مامان جون

از همان بچگی های من مادر بزرگ در میان ما چهار تا و نصفی نوه به مقام مامان جون نایل شده بود. من خیلی خوب یادم نمی آید اما احتمالا باید مراسم با شکوهی بوده باشد. مامان جون برای ما نوه ها به سادگی حکم مادر دوم را داشت. در واقع وقتی بچه بودم تنها جایی به غیر از خانه ی خودمان که اجازه داشتم شب بمانم خانه ی مامان جون و آقا جون بود. اصلا حالا که فکر می کنم کلا یادم نمی آید که من تا هیجده سالگی و فرار از دیکتاتوری با شکوه مادرم به خانه ی مجردی هیچ شبی را به تنهایی جایی به غیر از خانه ی خودمان و خانه ی مامان جون و آقا جون خوابیده باشم. البته عقل سلیمم الان دارد به من بیلاخ نشان میدهد و از من خواهش می کند بروم حافظه ام را تعمیر کنم. بگذریم….

مامان جون مادر من را در بعضی مسایل قبول نداشت. برای مثال حمام بردن بچه ها. به اعتقاد مامان جون، مادر و خاله های من بچه ها را «گربه شور» می کردند. در واقع به همین دلیل بود که در اکثر مواقع ما نوه ها دو دفعه به حمام برده می شدیم. البته دقیقتر اگر بخواهم عرض کنم بار اول به حمام و بار دوم به کیسه کش خانه. به خوبی خاطرم هست که هرکسی که با مامان جون زنده از حمام بیرون می آمد تا چند ساعت حکم آدمک سرخپوست فامیل ما را داشت.  در واقع متد مامان جون در پاک کردن چرک از روی نوه های عزیزش جدا کردن یکی دو لایه از سطوح خارجی آنها بود. البته احتمالی هم وجود دارد که این یک متد تربیتی بوده و هدف مامان جون «پوست کلفت»  کردن نوه های عزیزش بوده که اگر اینجوری باشد حداقل من یکی حسابی آدم «با تربیتی» از آب در آمده ام. چهار پنج ساله که بودم مامان جون همیشه بعد از اینکه همه جای من را کیسه می کشید از من می خواست که شرتم را در بیاورم و من بعد از کلی خجالت کشیدن و نه و نو کردن بالاخره این کار را می کردم. بعد که دیگر مطمین میشد دیگر تا آخر عمرم فکر کثیف شدن به سرم نمی زند به من میگفت بروم توی رخت کن حمام لباسم را بپوشم تا خودش هم بتواند شرت و سوتینش را در بیاورد و کلا حمامان تمام شود. اعتراف می کنم که فقط همان موقع بود که دوست نداشتم از حمام بروم بیرون. گاهی هم بعد از من دختر خاله ام را به حمام می پذیرفت و من دلم خنک می شد که حالا من تنها سرخپوست خانواده نخواهم بود.

***

از خصوصیات دیگر مامان جون غذاهای بسیار خوشمزه و چرب و چیلی اش بود. به خصوص پلو های ته قابلمه اش که خیلی خوشمزه بودند و ازشان روغن چکه می کرد.

چند سال پیش یک بار پدربزرگم رفت دکتر و وقتی برگشت به جای کره ی چشم چپش یک گردالی پلاستیکی توی جمجمه اش داشت. دایره ی سیاهی هم جلو کره تعبیه کرده بودند که بیشتر شبیه چشم های واقعی باشد. البته وقتی آقا جون چشم راستش را می چرخاند سکوت و سکون گردالی پلاستیکی در نهایت یک چشم کج کوله ی آویزان تحویلمان می داد که داشت به ما و علوم پیشرفته ی پزشکی و چند میلیون تومان پول بازنشستگی بابا بزرگ دهن کجی می کرد. در واقع چشم چپ آقا جون از آن موقع همیشه به یک دور دست اشتباهی خیره مانده است.  بیچاره آقا جون تا مدت ها خجالت می کشید موقع حرف زدن توی چشم ما نگاه کند.

اینها را گفتم که بگویم فارغ از مسایل وراثتی احتمالا یکی از دلایل مریضی آقا جون غذاهای چرب و چیلی مامان جون بود. ای کاش غذاهای چرب و چیلی و خوشمزه هیچ ربطی به گردالی های همیشه خیره به افق های کج نداشتند.

خلاصه اینکه بنده عشق و ادب را سر سفره ی مامان جون به خوبی تمرین می کردم. دلیلش این بود که باید تمام حواسم را جمع می کردم که خوشمزگی عجیب غریب پلوهای مامان جون باعث نشود که آنقدر زیاد تعریف کنم که مادرم حس کند غذاهای خودش خوشمزه نیست. البته خوب اصولا دست پخت مامان ها اصلا به خوبی دست پخت مامان جون ها نیست اما گاهی دلیلی برای اینکه بعضی آدم ها بعضی واقعیت ها را بفهمند وجود ندارد.

***

آن قدیم ها یکی از اصول تربیتی مامان من این بود که گاهی که من می خواستم چیزی برایم بخرد الکی می گفت :‌ «نه مامان پول ندارم.» . البته اگر دو سال پیش خودش برایم تعریف نکرده بود من همیشه فکر می کردم مامان واقعا زمانی پول خریدن جوجه های پنبه ای نداشته است. در هر صورت با اینکه هنوز خیلی جوجه های پنبه ای احمق را دوست دارم اما الان که فکر می کنم به نظرم کار بدی هم نبوده است. احتمالا اگر آن موقع مادرم از این کارها نمی کرد من الان می شدم از آن آدم های سوسول که وقتی به مک دونالد خوری می افتند به آخرین درجات افسردگی دچار می شوند و خودشان را «فقیر» حساب می کنند. مطمینم که اگر اینجوری می شدم اینقدر حالم از خودم به هم می خورد که در یک روز شرجی راس ساعت ۶ بعد از ظهر با یک ساتور قصابی خودم را به ۱۸۵ قطعه ی مساوی تقسیم می کردم.

اما دلیلی که این روش تربیتی مادرم را برایتان نوشتم این بود که بگویم مامان جون همیشه گند می زد به این متد های مادر بنده. مثلا اگر با مامان و مامان جون توی خیابون بودیم و من چیزی می خواستم «نه» گفتن مامان هیچ مساله ی مشکل سازی نبود چون مامان جون به سرعت کیف پولی سیاه شاه عبدالعظیمیش را از کیف سیاه پیرزنیش که قلمبه از زیر چادر سیاهش زده بود بیرون در می آورد و دقیقا ۳ ثانیه بعد من به خواسته ام می رسیدم. در طول این سه ثانیه هم مادرم داشت با مامان جون بحث می کرد که «نه مامان نمی خواد…» که البته خوشبختانه زورش به او نمی رسید. من هم بعدش به مدت ۱۵ دقیقه مثل یک مجرم فراری پرروی جاکش می رفتم آن طرف مامان جون راه می رفتم که مامان نتواند از آن نگاه های معنی دارش که توصیفشان خیلی سخت است تحویلم دهد.

***

یکی دیگر از چیزهایی که از مامان جون به خوبی به یاد دارم هدیه های عید است. مامان جون به نوه ها به شکل بسیار حساب شده ای عیدی میداد. به کوچولوتر ها هدیه های غیر نقدی میداد که معمولا یا تیشرت بود یا ژاکت ها و شالگردن های دست باف خودش. به دختر ها هم گاهی زنجیرها و دست بند های طلا می داد که الان که بهشان فکر می کنم میبینم خیلی دوزاری بودند. البته شاید این حس من به این دلیل باشد که از طلا خیلی بدم می آید. نمی دانم. به بزرگتر ها اما پول میداد. و مقدار پول هم رابطه ی خطی داشت با سن نوه ها. یعنی هرچه بزرگتر می شدیم بیشتر کاسبی می کردیم. و من هر سال بر اساس هدیه ی مامان جون خیلی دقیق ارزیابی می کردم که چقدر بزرگ شده ام. هیچ وقت آن لحظه ی تاریخی را فراموش نمی کنم. سالی که تازه دانشجو شده بودم بالاخره توانستم ۲۰ هزار تومان که برابر با مقدار هدیه ی برادر بزرگم بود از دستان چروک خورده و لرزان مامان جون بگیرم. از غرور و احساس بزرگ شدن داشتم می ترکیدم. البته این را همان موقع نفهمیدم چون شمردن عیدی کار بی ادبانه ای بود و منجر می شد به همان نگاه های معنی دار مادرم و مجبور بودم در حالی که دل توی دلم نبود آنقدر صبر دهم که بتوانم در تنهایی ۱۴ بار اسکناس های خشک را شمارش کنم. البته انصافا خودم آن زمان اینقدر بزرگ شده بودم که دلیل اصلی چنین سرکوب عجیب غریبی پیش از نگاه های مادرم خودم باشم. بگذریم….

***

مامان جون الان خیلی پیر شده است. وقتی باهاش صحبت می کنم صدایش اینقدر می لرزد که گاهی اصلا نمی فهمم چه می گوید و این باعث می شود به چیز هایی که دوست ندارم فکر کنم. البته اینکه نمی فهمم چه می گوید خیلی مشکل ساز هم نیست چون خودم می دانم. اصولا وقتی تلفن را بر می دارد بعد از سلام و اینها با صدایی بسیار لرزان می گوید «مامان الهی قربون  قد و بالات برم.» بعد من میگویم : «نه مامان جون. دور از جون. ایشالا سایتون بالا سرمون باشه. من فدای شما بشم.» و بعد این مکالمه ی کوتاه ۴۸۷ بار تکرار می شود. گاهی هم احوال دوست هایم را می پرسد که من مطمینم حتی یکیشان را هم نمی شناسد و من می گویم که همه شان حالشان خوب است. حتی آنبار هم که یکیشان تصادف کرده بود و ۴ جای بدنش شکسته بود هم گفتم حال همه مان خوب است. مامان جون حتی مثل آقا جون هم نیست که کمی تپل مپلی باشد و اصولا در حال حاضر نحیفترین و شکننده ترین عشق زندگی من است.

مامان جون من مدتیست به یک بشقاب چینی گل گلی بسیار شکستنی تبدیل شده است.

پی نوشت : درباره ی آقا جون هم گذاشتم کلا یه پست جدا بذارم. اونم خیلی کارش درسته.

پی نوشت دوم : یکی دو بار تو این پست به مامانم گفتم دیکتاتور واسه همین کلا حس کردم که لازمه بگم که من مامان و بابام رو دوست ندارم بلکه عاشقانه می پرستمشون. بله.

Advertisements

23 دیدگاه برای “مامان جون

  1. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  2. کیوان می‌گوید:

    همه‌اش زیبا بود و خواندنی ولی این قسمتها مرا به هیجان آوردند:
    «در یک روز شرجی راس ساعت ۶ بعد از ظهر با یک ساتور قصابی خودم را به ۱۸۵ قطعه ی مساوی تقسیم می کردم»
    «بعد این مکالمه ی کوتاه ۴۸۷ بار تکرار می شود»
    «مامان جون … در حال حاضر نحیفترین و شکننده ترین عشق زندگی من است»
    در مورد نوشته‌های اینچنینی تو آدم نمی‌تواند تشخیص دهد از حس زیبای نوشته‌ها بیشتر لذت برده یا از خوب نوشته‌شدن حس‌ها !

    ضمنا درود بر رفیق بانو پری کاتب!
    اینبار چه مختصر کامنت گذاشتی بانو؟ بیایم ببینم خودت تازگی چیزی منتشر کرده‌ای یا نه؟ و اگر جواب منفی است، پس سرت کجا گرم است که زیاد وقت نگذاشته‌ای؟!

  3. پدر بزرگ می‌گوید:

    خیلی قشنگ بود بااینکه دوبار خوندنش جمعا ده دقیقه طول کشید اما اندازه یک فیلم بلند تصویر جلوی چشمم اورد واشکم درامد .چرا اشک ..نمیدونم.

  4. parykateb می‌گوید:

    آقا ما اون قسمت ساتور و مثله کردن و روز شرجی تون رو کنار تشبیهات پست مدرنی تون از مامان جون بینظیرتون، خیلی خیلی خیلی دوس داشتیم!

  5. parykateb می‌گوید:

    ضمنن این متن بینظیرتان ارزش چند بار خواندن رو داشت! از دیرور عصرتابحال چند بار خواندمت!

  6. parykateb می‌گوید:

    رفیق کیوان خودم! درود بر خودت! کامنتتان ولوله ای در من ایجاد نمود! اما هم نصفه آمده بود و هم پرایویت بود، چه خوب است که هستید، نازنین!

    • کیوان می‌گوید:

      پری عزیز
      بیشتر متن اصلی درست رسید. گفتم شاید بیان احساسی را بعضی اغراق بپندارند، خصوصی فرستادم. اگر شما صلاح بدانید متن را عمومی منتشر می‌کنم.
      ساحل غربی جان!
      تو هم که رفته‌ای باز به اعماق وجودت. پس کجایی، که اینهمه آدم دم در نشسته‌ایم؟

  7. parykateb می‌گوید:

    رفیق کیوان خودم: متن تان سیرابم کرد! مطمین باشید این گنج نبشته های شما که بی شک منت برسر این حقیر است، دوستداران خاص خویش را دارد! مخاطبین ما اغلب از عوام نیستند! راستی ساحل من: نمرت ۱۹شد! در خوانش پنجم متوجه شدم دیکته ی ساطور را نوشته بودید ساتور! ها ها

    • ساحل غربی می‌گوید:

      ا راس میگی؟ ای بابا… این رو دیگه واقعا بلد نبودم… سوتی نبود… نادانی بود….من رو بگو خوشحال بودم که تو متن رو خوندی پس غلط املایی نداره….

  8. parykateb می‌گوید:

    لطفن اصلاح شود! تا هماره زنگار از رخ آینه هات ممتاز شده و به غمازی هاتان ، دل بدهیم!
    ای جان سعدیه آخر زمان شدم من!

  9. gavcherun می‌گوید:

    چه جالب ..من هم به مامان بزرگم میگفتم مامان جون و اونم واقعا خوشمزه ترین غذاهای دنیا رو میپخت…مامان جون نحیفترین و شکننده ترین عشق زندگی من بود…مرسییییییییییییییییییییی…و من اون نگاه همیشه خیره به دوردست رو هم خیلی دوست داستم..سوت هم میزنم به افتخاره همه مامان جونای کوچولو…

  10. parykateb می‌گوید:

    ساحل من!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      پری و کیوان جان گل
      سلام. نه تو خودم نرفته بودم. چند روز گذشته رو یه جایی بودم که لپتاپم باهام نبود و نمی تونستم اینجا رو چک کنم. و ضمنا خوشحالم که نوشته رو دوست داشتید.
      نون و پنیر و سبزی مخلص هر دوتاتون (وزن دارش رو نتونستم پیدا کنم :دی)

  11. parykateb می‌گوید:

    be ghole mery&max u ‹re my best friend!

  12. arghavan می‌گوید:

    الهی که من قربان مامان جونت و همهٔ مامان جون‌های دنیا. من هم یکی‌ از این بشقاب‌های گل گلی‌ دارم که عشق اول و آخر من است. وقتی‌ نوشته ات را خواندم اشکم جاری شد. دلم تنگید برای مادر خودم و پر کشید برای صدایش. الان خواب است به وقت ایران. باید صبر کنم تا صبح فردا که صدایش را بشنوم. امیدوارم مادر و مادر بزرگت همیشه سلامت باشند

  13. parykateb می‌گوید:

    ساحل من ! این لینکی که گذاشتی با نت بنزینی ایران باز نشد!

  14. کیوان می‌گوید:

    راستی این لینک کجاست؟ این «لارا فابین که داره ژو سویی ملد می خونه» رو می‌گم، پست پیش بود؟
    و اما تو ای پری کاتب، عجب موسیقی متن زیبایی روی وبلاگت هست! لطفا نام و نام خواننده؟
    من همش با وی پی ان می‌آمدم که به دلیل ویژگیهای خاصش موسیقی را باز نمی‌کرد. یکبار همینطوری امتحان کردم و چون طبق معمول چند تا آدرس رو با هم باز کرده‌بودم، چند دقیقه‌ای سرگردان بودم تا منبع آن صدای ملکوتی را پیدا کنم!

  15. parykateb می‌گوید:

    جانان من ، این خانم، این بی نظیر، لارا فابین هستش که تمام آهنگ هاش زیبا هست، و داد از تنهایی دارد، که این درد به زبان فرانسه نیز نامکرر است، رفیق کیوان خودم: درصورت تمایل ایمیل تان رابدهید تا چندی از آهنگ های آسمانیش رو واستون بفرستم!
    باقی ، بقای دوست

  16. کاپیتان بابک می‌گوید:

    حسودیم شد. من مامان جونم نداشتم 🙂 یعنی داشتما، ولی بدجنس بود. به مادرم که با ما نبود درس می داد چه جوری بچه هاشو دوست نداشته باشه. بی نهایت هم خسیس، طوری که جایی را که یخچال توش بود قفل می کرد
    نوشته را دوست داشتم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s