واژه های آدم نما یا آدم های واژه نما

وقتی می نویسم، وقتی می نویسم به این میماند که باتری داخلی ام تمام شود. تحلیل رود. انگار چیزی درون من هست که جمع می شود و هر از گاهی روی کاغذ تخلیه می شود. گاهی به این فکر می کنم که قانون بقای انرژی بیش از حد و اندازه اش در زندگی من موثر است. کاش میشد یکی سر جایش بنشاندش. وگرنه دلیلی برای اعمال آتوریته ار طرف یک قانون فیزیکی کهنه بر واژه های من وجود ندارد. واژه باید آزاد باشد. مثل انسان. مثل صدا.  فکرش را بکنید. اگر من باتری داخلی نداشتم می توانستم از مورچه ها پیروی کنم. آخر مورچه ها همانطور که خودتان می دانید  تمام وقت آزادشان را صرف تبدیل سازه های انسانی به سازه های مورچه ای می کنند. من هم اگر محدودیت نداشتم می توانستم تمام وقتم آزادم را به چیدن کلمات کنار همدیگر بگذرانم. بعضی وقت ها هم ویرگول های کوچولو را کنار کلمات گنده ی عجیب غریب قرار می دادم.

راستی من از واژه ی ویرگول خیلی خوشم می آید. شاید دلیلش این است که ویرگول من را یاد غول می اندازد. چون راستش من غول ها را هم دوست دارم. غول ها خیلی موجودات مظلومی هستند. یعنی غول ها را اگر با بانکدار ها یا صاحبان شرکت های بیمه مقایسه کنید می بینید که تمام ترس های کودکیتان مشقی بوده است و همین پدر و مادر خودتان خدمتکاران غول های اصل کاری بوده اند.

بگذریم.

داشتم از کلمه های عزیزم برایتان تعریف می کردم. واژه ها مثل آدم ها هستند. بعضیههاشان خیلی کوچولو اند و دوست داری بغلشان کنی و لپشان را گاز کوچولو بگیری. مثل واژه ی «فسقلی». بعضی از واژه ها هم خیلی جدی هستند. اینقدر جدی که وقتی می نویسیشان باید با دستت عینکت را روی چشمت تنظیم کنی. مثل واژه ی «ارزش». البته «ارزش افزوده» را خواهشا با «ارزش» اشتباه نگیرید. این دومی فقط یک کشف علمیست که غول های اصل کاری که گفتم هم خیلی علاقه ای به صحبت کردن درباره اش ندارند.

واژه های مهربان، عصبانی، ناراحت، خل و چل و بی مسوولیت هم وجود دارند. مثل «دوستی»، «انقلاب»، «فقر»، «پشه» و «گوزو» به ترتیب.  البته در اینجا لازم به ذکر است که بنده مدتیست در حال کار کردن روی واژه ی «فقر» هستم که شخصیت خود را از ناراحت به عصبانی تغییر دهد.

نکته ی بعدی اینکه علاقه ی من به واژه ها به این معنی نیست که همه ی واژه ها خوب هستند. همانطور که گفتم واژه ها مثل آدم ها اند. بگذارید قبلش مثال دیگری بزنم.

احتمالا تا حالا متوجه شده اید که من خیلی انسان دوست هستم. البته انسان دوست نه به آن معنی که در سازمان ملل استفاده می کنند و خیلی صفت باکلاسی است و معمولا هم به آدم های روشن فکر گفته میشود. انسان دوست بودن من دقیقا به معنی این است که من حیوانات ۴۶ کروموزومی را دوست دارم. یعنی مثلا اگر می شد، من خیلی دوست داشتم که تک تک آدم های کره ی زمین را محکم و عاشقانه بغل کنم. یا اصلا با تک تکشان بخوابم بعد هم در هوای خنک صبح با تک تکشان صبحانه بخورم. اما آیا این علاقه ی من به آدم ها به این معنی است که همه ی آدم ها آدم های خوبی هستند؟ خیر. مثلا اگر چنین موقعیتی با احمدی نژاد نصیبم میشد همان اول که بغلش کردم یک عدد دشنه ی تیغ تیغی که خیلی درد داشته باشد به سپاس از تمام دروغ هایش فرو می کردم به شکمش. بله. می دانم. من آدم متناقضی هستم.

واژه ها هم همینطور. بعضی از واژه ها خیلی هم بد هستند. مثلا واژه ی «گچپژ» که بسیار نژاد پرست و بی مصرف است. مثل اکثر آدم های نژاد پرست که خیلی هم بی مصرفند. من احتمالا برنامه ی همخوابگیم با آدم های نژاد پرست را طوری تنظیم می کنم که دقیقا بیفتد بعد از آدمهای عزیزی که ایدز دارند. آنقدر دقیق که ویروس ها هنوز حسابی سرحال باشند و تازه از تنور بیرون آمده باشند. شاید هم در هنگام همخوابگی با نژاد پرست ها سه دفعه هم دستم را …    ولش کن. لا اله اللله …

یکی دیگر از شباهت های بی نظیر کلمات با انسان ها زندگی جمعیشان است. چون کلمات هم مثل ما حیاتشان در گرو ارتباط و حیات همدیگر است. برای مثال می توانید مراجعه کنید به پست قبلی خود بنده که ببینید فلسفه ی لیبرالی و توهم خدای واحد که زاده ی لیبرالیسم است چه به سر واژه های زیبا و دوست داشتنی می آورد. اگر لازم است باید راهنمایی کنم که واژه ها در پست قبلی ما آدمها هستیم و نقش خدا را هم در آنجا خود بنده ایفا می کنم که همه ی آدم ها (یا آن واژه ها)ی خوب را دوست دارد. البته فقط دوست دارد. به سبک انسان دوستی سازمان مللی.

کلمات باید کنار همدیگر باشند. و وقتی هم به خوبی کنار هم مینشینند کم کم اگر خوب گوش کنی میبینی یک سمفونی بسیار زیبا دارد از کاغذ بلند میشود. سمفونی ای که گاهی همه چیز دارد. از ناله ی نی گرفته تا جیغ آتشین ویالون. از بوی خسته ی تن خیس بعد از عشق بازی تا لبخند های زورکی پدر وقتی از سر کار بر می گردد.

واژه ها وقتی خوب کنار هم می نشینند به اندازه ی اولین لبخند نوزاد سه روزه هویت می گیرند. مثل نت های موسیقی. مثل آدم ها.

Advertisements

37 دیدگاه برای “واژه های آدم نما یا آدم های واژه نما

  1. کیوان می‌گوید:

    فقط اومدم که سبدم رو بذارم و بگم من اول شدم! ساعت 6 صبحه و من هنوز نخوابیدم! ساعت 7/5 صبح هم باید دارایی باشم. از اونجاییکه کلا ما عادت داریم همه کارهامان را به ثانیه 61 دقیقه 94 (با احتساب وقت تلف شده) موکول کنیم و من از یکسال پیش می‌دانم برای رد کردن اظهار نامه تا 31 تیرماه مهلت دارم، با تمام تلاشی که کرده‌ام و پولی که به موسسه حسابرسی جهت نوشتن اظهار نامه …..
    … آقا این پرحرفی بیچاره‌ام کرده، من رفتم بخوابم: چشم هر جا تعریف داشت، تعریف می‌کنم؛ هر جا هم نداشت پوستت رو می‌کنم (اینبار مطمئن باش!)

  2. جوجه تیغی می‌گوید:

    گم می‌شویم در هجوم کلمه‌ها…

  3. غريبه می‌گوید:

    نگاه بديعي بود به دنياي واژه ها !
    راستش اولش كه شروع كردم به خوندن خوشم نيومد يعني به نظرم داشتي زور ميزدي واسه نوشتن اما هر چي جلوتر ميرفتم روون تر و خوندني تر ميشد ! اون قسمت احمدي نژاد رو منم هستم شريك جرم خواستي خبرم كن :دي
    شخسيت = شخصيت (صحيح)
    نسيب=نصيب (صحيح)

  4. parykateb می‌گوید:

    آقا حواست پریشونی پیداکرده آیا؟
    بدم میاد قشنگیه یه متنو با غلط املایی قضاوت کنم! دوباره ویرایشش کن! باشه؟
    دوس داشتمش!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      دوستان عزیزم
      از اینکه نوشته ای را بعد از منتشر کردن عوض کنم خوشم نمی آید. چون غلط های املایی هم بخشی از شخصیت بی دقت ساحل غربی است و هدف من هم جز صداقت تمام عیار نیست. اما دوستی ارزشی بیش از این ها دارد. به این دلیل که حس کردم پری از این موضوع ناراحت شده و دوستی پری برای من از یک اصل خودساخته ( ی کم اهمیت در این مورد) اهمیت بیشتری دارد نوشته را ویرایش کردم.
      به خاطر غلط های املایی و ویرایش نوشته (که رده ای از سانسور دارد) عذر خواهی می کنم.
      و مرسی از لطفتان

      • کیوان می‌گوید:

        این حرفت منو یاد دوست و محافظ «عمر توریخوس» رئیس جمهور پاناما انداخت که آدم با سوادی بود و در دانشگاه پاناما ریاضی و فلسفه مارکسیسم درس می‌داد(حالا اسمش یادم نیست). در سفری که گراهام گرین به دعوت توریخوس به پاناما کرده‌بود، نقش راهنما، محافظ و میزبان او را برعهده داشت. روزی کتابی به گرین نشان داد که خودش نوشته بود به نام «نثریه بی نهایت کوچک‌ها»! گرین پرسید چرا «نثریه»؟ و پاسخ شنید چون زمانی که کتاب را منتشر می‌کردم دندان جلویم شکسته بود و «نظریه» را، «نثریه» تلفظ می‌کردم!
        [ برای شناختن این آدم جالب و عمر توریخوس (همان کسی که به شاه ایران پناه داد و به نوشته ویلیام شوکراس، شهبانوی ایران چشمش را گرفته بود!) و از همه جالبتر خود گراهام گرین، سفر نامه گرین بنام «مردی که من شناختم» را بخوان!]

  5. free می‌گوید:

    ساحل تو میخوای چی بگی ؟ چرا راحت ، بی شیله و پیله حرفت رو نمیزنی . اگه نوشته حاضر یه متن ادبی است که در اینمورد من اصلا هیچی نمیفهم ( چون از ادبیات اصلا سر رشته ای ندارم ). اگه میخوای مسئله ای رو یا معضلی رو بشکافی چرا ساده مطلبو بیان نمیکنی ؟

  6. من واژه ها را دوست دارم و بيشتر اونها را روى كاغذ دوست دارم ، بى صدا و آروم

  7. parykateb می‌گوید:

    عزیزکم! شجاعت و صداقتت خیلی خوبه! آخیش حالا شد! خوندمش ولی توه دوتا پست آخرت پریشونی بیداد میکنه! چرا؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      چون پریشونم پری…
      فورمول پریشونی رو هم کشف کردم … چند ماه تنهایی و غربت رو که با اتفاق های کوچیک تخمی جمع کنی میشه پریشونی…
      چند مدت گذشته خیلی گل و بلبل بوده پری…
      با کارم شروع شد که یه ددلاین رد کردیم…
      بعدیش موقعی اتفاق افتاد که با یه دوستم داشتیم یه جا قهوه می خوردیم. یه دختری اومد از من سیگار خواست. من داشتم خیلی معمولی سیگار می دادم که این دوستم یهو گفت «میخوای بشینی پیش ما؟» . و مشکل حرفش این بود که لحنش بی اندازه هیز بود. تا حالا لحن هیز زننده شنیدی پری؟ حالم به هم خورد. اینقدر زننده بود که دختره یه نگاه بد کرد رفت. قشنگ حالم رو بد کرد. قشنگ حس کردم جلو چشمم به حریم دختره تجاوز کرد این احمق. اطرافیام خستم کردن پری. با اختلاف کم سن ترین آدم این جمعم ولی اکثر رفتارهاشون بی اندازه به نظرم بچگونه و غیر انسانیه… و این من رو خسته و خسته تر می کنه پری…
      امروز این ویدیو رو یکی از دوستام واسم گذاشت. معلوم شد این بار اون تیر خلاص که آدم رو میترکونه فیلم جعفر پناهیه… این دو تا بچه رو میشناسی؟ حوالی میدون ولی عصر کار می کنن… نتونستم خودم رو بگیرم… زدم زیر گریه … هی هم بدتر شد… رسما از شدت گریه همه تنم می لرزید…. از اینکه جلو کسی گریه کنم خیلی بدم میاد….

  8. کیوان می‌گوید:

    ساحل غربی عزیز
    اینقدر بی شیله پیله و راحت می نویسی که اگر همینطور پیش بروی برای خودت سبکی پیدا می کنی. حرفهایت هم بی ادعا و راحت همان چیزهایی است که خیلی وقتها شنیدنش از بعضی ها حالت را بد می کند. اما تو آدم را پیش خودش شرمنده میکنی. آدم را وادار می کنی که با خود بگوید: اگر می توان مثل ساحل بود و بیواسطه و بی ادعا و بی خود نمایی آدمها را دوست داشت, پس ما که هستیم؟ ما چه کاره ایم؟ انسانیت کجاست؟
    این ها باعث می شود که خیلی راحت از سر اختلاف عقایدت با ساحل غربی بگذری. همانطور که با بیشتر دوستانمان اینطوریم. مگر اینکه آن اختلاف عقاید جایی به منافعمان بربخورد. یا به توهمی که از شخصیت داریم.
    اما می خواهم برایت بنویسم. راست است که خیلی قولها از نوشتنها درآینده داده ام و هیچیک را عملی نکرده ام. اما اینبار هم فرصت دارم و هم انگیزه.
    آن بار برایت نوشتم آن ضرب المثل اروپایی را که «جوانی که رادیکال نباشد دل ندارد, و پیری که محافظه کار نباشد عقل ندارد». این ضرب المثل را می توان با کمی تسامح در مورد حکومتها هم بکار برد. اغلب حکومتهای انقلابی هم که ابتدا با رویای تغییر قوانین جهان و بپایان رساندن رنج مردم روی کار آمده اند, ابتدا با خود و مردمشان صادق بوده اند. می دانستند که طبقه متوسط برای نگه داشتن مزیت های اندک و محقرانه خویش, و طبقات حاکم برای بازگشت به جایگاه بی بدیل خود هرآنچه از دستشان بیاید را بکار خواهند بست. پس کوشیدند هر حرکتی را رصد کنند و مراقب هر صدایی باشند. هر صدای آرامی در هر گوشه باید تحلیل می شد که آیا با منافع طبقات فرودست تضاد دارد یا نه؟ و مهم نبود که این تضاد سیاسی و اقتصادی باشد یا فرهنگی. پس از مدتی طبقه حاکم جدیدی بوجود می آید که دیگر منافعش صاف و ساده اقتصادی نیست. بلکه سیاسی و بوروکراتیک است. منافعش از اقتصاد تامین نمی شود بلکه از سیاست و رانت نزدیکی به قدرت تامین می شود. بدیهی است که حتی اگر در قبال طبقه ای که بنام آنان و در دفاع از منافعشان حکومت می کند صادق نیز باشد پس از مدتی از آنجا که -طبقه حاکم- وابستگی منافع با هیچ گروه مولدی جز پایین هرم ندارد, تنها می تواند فقر را به تساوی بین مردم تقسیم کند. در صورتیکه از آن طرف, منافعی که در طول زمان و -شاید هم به حق- جذب نخبگان و گردانندگان بوروکراسی می شود همچون تمامی سیستمهای انباشت سرمایه بزرگ تر و بی مهار تر می شود. با این تفاوت که در چنین سیستمهایی نخبگان هیچ نقشی در تولید ثروت ندارند. این فیلم زیبا را که توسط دشمنان قسم خورده فیدل ساخته شده, حتما نگاه کن. فکر می کنم حال و هوایش برای من و توی خیلی غریبه نباشد:
    http://www.imdb.com/title/tt0236285/

    بانکداران و صاحبان ثروتهای بزرگ را کم و بیش دیده ام و می شناسم. معمولا با هر شخصیتی که داشته باشند, آدمهای دوست داشتنی نیستند. اما مگر دانشمندان و نوابغی که عمر خود را صرف کسب علم می کنند شخصیتهای خیلی بسته و محدودی ندارند؟ آنهایی که تمام عمر و همت خویش را صرف بدست آوردن و کسب پول -ولو از راههای صددرصد قانونی- می کنند هم اغلب آدمهای تک بعدی و غیر قابل تحملی هستند -بماند که همیشه استثنا در همه جا وجود دارد- اما اینها هم به نوبه خود بخش مهمی از فرآیند تولید ثروت را رهبری می کنند.
    فراموش نکنیم دو حزب عمده ای که بزرگترین بوجود آورندگان توتالیتاریسم در قرن بیستم بودند, هر دو آبشخور چپ داشتند و دشمن مشترک هر دو لیبرالیسم بود: حزب کمونیست شوروی و حزب ناسیونال سوسیالت آلمان. هر دو بانکداران و مشرب اقتصادی لیبرال انگلوساکسونها را تقبیح می کردند. حتی توانستند مدتی در خفا با هم متحد شوند.
    تفکر مارکسیستی, هر چه قدر که با نشان دادن اساس و ماهیت اقتصادی جوامع نو بنیاد بورژوازی موفق به بهبود زندگی طبقات کارگر و ایجاد تحول ناگزیر در سرمایه داری شد؛ با جبری خواندن کنشهای اجتماعی و ایمان به وجود توطئه در پس هر فعل و انفعال, چشم خود را بر تحولات فرهنگی- اجتماعی جوامع لیبرالی و پوست انداختن سرمایه داری بست.
    قرائت های بنیادگرایانه چپهای ارتودوکس از یک طرف؛ فساد, عدم نوآوری, انسداد فرهنگی- اقتصادی بلوک چپ به دلایلی که در بالا به بعضی دلایلش اشاره کردم, از طرف دیگر موجب سقوط اردوگاه چپ و توهم برحق بودن راست های افراطی در اردوگاه رقیب شد.
    اما متاسفانه به جای آنکه نگاه تلطیف شده و انسانی مارکسیسم (به خصوص مبحث بیگانگی که اکنون شکل و محتوایش عوض شده است) به زندگی توده های محنت زده و روشهای کنترل بهره کشی, از میراث چپ مورد استفاده قرار گیرد؛ متاسفانه تئوری توطئه و جنگ مقدر, بی سازش و آرماگدون وار طبقاتی هنوز بت دوست داشتنی حواریون -اینک رانده از ارض مقدس-چپ است.
    برایم خیلی عجیب بود که یکتا پرستی را زاده فلسفه لیبرالی دانستی. راست است که فلسفه لیبرالی زائیده مسیحیت پروتستان است. اما یکتا پرستی؟!
    تا جائیکه عقل من قد می کشد یکتا پرستی هدیه نپاد سامی بود. تنها در ادیان سامی دغدغه یکتا پرستی وجود داشت که هر وقت در طول زمان دستخوش تغییر یا فراموشی می شد فی الفور پیامبری نازل و به شکستن بتها مشغول می شد. ما ساکنان فلات ایران هیچ گاه به معنایی که مثلا اعراب یا یهودیان موحدند, نتوانستیم یکتا پرست باشیم. نمونه اش هم همین الآن به هر کوره دهاتی بروید امامزاده خودشان را می پرستند و اگر پیش آمد که خواستید به چیزی قسمشان دهید به همان امامزاده قسمشان دهید وگرنه به خدا و قرآن و دیگر مقدسات آنقدر اعتقاد ندارند که به امامزاده محلشان. هیچ عرب حتی شیعه ای نمی تواند آنطور که یک ایرانی مثلا سفره رقیه می اندازد یا هنگام بدبختی مادر ابوالفضل را می خواند, اعتقادش به خدا را بین انبوه مقدسین قسمت کند.
    متنم در مجموع پراکنده و بی انسجام بود. اما راستش را بخواهی یک مقدار ذهنم درگیر است (در گیر مسائل مادی و چرک کف دست و چک برگشتی!). اما به موقعش وعده ام برای ریز شدن در «نوشتن» را نیز عملی خواهم کرد.
    راستی غیر از 1984 و قلعه حیوانات از جرج اورول چه خوانده ای؟ کتاب «کاتولونیا» ترجمه عزت الله فولادوند چاپ خوارزمی را در نوبت بگذار. البته اگر بتوانی به زبان اصلی بخوانی بنده غیر از حسادت حرفی برای گفتن ندارم!!!
    نوشتنت در سه پست اخیر به طور محسوسی بهتر شده. من فکر می کنم تو یکجاهایی بین شعر و نثر مرددی. استمرار در نوشتن و به محک زدن, می تواند رشد شما را مستدام کند. لطف تان به اینجانب که مستدام هست.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان عزیزم
      اولا که مرسی از لطفت… البته همچنان منتظرم درباره ی این نوشته نظرت رو بشنوم….
      درباره ی این پاراگراف :
      «آن بار برایت نوشتم آن ضرب المثل اروپایی را که «جوانی که رادیکال نباشد دل ندارد, و پیری که محافظه کار نباشد عقل ندارد». این ضرب المثل را می توان با کمی تسامح در مورد حکومتها هم بکار برد. اغلب حکومتهای انقلابی هم که ابتدا با رویای تغییر قوانین جهان و بپایان رساندن رنج مردم روی کار آمده اند, ابتدا با خود و مردمشان صادق بوده اند. می دانستند که طبقه متوسط برای نگه داشتن مزیت های اندک و محقرانه خویش, و طبقات حاکم برای بازگشت به جایگاه بی بدیل خود هرآنچه از دستشان بیاید را بکار خواهند بست. پس کوشیدند هر حرکتی را رصد کنند و مراقب هر صدایی باشند. هر صدای آرامی در هر گوشه باید تحلیل می شد که آیا با منافع طبقات فرودست تضاد دارد یا نه؟ و مهم نبود که این تضاد سیاسی و اقتصادی باشد یا فرهنگی. پس از مدتی طبقه حاکم جدیدی بوجود می آید که دیگر منافعش صاف و ساده اقتصادی نیست. بلکه سیاسی و بوروکراتیک است. منافعش از اقتصاد تامین نمی شود بلکه از سیاست و رانت نزدیکی به قدرت تامین می شود. بدیهی است که حتی اگر در قبال طبقه ای که بنام آنان و در دفاع از منافعشان حکومت می کند صادق نیز باشد پس از مدتی از آنجا که -طبقه حاکم- وابستگی منافع با هیچ گروه مولدی جز پایین هرم ندارد, تنها می تواند فقر را به تساوی بین مردم تقسیم کند. در صورتیکه از آن طرف, منافعی که در طول زمان و -شاید هم به حق- جذب نخبگان و گردانندگان بوروکراسی می شود همچون تمامی سیستمهای انباشت سرمایه بزرگ تر و بی مهار تر می شود. با این تفاوت که در چنین سیستمهایی نخبگان هیچ نقشی در تولید ثروت ندارند.» ==> این پاراگراف هم درسته هم غلطه. درواقع تحلیل درست اما ناقصیه. همچنان ازت خواهش می کنم تاریخ مردمی جهان به قلم کریس هارمن ، ترجمه ی پرویز بابایی و جمشید نوایی و انتشارات آگاه رو بخونی.
      «تفکر مارکسیستی, هر چه قدر که با نشان دادن اساس و ماهیت اقتصادی جوامع نو بنیاد بورژوازی موفق به بهبود زندگی طبقات کارگر و ایجاد تحول ناگزیر در سرمایه داری شد؛ با جبری خواندن کنشهای اجتماعی و ایمان به وجود توطئه در پس هر فعل و انفعال, چشم خود را بر تحولات فرهنگی- اجتماعی جوامع لیبرالی و پوست انداختن سرمایه داری بست.» ==> حرف مارکسیست سر توطعه نیست کیوان جان. حرف سر عدم توانایی گریز انسانها از تفکر در ساختار طبقاتیه. البته من بیشتر از این نمی گم. از مارکسیسم بهتره خود مارکسیست ها دفاع کنند.
      «بانکداران و صاحبان ثروتهای بزرگ را کم و بیش دیده ام و می شناسم. معمولا با هر شخصیتی که داشته باشند, آدمهای دوست داشتنی نیستند. اما مگر دانشمندان و نوابغی که عمر خود را صرف کسب علم می کنند شخصیتهای خیلی بسته و محدودی ندارند؟ آنهایی که تمام عمر و همت خویش را صرف بدست آوردن و کسب پول -ولو از راههای صددرصد قانونی- می کنند هم اغلب آدمهای تک بعدی و غیر قابل تحملی هستند -بماند که همیشه استثنا در همه جا وجود دارد- اما اینها هم به نوبه خود بخش مهمی از فرآیند تولید ثروت را رهبری می کنند.» ===> حرف سر شخصیت نیست که کیوان جان. مگه من می خوام باهاشون ازدواج کنم؟ حرف سر نرخ سود بانکیه. حرف سر پوشش بیمهست. حرف سر نسبت سود بر زحمت (فکری و جسمی) ای هست که این گروه از آدم ها به دست میارن. عزیز من روانشناسی که نیست. اقتصاده. دعوا سر خوب و بدی آدم ها نیست. دعوا سر انحصارطلبی سرمایه داریه. فرایند تولید رو رهبری می کنند؟ بهه…. اصلا دعوا سر همینه… اولا که فرایند تولیدی که ۹۵ درصد سودش میره تو جیب خودشون رو خوب رهبری کنند. که چی؟ دوما که اگه اقایون رهبری بلد بودند که از ۱۹۲۰ که اولین رکودی اقتصادی دنیا اتفاق افتاد هر ۱۵ سال یکبار (به طور متوسط) رکود های سرمایه داری دنیا رو نلرزونده بود. اصلا قضیه همینه که حرص و طمع سرمایه دار ها نمی ذاره تولید کنترل شده باشه. مساله همینه اصلا.
      همین الان که من و شما اینجا نشستیم توزیع در آمد دنیا اینطوریه : ۲۰ درصد مردم زیر ۱ دلار در روز، ۶۰ درصد ۱۰ دلار در روز و ۲۰ درصد هم ۱۰۰ دلار در روز (البته خوب معلومه که دارم تقریبی حرف می زنم وگرنه که اصلا طیفش گسسته هم نیست). از توزیع دارایی های فردی که دیگه اصلا نمیگم. نه بذا بگم. دو تا پژوهشگر هلندی همین پارسال تو تحقیقی نشون دادن که کنترل ۹۹ درصد ثروت دنیا الان در دست۱۰۰ تا ۳۰۰ نفر آدمه. باورت میشه کیوان جان؟ ۳۰۰ نفر آدم. این حرف مارکس و انگلس نیست. این تحقیق دسامبر سال ۲۰۱۱ انجام شده. کار سختیه ولی اگه خواستی بگو منبعش رو پیدا می کنم واست می فرستم. همین الان که من و شما اینجا نشستیم در دقیقه ۱۶ تا بچه از فقر می میرن (آمار سازمان جهانی کار-منبع این رو به سادگی می تونم پیدا کنم). وضعیت محیط زیستی کره زمین رسما افتضاحه . تیوری هایی هست که میگه اگه تا ۲۰۱۵ به حد کافی صنعت کنترل نشه ۲۰۵۰ زمین غیر قابل سکونته (مدرکش موجوده! یه فیلم مستند خوب هست که اگه خواستی بگو پیداش کنم بهت بگم).
      مثل این چیزا خیییییلی زیاده. کیوان جان چپ و مارکسیست رو ولش کن. من تو این پست چهار تا تیکه به سرمایه داری انداختم که پاراگراف قبلی فقط گوشه ی بسیار کوچکی از دسته گلهاشه. شما داری از چیزی انتقاد می کنی که دست کم ۵۰ ساله تقریبا اکثرت دنیا بی خیالش شده و انتقاد از اژدهایی که ۵۰ ساله تقریبا همه ی دنیا رو به آتش کشیده رو بی خیال شدی. اصلا من فکر می کنم تو فکر می کنی من مارکسیست یا کمونیستم. خیر. خیر. خیر. باور کن من هیچ ایستی نیستم. واسه همین بود که هی می گفتم از این بحث های چپ و راستی بدم میاد. من اهل علمم کیوان جان. من اهل آمار و عدد و رقمم. عدد و رقم هم تا الان چیزی جز نتیجه ی نابودگر اقتصاد مبتنی بر رقابتی به من نشون نداده. (چرا . بی انصافیه بگم هیچی نشون نداده. مثلا وضعیت حقوق زنان رو به رشده. ولی روی هم رفته می گم)

      در مورد اون چیزی که درباره ی لیبرالیسم و خدای واحد گفتم عذر میخوام. آره. نباید می گفتم لیبرالیسم. کلمه ی درستی نبود.

      کتاب کاتولونیا رو هم فکر کنم چند صفحه ای ازش خوندم. ولی مطمین نیستم. در هر صورت اضافه شد به لیست.

      ارادت فراوان
      ساحل

  9. free می‌گوید:

    ساحل جان . اصلا معنی اون ترانه رو نفهمیدم . چون انگلیسی ام افتضاحه. از اینکه به فکر فقیر و فقرایی خیلی خوشحالم و اینکه ریشه فقر را سرمایه داری میدونی قبول ندارم . رشد تکنولوژی و … در عصر کنونی رو حاصل زحمات سرمایه داری میدانم و عدالت رو یکسان نگری نمیبینم بلکه هرچیزی رو در جای خود گذاشتن معنی میکنم ما ترک ها یک مثلی داریم که مضمونش اینه که علت فقر انسانها ناشی از ناقص بودن عقل اونهاست .و تو هیچ مسئولیتی در قبال اداره جهان نداری خودتو سرزنش نکن و زیاد دنیا رو سخت نگیر

  10. کیوان می‌گوید:

    ساحل جان!
    خیلی ممنونم که برایم وقت گذاشتی و مرا از خیلی اشتباهات بیرون آوردی. چیزهایی که می‌گویی درست است. من شاید از رهبری فرآیند تولید توسط این آدمها نوشتم، ولی مثل اولترا راست ها اعتقاد ایدئولوژیک به منطق بازار ندارم.
    به نظر من ایرادی که فون هایک و فریدمن در مورد ضعف برنامه ریزی دولتی در خصوص پارامترهای نامحدود بازار گرفتند، وحی منزل نیست. در آنروزها محاسبه یک سازه 10 طبقه با تقریب و ضریب ایمنی بزرگی مدلسازی می‌شد. یک وقتی بود که در رشته‌های فنی 2 واحد خط کش محاسبه پاس می‌کردند. یا اینکه 2 واحد تحلیل سازه 2 ، تنها به روشهای عددی حل مسئله می‌پرداخت که فاصله مدل محاسبه را با واقعییت به حد اقل برساند. اما حالا حتی یک اپراتور کمی باهوش کامپیوتر، با چند ساعت راهنمایی یک مهندس محاسب قادر به آنالیز امپایر استیت با دقت زیاد است!
    یا زمانی کمی‌ترین معادلات به دلیل عدم امکان حل عددی مسئله تبدیل به مدل آنالوگ یا حل ترسیمی می‌شد. در صورتیکه حالا چیزی اساسا کیفی مانند تصویر را با سرعت بالا تبدیل به عدد و پردازش رقومی می‌کنیم. من حتی گاه فکر می‌کنم عصر دیجیتال همانطور که در نحوه حل مسئله ما تاثیر گذاشته می‌تواند در جهانبینی ما هم تاثیر بگذارد!
    یکبار جوات یساری حرف جالبی زده بود که اقتصاد اساسا علم است. و من اضافه می‌کنم باید این علم را نه آنانکه مستقیما از آن منتفع می‌شوند کنترل و هدایت کنند.
    قبل از آنکه کامنتت را بخوانم سعی کردم مانند آن آزمایش روانشناسی (که اسمش را فراموش کرده‌ام) با خواندن هر پاراگراف، اولین چیزی را که به یادم می‌آید بنویسم. با خواندن کامنت بالا، بسیاری از آنچه نوشته‌ام اشتباه خواهد بود. اما دوست دارم همانطور اشتباه آنها را در زیر بیاورم.
    چون خیلی حسی و بدون گیر دادن منطقی به کلمات آنها را نوشته‌ام. پس آن را بخوان و بگذر!

    ساحل غربی عمیقم!
    حالا برایت باز می‌نویسم نه چون آن گرفتاریی که دیروز داشتم (چک و …) حل شده‌است، نه، چون فعلا آن مسئله لاینحل است و برای انصراف خاطرم می‌نویسم!
    نوشته‌ات مرا برد به سالهای دور. سالهای پر التهاب پس از انقلاب. سالهایی که به گواهیِ بالاترین تیراژ تاریخ چاپ و فروش کتاب، مردم همه شوق دانستن داشتند. سالهایی که خانم معلم محترم و جا سنگین ورزش برای آنکه ناچار به بیرون بردن ما از کلاس نشود برای ما کتاب 24 ساعت در خواب و بیداری صمد را می‌ خواند. بی‌آنکه بداند باید در وسطش آن جمله معروف را برای پسر بچه‌های تخس و شرور بخواند: «الان می‌آیم و خایه‌هایت را با چاقو می‌برم!». و آن شاگرد تنبل کتاب نخوان پشت سر من (که از کلاس 4 سیگار می‌کشید و هم اسم من بود و چقدر حسرت دوباره دیدنش را دارم که دوست بودیم) هم آن کتاب را خوانده‌بود و به ما تذکر داده‌بود هر لحظه احتمال انفجار بمب خنده میرود. یاد نفرت صمد از بچه‌هایی که با ماشین شخصی به مدرسه می‌آمدند افتادم. و تعجب ما که هیچ شاگردی در آن مدرسه اینگونه نبود.
    و تعجب مکرر از اینکه ماشین خصوصی داشتن پدر آن دانش‌آموز چرا باید باعث نفرت از خود او بشود؟ می‌دانستی حالا دیگر کمتر کودکی است – حتی در روستاهای اطراف ما- که پیاده به مدرسه برود؟ ما خودمان که بچه شهر بودیم گاه باید تا 45 دقیقه با قدم تند پیاده می‌رفتیم تا به مدرسه برسیم.
    یاد علی اشرف درویشیان افتادم که در کتاب «روزنامه دیواری مدرسه ما» نوجوان قهرمان قصه ناراحت بود چرا پدر دستفروشش به جای گفتن «لااله‌الاالله» و پایین آوردن چوبدستش، بدون حرف زدن چوب را بر سر مامور شهرداری که بساطش را جمع کرد، فرو نیاورد؟
    یاد ٱن توده‌ای شریف (که حالا درگذشته) افتادم که وقتی شنید کارگری که نان خشکش را در آب جوی خیابان زده و می‌خورد، گفته «خدارا شکر» رفت و بر سر آن کارگر زد که:»خاک بر سر خدا را برای چه شکر می‌کنی؟»
    یاد پروست در فصل‌هایی از رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» افتادم که همچون تو که واژگان را جان بخشیده و دارای شخصیت می‌دانی، او با عنوان‌های «نام جاها: نام» و «نام جاها: جا» این کار را با مکانها و اسامی‌شان کرده‌است.
    یاد فانتزیها کلامی کودکی خود افتادم، که واژگان هم سیلاب مثل «فرودگاه» و «اروپا» را با هم اشتباه می‌گرفتم و می‌پنداشتم دلیل تاخیر پدرم در آمدن به خانه سفری به «اروپا» بوده‌است! و با برادرم، هر گاه اسم کسی را بیاد نمی‌آوردیم می‌گفتیم قیافه‌اش شبیه فلان کلمه بوده‌است!
    یاد دوستی افتادم که در آن سالهای سیاه دهه 60 قهرمان دختربازی بود و وقتی فهمیدیم هرگز برای جلب نظر دختری به دروغ به او وعده ازدواج نمی‌دهد (مطمئن ترین و تنها راه دوست شدن با یک دختر در آن سالها) تبدیل به قهرمان اخلاق و «فردین» ما شد.
    یاد جوانان بی‌نهایت انسان دوستی افتادم که فقط بیرون رفتن از تهران و دیدن شهرستانهای محروم، چون جرقه‌ای در انبار باروت؛ منفجرشان کرد. آنچنان که مال و جان و زندگی خود را در این انفجار، سوختند و هرگز هم نپنداشتند کسی مدیون آنهاست.
    یاد کارخانه‌داری یزدی افتادم که قبل از انقلاب، در خفا به مبارزین کمک مالی می‌کرد. ویلای شخصی اش را در اختیار آنها که متواری و غیابا محکوم به اعدام شده‌‌بودند قرار می‌داد و رویایش صاحب خانه کردن هر کسی بود که برایش کار کرده‌بود. او که ده سال قبل از مالزی و اندونزی اقدام به مونتاژ تلویزیونهای ژاپنی و آلمانی کرده‌بود، پس از انقلاب تمام هست و نیستش مصادره شد. پیگیری و اعتراضش باعث شد تنها ملک باقی مانده‌اش را که دفتر کوچکی در تهران بود نیز مصادره‌کردند. کارخانه‌اش هنوز پا برجاست ولی مدتهاست که ضرر می‌دهد.
    ساحل غربی عزیزم اینقدر با متنت درگیر شده‌ام که دیگر نمی‌توانم از «چگونه نوشتن» بنویسم!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان عزیزم
      مرسی از نوشتت. از اینکه دیگرو احساساتشون رو باهام تقسیم کنن لذت می برم. چون از اونجایی که احساسات رو چیز بسیار با ارزشی می دونم * شنیدن احساسات دیگرون این حس رو بهم میده که مورد اعتماد واقع شدم. چیزی که احتمالا بار سنگینش خیلی واسم با ارزشش می کنه. راستی به این فکر کردی که ممکنه امانتی که بار سنگینش کمر انسان رو خم کرده خود اعتماد امانت دهنده باشه؟
      امروز داشتم فکر می کردم که به ذهنم رسید اینها رو هم بگم واست….
      حرف جواب بسیار درسته. البته دقیقتر میشه اگه بگیم : مدیریت تولید باید اکیدا به دست علم باشه. و در مورد چیزی که شما بهش اضافه کردی باید بگم علم چیز سخت و قطعی و محکمیه. یعنی مهم نیست کنترل علم به دست چه کسی باشه. در هر صورت علم اگه علم باشه و صحیح باشه علمه. البته می فهمم که منظورت چیه. چون مشکل زمانی ایجاد میشه که منافع با علم تضاد پیدا می کنه. اون موقع هست که علم سانسور میشه، بایاس میشه و خلاصه دیگه از علم بودن در میاد.
      حتی دعوای خود مارکس بیچاره هم این نیست که همه ی انسان ها مساوی باشن**. حداقل دعوای من اصلا سر این نیست. مطالبات من خیلی سادست (اسمش رو میذارم ساحلیسم :دی مدتیه میخوام بشینم دقیقا این ها رو بنویسم امان از گشادی. من اینها رو تو هیچ کتابی نخوندم. اینها فکر خودمه… و مرسی از تو کیوان جان که من رو تحریک کردی بنویسمشون) :
      ——–
      ۱. شرایط رشد و ترقی و پیشرفت برای همه ی کودکان باید کاملا یکسان و مشابه باشه. یعنی تا هر سنی که می خوایم حد کودکی بذاریمش همه ی کودکان جامعه باید در شرایط کاملا یکسانی رشد کنن. (نکته ریز اینکه «شرایط یکسان» چطور مشخص میشه؟ اینجاست که علم وارد عمل میشه. شرایط یکسان رشد رو باید دانشمندان تغذیه، روانشناسی و آموزش تعیین کنند). در مورد این آیتم هرچه رادیکال تر باشیم بهتر. یعنی حتی اگر علم میگه مفهوم خانواده باید از جامعه حذف شه. باید بشه‌ (که بعید می دونم بگه).
      ۲. سیستم ارث بری باید اصلاح بشه. احتمالا می دونی که روش ارث بری جوامع بارها و بارها عوض شده و ارث از پدر و مادر به فرزند وحی منزل نیست. همین الانش در آمریکا روی ارث ۵۰ درصد مالیات گرفته میشه. باید با روشی مبتنی بر علم مشخص بشه که فرزند مثلا ساحل دقیقا چقدر در دارایی های ساحل سهم داره و در طی پروسه ی رشدش چقدر از اون ثروت استفاده کرده. در این مورد حتی اگه یک روش علمی میگه فرزند یک آدم ثروتمند بعد از مرگ پدر و مادرش تازه بده کار هم هست خوب باید تازه پس هم بده. دقت کن که وقتی می گم علم طبیعتا یعنی که حتی احساسات پدر و مادر هم در نظر گرفته بشه (با پیشرفت های علم روانشناسی و پزشکی اعصاب چیز غیر ممکنی نیست)
      ۳. تقسیم سود حاصل از یک پروسه ی تولیدی بین سرمایه دار، مدیر مثلا اجرایی، مهندس طراح و کسی که نیروی بازو یا فکرش رو می فروشه باید بر اساس ملاک های دقیق علمی باشه. مثلا دقیقا با محاسبه ی کالری مصرف شده برای هر کدوم از این فعالیت ها، آسیب های وارد شده به جسم و روان، تخصص مورد نیاز، زمان صرف شده برای انجام کار، نیازهای جامعه در حال و آینده و … سود حاصل عادلانه تقسیم بشه. دقت کن که این به معنی اعمال دیکتارتوری بر سرمایه داره. البته دیکتاتوری ای که «علم» اعمال می کنه. همچنین دقت کن که این اصلا به این معنا نیست که یک فوق تخصص مغز با یک کارگر شهرداری سهمی برابر داشته باشن. اگه یک روش علمی میگه یک دکتر باید ۱۰ برابر یک کارگر درآمد داشته باشه. اوکی. نوش جونش. ولی اگه علم میگه یه کارگر شهرداری باید حقوقی بیشتر از ساحل که داره دکترا میگیره داشته باشه هم دیگه ساحل حق اعتراض نداره.
      ۴. فضای سیاسی باید اکیدا باز باشه. هرکسی در بیان هر عقیده ای (حتی اگر توهین به عقیده ای دیگه محسوب بشه) باید اکیدا آزاد باشه. نکتش اینه که فضای باز سیاسی اگه کوچکترین بند و استثنایی داشته باشه میشه دردسر و راه اعمال زور. اینترنت زیرساخت بسیار خوبیه واسه فراهم کردن یک راه مجانی واسه تمامی عقیده ها که بتونن ابراز بشن.
      ۵. قدرت سیاسی تا جایی که امکان داره باید محلی باشه. این به این معنیه که قانون گذاری به خصوص درباره ی مسایل مدنی باید به دست نمایندگان محلی و برای جغرافیای محلی باشه. برای مثال هیچ دلیلی برای اعمال زورکی قوانین مربوط به روابط جنسی ای که به دست مسلمانان شیعه ی تهران تصویب شده به مسلمانان سنی کردستان وجود نداره. در مورد تصمیم گیری درباره ی مسایل اقتصادی ملی مثل نفت نظری ندارم. این رو نمی دونم. از یه طرف میگم نفت باید واسه کسی باشه که درش میاره. از یه طرف میگم خوب همه که نمی تونن نفت در بیارن. نفت هم مال هیچکس نیست. نمی دونم.
      ۶. اما قانونگذاری (چه در سطح محلی چه در سطح ملی) … اکیدا باید به دست علم باشه البته در جهت منافع اکثریت مردم. در واقع راستش من دانشمند رو خیلی مصلح تر می دونم واسه قانون گذاری تا سیاست مدار. برای مثال میشه اصلا وظیفه ی قانون گذاری و تصویب و رد قوانین رو به گروهی متشکل از جمعی دانشمند از علوم مختلف (که جامعه ی دانشگاهی کشور به شکل دموکراتیکی مشخصش میکنه) و عده ای نماینده که بر اساس ساختاری چند لایه از جغرافیا و صنف های مختلف کاری کشور انتخاب می شن میان بالا سپرد. در چنین ترکیبی دانشمندهاش علمی بودن تصمیمات و نماینده هاش بر اساس منافع اکثریت بودن قوانین رو تضمین می کنند. (حالا سوالی که پاسخش رو نمی دونم… میشه که یک تصمیم علمی با منافع اکثرت متناقض باشه؟ اون موقع باید چه کرد؟ به نظرم اون موقع باید طرف منافع اکثریت رو گرفت…)
      ۷. ساختار سیاسی باید هر ۱۰ سال یک بار (یا هر چقدر که لازمه تا نسلی نو بشه) از ابتدا طی رفراندومی مطلوبیت دوباره کسب کنه. و تنها قانونی هم که نمی شه عوض شه همین قانونه!
      ——

      اما یک سوال که اصلا جوابش رو نمی دونم.
      چطوری میشه به چنین ساختاری رسید؟ چطوری میشه فضای باز سیاسی ای فراهم کرد که چنین سیستمی امکان تولد پیدا کنه؟ آیا باید رفت سراغ طبقه ی متوسط که سواد و آگاهی نسبتا کافی ای داره اما خیلی چیزها واسه از دست دادن داره و تاریخ نشون داده اگه پاش برسه با دشمن خارجی هم همدست میشه و اگه لازم باشه کل صلاحیت علم رو بیخیال میشه؟ یا آیا باید رفت سراغ طبقه ی فقیر جامعه که تاریخ نشون داده از لحاظ رادیکال بودن و پذیرفتن تغییرات بنیادین خیلی قابل اعتمادترن اما از اون طرف به دلیل عدم آگاهی کافی و سواد و علم و دانش کافی و نداشتن سیاست خیلی ضربه پذیره؟ جواب این سوال رو نمی دونم کیوان جان و اصلا عامل پیش برنده ی تمام مطالعات من اینه که جواب این سوال رو بفهمم. جوابش رو بفهمم که چند سال دیگه که برگشتم ایران بدونم باید برم در دبیرستان های متوسط شهری فعالیت کنم یا در صنف های کارگری…. آخ که اگه من این رو بفهمم….

      * البته نه به شکل آسمونی. حالا ربطی نداره اما من احساسات رو یک مکانیزم دفاعی بسیار پیچیده ی مغزی می دونم که همین پیچیدگی بسیار زیادش خیلی واسم جالبش می کنه. اگر ما بتونیم مغز مصنوعی ای (در واقع یک برنامه کاپیوتری) که توانایی ایجاد احساسات داشته باشه بسازیم می تونیم خیلی رازها رو کشف کنیم. همونطور که تا حالی فهمیدی خیلی دوست دارم باهاش ور برم، رازهاش رو کشف کنم و یه جورایی کنترلش رو انگار به دست بگیرم. کاش عمر ۱۰۰۰ ساله داشتم.
      ** چرا. دعوای بعضی مارکسیست ها این هست. و اون مارکسیست ها کم از نظر حماقت کم از اونها که اوایل قرن اول میلادی آلت انسان می پرستیدن ندارن.

      • ساحل غربی می‌گوید:

        ا…. هنوز تموم نشده…
        می خواستم همچنین بگم که امیدوارم این مشکل چک و اینها هم که میگی هرچ سریع تر حل شه….
        بعد ضمنا اینم بگم. دیشب یه خواب دیدم پر از صدها مار خیلی خیلی بزرگ که کل خوابم رو داشتم از دستشون فرار می کردم. همینجور فکرم رو مشغول کرده که چرا من همچین خوابی دیدم….نظری نداری؟ اصلا اهمیتی داره؟ میدونی عامل روانیش چی میتونه باشه؟ (منظورم تعبیر خواب های خرافاتی نیست ها… دیگه خودت می دونی چی میگم…)

        ارادت فراوان
        مخلص شما
        ساحل غربی

  11. کیوان می‌گوید:

    ساحل غربی عزیز
    ممنونم. راستش برایم خیلی جالب بود. یه چند وقت دیگه حتما برات می‌نویسم. (منظورم احتمالا چند ساعت دیگه‌است). راجع به آن خواب، خودم قضاوتی ندارم. اما فکر می‌کنم مهم است. یعنی فکر می‌کنم معنی دارد. یا از زندگی روزمره‌ات ریشه می‌گیرد یا از افکار و خاطراتت. من خودم هیچ وقت خدا خواب یادم نمی‌ماند. مگر اینکه همان موقع از خواب بیدار شوم و برای خودم یا یک نفر تعریف کنم. امیدوارم دوستان دیگر لااقل بتوانند راهنمایی‌ات کنند. راستی می‌دانستی فروید و یونگ تعبیر خواب هم دارند؟

  12. کیوان می‌گوید:

    ببین حالا نگی کیوان چشم بسته غیب گفته «یا از زندگی روز مره‌ات سرچشمه می‌گیرد یا از افکار و خاطراتت» منظورم این بود که احساس می‌کنم از این خوابهای الکی و ناشی از پرخوری نبود!

  13. parykateb می‌گوید:

    ساحل غربی خودم . جوابیه ت رو که خوندم قلبم درد گرفت! خیلی درد کشیدی؟
    ضمنن رفیق کیوان ! از بودنتان خوشحالم

    • کیوان می‌گوید:

      پری جان!
      خوبی؟ الحق پری که کاتبی! ولی گاهی به جای پری، می‌شوی جادوگر کاتب! اینهمه انرژی و شور در نوشتن را از کجا می‌آوری؟ ساحل غربی عمیقم نیز، البته پر شور می‌نویسد. شور ساحل از تعقل است و عاطفه. اما جوش و خروش تو «وجودی» است! یعنی انگار از یک لایه درونی تر، از اعماقت منشاء می‌گیرد. و بعد انگار نه انگار آن پری نرم و نازکِ پُست «آبجی ببخشید، …» باشی، چنان طوفانی از کلمات بیرحمانه بر خود و جهان و جهانِ خود می‌باری که گویا از جانِ جهان طلبکاری.
      از اینهمه نیرو و عصبیت و دادخواهی می‌ترسم و لذت می‌برم. بنویس پری کاتب که خوب می‌نویسی! بازهم بنویس!
      اِ ؟ ببخشید اینجا ساحل غربی بود؟! اشکال نداره جای دوری نمیره! همه «رفیقیم»!

  14. قدیسه می‌گوید:

    این همه مهربانی و لطافت در کنار اون خشم (مثل اونجا که میل به در آغوش کشیدن همه انسانها در مقابل قتل بی رحمانه پرزیدنت وارونه!!)… انگار دقیقا مثل دریایی… گاه آرام و گاه مواج و طوفانی…

  15. گپ خواهرانه می‌گوید:

    بدیش این است که گاهی‌ واژه‌هایمان را گم می‌کنیم، بعد یک عالمه احساسات مختلف ذهنمان را پر میکنند و یک حس سر در گمی به ما میدهند. خوب است که واژه‌ها همیشه آمده باشند تا سمفونی بسازند… تا ذهنمان را آرام کنند. راستش من گاهی‌ واژه‌هایم را گم می‌کنم، مثل این روز‌ها که سر در گمیم خیلی‌ وقت‌ها بقیه را میخنداند

  16. gavcherun می‌گوید:

    خیلی خوب بود ساحل…هرچی هم به پایانش نزدیک شد بهتر هم شد….دوست دارم باهات حرف بزنم بیشتر بیشتر….

      • gavcherun می‌گوید:

        دارم جدا میشم…و خیلی از آدم ها شاکیم…

      • ساحل غربی می‌گوید:

        راستش نمی تونم بگم از شنیدن اینکه داری جدا می شی ناراحت شدم…
        جدا شدن رو اصلا کار بدی نمی دونم چون یه راه حل می دونمش…
        ولی می تونم حدس بزنم خود پروسش چقدر سخت و اعصاب خوردی داره….
        تو شاکی بودنت از آدمها هم من رو همدرد خودت بدون… آدم های دور و بر من هم من رو خیلی خسته کردن….
        اگه دوست داشتی خصوصی درد دلی کنی ما مخلص شما هم هستیم…
        ایمیل وبلاگ رو که می دونی :
        sahelegharbi@gmail.com

  17. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  18. بابک می‌گوید:

    منم از آخراش بیشتر از اولاش خوشم اومد. شاید یکبار دیگه بخونمش ببینم چیزی رو میس نکرده باشم
    ولی حتما برمیگردم ببینم چیه با کیوان دل دادین و قلوه گرفتین شهرو شلوغ کردین. خوندن کامنتا رو میذارم واسه فردا که یک تمام روز وقت می بره. َای که هی، ماشالا به این نفستون
    فعلا منم باید سرمو بذارم بخوابم، داره صبح میشه. یه سئوال و یا خواهش هم ازت دارم که اگه یاد م رفت، یادم بنداز 🙂
    اینقدم هی مست نکن، میری جهنم، خلاصه از ما گفتن

  19. کاپیتان بابک می‌گوید:

    سلام. و مرسی برای یادآوری. شما زیر پست «هنوانه برای پدرم» من گفتی
    اصلا دوست ندارم درباره ی اون خواب حرف بزنم. چون زیر نوشته ی به این قشنگی درباره ی پدری به این قشنگی ساز مخالف زدن رو بی ادبی می دونم.
    من ازت خواهش می کنم برگردی (شاید پست را یکبار دیگه بخونی) ساز مخالفتو بزنی. خیلی دوست دارم بدونم تو سرت چی میگذره
    یه چیز دیگه: الان شما این یادآوری رو کجا نوشتی، دیدمش ولی پیداش نمی کنم 🙂

    • ساحل غربی می‌گوید:

      من اصلا ننوشتم… امروز یادم اومد که یادم رفته یادت بیارم کاپتان… (چه یاد تو یادی شد …)
      واسه اون قضیه هندونه هم تا دقایقی دیگر میام عرض می کنم خدمتتون …

      • کاپیتان بابک می‌گوید:

        پس لطفن وختی اومدی نظرتو در بارۀ خواب و پست بنویس. چون یکی الان نوشتی که اعتراض به همزاد و همذات و اینا بود. اون قبول نیست. اگه میخوای خواب رو بشکافی و نظر علمی بدی، اون چیزیه که میخام بشنفم. آفرین عمو جان. 🙂 حالا برم باقی پستاتو بخونم

      • ساحل غربی می‌گوید:

        کاپتان در حال نوشتنم… داره دراز می شه …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s