روزهای بارانی تهران

امروز باران آمد. خوشحال شدم. باران یکی از اتفاق های نادر ماکوندوست. مثل خوشحالی. البته خوشحالی را با خنده اشتباه نگیرید.

ساعت چهار و چهل و شش دقیقه به وقت ساحل غربی به همراه پاکت سیگارم داشتم دزدکی از ساختمان خارج می شدم. می خواستم خودم را چند دقیقه ای از سرمایه داری بدزدم. مثل همان قهرمان فیلم 1984 که کنار تلوزیون، چسبیده به دیوار خاطرات می نوشت. به آخرین راهرو که رسیدم بوی باران مشامم را پر کرد. طفلک یواشکی خودش را از لای درز درهای ساختمان به راهرو چپانده بود. فکر کنم باران هم من را دوست دارد و اگر خودم نمی رفتم پیشوازش خودش را آن همه طبقه بالا می کشید تا به اتاق من برسد و من را غافلگیر کند. یا حداقل من دوست دارم اینجوری فکر کنم.

سیگار های من احتمالا باید ارتباط نوروسمپاتیک قوی ای با عصب های دماغم داشته باشند. چون هر وقت بوی باران عصب های بویایی من را غلغلک می دهد سیگارهایم در جیبم شروع به تپیدن می کنند. گاهی هم کار به تپیدن تمام نمی شود و دوازده نخ سیگار در جیبم همصدا شروع به فریاد زدن می کنند و شعار هایی مبنی بر «کشیده شدن» می دهند. هر وقت این اتفاق می افتد به این فکر می کنم که من و دوازده نخ سیگار توی جیبم مجموعا می شویم سیزده تا روحیه ی انقلابی. البته مبارزه ی انقلابی ما همیشه به جریان پیدا کردن یکی از سیزده یار اوشن در رگ های یکی دیگرشان تمام می شود.

سیگارم را که کشیدم سرم کمی خیس شده بود. چند قطره ای هم باران روی دست هایم از بقیه ی قطره ها جا مانده بودند. به سرم زد که باقی روز را از کامپیوترم مرخصی بگیرم و تا تاریک شدن هوا زیر باران با درخت های پارک قدم بزنم. ایده ی فوق العاده ای بود. به خودم افتخار کردم. اما ایده ی فوق العاده ی من هنوز به اندازه ی یک نوزاد یک روزه شکننده بود که یادم آمد:

«تنهایی که فایده ندارد»

من البته خیلی کارهای بی فایده ی زیادی انجام می دهم. اصولا کلمه ی فایده را می شود به انگلیسی ترجمه کرد بعد دوباره به فارسی ترجمه اش کرد تا بشود سود. و من راستش حالم از این سود بی پدر و مادر به هم می خورد. اما قدم زدن در زیر باران …

چند ماهیست یک سیستم دفاعی فوق پیشرفته روی خودم نصب کرده ام. در شرح وظایف این سیستم نوشته شده برای مبارزه با تنهایی باید از آن لذت برد. خیلی ساده و به زبان غیر مهندسی بخواهم بگویم، این سیستم من را قانع می کند که کارهای مختلفی را تنهایی انجام دهم و سعی کنم ازشان لذت ببرم. این چند ماهه هم خیلی کارهای تنهایی کرده ام. مثل همین الان که تنهایی پشت پیشخوان یک آبجوفروشی پر سر و صدا نشسته ام و کاغذم را سیاه می کنم. یا مثل آن موقع ها که تنهایی می روم کافه قهوه می خورم یا مثل آن موقع ها که تنهایی خود ارضایی می کنم.

اما تنهایی راه رفتن زیر باران… نه… اصلا راه ندارد. باران و تنهایی که دستشان به دست هم می رسد دل من را آنقدر فشار می دهند که تنگ شود و پر بکشد برای درختان پیر بلوار کشاورز ، برگ های زرد پارک لاله و انتظار کشیدن های سر چهار راه داس و چکش. آن وقت همه ی من می شود من و قدم زدن در امتداد آن خیابان و عشق بازی های مکررم با قطره های باران و کلام کودکانه ی شین.

شین آخرین دوست دختر تاریخ بود. کودک درون شین هنوز زنده بود. البته راستش را بخواهید کودک درون شین از ماهی قرمز های تنگ عید هم زنده تر بود. وقتی بیدار می شد دیگر آنقدر نمی رفت که من دلم برای شین تنگ می شد. خدا حتی نصیب بانکدار های این مملکت هم نکند، یک بار کودک درون شین سی دقیقه در برابرم گریه کرد به این دلیل که «بابا» احوالش را نپرسیده. که «بابا» من بودم. «مامان» هم طبیعتا می شد خود شین.

از بحث پرت شدم.

داشتم می گفتم راه رفتن زیر باران دلتنگم می کند. البته بهتر است حواسم به واژه هابم باشد چون من واژه ها را خیلی دوست دارم. بهتر است بگویم راه رفتن زیر باران دلتنگیم را تازه می کند. چون دلتنگی یکی از مولفه های حذف ناشدنی غربت است و در بهترین حالت گاهی فراموشش می کنید. مولفه ی اصلی. مثل بلوار کشاورز که اصلی ترین مولفه ی تهران بود. یا مثلا  فعل «بود» برای جمله ی قبلی.

دلم تهران می خواهد. دل نفهم من روزهای بارانی تهران را می خواهد.

 

Advertisements

31 دیدگاه برای “روزهای بارانی تهران

  1. ghariibe می‌گوید:

    شايد تنهايي قدم زدن زير بارون نچسبه اما دويدن زير بارون فقط تنهايي ميچسبه
    امتحانش كن : )

  2. آواره در آمستردام می‌گوید:

    من دلم اما خونه ى مامانم تو تهران را ميخواهد

  3. parykateb می‌گوید:

    salam agha man ye soal vasam pish amad: ehyanan zire baru shoma moshkele khis shodane sigar ro nadarin? akhe man in moshkelo daram
    badesham sahele khodam in ruza az sare tanhaee haye hamamun engar dasty kopi gerefte
    manam safaram ama hishki bavaresh nemishe
    safare tanhaee… bedune partner … avalesh bade ama tahesh adate azizam

    • ساحل غربی می‌گوید:

      چرا اگه بارون خیلی تند باشه خیس می شه … بارون من خیلی تند نبود….
      اولش سخته ولی تهش عادته … آره … ولی دوست ندارم به این یکی عادت کنم ….

  4. کیوان می‌گوید:

    ساحل غربی عمیقم!
    اینهمه بهانه برای حسادت به تو دارم، عالی نوشتن را به آن اضافه نکن که کارم به قتل می کشد! تو چنان به واژه ها علاقه مند شده ای که واژه ها نیز شروع به پرستش تو کرده اند. برایم باور کردنی نیست که با خواندن کدام ورد و جادو توانسته ای در نوشتن، رشدی عمودی و با شیب ∞ را تجربه کنی؟
    ادامه بده! تا حالا رشد را متغییری کیفی میدانستم! و تنها امری که شکستن دل هیچ دوستی را در آن ناروا نمی دانم ادبیات است. پس خیالت جمع باشد که هیچ ملاحظه ای را در نقد ادبی روا نمی دارم.
    کاش می توانستم زمینه های نفرتت از سرمایه داری را نیز ریشه یابی و درک کنم.
    راستی اگر خواستی مطلبی را خصوصی به من بگویی از ایمیل من استفاده کن که باعث افتخارم است. گرچه می دانم که گرفتار درس و برنامه های مطالعه فشرده ات هستی و توقع ندارم برایم وقت اختصاصی بگذاری. اما به هر حال من در تو یکی از آن شخصیت های کم یابی را کشف کرده ام که در تمام زندگی به آنها جذب شده ام (گرچه گرفتاری های سالهای اخیرم باعث کم شدن ارتباطم با بسیاری از دوستان شده باشد). راستی من یه کم کم توجهم، لطف می کنی ای میل عمومی ات (وبلاگ) را یک جا در کامنت دونی بگذاری تا من ببینم؟!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      خیلی خیلی ممنون کیوان جان. احتمالا لطف و مهربونی زیادت من رو به قتل می رسونه …. آره . اتفاقا می خواستم ازت بخوام که اگه فرصت کردی خیلی بی تعارف و رحم جنبه ی نوشتاری پست هام رو نقد کنی. بهش نیاز دارم…
      ایمیل هم اینه :
      sahelegharbi@gmail.com
      فقط هروقت ایمیلی به این ایمیل زدی یه خبری به خودم بده چون اون ایمیل رو زیاد چک نمی کنم. (البته یه راه آسونتر فکر کنم اینه که اینجا کامنت خصوصی بذاری … هر جور راحتتری …)
      ضمن ارادت خالصانه و فراوان

  5. کیوان می‌گوید:

    آخ! یادم رفت طبق معمول که به هر مهاجری که دچار دل تنگی برای وطن(ی که مدام در حال تفییر است) می شود؛ به تو هم توصیه کنم کتاب «هویت» میلان کوندرا را بخوانی!

  6. arezohayeshirin می‌گوید:

    ما كه به وبلاگت سر زديم به وبلاگ منم سر بزن
    بعد آرزوتو با نظر بگو تا در وبلاگم ثبت بشه
    به دوستان هم بگين آرزوشونو بگن و براي ديدن آرزوي ديگران به وبلاگم بيان آرزوها هر شب آپ ميشن يعني روز بعد همون موقع آرزوتون رو وب ثبت شده باي

  7. قدیسه می‌گوید:

    بگمونم مادر طبیعت چیزی لطیف تر از بارون خلق نکرده از میون کلیه حالات جوی…
    و قبول که هوای بارونی هوای زوجیت و نزدیکیه…
    ولی همین لطیف دیگر طلب، وقتی یک هفته ممتد ادامه پیدا کنه، اونوقته که دلت برای خورشید و خشونت ذاتیش تنگ میشه…

  8. کاپیتان بابک می‌گوید:

    راه و رویۀ جدیدی را که در نوشتن پیش گرفتی ( این و 2 پست قبلی) را دوست دارم ساحل جان
    قرصی چیزی اگه انداختی که جواب داده، چند تاشو واسه ما هم بر فست
    نوشتنت کلی تغییر کرده. می تونم بگم کمی زیر و رو شده. «گل های سرخ» قبلی را هم دوست داشتم.
    یکی دو تا از سفارشات کیوان جان را هم دیدم توی کامنت ها. دمش گرم. خوب نقد می کنه ولی مارو قابل نمی دونه. البته خیلی لطف داره و به منزل محقرمون سر می زنه ولی ایراد ازم نمی گیره
    آهان از بارون و تنهایی و اینا گفتی یاد » خودت می دونی کی» افتادم. مگه من از شما خواهش نکرده بودم اذیتش نکنی؟ اول اون بلایی که تو ایران به سرش آوردی، بعدش هم که وقتی اومد اینجا پیدات کرد، بازم فراریش دادی. خیلی بی رحمی بخدا
    زیرانقراض هم مفصل برات روده درازی کردم، همون موقع که به کامنت زیر پری کاتبم جواب دادی. فکر کنم از دستت در رفت
    کلمات قصاره، از دستش نده
    تو جوابت از هویت پرینت نشده صحبت کردی رفتم دوباره دیدم یه شعر دو کیلومتری زیرش برات گذاشته بودم
    مرسی که «دردو دل» را درست کردی. یه بار من تو اندرونی فکر کنم به مارگاریتا اعترض کردم. 3 بار نوشته بود دردودل. بعد شما اومدی همون جا ، یا حوالی اون پست توی گیومه نوشتی «دردودل» فکر کردم داری سر به سر من میذاری. خو.شم اومد 🙂
    از همه جی گفتم بجز این بارون شما. اون صحتۀ بیرون رفتن و خیس شدن و 12 یار و سیگار کشیدن خیلی چسبید. منم خیلی بارونو دوست دارم.
    شما «میازار موری که دانه کش است» منو خوندی تو وبلاگم را اگه نخوندی، بخون. آخراش از بارون نوشتم
    دیگه همین
    شاد و پیروز باشی

  9. شقایق می‌گوید:

    منم دلم روزهای بارونی تو تهران رو می خواد …بوی نم خاک و صدای قطره های بارون رو ی کولر …من دلم می خواد روزهای بارونیتنهای تنها باشم ….

  10. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  11. کیوان می‌گوید:

    ساحل غربی عزیز
    ایمیل مرا لطفا بخوان و اگر خواستی با مصداق صحبت کنی بازهم لطفا پیام خصوصی بده!

  12. کیوان می‌گوید:

    ساحل جان
    داشتم پاسخ ای میلت را می‌دادم که چشمم افتاد به وبلاگ نسوان و اژدها و … بقیه قضایا. راستش را بخواهی تمرکزم از دست رفت. ولی آن نامه پتانسیل زیادی برای جواب دادن دارد. می‌گذارمش برای زمانی که تمرکز نوشتن داشته باشم. شاید هم به صورت عمومی‌تری انتشارش دادم.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان جان
      پاسخت رو بنویس. اگر دوست داشتی میشه مکاتبون رو همونجا بذاریم که همه بخونن. اگه می خواستی ایمیل بزن خودم میذارم توی کامنت دونی.
      ارادت
      راستی من از دیشب اینترنت خونم قطع شده. الان تازه می خوام برم ببینم توی کامنت دونی چه خبره ….

      • کیوان می‌گوید:

        ساحل غربی عمیقم!
        دارم روی یه متن کار می‌کنم که برای نسوان بفرستم. پاسخت را خواهم داد و هر طوری که خواستی عمل کن. با کمی فاصله گرفتن از جنقولک بازی ها شاید بتوان حتی خود را نیز به نقد و تماشا نشست!

      • ساحل غربی می‌گوید:

        والا نمی دونم…. از طرفی هم الان جو آرومه….فک کنم بی خیال شم….
        و کیوان جان دیدی؟ دیدی شانس دیگه ای به جوات دادم و انگار نه انگار؟
        حیف واقعا حیف….

      • ساحل غربی می‌گوید:

        آهان راستی … و من هم دارم به رفتار خودم فکر می کنم… خیلی خیلی زیاد… حسابی مغزم درگیره….اگه اشتباهی از من بوده ترجیح می دم خودم قبل از بقیه کشفش کنم….

  13. aydaa می‌گوید:

    باز باران بارید
    خیس شد خاطره ها
    مرحبا بر دل ابری هوا
    هر کجا هستی باش

    … آسمانت آبی …

    و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی…

  14. گپ خواهرانه می‌گوید:

    هر وقت بارون میومد بابام برای مامانم گل می‌خرید بیشتر وقت‌ها لیلیوم زرد.پاییز و زمستون خیلی‌ از روز‌ها خونمون توش یک عالمه گل بود 🙂
    راستی‌ به نظرم اومد کودک درون خانم شین بیش فعالی‌ داشته 🙂

  15. ابــر شلوار پوش می‌گوید:

    +++++++

    تنها بعضی آدم‌ها باران را احساس می‌کنن …
    بقیه فقط خیس می‌شوند…

  16. parykateb می‌گوید:

    ساحل غربی من!

  17. کیوان می‌گوید:

    من آنچنان باران را دوست دارم که برخلاف گفته قدیسهٔ عزیز اگر فقط ابرها روزهای جمعه نبارند، باز صبح شنبه را به شوق باران برخواهم خاست! مدتی در تهران زندگی می‌کردم که به نسبت شهرم خشک و بی باران است، هر وقت که باران می‌آمد، سرخوش می‌شدم و دنبال تراشیدن کاری برای رفتن به خیابان می‌افتادم. جالب این بود که خودم نه متوجه این تغییر حالت بودم و نه ربطش با باران را می‌فهمیدم. یکی از دوستان تیز بین مچم را گرفت و رویم اسمی گذاشت که گرچه خیلی ازش خوشم آمد و به آن خندیدم ولی از بازگو کردنش خودداری می‌کنم تا آن اسم رویم نماند!!! اما هرچه بود به باران مربوط می‌شد!

    راستی پریِ کاتب!
    انتهای فیلتر سیگار (یعنی آن قسمت که به کاغذ سیگار منتهی می‌شود) را بین شست و سبابه بگیر و سیگار را بین کف دست و آستینت (شما که به هر حال آستین کوتاه نمی‌پوشید) از خیس شدن حفظ کن. تنها عیبش اینستکه تمام لباست بوی سیگار می‌گیرد. اما ارزشش را دارد!

    به همگی دوستان ساحل و باران بازها!
    راستی آسفالت سیاه باران خورده که نور چراغهای شب را در خود منعکس می‌کند، نور چراغهای خیابان و ماشینهایی که توسط باران پیوسته ولی ریز هاشور می‌خورند، قدمهایی که صدایشان انگار برجسته‌تر شده و ریتمی را در دل موسیقی اصلی شب به گوش می‌رسانند. …… شما را یاد چه می‌اندازد؟
    موسیقی متن دلخواه خود را نیز انتخاب کنید.

  18. هادی می‌گوید:

    این جملت :
    برای مبارزه با تنهایی باید از اون لذت برد
    باورت میشه ! دقیقا برای من در حکم دارو بود …
    یه دنیا ممنون فقط برای این جملت 🙂
    دیدگاهات هنرمندانه است… هر چیزی رو از چندین زاویه می بینی، و البته به قول خودت بی شیله پیله !
    یه سری به وبلاگ توکای مقدس بزن http://sainttouka.blogfa.com/
    ضرر نمیکنی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s