شبانه – ۱

– خودمونیما.  زندگی هم چیز خوشگلیه ها.

— بخواب بابا.

– ا چرا؟

— بی خیال.

– بابا خب زندگی به این خوشگلی. چه مرگته؟

— خوشگلی زیادش داره حالمو به هم می زنه.

– چیه؟ چی شده؟  کسی چیزی گفته؟ چته؟

— نه چیزی نشده.

– اوکی. هر طور راحتی. نگو.

— نه واقعا چیزی نشده. ای بابا. چرا قهر می کنی؟

– ا خب پس چته؟

— چیزیم نیست بابا. گفتی زندگی زیباست منم ازت خواستم بخوابی.

– افسرده.

— خب؟

– همین دیگه. تو افسرده ای.

— خب؟

– خب و مرض. هی میگه خب.

— خب من افسردم. که چی؟

– خب نباش. چه مرگته؟ چی می خوای که نداری؟

— یعنی تو هرچی می خوای داری؟ هرچیه هرچی؟

– خب نه. معلومه که نه.

— پس چی میگی؟

– ها؟ خودت چی میگی؟

— بیخیال نمی دونم بابا ولم کن. عجب گهی خوردما. اصلا خیلی زندگی قشنگیه.

– تو هم حالت خوش نیستا. چقد زود قاطی می کنی.

— ا خوب گیر میدی دیگه.

– گوزیدی؟

— چی؟

– هیچی بابا. عن. گفتم خبر مرگت بخندی.

— هه هه هه

– تو لیاقت منو نداری.

— اوهوم.

– داری چیکار می کنی.

— مگه نمی بینی؟

– ای بابا. خب چی می نویسی؟

— آخرین جمله ای که نوشتم اینه «فضول رو بردن  جهنم  گفت هیزمش تره»

– هه هه هه . نمک دون. بگو دیگه. تهش که میگی.

— تهش میگم.

– کی تهش میشه؟

— نمی دونم.

– عین گه. یعنی گه دیدی وقتی حال نداره چه جوری میشه؟

— چجوری میشه؟

– میشه اسهال.

— خب؟ چیکار کنم؟

– هیچی گفتم شاید آشنا باشه واست.

— چی میگی؟ من اصلا نمی فهمم.

– گه دیدی وقتی ضریب هوشیش میاد پایین چجوری میشه؟

— گرفتیمون؟

– میشه چس.

— حالت خوبه تو؟

– من برم بابا. بشین هر کوفتی می نویسی بنویس که تو هم نشدی واسه ما همنشین.

— باز قهر کرد. حالا لابد باید منتم بکشم؟ بابا خب بشین یه کاری بکن.

– ا خب کاری ندارم.

— اون قفسه رو می بینی اونجا؟ پر از کتابه. برو یه ۲۰ صفحه ایشو بردار بخون.

– حال و حوصله کتاب ندارم.

— کی داری؟

– کتاب آدم رو افسرده می کنه.

— شنیدیم از تیوری های حضرت جلالدین گوز معلق. جدا؟

– آره بابا. ایناها. توی عن نمونش.

— گه خوردم اصلا. چی کار کنم من؟ هان؟

– بخند اول

— عزیزم. فدات شم. خب تو مود شادی نیستم. بیا. هه هه هه

– بابا خوب دپرس شدیم.

— اینو گفته بودی.

– کی؟

— دپرس یعنی افسرده.

– آهان. بابا باهوووششش. سر زبون داااار . حاضر جوااااب …

— دیگه کاری که از دستم بر میومد.

– تموم نشد؟

— چی؟

– کوفت و چی.

— نه.

– کی تموم میشه؟

— نمی دونم.

– شب بریم آبجو بزنیم؟

— مثل دیشب و پریشب و شب های دگر؟

– آبجو که دوست داشتی…

— آخه هنوز دارم آبجو قبلیا رو میشاشم لامصب.

– خب چیکار کنیم؟

— مگه آیه نازل شده امشب کاری بکنیم؟

– ا خب پوسیدم. خیر سرمون آخر هفتس.

— بابا بشین تو خونه یه کم ریلکس کن. بشین فیلم نگاه کن.

– چه فیلمی؟

— من چمیدونم. دمت گرم بابا. خب یه کم بگرد یه چیزی پیدا کن دیگه.

– …

— ا چی شد؟ کجا؟

– برو بابا. منم کردی مثل خودت. دیگه حال و حوصله ندارم.

— ببین دنیای به این قشنگی. چرا آخه؟

– برو بابا.

— کجا حالا؟

– می رم یه چرتی بزنم.

— الان؟ ساعت ۵؟

– هروقت نوشتنت تموم شد بیدارم کن بریم یه چیزی بخوریم.

— مطمینی؟ نمی خوای بشینی اینجا پیش من؟

– نه بابا. بچه پرو…

— بشین اینجا من رو راضی کن زندگی خوشگله.

– آدم با تو زندگی کنه مثل خودت افسرده میشه.

— من نوکرتم.

– تعریف نبود.

— بله فهمیدم. رفتی واقعا؟

– آره. حرف نزن می خوام یه چرتی بزنم.

— واقعا رفتی؟ جدا نمیای بیشتر کل کل کنیم؟

– گفتم حرف نزن میخوام چرت بزنم.

— قهری؟

– ای باباااا ….

— یعنی دیگه حرف نزنم؟

– …

— جواب نمیدی؟

– …

— خوابی؟

– …

— عمرا خواب باشی خودتو زدی به خوابی.

– …

— کل کل فینیتو؟

– …

— اوکی. انگار واقع تموم شد. باشه. ببین … این نوشته ی من همین الان تموم شد. پاشو بریم یه چیزی بخوریم….

Advertisements

25 دیدگاه برای “شبانه – ۱

  1. کیوان می‌گوید:

    راستش رو بگو عینا مکالمه رو با کسی تجربه کردی؟ گرچه فرقی هم نمی کنه. به این میگن یه شاهکار دیالوگ نویسی! من اگه تو دیالوگ نویسی دستم نمی لرزید تا حالا رمان نویس شده بودم (به قول بر و بکس اندرونی خواستیم یک مقدار تملق بگوییم, اینبار تملق خودمان را)!!!

  2. parykateb می‌گوید:

    آقاجان این مونولوگ بود! ساحل و ایگو!
    میخای خودم توجیهت کنم که زندگی قشنگه و این چیزا؟ آره آقاجان؟

    • کیوان می‌گوید:

      سلام پری خانوم؟ حالا ما اول شدیم دیگه ناراحتی نداره که؟!
      ولی اگه مونولوگ هم باشه باز نافی تملق .. ببخشید تعریف من نیست!
      راستی شانس آوردیم اینها {که می گن من تملق مثلا ویولتا رو می گم} آخرین کامنت من به تو رو نخونده بودند!!!

      • شاهین می‌گوید:

        اینقده ظریف تملق (ببخشید تعریف )میکنی که آدم خوش خوشانش میشه ، هی بره بخوندش چندین و چندبار :))

      • ساحل غربی می‌گوید:

        کیوان عزیزم
        درباره ی دیالوگ که نه اصلا واقعی نبود. دیشب ساعت ۴ داشتم از خواب و چشم درد می مردم که یهو دو خط اولش اومد تو ذهنم. نشستم پای کامپیور بداهه نویسی. خوشحالم که دوستش داشتی. خیلی نگران بودم که ملت بیان فحش بدن که این مذخرفات (مزخرفات؟) چیه نوشتی ….
        اما درباره ی این قضیه ی تملق….
        اتفاقا چند روزه تو فکرتم کیوان جان و می خواستم باهات حرف بزنم. امان از این هندونه ی زیاد برداشتن من. دیروز داشتم به این فکر می کردم که یکی هم که نیت پاک داره، یکی هم که خوبی هات رو ۸ برابر می کنه که به قول شاهین هی دوست داری بری بخونی و بدیات رو تو ۸ لایه محبت می پیچونه که هرچقدر هم نخوای بهش فکر کنی نمی تونی بهش می گن متملق. غافلن کیوان جان. غافلن از واژه ها. غافلن که متملق در تعریفش اینه که از تعریف کردن چیزی به آدم برسه و تو این فضا که هیچکی هیچکی رو نمی شناسه اگه کسی بخواد هم متملق باشه نمی تونه.
        اما کیوان جان بی خیال. اصلا بهش فکر نکن. اون اوایل که من خیلی از کوره در می رفتم خودت یه بار گفتی بهم «صبور باش» (که اصلا همون جمله باعث شد ما به شما ارادت پیدا کنیم) فکر کنم حالا وقتشه من به تو بگم . صبور باش کیوان جان. صبور باش. آرش مزدور نیست. اگه مزدور بود خودم میومدم کنار دستت دو نفری شرتشو پرچم کنیم. آرش فقط یک آدم عادیه که اگه بهش بگی بد بدش میاد.
        می خواستم بهت بگم سعی کن مهربون بمونی اما دیدم حرف مسخره ایه. چون کیوان جان تو اگه بخوای هم نمی تونی خوش نیت نباشی. پس از بزرگ بودنت استفاده کن و وقتی کسی میگه متملق بگو: باشه. دیگه خیلی ناراحتت کرد بگو : باشه تو خوبی.
        درک می کنم که گاهی بعضی حرف ها خیلی به آدم فشار میاره… اما صبر باش هم رزم… صبور باش رفیق ….
        مخلصیم

    • ساحل غربی می‌گوید:

      @ پری
      نه گل من ایگو نبود. فقط یکیش خودم بودم.

  3. parykateb می‌گوید:

    ای جانم! کی گفته شما تملق میگی؟

  4. کیوان می‌گوید:

    خیلی خیلی خوشحالم که شاهین عزیز هم اینجا به ما سر زده است.
    اما ساحل جان, آرش نه تنها مزدور نیست, بلکه بیش از اینها شعور دارد که معنای تملق را نداند. او دنبال مستمسکی برای گیر دادن به من بود که از آسمان رسید, با او نه جای گله دارم و نه دلگیری. هرچه هست می شناسمش و خطوط قرمز اخلاقی اش را هم درک می کنم. جواب هم دادم که خواند و پاسخ نوشت و تمام شد.
    بحث سر آنهاست که از «ندانستن» و با «نیت خیر» یا اصلا «بدون نیت» به آدم ضربه می زنند. اگر فرضا پسر ده ساله من در جمع خانواده به من بگوید بابا تو همیشه دروغ می گویی (حالا به هر دلیلی که عشقش بکشد!) ممکن است کسی را که آن وسط بخواهد سوء استفاده کند را سر جایش بنشانم یا نه, ولی حرف پسرم را باید کجای دلم بگذارم؟ آسیب پذیر شدن من در این قضیه به خاطر آرش نبود.

    • شاهین می‌گوید:

      کیوان جان ، اگه آرش مزدور نیست من که هستم عزیزم .خودت رو ناراحت نکن چنان دشمنی میشم واست که حظ کنی ، یعنی هیچ زنی سر هوو خودش اینقده دشمنی نکرده باشه . دشمن داشتن از اصول اولیه ی زندگی ماست .گرچه بی ادبیه ،اما در باب ضرورت داشتن دشمن ، اینو که تحت آیدی آق میتی
      نوشتم یه نگاهی بیندازید 🙂

      ساملیکوم
      ما مدتی بود که غیبمون زده بود ،آخه تو این دوره ننه مون متصل تو گوشمون میکرد که : آق میتی ،ننه ، تو تنها خاطره ی اونشب اون مرحومی ،ننه ، مبادا دشمن شبونه بیاد بچپونتت تو بنز گازوئیلی ، ببرتت اونجا که عرب نی انداخت گوربگورت کنه ؟ اجاقمون سرد شه و نسل آقات اینا وربیفته و ما دشمن شات بشیم .خلاصه ،مخلص کلوم هی از و جز میکرد که آسته برو آسته بیا که چی ؟ که گربه شاخت نزنه.

      هر چی میگفتیم آخه ننه کدوم دشمن ؟ کدوم بنز گازوئیلی ؟ کجاس اونجایی که عرب نی انداخت ؟ تو کتش نمیرفت که نمیرفت .جواب می داد که ننه تو خامی و هنوز رو زمین سفت نشاشیدی .
      هنـــوز کو تا دشمن شناس بشی ؟ تا بیای پلک بهم برسونی ، چنون عین قوم یاجوج ماجوج میریزن هاپولیت میکنن که این چشت از اون چشت خبردار نشه.

      خلاصه مام جوونی میکردیم و انکار ، ایشونم گیس سیفیتی میکرد و اصرار. تا اینکه آخر کلوم گفت : ننه حالا ما بیسواتیم و هیچ چی حالیمون نیس ، تو که ماشالله ماشالله هم اکابر رفتی سیکلتو گرفتی ، هم مرتب تو اینترنت و اونترنت ویلون و سیلونی و چرخ میزنی، گیریم ما خط و ربط نداریم. شوما که از یه وجب قد که بودی همش در دکون حاج ابراهیم حساب کتاباشو چرتکه مینداختی ، شده تا حالا کونتو بزنی زمین ، بشینی فکر کنی که چرا ما همش میگیم دشمن ؟ خب عزیز من دشمن داریم دیگه ، نمیشناسی برو مختو بزار تو آفتاب تا جون بگیره ،یادت بیفته که دشمن داری یا نداری؟ .

      خب از قدیم آقاجونمون میگفت : آق میتی ،حرف ننه ت از ده فرمون موسا هم که کورش داد نوشتن رو اون سنگه و آویزون کردن تو خونه ی خدا ، حجتش بیشتره .خلاصه گوش نگیری ،عاقت میکنه ، کور و پشیمون از دنیا میری ، از ما گفتن بود ، دیگه خود دانی.

      اینجا بود که مام نشستیم تا از روزی که روی خشت افتادیم ، دشمنامونو بشماریم .ببینیم این ننه مون حرف حق میزنه یا اثر باد نخود آبگوشت دیشبیه این افاضات .

      هف هش ماهمون بود که صدیقه خانوم ، جاری ننه مون که اجاق کور بود و صب تا شب کارش شده بود دعا و باطل السحر گرفتن تا اجاقش روشن شه رفت تو فاز حرص و از فرط حسودی ، پنهونی، 2تا سوزن کرد تو ملاجمون . شروع به راه رفتن که کردیم ،عینهو مینی بوسی که سنتربولت *بریده باشه ،همش یه طرفی راه میرفتیم . تا اینکه بردنمون بیطاری و حکیم اومد و نسخه و دوا کردن که افاقه نکرد ، آخرالامر یه روز که سرمون رو شونه میزدیم ، دندونه های شونه گیر کرد به ته سوزنها و اونها رو کشید بیرون و ما یکهوعینهو بزغاله به ورجه وورجه کردن افتادیم . اونجوری که از فردای اون روز ، دیگه سگ اصغر آقا ، کله پاچه ای سر گذر، اگه حتی بتاخت هم میومد ، عمرا بگرد پامون نمی رسید. پس این شد اولین دشمن.

      مدرسه که رفتیم مدتی خاطرخواه نرگس ،آبجی اسمال باطریساز بودیم .یک حسن قراضه ای هم بود .قراضه فروش بود تو محل .اونم تا نرگس رو میدید چشمهاش به قاعده یک پنج زاری گشاد میشد و آب از لب و لوچه اش راه میفتاد.ما فهمیدیم که اونم خاطر نرگس رو میخواد. این بود که اونم آدمی شد که چشم دیدنش رو نداشتیم و شد مجسمه ی دشمن.

      تو قهوه خونه هم که مرتب مرشد میخوند تو گوشمون که افراسیاب دشمن ماس .هر روز تو گوشمون میکرد که مبادا پشت به دشمن کنید و یادتون بره .

      ما اون روزها فک میکردیم فقط ما ایرونیها دشمن داریم ، تا اینکه اسمال ،کتاب کنت مونت کریستول* رو آورد واسمون خوند ، تازه فهمیدیم که خارجه هم پر از دشمنه و عین مار غاشیه ،تکون بخوری نیشت میزنن.

      تازه ما اینجا دلمون خوشه به رفیق رفقا ، اونجا آدمیزاد از دس رفقا به اژدها پناه میبره.

      تو دکون کله پزی حبیب آقا که مشغول شدیم ،اوستامون ازمون پرسید: آقات کجاس ؟ گفتیم برحمت خدا رفته .گفت چی واست گذاشت ؟ گفتیم یه فقره ننه و مشتی قرض و قوله . اوس حبیب یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون کرد و گفت :دشمن واسه دشمننش بیش ازین ارث و میراث میگذاره که آقات واسه تو گذاشته.

      ننه مون هم تا حرصش از ما و بقیه تخم و ترکه ی فامیل در میومد روشو میکرد رو به قبله و ناله و نفرین میکرد ، آخرش هم همیشه میگفت که راست گفتن که اولادکم ، عدووکم*. الهی به زمین گرم بخورین و پا نشین.

      خلاصه بزرگ شدیم و موقع نظام اجباری که رسید فرمانده هی با یقلاوی میزد تو سرمون و چنون دشمن ،دشمن میکرد که گمون میکردیم دشمن پشت دیفال پادگان کمینه و منتظره که ما چشم رو هم بگذاریم تا بیاد ، بی ادبیه ها !!، خوار و مادرمونو یکی کنه .

      القصه ، بعد از مدتی فهمیدیم که حرفهای ننه مون ا ز روی باد معده نبوده و ما حالیمون نبوده . در واقعیاتش ما هر روز تا یه دشمت نداشته باشیم اونشب خوابمون نمیبرده. دشمن از نون شب واسه ی ما واجبتره . ما که بقول این قرتیـــا ، متحول شدیم .حالا از ما به شوما نصیحت . بگردین دور و ورتون ، اگه واسه امروز دشمنی ،چیزی ،ندارین ، آفتابه دستتونه ومبال میخواین برید، بگذارین زمین و یکی گیر بیارین. واسه دشمن فرداتونم نگرون نباشین اوستا کریم خودش هیچوقت بنده ی حرف گوش کنشو نا امید نمیکنه ، دشمن رو جور میکنه واستون.

      • کیوان می‌گوید:

        درست یادم مانده که شما کامنتی گذاشته بودی و به گذر میتی موش اشاره کرده بودی؟
        آنموقع نخواستم به پرگویی (توسط دشمنان!) متهم شوم، چیزی نگفتم.
        من سال 74 چند ماهی در گذر میتی موش ساکن بودم. البته هوا تاریک بود که میرفتم و در هوای تاریک هم برمی گشتم! کلا فقط شباش یادمه! تنها خاطره ام از اونجا مطب یه دکتر علفی وسط کوچه قلمستانه که همیشه شلوغ بود! بعد ها هم که من به جنوب رفتم منزل دوستانم هنوز همانجا بود که ماهی یه بار سر راه تهران به شهرستان، موقع رفت و برگشت به آنها سر میزدم.

  5. کیوان می‌گوید:

    ساحل غربــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!!!!!
    آقا نداشتیم ها! کامنت من مظلوم وبی جهت دردست بررسی است (نزدیک به دو ساعته)!!

  6. کیوان می‌گوید:

    ساحل بداد کامنتهام برس……

  7. کیوان می‌گوید:

    لعنت جاودان بر ورد پرس کامنت خوار ……

  8. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

    • شاهین می‌گوید:

      :))
      بله کیوان جان .قصه ی جالبی شد .من جنوبی هستم و برخلاف شما هیچوقت ساکن گذر میتی موش (خیابان شاپور قدیم) نبودم اما چندسال پیش برای شناخت بیشتر نوع زندگی کاراکتری که بنام آق میتی ساخته بودم، اکثر محلات قدیمی تهران مثل یخچال ، دروازه دولاب، سه راه آذری ، گود عرب ها ، قلعه و خیابان ارباب جمشید را روزها پیاده گز کرده و گهگاه از گذرها ، خانه های قدیمی و سوق ها عکس میگرفتم. با بعضی از داش مشدی های باقیمانده هم صحبت کردم تا بتوانم از تکلم ، تکیه کلامها ودید
      آنها نسبت به اتفاقات روزمره آشنا بشوم. حاصل اینها نوشته های طنزی تحت نام آق میتی بود که بعلت استفاده از همین المانهای آشنا شخصیت محبوبی بین خوانندگان خود شده بود.بگذریم که بعد از آخرین پست بنام «مراسم ارتحال» که سه سایت را به محاق فیلتر کشانید ،دیگر اززبان این کاراکتر چیزی ننوشتم.

  9. قدیسه می‌گوید:

    منم لذت بردم مثل سایر دوستان… و گمون کردم این دیالوگ واقعی بین دو رفیق گرمابه و گلستونه… اما این لذت دو چندان می شد اگه بعضی جاها کمی کمتر کش می اومد… بقول آشپزای خوب : غذای خوشمزه رو همیشه کم سرو کنین…!
    پ.ن : توی چند نوشته ای که مهمون نوشته هات بودم… چپ و راست از حس افسردگی نویسنده خوندم… حسی که اگر زن باشی دست کم هورمونهات وادارت میکنن بهش سری بزنی سالی دوازده نوبه…
    روانشناسی میگه اگه برای غم و اندوهت دلیل داری، حتی اگه تمام سالم اندوهگین باشی این اسمش افسردگی نیست… میگه افسردگی علائمی مثل دهان برگشته، چشمایی پف آلود و بی خوابی شدید داره…
    من که میگم ساحل افسرده نیست… فقط اندوهی مدلل داره…

    • ساحل غربی می‌گوید:

      مرسی , میشه بگی کجاهاش زیادی کش داشت ؟ کجاهاشو حوصلت سر رفت؟

      • قدیسه می‌گوید:

        الان که برگشتم دوباره خوندم … نمیشه گفت مثلا خط فلان اینجاش کش اومد! این حس کلی بود…
        البته مشکل منم هست… من انتظار دارم اتفاقات سریع بیفتن… و سریع اطلاعات منتقل بشه… سلیقه شخصیه…

  10. کیوان می‌گوید:

    عجب پست توپی شد!
    اولش که خود متن، بعد این نوشته دشمن شکن آق میتی، و بالاخره این نوشته زیبای قدیسه راجع به ساحل!

  11. parykateb می‌گوید:

    ساحل من یه چیزی اندر احوالاتت بنویس

    • ساحل غربی می‌گوید:

      ملالی نیست جز دوری همه …
      نگرانم نباشید خوبم … هم یه کم فاز حرف نزدن گرفتم …. هم دارم به ددلاین نزدیک می شم کارم هی زیادتر و زیادتر میشه … استادم هم وضع مالیش خیلی خوب نیست و به بازدهی زیاد من نیاز داره و از اونجایی که آدم خوبیه و آدم گنده ای هم نیست و من از آدم های خوبی که گنده نیستن خوشم میاد وظیفه ی خودم میدونم که حسابی کار کنم که تا جایی که می تونم کمکش کنم … یه دوستی دارم که گاهی میگه تو بعضی وقتا با کارت ازدواج می کنی ….
      خلاصه اینکه همه چی مثل همیشس و من سرم شلوغه و فاز حرف نزدن هم گرفتم …

  12. parykateb می‌گوید:

    خوبه !

  13. شاهین می‌گوید:

    ساحل جان بنظر من این تیکه ش ایراد داره :
    – خب من افسردم. که چی؟

    – خب نباش. چه مرگته؟ چی می خوای که نداری؟

    – یعنی تو هرچی می خوای داری؟ هرچیه هرچی؟

    – خب نه. معلومه که نه.

    – پس چی میگی؟

    – ها؟ خودت چی میگی؟

    افسرده ها معمولا شخصیت درون ریزی دارند. یعنی توجهشان همه ش به درون هست.
    دنبال چیزی نیستند که ندارند ،بلکه از اونچه که دارند شاکی هستن یه جورایی .معمولا
    افسرده خواهان چیز زیادی نیست. فک کنم اینجا رو اصلاحش کنی بهتر میشه .
    البته این نظر من هست و چه بسا که غلط فرموده باشیم ، والعلم عندالله .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s