی درک می کنی حتی اینکه آرمانگرا بودن در مقابل واقعی بودن قرار می گیره هم هربه ی سرمایه داریه. کیوان عزیزم، آرمانگرا بودن اصلا تناقضی با واقعی بودن نداره. تقریبا «تمام» انسان های بزرگ آرمان های بزرگ داشتن. آرمان بزرگ داشتن تناقضی با واقع نگر بودن نداره. به دور دست ها نگاه کردن چیز بدی نیست. باور کن کسی که به قول این خارجی ها «آوت اف باکس» فکر نمی کنه هیچ چی نمی شه. باور کن کیوان جان، باور کن در طول تاریخ آدم های بزرگ همه زمانی به آرمان گرا بودن و بلند پرواز بودن و دیوانه وار فکر کردن شناخته شدن. به گالیله فکر کن.

      راست می گی کیوان جان. آرمان خواهی شسته شد و رفت. مثل خیلی چیز های خوب دیگه ای که انسان از دستش داد. به رابطه ی مدرنیته و مفهوم «چاکرتم» فکر کن. رابطه ی مدرنیته و «آرمان خواهی» هم همینه.
      اما انسان های نشکن هنوز هم وجود دارن. فقط دیده نمی شن و معروف نیستن. یکی از فعال های ایران مدتی پیش بعد از ۲۴ سال زندان کشیدن زمانی که داشت فریاد درود بر خلق می زد اعدام شد. من خودم دو سال زیر دست دو نفر که هر کدوم بین ۱۴ تا ۱۵ سال زندان کشیده بودن اما صبح ها زودتر از همه ی فعال ها سر کار حاضر می شدن آموزش دیدم. نه. کیوان عزیزم. امید هنوز زندست. می تونم نویدی بهت بدم. تفکر انقلابی بارها و بارها و بارها در تاریخ انسان ها رو ترک کرده. اما همیشه بالاخره برگشته. دل مرده ی مردم ما هم روزی زنده می شه. و این امید من مثل امید مسلمان ها به آمدن مهدی نیست کیوان. این امید بر اساس تاریخه. و تاریخ یعنی واقعیت انسان.

      بیشتر بیا اینجا. وقتی کامنت ازت می بینم خیلی شاد میشم. ضمنا مرسی به خاطر اون غلط املایی. واقعا این یکی رو اصلا نمی دونستم. یاد گرفتم. اصلان هم خز نیست. هروقت من غلط املایی داشتم شما بگیر من تشکر می کنم.
      و راستی یه چیز بگم؟ من تمام تلاشم رو می کنم که بحث های با زمینه ی «چپ و راست» نکنم. و باور کن مدتی بود که می دونستم روزی کیوان این بحث رو با من خواهد کرد. تلپاتی داریم فکر کنم.

      ارادت فراوان.
      ساحل غربی

      • ساحل غربی می‌گوید:

        راستی … سال تولد من ۱۹۹۰ هست 😉

      • کیوان می‌گوید:

        آخ ساحل جان دلم رو به درد آوردی و خوشحالم کردی
        در عرف سیاسی مثلی هست که میگه جوانی که رادیکال نباشه دل نداره و پیری که محافظه کار نباشه عقل نداره ….
        مشکل با آرمانخواهی نیست. مشکل اینه که همین ج.ا. هم با آرمانخواهی، با پیوند چپ و تشیع شروع شد. حتما قبلا هم از من شنیده‌ای این نقل قول از پوپر را :
        «کسانی که می‌خواهند بهشت را در روی زمین بسازند، جهنم به ارمغان خواهند آورد»
        من امشب – جات خالی – یه کم شنگولم. تازه خیلی هم که عقلم سر جاش باشه بهتر از اصل نمی‌تونم برات بگم واسه همین فقط بهت رفرنس می‌دم خودت سر فرصت بشین بخون : آیزیا برلین. از کتاب «سرشت تلخ بشر» شروع کن. اسم اصلیش به انگلیسی یادم نمی‌آد. با یه serch کوچولو می‌تونی پیداش کنی. بعد هم کتاب «کارل مارکس» از همین نویسنده رو بخون. بعد هم اگه حال کردی کتاب «متفکران روس»ش رو. تو ایران این آخری رو خوارزمی منتشر کرده با ترجمه عزت‌الله فولادوند. قرن بیستم تجربه بدی برای همه یوتوپیستا بود. «پل پوت» هم قبل از اینکه ظرف 3 سال 2 میلیون آدم بکشه (یعنی رکورد دست نیافتنی 1900 نفر در روز) یه آرمانخواه بود. یه دانشجوی روشنفکر چپ که در پاریس درس خونده بود. به این نتیجه «روسو» رسیده بود که شهر نشینی عامل تمام بدبختی‌های بشره. اگه هرکس نونی (برا اونا برنج) رو که می‌خوره رو خودش تولید کنه دیگه کشاورز این وسط استعمار نمی‌شه. کارمندای دولت رو برد تو روستاها که برنج بکارن. کسایی که تو عمرشون کار یدی نکرده بودند. نتیجه این شد که هر کی مخالفت کرد از گلوله مرد و هرکی به روستا رفت از گرسنگی.
        جوات یساری حرف قشنگی زد اقتصاد با ایدئولوژی سازگار نیست. من هم تا جایی لیبرالیسم رو تایید می‌کنم که با مقوله اقتصاد ایدئولوژیک برخورد نکنه. چیزی که تو کامنت دونی نسوان نوشتم و آرش و یکی دیگه (پرواز بود؟) یه دفعه رو سرم خراب شدن. من لیبرالیسم رو بیشتر یه مکتب سیاسی می‌دونم تا اقتصادی. دیگه برا امشب بسه دارم یواش یواش لول می‌شم و هر کلیدی رو سه بار میزنم. فعلا بدرود.

  8. ساحل غربی می‌گوید:

    کیوان جان
    ۱. «در عرف سیاسی مثلی هست که میگه جوانی که رادیکال نباشه دل نداره و پیری که محافظه کار نباشه عقل نداره ….» : کتاب سال های وبای مارکز رو خوندی؟ داستان با یه خودکشی شروع می شه. خودکشی مردی چهل ساله که بنا بر تصمیمی که سالها پیش گرفته خودش رو در چهل سالگی می کشه که هیچوقت پیر نشه. شاید به خاطر همین جمله ای که گفتی هست که من از پیر شدن متنفرم و این شخصیت یکی از شخصیت های بسیار با ارزشه واسه من. کیوان جان، جوان ها عقل دارن، اما همراه با عقل سر پر سودا هم دارن. عقم مهمه و لازمه. اما کافی نیست کیوان. عقل باید در خدمت دل باشه وگرنه می شه بمب هیروشیما.
    ۲. «مشکل اینه که همین ج.ا. هم با آرمانخواهی، با پیوند چپ و تشیع شروع شد.» . بله. درست می گی. مگه من گفتم چپ ها معصومن. چپ ها هم اشتباه می کنن. همینطور که توده که هنوز که هنوزه سازماندهی شده ترین حزب در کل تاریخ ایرانه اون زمان به خمینی لبیک گفت. اما کیوان جان مگه فقط چپ ها اون زمان به خمینی لبیک گفتن؟ غیر از اینه که ملی مذهبی های لیبرال هم باهاش همسو شدن؟ غیر از اینه که اتفاقا تنها گروهی که تا آخر با خمینی راه نیومد یه گروه چپ بود به نام کمله؟ غیر از اینه که اتفاقا اکثریت اعدامی های دهه ی شصت چپ ها بودن؟
    ۳. «قرن بیستم تجربه بدی برای همه یوتوپیستا بود.» . نه . نه. نه. اشتباه نکن. من اصلا به هیچ وجه منظورم اعتقاد به یوتیپیا نیست. اگر هم فکر می کنی مارکسیست یعنی اعتقاد به یوتیپیا کیوان جان بدون که به شدت مارکسیست رو اشتباه متوجه شدی. اهل فلسفه هستی؟ کمی از هگل و فویرباخ و بعد هم تزهای مارکس درباره ی لودویک فویرباخ رو بخون. اتفاقا اساس تیوری چپ اعتقاد به عدم وجود یوتیپیاست و اتفاقا فکر کنم بدونی، اساس فلسفه ی لیبرال (که با اساس فلسفی مذاهب هم یکی هست) ایدآلیسمه. اهمیت اعتقاد نداشتن به وجود یوتوپیا اونقدر زیاده که انگلس کتابی داره به نام سوسیالیسم علمی، سوسیالیسم تخیلی که توش نشسته ایدآلیست بودن سوسیالیست های زمان خودش رو نقد کرده. این کتاب رو هم بخونی ضرری نداره. ولی فکر کنم تقصیر منه. بی دقت از کلمه ی آرمان خواهی استفاده کردم. به هیچ وجه منظورم مبارزه برای یا اعتقاد به جهانی بدون نقص نبود. منظور من جریت دادن به خودمون بود که به اساس و ریشه ی مشکل جهان کنونی گیر بدیم. منظور من این بود که فقر رو چیزی طبیعی ندونیم و شونمون رو بندازیم بالا و بگیم دیگه دنیا اینطوریه دیگه. یکی فقره یکی غنی. منظورم این بود که وقتی می شنویم در ۲۴ ساعت ۲۲۰۰۰ کودک از گرسنگی می میرن به خاطر بزرگی فاجعه بی خیال حلش نشیم.
    ۴. کتاب ها به لیست اضافه شدن. مرسی. الان در حال خوندن کتابی به نام تاریخ مردمی جهان اثر کریس هارمن هستم که یکی از کتاب های بسیار تایید شده درباره ی تاریخ کل جهانه (یه ریویوی خیلی خوب از هوارد زین داره…). تنها مشکلش اینه که حجمش خییییلی زیاده من هم که کند کتاب می خونم کلی وقته گیرم انداخته. ولی کتاب فوق العاده ایه.
    ۵. ««پل پوت» هم قبل از اینکه ظرف 3 سال 2 میلیون آدم بکشه (یعنی رکورد دست نیافتنی 1900 نفر در روز) یه آرمانخواه بود. یه دانشجوی روشنفکر چپ که در پاریس درس خونده بود. به این نتیجه «روسو» رسیده بود که شهر نشینی عامل تمام بدبختی‌های بشره. اگه هرکس نونی (برا اونا برنج) رو که می‌خوره رو خودش تولید کنه دیگه کشاورز این وسط استعمار نمی‌شه. کارمندای دولت رو برد تو روستاها که برنج بکارن. کسایی که تو عمرشون کار یدی نکرده بودند. نتیجه این شد که هر کی مخالفت کرد از گلوله مرد و هرکی به روستا رفت از گرسنگی.» . خوب عزیز من. این جناب پوت یک احمق بوده. یک دیکتارتور پوفیوز. کاری هم که کرده یک دونه چپ نمی تونی پیدا کنی که بگه کار علمی ای بوده. عزیز من شما تیوری ای که ۲۵۰ ساله سرش بحثه، دهها انشعاب مختلف داره و از هر ۱۰ نفری یک نفر خوب می شناسدش رو بر اساس کارهای یک روانی قضاوت می کنی؟ اتفاقا واسه همینه که من می گم از گفتن کلمه ی چپ بدم میاد. چون چپ در طول تاریخ یک عالمه دیکتاتور پرورش داده. اما دو نکته رو فراموش نکن. ۱. از کار یک فرد تیوری ای رو که «ادعا» می کنه بهش معتقده رو نمی تمنی قضاوت کنی. من اگه میگم اسلام فلانه به خاطر جمهوری اسلامی نیست. دیگه به خودمون که نمی تونیم دروغ بگیم. خیلی از کارهایی که جمهوری اسلامی می کنه هیچ ربطی به اسلام نداره. من با خود اصول اسلام روی کاغذ مشکل دارم. ۲. مگه از دل راست دیکتاتور کم درومده؟ محمد رضا و رضا شاه خودمون چپ بودن؟ هیتلر چپ بود؟ بوش چپ بود؟ راستی بمب های اتم در دو روز چند کشته دادن؟ جنگ جهانی اول که فقط و فقط دولت های بورژوا درش سهیم بودن چند تا کشته داد؟ ۴ میلیون در ۴ سال ؟ ۲۷۳۹ تا در روز؟ (به غیر از این بود که دو ماه بعد از روی کار اومدن دولت انقلابی در روسیه، روسیه اعلام شکست کرد که دیگه جنگ نکنه؟) .جنگ عراق چند کشته داد؟ جنگ افغانستان چی؟ کیوان جان باور کن سرمایه داری خیییییییلی بیشتر از دیکتاتورهایی که از دل چپ بر اومدنم جنایت کرده.
    «جوات یساری حرف قشنگی زد اقتصاد با ایدئولوژی سازگار نیست. من هم تا جایی لیبرالیسم رو تایید می‌کنم که با مقوله اقتصاد ایدئولوژیک برخورد نکنه. چیزی که تو کامنت دونی نسوان نوشتم و آرش و یکی دیگه (پرواز بود؟) یه دفعه رو سرم خراب شدن. من لیبرالیسم رو بیشتر یه مکتب سیاسی می‌دونم تا اقتصادی.» . من رو سرت خراب نمی شم کیوان جان. اما اشتباه می کنی. لیبرالیسم بر پایه ی مالکیت فردی بنا شده. به هیچ وجه نمی شه لیبرالیسم رو از کاپیتالیسم جدا کرد. به هیچ وجه.

    بله. من هم باهات موافقم. اصلا حرف همینه. به اقتصاد باید علمی برخورد شه. علمی یعنی چی؟ یعنی پروسه ی تولید باید بر اساس مدیریت علمی «کنترل» بشه. و اگه کنترل نشه، میشه سرمایه داری. میشه جنگ، میشه فقر میشه خون. بله. حرف جوات درسته. اقتصاد با ایدیولوژی سازگار نیست. اما در حالی که قضاوت نمی کنم «حدس» می زنم که جوات نمی دونه چی میگه. احتمالا باید فکر کنه اقتصاد به ظاهر آزاد سرمایه داری اقتصاد غیر ایدیولوژیکه. نمی دونم. امیدوارم اینجوری فکر نکنه.

    ضمنا ای ول. همیشه شاد و شنگول باشی 🙂 … منم برم دیگه تولد یه خورده شنگول کنم…
    مخلصم

  9. کیوان می‌گوید:

    از وقتی که برام گذاشتی ممنونم. من نمی‌دونم چرا بر و بچ اندرونی نسوان نمی‌تونند بدون اره دادن و تیشه گرفتن با هم دو کلام اختلاط کنند.
    می‌دونم که مارکس ادعای علمی بودن و رئالیسم بودن حرفهای خودش رو داشت. ولی مگه میشه کسی ادعای الغای مالکیت خصوصی و نابودی حرص و آز انسان رو داشته باشه ولی ایده‌آلیست نباشه؟ مارکس به شدت ادعا می‌کرد که به هیچ وجه از سر انسان دوستی و عدالت خواهی حرف نمی‌زنه، بلکه داره واقعیت علمی رو بر اساس استنتاجات منطقی از تاریخ بیان می‌کنه. به همین دلیل تمامی فعالیت های سندیکالیستی رو که می‌تونست در زندگی کارگران [انگلیس] تغییراتی فوری بوجود بیاره رو به دلیل منحرف کردن پرولتر محکوم می‌کرد. دلیل اصلی پا نگرفتن کمونیسم در انگلستان همین بود که در آنجا سردمداران سیاسی برای آرام کردن اوصاع متشنج سیاسی کم کم به کارگران میدان دادند و مثلا همان کارگری را که قبلا از نظرشان یک مجرم سیاسی محسوب می‌شد به عنوان نماینده به مجلس راه دادند. به نظر من یکی از بزرگترین اشتباهات چپ ها اصرار بر یکی دانستن دستگاههای سیاسی لیبرال غربی با طبقه سرمایه داره. که اگر اینطور بود هرگز حزب کارگر در انگلیس بوجود نیامده بود. این هم به نظر من بخشی از میراث مارکسیسم است که چپ نو اگر بخواهد دوباره نقش موثر در تعاملات سیاسی بازی کند آن را فراموش کند. بخش عمده وقت و عمر مارکس در سالهای پایانی عمر به کوبیدن رقبای درون جبهه‌ای خود گذشت. وقت و عمری که بسیار گرانبها بود.
    اصطلاح سوسیالیستهای تخیلی به قبل از مارکز بر می‌گرده و به طرفداران سن سیمون (که در واقع پدر سوسیالیسم بود) اطلاق می‌شد.
    اگر بدون پیش داوری بپذیریم که مارکسیسم و به خصوص بخش ماتریالیسم تاریخی را همچون یک نظریه علمی بخوانیم و منصفانه نقد کنیم، ااگر برخلاف نظر مارکس، مارکسیسم را نه یک رویکرد علمی غیر قابل نقد، بلکه هشداری انسانی برای عادلانه تر تقسیم کردن امکانات و منابع بدانیم؛ می‌توانیم به زنده ماندن روح بزرگ مارکس امیدوار باشیم.
    تاریخ انسانی، ازمایشگاه نیست که بتوان با مشاهده بخشی از آن، ادامه آنرا پیشبینی کرد. و طمع بخشی از انسانیت است.
    بازهم سر می‌زنم.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان جان بیخیال نشدما…
      می خوام سر فرصت با حوصله جواب بدم بهت… فعلا یه خورده پاز بدیم… دوباره ی اوضاع سر شلوغ ما فعلا خیط شده ….

  10. پری کاتب می‌گوید:

    بدجوری جای کاپیتان بابک خالیه! بیاد عقاید هر دو تاتون رو به رنده بکشه منم غرق لذت از داشتن این همه رفیق چپ در چپ!!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کاپتان بابک انقدر عزیزه که وقتی هم هست جاش خالیه… یعنی باید بیشتر باشه… (چی گفتم.. خودمم نفهمیدم :دی)
      ولی اینبار رو بهتره نمیاد اون وسطا یه چیزی درباره ی رضا شاه گفتم ببینه شاکی میشه… ولش کن…
      سوت می زنیم…

  11. کاپیتان بابک می‌گوید:

    به به به! جمع دوستان جمعه و جناب مارکس نقل محفل
    ساحل جان
    خیلی خلاصه میگم چون میخوام 1- در بارۀ نوشته ت حرف بزنم 2- من یکدونه از این ده تا کتابی که شما و کیوان نام بردین، نخوندم و اصلا صلاحیت هیچ نوع بحثی در اینمورد را ندارم. بهت گفته بود م جوونیام جزوه های مارکس و لنین و مائو و دو سه تا از چپ های معروف ایران اشرف و چند تا دیگه از بر وبچه های چریکهای فدایی خلق را می خوندم….سمپاتی داشتم
    دیگه پیر شدم یا دارم میشم… یه بار تو وبلاگ نسوان به شما گفتم من 50-40 سال وقت ندارم به انتظار شکوفایی مارکسسیم و فروپاشی کاپیتالیسم بشینم. قربون دستت، اگه میشه کمی به این برنامه شتاب بده. قول میدم پشت سرت پرچمدار اول باشم. مرگ بر مناقق بگم
    فعلا دنیا دست پولداراس (آمریکا – اروپا – چین ). و من نوری در انتهای تونل نمی بینم. بگذریم
    ———————————————————————-
    این نوشته تو خیلی دوست داشتم. نمیگم بهترین نوشه ت بود، ولی بهتر از این فعلا یادم نمیاد
    حس خوب و روانی داشت. یه کم یاد خرس افتادم. ولی بر خلاف خرس که موضوع را بعضی وقتا می تابونه و بغرنج (ولی قشنگ) می کنه، این نوشته ساده و صمیمی بود. از یک پیاده روی معمولی و خرید هات چاکلت و میمون های 46 کروموزمی، یه بچه داستان قشنگ ساختی. محمودو دوست داشتم. «نه من نیازی به این ندارم» رو دوست داشتم. خیلی جاهاشو دوست داشتم. اصلا چی دارم میگم، همه شو دوست داشتم. جای ضعیف و بد نداشت. خوب شروع شد بهتر تموم شد. خودت بودی و فکرت، فکر انقراض. خواننده هاتو خطاب نکردی. وقتی با خواننده ها حرف می زنی ، من چرتم پاره میشه.
    انقراض؟ اونوقت میای با کیوان که در می افتی ایده آلیست میشی 🙂 اونقدر اسم کتاب آوردین سرم گیج رفت. من از همین فردا شروع کنم، نصف کتابایی را که شما و کیوان پیشنهاد می کنین تا آخر عمرم نمی تونم تموم کنم
    ———————————————————————-
    می دونی که من اگه کرم نریزم و اذیتت نکنم شب خوابم نمی بره.
    1- نوشتی : صاحبهای پمپ بنزین ها هم می خنده. روم رو بر می گردونم. صاحبها یه اشتاه لپی بود. «روم رو» را دوست ندارم. شاید بهتر بود بگی رومو. مگر اینکه شما موقع حرف زدن هم میگی «روم رو» که اون یه چیز دیگه س
    2- نبینم به رضا شاه گیر بدی ها! کلاهمون میره تو هم. مقایسه ش کن با قاجار عزیز من نه با ناپلئون بناپارت و گاندی
    3- در گفتگو با کیوان خواها ن تصحیح املایی شدی و کیوان شنگول بود، لبیک نگفن ( تنها تنها می خوره – آخ که چقدر دلم می خوادبشینم با هر دوتون عرق بزنم)
    یه نوشتۀ دیگه (های بودن) نوشته بودی فراقت. درستش فراغت است. مثل درفراغ خاطر یا با فراغ خاطر
    قد نبودی، غد بودی – مکس نکردی، مکث کردی
    راست راستی متولد 1990 هستی؟! ایول بهت ساحل جان. واقعا ایول. 3 سال از پسر من بزرگتری. اون آب دهنشو نمی تونه جمع کنه. برای 22 سالگی خیلی پخته و مطلع و خلاصۀ کلام خوب هستی. گذشته ای که برای کیوان (با اکراه) نوشتی به این امر کمک کرده. به شما و جوونای ایرانی مثل شما افتخار می کنم
    با بهترین ها
    شاد و پیروز باشی

    • کاپیتان بابک می‌گوید:

      لبیک نگفت – تصحیح شد

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کاپتان بابک گل
      آقا اولا که قدم رو چشم ساحل گذاشتین…
      ۱. کاپتان بابک گلم، نور ته تونل رو با چشم مسلح نمی شه دید. منم همینطوری نمی بینم. اما تلسکوپی به نام تاریخ هست که نور بسیار تابانی نشون میده 😉
      ۲. درباره ی نوشته . ای ول. خوشحال شدم دوست داشتی. هورااااااا
      ۳.در مورد اشتباه های املایی و نگارشی که گفتی : حرف حساب جواب نداره.
      ۴. در مورد رضا شاه : دو نقطه دی
      ۵. در مورد عرق زدن با کیوان و شما: آخ آخ. واااای … دلم خوااااااست….
      ۶. و درباره ی چیزی که درباره ی پسرت نوشتی کاپتان (البته می دونم که قصدت تعریف از من بوده). ولی راستش دوس نداشتم. هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت با هیچ کس مقایسش نکن. من پسر تورو نمی شناسم کاپتان اما ذره ای شک نداشته باش که از ۳ سال پیش من صد برابر سره.

      ارادت خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد
      اصلا یه وضی …
      چاکرم

      • کاپیتان بابک می‌گوید:

        شما یکی دوتا نوشتۀ منو در بارۀ پسرم خوندی. می دونی که بهش افتخار می کنم. بچۀ سر بزیر و خوبیه
        راست گفتی، اون جمله را بیشتر برای تعریف از شما نوشتم و بازم راست گفتی، باید مواظب باشم هیچوقت با کسی مقایسه ش نکنم. مرسی. اون آخرش هم درستش اینه: اصن یه وضی. 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s