کفش های جوکر همیشه مرتب توی جاکفشی قرار گرفته اند…

با شکمی باد کرده کلید را به در فرو می کنم. از دیزی خوران ظهر شنبه باز می گردم. کفش هایم را ایستاده در می آورم و با پنجه ی پا پرتشان می کنم سمت جا کفشی. مثل همیشه البته موفق نمی شوم و کفش ها به تیرک می خوردند و یکی کج و یکی وارونه می افتند روی زمین. خودم می دانم که من خیلی فراخ تر از آن هستم که خم شوم و کفش ها را مرتب کنم. بنابرین ایندفعه حتی آن جنگ اخلاقی همیشگی که همیشه به باختن خودم از خودم منجر می شود را هم با خودم شروع نمی کنم، درجا تسلیم می شوم و به سمت آشپزخانه روان می شوم. تنگ آب توی یخچال هنوز آب ندارد. امیدوارم اندی همخانه ام روزی از همین روزها بالاخره تشنه اش بشود و این تنگ را آب کند. البته نه اینکه من کلا کارهای خانه را به اندی سپرده باشم اما مدتیست اصلا حوصله آب کردن تنگ آب را ندارم. کاش میشد خیلی صادقانه بروم در اتاق اندی بگویم من حوصله ی «ریزمرگی» ندارم و لطفا آن تنگ را آب کن. «ریز مرگی» از جدیدترین اختراعات خودم است. یعنی انجام دادن کارهای روزمره ی کوچک.

میروم توی اتاقم. پروژه ای که رویش کار می کنم کمی فکرم را مشغول کرده. از وقتی بیدار شده ام دارم با خودم کلنجار می روم که این آخر هفته را بروم دانشگاه یا نه. البته هر هفته این کلنجار رفتن اتفاق می افتد و هر هفته هم آخرش می روم دانشگاه. ولی این هفته هوا خیلی گرم است و حداقل دوست ندارم به این زودی ها تسلیم شوم.

پرده ی پنجره باز است و آفتاب تیزی بخش عمده ی اتاق را پوشانده است. خیلی گرم است. احتمالا باید پدر یکی از اجداد من از گرما مرده باشد چون رابطه ی من با گرما دقیقا مطابق با تعریف رابطه ی «پدر کشتگی» است. دوباره از اتاق در می آیم و در را پشت سر خودم می بندم و پشت به در می ایستم. انگار که می ترسم که اگر وارد اتاق بشوم در گرمای اتاق ذوب شوم. بعد اگر گرما من را بکشد رابطه ی پسر من هم با گرما دوباره می شود پدر کشتگی و دوباره روز از نو روزی از نو. کمی پشت در می ایستم تا درجه جریتم کمی زیاد شود و کمی فکر کنم. بالاخره به این نتیجه می رسم که اولا که من پسری ندارم که بخواهد پدر کشته شود دوما بیرون ایستادن من از گرمی هوای داخل اتاق کم نمی کند و ضمنا بیرون اتاق ماندن تا آخر شب هم ممکن نیست. خلاصه که نفسم را حبس می کنم، در خیالم یک ماسک ضد مسمومیت شیمیایی و یک جلیقه ی ضد گلوله به خودم می بندم و می روم توی اتاق. پرده را می بندم و نگاهی به پنجره ی کولر می اندازم تا مطمین شوم از این پنجره های قابل تنظیم نیست.

لباس هایم را مثل برق و باد در می آورم و پرت می کنم روی کاناپه. جوراب هایم را هم گلوله می کنم و به مکان نامعلومی شلیک می کنم. از این کار خیلی خوشم می آید.البته این کارهمیشه باعث میشود آنقدر دنبالشان بگردم و پیدا نکنم که به خودم قول بدهم که خودم را تبدیل کنم به آدم های منظم که ریش های پرفسوری دارند. اما واقعا پرت کردن جوراب به منتهی الیه دورترین نقطه ی اتاق یکی از لذت بخش ترین کارهای زندگی است.

حالا در حالی که فقط شرت پایم هست می افتم روی تخت. پشت شانه ی چپم و زیر تخم هایم کمی می خارد. اگر خودم را بخارانم با توجه به شکم پر از دیزی ای که دارم میشوم شبیه مرد های چاق قرون وسطی که شکم های گنده ی پشمالو داشته اند و همه اش خودشان را می خارانده اند و بعد هم خودشان را خالی می کرده اند توی یکی از دختران باکره ی روستای مجاور. حتی فکرش هم حالم را به هم می زند. ترجیح می دهم خودم را نخارانم.

کمی که روی تخت ولو می مانم و به سختی تمرکز می کنم که به خارش بدنم فکر نکنم یاد آن فکر آزاد دهنده ی همیشگی می افتم. مدتیست فکر خطرناک بودن من را ول نمی کند. حس می کنم برای آدم های دور و برم خطرناکم. البته دقیقتر بگویم برای دختر هایی که ازشان خوشم می آید. احتمالا باید نوعی مازوخیست باشد. فقط هم در مورد دختر ها اینطوری شده ام. جدیدا کاملا ناخواسته تمام سعیم را می کنم که دختر ها از من بدشان بیاید. مثلا یک بار که اوضاع خیلی با لام روبه راه بود خودم یهو بی مقدمه از لام پرسیدم به من اعتماد داری؟ گفت بله. گفتم خب اشتباه می کنی. مگر تو چقدر وقت است من را می شناسی؟ تو نباید به من اعتماد داشته باشی. و وقتی این کار را می کردم احساسات متناقضی داشتم. از طرفی خوشحال بودم که با اخطار دادن به لام دارم او را از چنگال های کشنده ی خودم نجات می دهم ،از طرفی حس جوکر در فیلم دارک نایت را داشتم که خوب بلد بود با آدم ها بازی کند، از طرفی ناراحت بودم که دارم لام را از خودم دور می کنم و از طرفی دوباره مثل جوکر می دانستم هروقت بخواهم دوباره لام می گوید : من به تو اعتماد دارم. (که گفت)

بله. من معتقدم که خیلی خوب بلدم با آدم ها بازی کنم. شاید از غرور زیادی باشد (که احتمالا هست) اما راستش من خودم را خیلی آدم باهوشی می دانم و فکر می کنم اگر بخواهم  فقط کافیست یک ساعت با یک نفر صحبت کنم تا اعتمادش را به دست بیاورم. احتمالا بعد از این پست به نظرتان من خیلی آدم مغروری هستم. اما اشکالی ندارد. وقتی این وبلاگ را راه انداختم تصمیم گرفتم ۱۰۰ درصد خودم باشد. بله. غرور زیاد هم بخشی از شخصیت ساحل غربیست. راستش را بخواهید به نظر من آدم ها اکثریتشان اصلا پیچیده نیستند. آخر اگر پیچیده بودند بعد از چند بار حرف زدن من نمی توانستم بفهمم چطور می توانم عمیقا خوشحالشان کنم. در هر صورت یا آدم ها اکثرا موجودات بسیار ساده ای هستند یا من بسیار باهوشم. نمی دانم اما خودم دوست دارم فکر کنم دومی درست است.

یا مثلا یک مثال دیگر از این قابلیت شیطانی من مهارت بی اندازه ی من در دروغ گفتن است. بنده وقتی می خواهم دروغی بگویم احتمال اینکه مشتم باز شود زیر ۱ درصد است چون چنان ماهرانه دروغ می گویم که گاهی واقعا خودم هم باورم می شود. البته درجه ی دروغگویی من نزدیک به صفر است. درواقع معمولا تنها دروغ های من از جنس سکوتند که همان ها هم کم اتفاق می افتند. شاید دلیلش این باشد که صداقت کار سختتریست و من کارهای سختتر را بیشتر دوست دارم. شاید هم دلیلش این باشد که می ترسم اگر از مهارتهایم استفاده کنم ماهر تر شوم. ولی مطمینم که  دلیلش ربطی به چرندیات اخلاقی درباره ی صداقت و دروغگویی ندارد.  در هر صورت، اما به اندازه ی کافی به مهارت دروغگویی خودم اعتماد دارم که خودم را آدم خطرناکی حساب کنم.

حالا خودتان متغییر های معادله را بگذارید کنار هم. هوش زیاد، مردم ساده و مهارت نقش بازی کردن قوی. اینها دقیقا چیزهایی هستند که از یک آدم یک جوکر می سازند. جوکری که در مورد این کیس بنده از نوجوانی علاقه ی مفرطی به جنس مونث هم داشته. از مسایل جسمی و مربوط به سکس گرفته تا مسایل عاطفی و احساسیش. از قدرت بی نظیرش در ترکیب احساسات با منطق گرفته تا شکنندگی بی بدیلش که گرچه ناشی از سرکوب تاریخست اما واقعیتی انکار نشدنیست.

همه ی اینها را که کنار هم بگذاریم (و البته چند چیز دیگر) نتیجه اش می شود پس زدن دختر هایی که دوستشان دارم و تنها و تنهاتر شدن خودم. چه جالب. جوکر هم موجود تنهایی بود. خودمانیم ها من چقدر شبیهم به جوکر. تنها تفاوت من با جوکر فکر کنم این باشد که من همیشه درجنگ هایی که با خودم می کنم شکست می خورم. کفش های جوکر احتمالا همیشه باید مرتب و تمیز توی جاکفشی باشند.

Advertisements

39 دیدگاه برای “کفش های جوکر همیشه مرتب توی جاکفشی قرار گرفته اند…

  1. parykateb می‌گوید:

    آقا من اول زنبیلمو گذاشتم!
    ساحل خودم : کم کم داری چپ نمیزنی! با این اعترافاتت یاد منیپولیشن آدمای سایکوپات افتادم! ببخش معادلشو نمیشه تعریف کنم! البت خوشم آمد از صراحتت! بعدشم شما مگه کجایی که مثه این لجنمال گرمه؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      آره خودمم فکر می کردم شاید سایکوپت باشم اما نیستم. چکلیست سایکوپتی رابرت هیر رو می شناسی ؟ (PCL-R) اون رو از خودم امتحان گرفتم نمرم از ۲۰ شد ۴. تازه کلیم زور زدم نمرم زیاد شه. یعنی من بیشتر از احتمال ۲۰ درصد نمی تونم سایکوپت باشم.

  2. کیوان می‌گوید:

    سلام ، عذر می‌خوام! تقصیر این ویولتا شد که من دوم شدم. اینقدر گیر جواب نوشتنش شدم که هنوز هم متن تو رو نخوندم. (به این می‌گن عذر بدتر از گناه!)
    عجالتا این عکسهای خوشگل خانم «راستی» را نگاه کنید تا من با تمرکز متن را بخوانم:
    http://www.maraphoto.info/home.php

  3. کیوان می‌گوید:

    چرا امروز شده روز جهانیِ خود تخریبی؟ ای آقا ما خودمون اینکاره‌ایم، از دست خودمون به شما پناه آوردیم، اونوقت شما هم هر کدوم یه دج بُر برداشتین، دارین خودتون رو جلو چشم ملت تخریب می‌کنین.
    پس من به کی پناه ببرم؟ عمو بابک به فریادم برس!

  4. pary می‌گوید:

    bia pishe khodam kivane aziz
    ama sahele man nomrat be zur 14 mishe eghragh nakon looool
    vali az shukhi gozashte be ghole agha keivan das bardashtimo dero mikonimha

    • ساحل غربی می‌گوید:

      ا… : ))))
      نه به خودا… سه تا ۱ گرفتم یه ۰.۲۵ یه ۰.۷۵ …. از ۲۰ چهار شدم به خودا….

      ولی من واقعا قصدم درو کردن خودم نبود از این پست … نمی دونم چرا تو و کیوان چنین برداشتی کردین….راستش من از پست ویول هم چنین برداشتی که داره خودش رو می زنه نکردم…. یا یه مشکلی از منه یا از شما دو تا …

  5. کیوان می‌گوید:

    ای ساحل غربی عمیق فریبکار!*
    وقتی در پاسخ این سیرن خود ویرانگر (ویولتا) نام «عشق سالهای وبایی» را بردی، مطمئن بودم می‌خواهی فلورنتینو آریزا را مثال بزنی که پس از پنجاه‌و یک سال و نه ماه و چهار روز انتظار، برای ابراز عشق حتی منتظر به خاک سپاری رقیب نیز نشد.
    اما تو – از آنجا که نمی‌خواهم بفهمم چرا – مدتی است به خودکشی فکر می‌کنی و مدام به دنبال یار کشی و آوردن مثال و شاهدی؛ از کاراکتر خرمیا د سنت امور استفاده کرده‌ای که با خود قرار گذاشته بود در 60 سالگی به زندگی‌اش پایان دهد نه 40 سالگی! بنابراین بیخود خودت را برای دخترها – و ما!- لوس نکن! اگر بنا بر همذات پنداری هم باشد 20 سال دیگر به فرصتت اضافه شده است!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    *در پاسخ کامنتت در نسوان نوشتم

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان عزیزم،
      عشق سال های وبا رو سال ها پیش اون هم نه کامل (تا نیمه های کتاب) خوندم و اصلا خوب یادم نبود. الان که اسم ها رو گفتی کلی چیز دیگه هم دوباره یادم اومد مثل یازی های شطرنج فلورنتینو با خرمیا د یا مثلا فضایی که فلورنتینو همسر خرمیا د رو پس از مرگش ملاقات می کنه. یا اینکه خودش رو با سگش کشته بود خرمیاد.
      چهل سال رو هم اصلا یادم نبود که ۶۰ ساله….
      فکر می کردم باید ۴۰ سال باشه…. نمی دونم چرا….
      اما نگران من نباشید… اینکه جدیدا زیاد به خودکشی فکر می کنم دلیلش اینه که آدم های اطرافم جدیدا زیاد از خودکشی باهام حرف می زنن وگرنه من خودم اهل این کار های ترسوانه نیستم….
      ولی حالا ما داشتیم خودمون رو واسه ویولتا لوس می کردیما…. ای بابا… :دی

  6. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  7. parykateb می‌گوید:

    لایک به رفیق کیوان، و پشت چشم برای ساحل، ما چیکارکنیم از دست این دوستای آش و لاش تو؟

    • کیوان می‌گوید:

      پری عزیز
      تنبلی کردم بجای خود شعر (که همه‌اش 4 خط بود) لینکش را گذاشتم. البته دلیل دیگری هم داشت. می‌خواستم همه ببینند که من شعر را از خودم در نیاورده‌ام!
      بس که این شعر با موضوع صحبت ما مرتبط بود، دلم می‌خواستم خودتان اصلش را ببینید.

  8. کیوان می‌گوید:

    این را حتما بخوان:
    http://khiyalekhis.persianblog.ir/post/211/

  9. Mede A می‌گوید:

    من یه سوال ساده دارم . چرا باهوش و مغرور بودن تو رو تو این فکر انداخته که» مردم» ساده هستند و به فرض ساده بودن میشه باهاشون » بازی» کرد ؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      دوست من، یه جا اون وسط مسطا نوشتم که دو حالت داره. یا من خیلی باهوشم با مردم خیلی سادن. خوب البته منطقیش اینه که احتمالا یه چیزی وسط این دوتاست. دلیلش هم اینه که قلق (غلق؟) مردم خیلی راحت میاد تو دستم. خیلی راحت می فهمم چطور میشه احساسات هرکس رو تحریک کرد و خلع سلاح کرد.
      که خوب وقتی اینجوری باشه راحت میشه هر بازی ای که بخوای بکنی با ملت دیگه…
      دقت کن که من نگفتم بازی می کنم. کل داستان اینه که از خودم می ترسم که بازیهای پفیوزانه بکنم.

  10. parykateb می‌گوید:

    به مده آ
    لطفن در طرح سوال دقت کن! ساحل رو نمیدونم، اما من زیاد اهل تسامح نیستم!
    به رفیق کیوان: ممنون از لینکتان

  11. gavcherun می‌گوید:

    باید اینجا سوت بزنم؟

  12. parykateb می‌گوید:

    اوهوم

  13. Mede A می‌گوید:

    «خیلی راحت می فهمم چطور میشه احساسات هرکس رو تحریک کرد و خلع سلاح کرد. که خوب وقتی اینجوری باشه راحت میشه هر بازی ای که بخوای بکنی با ملت دیگه…» و سوال من این بود چرا؟ این حس یا فکر رو صرف نظر از اینکه شما با سادگی و صداقت بیان کردن آدمهای باهوش و مغرور دیگه ا ی هم دارن و شاید یک قدم جلو تر از شما، بازی هم میکنن . پس منظورم داوری کردن شما نبود. یه مثال، فرض کنید «من » اصلآ : «فلانی استاد هالویی هست و اگه یه کم مخشو بزنم بهم خوب نمره میده» اول اینکه چرا مطمئن هستم که دلیل نمره دادن استاده هالو بودنشه؟ دوم اینکه زدن مخ کسی که به نظر من هالوست چه چیزی رو در باره من میگه ؟ اگر دوست داشتین میتونید جواب بدین نداشتن هم که زیاده عرضی نیست

    • ساحل غربی می‌گوید:

      مطمین نیستم منظورت رو فهمیده باشم. اما سوال اولت: در مورد استاده نمی دونم ولی من درباره ی آدم های زندگی خودم این رو می دونم (البته من نگفتم هالو گفتم ساده و بدون پیچیدگی). چرا می دونم؟ به چند دلیل منطقی واسه خودم + اینکه من آدم باهوشی هستم!
      سوال دوم: نمی دونم. می تونه بهت بگه فرصت طلب. یا هر صفت بد دیگه ای. پست رو دقیقتر بخون من خوشم نمیاد نوشتم رو توضیح بدم.

      • Mede A می‌گوید:

        اگر تو یه بازه ی زمانی کوتاه مثلا نیم ساعت، جریان فکرمون رو به میکرو فکرهای کوچیک بشکنیم و تاثیرش رو روی مودمون مشاهده کنیم و ببینیم کدوم «حقایق» فکر ما رو واقعن ساپورت میکنن به نتیجه های شگفت انگیزی میرسیم این تیتر شاخه ی کوچکی از دانش جذابی به اسم cognitive هست . دوست داشتم تو بلاگ شما مطرحش کنم چون به نظرم جای خوبی بود و شاید خیلی به درد دوستانتون که نگران افسردگیشون هستین میخورد . «چند دلیل منطقی واسه خودم» و» من خوشم نمیاد نوشتم رو توضیح بدم» من رو متوجه حریم های شخصی شما کرد که براش احترام قائلم. پس گفتگوی باز نشده رو میبندم و به لذت بردن از پستهاتون ادامه میدم . عزت زیاد

  14. RS232 می‌گوید:

    من از وبلاگ خرس با بلاگ شما و وبلاگهای جالب دیگری آشنا شدم که تا حالا حتی از وجود آنها هم بی خبر بودم. نمی دانم با وجود چنین نویسنده های خوبی چرا تمام کتاب هایی که در ایران چاپ می شود آبدوغ خیاری است. البته این چرا, چرای سوالی نبود بلکه از آن نوع چراهایی است که گوسفندان را برای تظاهرات به آنجا می برند.
    برایت آرزوی موفقیت دارم و سعی می کنم از این پس نوشته هایت را دنبال کنم.

  15. free می‌گوید:

    ساحل خان . من فکر میکنم همیشه با افراد ضعیف تریا کم سن وسالتر از خودت رابطه داشتی که تونستی اونا رو شیفته خود سازی . وقتی این پستتو خوندم یاد جمله ای ازمنتسکیو افتادم که میگفت : زیاد مطالعه بکنید تا بدانید که هیچ چیز نمیدانید البته شاید ربطی به موضوع نداشته باشه ولی افتادم دیگه

  16. قدیسه می‌گوید:

    پست خود توضیحی جالبی بود ساحل… لذت بردم… من هم با این دوستمون «آزاد» موافقم…نمیدونم چند سال داری! اما هنوز راه زیادی برای شناختن آدما داری و ساده خطاب کردن همشون و اینکه قاعده بازی با همه یکسان باشه بگونم اندکی زوده…

  17. کریشنا می‌گوید:

    ساحل جان
    کامنت طولانی گذاشته بودم برایت ، اما بخاطر سرعت نت و استفاده از فیلترشکن یکباره پرید.
    کامنت ها را خواندم و فهمیدم هیچیک از دوستان نگرفته اند شما از چه حرف میزنی و دردت چیست.
    درمان آن نیست که تو میکنی ، که خود تشدید مرض است.
    بقولی : از قضا سرکنگبین صفرا فزود

  18. کریشنا می‌گوید:

    ساحل جان ،حسب الامر و باوجود آلزایمر شدید سعی کردم آنچه که نوشته بودم را
    دوباره بیاد بیاورم .
    00000000000000000000000
    ساحل غربی دوستی است که اینگونه مینمایاند که به اعداد و ارقام و آمارها دلبستگی دارد.
    (آنها را علم می نامد)، اما در واقع ذکاوت را نه در دانستن ، بل در هدایت دانسته ها
    می داند.هدایتی که خود جزئی ازنیرویی است که بتدریج و در طول زندگی
    شکل گرفته و بزرگ شده .حال که تخم اژدها شکسته و پرنده ای سترگ سر
    برآورده ، ترس از نیروی هراس آور آن خودش را نیز به هراس افکنده.
    احاطه بر افکار دیگران ، قدرت رهبری و بازی نه به مثابه ی یک بازیگر
    بل بعنوان خالق و بازیگردان ،چیره دستی در روایت پردازی ، فارغ از مفاهیم
    اخلاقی چون راست و دروغ و نمونه هایی اینچنین جزء لاینفک چنین شخصیتی
    است (این از تجربه ی شخصی من است و نه الزاما کاراکتر ساحل)
    دروغگویان عام ، معمولان در سطح میمانند و یا دروغی پیشیین را بسط میدهند.
    طبیعتا خود گرفتار قوانین آن بازی هستند، اما قهرمان ما جزء معدود کسانیست که
    دروغ را از پایه خلق میکنند و تمامی جزئیات را با توانایی خاص خویش به آن
    می افزایند. گاه حتی این دروغ آنقدر راست می نماید که دیگران ، حتی با علم به
    ناراستی آن ، حاضرند با واقعیت تاختش بزنند.
    اگر فیلم ،یا داستانی را برایتان بازگو کند ،آنچنان با خود می کشاندتان که بی تردید
    خود را روی صندلی سینما و یا درازکش با کتابی دردست حس میکنید.
    اشتباه نکنید. توانایی درخلق دروغ یا راست برای او مفاهیمی اخلاقی نیستند. تنها
    قدرتی هستند که وی قادر به استفاده ی از آنهاست. اما از آنجا که معمولا آدمهای
    دروغپرداز را سطحی می انگارد، خود را از این حیطه بیرون نگه داشته و اکثرا
    نزد دیگران آدمی رو راست و شفاف و قابل اعتماد می نماید.
    مشکل زمانی سرباز می کند که خود به این توانایی واقف می شود و هراس از تقابل
    اخلاقی و ارزشگذاری ها از یکسو و ترس از هدایت ادمها به جایی که خود نیز یقین
    ندارد، وی را به سمتی سوق می دهد که با وجود اشتیاق به هدایت ، به انفعال کشیده
    می شود. دلزده می شود ، دوستان را عمدا می پراکند و در نهایت تنها می ماند. این
    چرخه تا مادام که این سیکل برقرار است در طول زندگی تکرار می شود. تاثیرگذاری و
    ترس از مسئولیت آنچه که می کند ، همیشه با اوست.
    اکثر دوستانی اینگونه که من دیده ام ، فارغ از نمود بیرونی ، در درون آدمی جدی و تلخ هستند.
    هرچه جدی تر می شوند حلقه ی ذکر شده ی بالا پروبال بیشتری میگیرد و ترس از دیدن خود
    واقعی گاه به خودتخریبی می انجامد.
    ساحل جان فکر کنم تا همینجا کفایت کند. اگر لازم بود و بیراهه نرفته بودم ، بگو تا برایت بیشتر
    بگویم . گرچه یکی از تواناییها و بقول خودت مهارتها در این میدان ، آنست که من هیچ چیز تازه ای
    جز آنچه خودت میدانی برایت نگفته و نخواهم گفت .
    قربانت .
    کریشنا

    • ساحل غربی می‌گوید:

      سلام…
      نه ادامه بده… جالب شد واسم…. نمی گم همه جای حرفهات رو درباره ی خودم قبول دارم اما بگو … جالب شده واسم….
      مخلصم

  19. parykateb می‌گوید:

    کریشنای عزیز از خواندن کامنتتان خیلی بهره بردم! ممنون

  20. کریشنا می‌گوید:

    ساحل جان سلام
    ابتدا لازم است این شبهه را برطرف کنم که من دراین باره نمی نویسم ،تا قصد قضاوت ویا هرگونه حلاجی روانشناختی را داشته باشم. کامنت قبلی من نه در باره ی «ساحل غربی» ، که در باره ی هر شخصتیست که چنین ویژگی هایی دارد.
    ابتدای کلام هم عرض کنم که داشتن و یا نداشتن این ویژگی ، از نظر من و بخودی خود ، امتیاز خاصی برای بالاتر بودن و یا
    انسانی تر بودن نیست. تنها یک توانایی است . چطور ایجاد می شود؟ نمیدانم . اما می دانم که چه کارهایی این نهال را بارور می کندو چه اعمالی از رشد آن جلوگیری مینماید.
    آقای اایکس (به این نام مینامم تا از انطباق بر شخص خاصی جلوگیری شود) در طول زندگی خود همواره شخصی متمایز از دیگران بوده. اگر در مجلسی وارد شویم ، بلافاصله قابل تشخیص است . اکثرا بین دوستان مانند نگین می درخشد. شخصیت دلچسب ، قابلاعتماد ، خونگرم ، با اطلاعاتی وسیع ، تقریبا در هر موردی. به اندازه ی موهای سرش کتاب خوانده و کمتر مقوله ایست که حرفش پیش بیاید و او اطلاعاتی در آن زمینه نداشته باشد.
    اگر دلمشغولیهای ذهنی او را بشنوید بسیار تعجب خواهید کرد . جایی که همه در گیر و دار مسائل روزمره و شش و هشت جاری زندگی هستند، افق دید او بسیار فراتر می نماید. همه ی اینها عمق و پهنایی به این شخصیت میبخشد که جاذب افراد پیرامونست .
    احاطه بر کلام ، سخنان او را در بین دوستان و آشنایان فصل الخطاب خواهد ساخت و از همینجا دامنه ی بیچارگی شخصی وی پا خواهد گرفت .بسیاری از آدمها در زندگی محتاج کسانی هستند که مسائل پیش رو را برایشان بشکافد و بقولی آنها را شیرفهم کند. آقای ایکس با استفاده از نیرویی که در وی تجمیع شده و خود وی نیز در چگونگی کاربرد آن سردرگم است ، استاد چنین شیرفهم کردنهاییست .
    این قدرت که توانایی هدایت ذهن و اعمال انسانهای دیگر یکی از نمودهای آنست ، در بعضی ادمها ، در برخی رهبران، یافت می شود. رهبران یک تیم ، یک کلاس و یا در مقیاس بزرگتر یک جامعه ، یا بلاواسطه از این نیرو استفاده می کنند و یا در صدد شبیه سازی آن بر می آیند.
    با توجه به این قابلیت ها ، آقای ایکس کم کم با مقوله ی بازی آشنا می شود.هرچیزی برای او یک بازی بشمار می رود. ایجاد اعتماد، ایجاد تنفر ، دلزدگی ، ایجاد حس سادگی و بلاهت ، حتی عشق . آدمها را خوب میشناسد. میداند که عین کلاویه های پیانو باید کدام شستی را فشار بدهد تا صدای موردنظرش بگوش برسد. اما اشتباه نکنید ، این کارها را از روی بدجنسی یا غرور نمی کند. تنها دارد کاربری نیروی درونش را فرا می گیرد.
    از آنجایی که در این جهان اگر چیزی بدست بیاوری معمولا باید امادگی از دست دادن چیز دیگری را داشته باشی ، آقای ایکس در عین حال که محبوبیتش افزایش پیدا میکند، از درون تنهاتر میشود.فرد تنها ،تنهایی را با دیگران قسمت نمیکند. سپر حفاظتی زندگی او همان تنهاییست . هزینه ای که بایستی پرداخت بشود.
    هوش متوسط ، اما با قابلیت احاطه بر بازی ، توانایی بداهه پردازی فوق العاده ، اعتماد بنفس در تغییر قوانین بازی ، حتی در حین انجام آن ، وی را از کسانی که به بازی علاقمندند اما بنوعی خشکی در رفتار مبتلایند کاملا متمایز میسازد. در یک رویارویی با وجود اینکه بنظر بسیار بی آزار می آید اما پس از دو سه حرکت ، حریف مقابل تازه در می یابد که بی آنکه بداند وفرصت داشته باشد در دام ریزه کاریهای پنهان بازی که آقای ایکس بر آنها تسلط فراوان دارد افتاده و چاره ای جز شکست باقی نمانده. نکته ی جالب آنستکه بخاطر احاطه ی آقای ایکس بر قربانی ، بسیاری مواقع مانند بازجویان موفق چنان نقشی ایفا میکند
    که در فرد مقابل نه تنها ایجاد تنفرننموده ، بلکه توسط خود قربانی بعنوان ناجی معرفی میگردد. بدین وسیله کارایی نیرو در آقای ایکس روز بروز تقویت میگردد.
    نقطه ی شکست این توانایی که بخودی خود نه نیرویی شیطانی و نه اهورایی است ، هنگامی آغاز می شود که جنبه های اخلاقی و معیارها پا به میدان میگزارند. گرچه که این مهارت ها هیچگونه ضدیتی با اخلاق ندارند ، اما از جانب دیگر جانبدار اخلاقیات
    نیز نیستند.آقای ایکس از دیدن درون خود و کارهایی که می تواند از او سر بزند ، دچار هراس می شود. از سویی از هوش سرشار خویش و بازیگردانی های بیشمار لذت میبرد ، از جانب دیگر خویش را فردی پست تصور مینماید که از اعتماد مردم سوء استفاده نموده و آنها را به ناکجا آباد کشانده.معمولا روابط فردیش مملو از رفتنها و بازآمدنهای بیشمار و تکراری میگردد.
    جنگ درونی بین انسان خوب و انسان بد شکل میگیرد. کلماتی مانند صداقت در رفتار و کلام ، معرفی بی واسطه ی آنچه که هست به دیگران و نظایر آنها بکرات مورد استفاده ی کلامی و عملی می یابد .اما نکته ی اصلی آنست که تمامی این اعمال و سخنان برای آن نیرو ، کسب تجربه ای فراتر و تازه تر از آنچه که تاکنون بدست آمده می باشد.
    پس از این دوران آقای ایکس تنهاتر و منزوی تر از همیشه ، به حیطه ی خودتخریبی نزدیک می شود . خودآزاری و قضاوت
    های سخت ، وی را به تحلیل میبرد. پس از هر دوره ی پریودیک ، آنچه که قویتر میشود ، آقای ایکسی با تواناییهای جدیدتر است.
    اما شکستن این دوره های تکرار نیز عملیست.

  21. کریشنا می‌گوید:

    ساحل جان سلام
    ابتدا لازم است این شبهه را برطرف کنم که من درباره ی شما نمی نویسم ، تا قصد قضاوت ویا هرگونه حلاجی روانشناختی داشته باشم .کامنت قبلی من نه در باره ی «ساحل غربی» ، که در باره ی هر شخصیست که چنین ویژگی هایی دارد.
    ابتدای کلام هم عرض کنم که داشتن و یا نداشتن این ویژگی ، از نظر من و بخودی خود ، امتیاز خاصی برای بالاتر بودن و یا
    انسانی تر بودن نیست. تنها یک توانایی است . چطور ایجاد می شود؟ نمیدانم . اما می دانم که چه کارهایی این نهال را بارور می کندو چه اعمالی از رشد آن جلوگیری مینماید.
    آقای اایکس (به این نام مینامم تا از انطباق بر شخص خاصی جلوگیری شود) در طول زندگی خود همواره شخصی متمایز از دیگران بوده. اگر در مجلسی وارد شویم ، بلافاصله قابل تشخیص است . اکثرا بین دوستان مانند نگین می درخشد. شخصیت دلچسب ، قابلاعتماد ، خونگرم ، با اطلاعاتی وسیع ، تقریبا در هر موردی. به اندازه ی موهای سرش کتاب خوانده و کمتر مقوله ایست که حرفش پیش بیاید و او اطلاعاتی در آن زمینه نداشته باشد.
    اگر دلمشغولیهای ذهنی او را بشنوید بسیار تعجب خواهید کرد . جایی که همه در گیر و دار مسائل روزمره و شش و هشت جاری زندگی هستند، افق دید او بسیار فراتر می نماید. همه ی اینها عمق و پهنایی به این شخصیت میبخشد که جاذب افراد پیرامونست .
    احاطه بر کلام ، سخنان او را در بین دوستان و آشنایان فصل الخطاب خواهد ساخت و از همینجا دامنه ی بیچارگی شخصی وی پا خواهد گرفت .بسیاری از آدمها در زندگی محتاج کسانی هستند که مسائل پیش رو را برایشان بشکافد و بقولی آنها را شیرفهم کند. آقای ایکس با استفاده از نیرویی که در وی تجمیع شده و خود وی نیز در چگونگی کاربرد آن سردرگم است ، استاد چنین شیرفهم کردنهاییست .
    این قدرت که توانایی هدایت ذهن و اعمال انسانهای دیگر یکی از نمودهای آنست ، در بعضی ادمها ، در برخی رهبران، یافت می شود. رهبران یک تیم ، یک کلاس و یا در مقیاس بزرگتر یک جامعه ، یا بلاواسطه از این نیرو استفاده می کنند و یا در صدد شبیه سازی آن بر می آیند.
    با توجه به این قابلیت ها ، آقای ایکس کم کم با مقوله ی بازی آشنا می شود.هرچیزی برای او یک بازی بشمار می رود. ایجاد اعتماد، ایجاد تنفر ، دلزدگی ، ایجاد حس سادگی و بلاهت ، حتی عشق . آدمها را خوب میشناسد. میداند که عین کلاویه های پیانو باید کدام شستی را فشار بدهد تا صدای موردنظرش بگوش برسد. اما اشتباه نکنید ، این کارها را از روی بدجنسی یا غرور نمی کند. تنها دارد کاربری نیروی درونش را فرا می گیرد.
    از آنجایی که در این جهان اگر چیزی بدست بیاوری معمولا باید امادگی از دست دادن چیز دیگری را داشته باشی ، آقای ایکس در عین حال که محبوبیتش افزایش پیدا میکند، از درون تنهاتر میشود.فرد تنها ،تنهایی را با دیگران قسمت نمیکند. سپر حفاظتی زندگی او همان تنهاییست . هزینه ای که بایستی پرداخت بشود.
    هوش متوسط ، اما با قابلیت احاطه بر بازی ، توانایی بداهه پردازی فوق العاده ، اعتماد بنفس در تغییر قوانین بازی ، حتی در حین انجام آن ، وی را از کسانی که به بازی علاقمندند اما بنوعی خشکی در رفتار مبتلایند کاملا متمایز میسازد. در یک رویارویی با وجود اینکه بنظر بسیار بی آزار می آید اما پس از دو سه حرکت ، حریف مقابل تازه در می یابد که بی آنکه بداند وفرصت داشته باشد در دام ریزه کاریهای پنهان بازی که آقای ایکس بر آنها تسلط فراوان دارد افتاده و چاره ای جز شکست باقی نمانده. نکته ی جالب آنستکه بخاطر احاطه ی آقای ایکس بر قربانی ، بسیاری مواقع مانند بازجویان موفق چنان نقشی ایفا میکند
    که در فرد مقابل نه تنها ایجاد تنفرننموده ، بلکه توسط خود قربانی بعنوان ناجی معرفی میگردد. بدین وسیله کارایی نیرو در آقای ایکس روز بروز تقویت میگردد.
    نقطه ی شکست این توانایی که بخودی خود نه نیرویی شیطانی و نه اهورایی است ، هنگامی آغاز می شود که جنبه های اخلاقی و معیارها پا به میدان میگزارند. گرچه که این مهارت ها هیچگونه ضدیتی با اخلاق ندارند ، اما از جانب دیگر جانبدار اخلاقیات
    نیز نیستند.آقای ایکس از دیدن درون خود و کارهایی که می تواند از او سر بزند ، دچار هراس می شود. از سویی از هوش سرشار خویش و بازیگردانی های بیشمار لذت میبرد ، از جانب دیگر خویش را فردی پست تصور مینماید که از اعتماد مردم سوء استفاده نموده و آنها را به ناکجا آباد کشانده.معمولا روابط فردیش مملو از رفتنها و بازآمدنهای بیشمار و تکراری میگردد.
    جنگ درونی بین انسان خوب و انسان بد شکل میگیرد. کلماتی مانند صداقت در رفتار و کلام ، معرفی بی واسطه ی آنچه که هست به دیگران و نظایر آنها بکرات مورد استفاده ی کلامی و عملی می یابد .اما نکته ی اصلی آنست که تمامی این اعمال و سخنان برای آن نیرو ، کسب تجربه ای فراتر و تازه تر از آنچه که تاکنون بدست آمده می باشد.
    پس از این دوران آقای ایکس تنهاتر و منزوی تر از همیشه ، به حیطه ی خودتخریبی نزدیک می شود . خودآزاری و قضاوت
    های سخت ، وی را به تحلیل میبرد. پس از هر دوره ی پریودیک ، آنچه که قویتر میشود ، آقای ایکسی با تواناییهای جدیدتر است.
    اما شکستن این دوره های تکرار نیز عملیست.

  22. کریشنا می‌گوید:

    ساحل جان سلام
    ابتدا لازم است این شبهه را برطرف کنم تا وقتی کامنت زیر را میخوانید ،بدانید که قصد قضاوت ویا هرگونه حلاجی روانشناختی را ندارم ، یعنی راستش اصلا سوادم به این چیزها قد نمی دهد  .کامنت قبلی من نه در باره ی «ساحل غربی» ، که در باره ی هر شخصیست که چنین ویژگی هایی دارد.
    ابتدای کلام هم عرض کنم که داشتن و یا نداشتن این ویژگی ، از نظر من و بخودی خود ، امتیاز خاصی برای بالاتر بودن و یا
    انسانی تر بودن نیست. تنها یک توانایی است . چطور ایجاد می شود؟ نمیدانم . اما می دانم که چه کارهایی این نهال را بارور می کندو چه اعمالی از رشد آن جلوگیری مینماید.
    آقای ایکس (به این نام مینامم تا از انطباق بر شخص خاصی جلوگیری شود) در طول زندگی خود همواره شخصی متمایز از دیگران بوده. اگر در مجلسی وارد شویم ، بلافاصله قابل تشخیص است . اکثرا بین دوستان مانند نگین می درخشد. شخصیت دلچسب ، قابلاعتماد ، خونگرم ، با اطلاعاتی وسیع ، تقریبا در هر موردی. به اندازه ی موهای سرش کتاب خوانده و کمتر مقوله ایست که حرفش پیش بیاید و او اطلاعاتی در آن زمینه نداشته باشد.
    اگر دلمشغولیهای ذهنی او را بشنوید بسیار تعجب خواهید کرد . جایی که همه در گیر و دار مسائل روزمره و شش و هشت جاری زندگی هستند، افق دید او بسیار فراتر می نماید. همه ی اینها عمق و پهنایی به این شخصیت میبخشد که جاذب افراد پیرامونست .
    احاطه بر کلام ، سخنان او را در بین دوستان و آشنایان فصل الخطاب خواهد ساخت و از همینجا دامنه ی بیچارگی شخصی وی پا خواهد گرفت .بسیاری از آدمها در زندگی محتاج کسانی هستند که مسائل پیش رو را برایشان بشکافد و بقولی آنها را شیرفهم کند. آقای ایکس با استفاده از نیرویی که در وی تجمیع شده و خود وی نیز در چگونگی کاربرد آن سردرگم است ، استاد چنین شیرفهم کردنهاییست .
    این قدرت که توانایی هدایت ذهن و اعمال انسانهای دیگر یکی از نمودهای آنست ، در بعضی ادمها ، در برخی رهبران، یافت می شود. رهبران یک تیم ، یک کلاس و یا در مقیاس بزرگتر یک جامعه ، یا بلاواسطه از این نیرو استفاده می کنند و یا در صدد شبیه سازی آن بر می آیند.
    با توجه به این قابلیت ها ، آقای ایکس کم کم با مقوله ی بازی آشنا می شود.هرچیزی برای او یک بازی بشمار می رود. ایجاد اعتماد، ایجاد تنفر ، دلزدگی ، ایجاد حس سادگی و بلاهت ، حتی عشق . آدمها را خوب میشناسد. میداند که عین کلاویه های پیانو باید کدام شستی را فشار بدهد تا صدای موردنظرش بگوش برسد. اما اشتباه نکنید ، این کارها را از روی بدجنسی یا غرور نمی کند. تنها دارد کاربری نیروی درونش را فرا می گیرد.
    از آنجایی که در این جهان اگر چیزی بدست بیاوری معمولا باید امادگی از دست دادن چیز دیگری را داشته باشی ، آقای ایکس در عین حال که محبوبیتش افزایش پیدا میکند، از درون تنهاتر میشود.فرد تنها ،تنهایی را با دیگران قسمت نمیکند. سپر حفاظتی زندگی او همان تنهاییست . هزینه ای که بایستی پرداخت بشود.
    هوش متوسط ، اما با قابلیت احاطه بر بازی ، توانایی بداهه پردازی فوق العاده ، اعتماد بنفس در تغییر قوانین بازی ، حتی در حین انجام آن ، وی را از کسانی که به بازی علاقمندند اما بنوعی خشکی در رفتار مبتلایند کاملا متمایز میسازد. در یک رویارویی با وجود اینکه بنظر بسیار بی آزار می آید اما پس از دو سه حرکت ، حریف مقابل تازه در می یابد که بی آنکه بداند وفرصت داشته باشد در دام ریزه کاریهای پنهان بازی که آقای ایکس بر آنها تسلط فراوان دارد افتاده و چاره ای جز شکست باقی نمانده. نکته ی جالب آنستکه بخاطر احاطه ی آقای ایکس بر قربانی ، بسیاری مواقع مانند بازجویان موفق چنان نقشی ایفا میکند
    که در فرد مقابل نه تنها ایجاد تنفرننموده ، بلکه توسط خود قربانی بعنوان ناجی معرفی میگردد. بدین وسیله کارایی نیرو در آقای ایکس روز بروز تقویت میگردد.
    نقطه ی شکست این توانایی که بخودی خود نه نیرویی شیطانی و نه اهورایی است ، هنگامی آغاز می شود که جنبه های اخلاقی و معیارها پا به میدان میگزارند. گرچه که این مهارت ها هیچگونه ضدیتی با اخلاق ندارند ، اما از جانب دیگر جانبدار اخلاقیات
    نیز نیستند.آقای ایکس از دیدن درون خود و کارهایی که می تواند از او سر بزند ، دچار هراس می شود. از سویی از هوش سرشار خویش و بازیگردانی های بیشمار لذت میبرد ، از جانب دیگر خویش را فردی پست تصور مینماید که از اعتماد مردم سوء استفاده نموده و آنها را به ناکجا آباد کشانده.معمولا روابط فردیش مملو از رفتنها و بازآمدنهای بیشمار و تکراری میگردد.
    جنگ درونی بین انسان خوب و انسان بد شکل میگیرد. کلماتی مانند صداقت در رفتار و کلام ، معرفی بی واسطه ی آنچه که هست به دیگران و نظایر آنها بکرات مورد استفاده ی کلامی و عملی می یابد .اما نکته ی اصلی آنست که تمامی این اعمال و سخنان برای آن نیرو ، کسب تجربه ای فراتر و تازه تر از آنچه که تاکنون بدست آمده می باشد.
    پس از این دوران آقای ایکس تنهاتر و منزوی تر از همیشه ، به حیطه ی خودتخریبی نزدیک می شود . خودآزاری و قضاوت
    های سخت ، وی را به تحلیل میبرد. پس از هر دوره ی پریودیک ، آنچه که قویتر میشود ، آقای ایکسی با تواناییهای جدیدتر است.
    اما شکستن این دوره های تکرار نیز عملیست.
    ——————————————————————————
    3/14 نوشت:
    در باره ی این آیدی هم یک توضیح کوچک بدهکارم. هر ازگاهی در نسوان با نام دیگری کامنت میگذاشتم. تا روزی که بنابر ملاحظاتی
    کامنتی گذاشتم که نمیخواستم نام خودم بر آن باشد. لذا بر سبیل مزاح از کریشنا مورتی وامی گرفتم و ایدی من شد کریشنا هورتی 🙂
    و چون دوستان محبت کرده از باب تصغیر و تحبیب همان کریشنا خطاب کردند، لذا این شد که نباید می شد و ما توسط کریشنا بطور
    ناغافلی خفت گیر شدیم ( یحتمل جهت تادیب از راه دور این کرامات از ایشون ساطع شده). بهرحال بنده کمتر اهل جدی نویسی و بیشتر
    اهل طنزم. بلاگ بنده هم همان امپراطور حصیر آباد هست که ،باز هم بقدرتی خدا درش بسته شد. باشد تا یاد بگیرم پا در کفش این
    هندیان نکنم که بس سبک تیغند .شاد و پیروز باشید.

  23. کریشنا می‌گوید:

    ساحل جان ببخشید بابت تکرار ، چه کنیم از دست نت کم سرعت .به هر حال سومی کاملتر هستش.

    پیشنهاد میکنم به بلاگ «راوی به روایت خودش» هم سری بزنی

  24. کاپیتان بابک می‌گوید:

    اول و آخرشو دوست داشتم که بهم چسبوندی. از کل نوشته، با اینکه خوب و صادقانه س، خوشم نیامد. به دو دلیل
    یکی یه نوعی (شاید) از خود تعریف کردن. در اینکه شما باهوشی، شکی ندارم، ولی مشک آنست که خود ببیوید
    دلیل دوم و مهمتر اینکه من با دروغ اصلا میانۀ خوبی ندارم. نه، بهتر بگم، از دروغ متنفرم. با اینکه خیلی صادقانه و بی ریا نوشتی، ضمیر ناخودآگاهم نذاشت از نوشته ت خوشم بیاد

    • ساحل غربی می‌گوید:

      می دونم چی میگی کاپتان … ولی گاهی فاز غرورم هم زیادی می زنه بالا دیگه …
      من هم از دروغ متنفرم کاپتان… این دروغ اون دروغ نیست … احتمالا منظورم رو خوب نرسوندم …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s