دوست داشتن های بی دردسر

سال اول لیسانس – بوفه ی دانشگاه – ساعت ۴ بعد از ظهر

سین : حاجی تابلو نگا نکنیا، آروم برگرد پشت سرت داخل تعاونی رو ببین، این همون ف. شما نیست؟

من: برو پشت سرم وایسا …

و من به بهانه ی حرف زدن با سین آن سمت بوفه را بر انداز می کنم.

من: چرا حاجی خودشه. مگه چطور؟

سین به موقعیت قبلیش باز می گردد.

سین: حاجی خرکی تو کفته. حواسش نیست من دارم میبینمش. همش خیره شده داره نگات می کنه.

من: جدا؟

و من نیشم تا بنا گوش باز می شود.

من: بیخیال حاجی… مطمینی؟

سین: آره کس خل. دیگه از این تابلو تر نمی شه.

و قیافه ی من که از خوشحالی برق می زند به سین می فهماند که نیازی به گفتن : » حاجی برو یه گهی بخور» نیست. سین فقط به شکل پسرانه ای قاه قاه می خندد.

تا قبل از آن موقع حس خاصی به ف. نداشتم. فکرم مشغول یکی از همکلاسی های دیگرم بود. راستش را بخواهید یادم نیست کدامشان. به قول الف دل من آن زمان ها دروازه بود. الان که حساب می کنم در طول دوره کارشناسی من از شش تا از دختر های هم ورودیام، یکی از دختر های ورودی پایین تر ، یکی از دختر های ورودی بالاتر و دوتا از دختر های رشته های دیگر خوشم می آمد. از همان دوست داشتن های بی دردسر که توی فکر خودت میسازی و بزرگشان می کنی و مدتی راهرو های دانشکده را برایت هیجان انگیزتر می کنند. از همان ها که وقتی طرفت ناخواسته می گوزد تو فک می کنی منظور مهمی داشته است و او هم از تو خوشش می آید. بعد از مدتی هم با هجوم فکر نفر بعدی به خودت می قبولانی که فراموشش کنی. هیچوقت هم به مرحله ی عمل نمی رسند و در نهایت شاید دو تا از نزدیکترین دوستانت از آنها با خبر شوند و یکیشان به تو بگوید دل تو مثل دروازه است. این دوست داشتن های بی دردسر انگار ساخته شده که وقتی به آن موقع ها فکر می کنی لبخند خماری بزنی و با خودت پچ پچ کنی :  «آخی… یادش بخیر …».

یک ماه بعد – جلوی کتابخانه دانشگاه – ساعت ۷ بعد از ظهر

۵ نفر پسر سال اولی بعد از آخرین کلاس روز به سمت در خروجی دانشگاه حرکت می کنیم. میم کیف نوش را محکم روی دوشش نگه داشته است که هیچ تناسبی با صورت خسته و کشان کشان راه رفتنش ندارد. الف و سین سرشان توی سر همدیگر است و درحال بحث و تبادل نظر درباره ی آخرین گوزیدن های دو تا از دختر های دانشگاه هستند و گاهی خنده های ریز می کنند که به هم بفهمانند که «اونقدر ها هم که نمی خوامش بابا… تخمته حاجی … «. من با کمی فاصله از  الف در حال راه رفتنم و با جیم درباره ی الف حرف می زنیم که این روزها کمی توی خودش است. ناگهان سین به من نزدیک می شود و با یک تنه کوچک و حرکت ابروهایش به من می فماند که ف. تنها جلوی در کتابخانه ایستاده است.

سرعتم را کم می کنم . چهار نفر دیگر هم که به خوبی وظیفه خودشان را بلدند کمی تند تر راه می روند.

من : سلام.

ف: ا… سلام… چطوری؟

من: خوبم … مرسی…. تو خوبی؟

ف : آره … میگذره دیگه …

و من دوباره با مشکل همیشگی زندگیم روبرو می شوم و لال می شوم.

ف:‌ چند واحد برداشتی؟

من : ۲۰ تا

ف : واییییی … باباااا… خیلی زیاده …. من که اصلا بیشتر از ۱۶ تا استاد راهنمام نمی ذاره …

به خاطر می آورم که درس ف ضعیف است. مثل احمق های کودن سینه ام را جلو می دهم، کمی صدایم را کلفت می کنم و مردانگی خیالیم را با این جمله می کوبانم توی صورت ف :

آره دیگه … میخوام زودتر تموم کنم… اگه بشه سه سال و نیمه دیگه …

خیلی زود می فهمم که اگر دوباره ی قصه ی چگونگی زود تمام کردن لیسانس را برای ف بگویم و ف هم با چشم های حسرت وار من را نگاه کند هیچگاه خودم را نخواهم بخشید. سعی می کنم بحث را عوض کنم:

من : راسی سی پلاس پلاس رو چیکار کردی آخر؟ چی شد؟

ف:  افتادم. این ترم دوباره برداشتم.

گاهی اوقات آدم یک حرفهایی می زند که خودش هم دلش نمی خواهد. انگار که امواج صدا از آن پایین پایین ها شروع به یورش به سمت حنجره می کنند و هیچ نیرویی توانایی خفه کردنشان را ندارد. و وقتی از دهانت خارج می شوند فقط می توانی به خودت فحش بدهی که : خوب بی شعور تو که می دونی سی پلاس پلاسشو افتاده این آخه چه سوالیه … ای خاک تو سرت کنن… حیف نون …

من نه تنها می دانستم که ف آن درس را دوباره برداشته است که حتی دقیقا می دانستم چند واحد و با کدام استاد ها کلاس گرفته است. این یکی از اصول ابتدایی «آمار در آوردن» است. اصلا حالا که فکر میکنم دردسر پیدا کردن شماره دانشجویی فلانی و بعد هم پیگیری همه ی جزییات تحصیلی معشوقه ی های بی دردسر یکی از هیجان های حذف ناشدنی دوره ی کارشناسیست.

من :‌ای بابا …. خب حالا اشکال نداره. تقصیر تو که نبوده. درس سختیه. خیلی ها افتادن.

ف : آره دیگه … چی بگم…. ببین من برم … می خوام برم بشینم درس بخونم … این ترم رو از اولش میخوام بشینم درس بخونم…

من : آره دیگه … باشه … برو بخون… فعلا پس دیگه …

ف : فعلا خدافظ

من : آره .. خدافظ

و در حالی که  ف شتابان به سمت در کتابخانه حرکت می کند من به این فکر می کنم که اگر این حرف را الف زده بود من تعارف را کنار میگذاشتم و میگفتم : بیلاخ بابا تو همیشه میگی این ترمو میخوام درس بخونم.

نمی دانم چرا آن زمان ها خیلی به پیشنهاد دادن اعتقادی نداشتم. احتمالا دلیلش این بود که از نه شنیدن خیلی می ترسیدم. الان دیگر از نه شنیدن نمی ترسم اما راستش هنوز هم خیلی بدم می آید و مثل قرص اچ دی باعث می شود ناگهان پریود بشوم. داستان ف هم مثل بقیه ی دوست داشتن های بی دردسر دوره ی کارشناسی بی دردسر با هجوم نفر بعدی تمام شد. تا ۳ سال بعد که دوباره زنده شد و دوباره بی دردسر تمام شد. شاید روزی از آن هم نوشتم.

راستی دلیلی که این داستان بی هیجان را برایتان تعریف کردم این بود که می خواستم بگویم هوا برای من مثل ماشین زمان عمل می کند. بعضی موقع ها بارانی می شود و مرا پرتاب می کند به بلوار کشاورز  متر کردن های دو نفره ام با شین. بعضی وقت ها گرم و بدون باد و آفتابی می شود و مرا می برد به عصر های تابستان کودکیم که حوصله ام سر می رفت و دمار از روزگار مورچه های باغچه خانه مان در می آوردم. و گاهی هم ابری می شود و دلگیر. آنوقت یاد آن ۵ پسر سال اولی را توی من زنده می کند که هر شب را به تحلیل گوزیدن های معشوقه های بی دردسر می گذراندند.

آخی … یادش بخیر ….

Advertisements

15 دیدگاه برای “دوست داشتن های بی دردسر

  1. kamikazeh می‌گوید:

    فکر میکنم این دوران تحلیل های استراتژیک بدجوری با دوران دانشجویی عجینه ! ههه آخ نگو که دلم برای بلوار کشاورز و موزه هنرهای معاصر تنگیده .

  2. کیوان می‌گوید:

    من فکر می‌کردم اینجور عشقها فقط مال دوره ما بوده! جالبه که یک بار برای همچین عشقی که کلا به یکی دوبار تعقیب و چند جمله صحبت محدود می‌شد، یکی از دوستان که رزمنده بود و در انجمن اسلامی خیلی نفوذ داشت (و انسانی فوق‌العاده شریف و درستکار بود) به من اخطار داد که اسمت رو تو انجمن زیاد می‌برن خودت رو جمع و جور کن!
    تنها با این اصطلاح «گوزیدن معشوقه‌ها!» مشکل داشتم. البته قابل درک(!) و خنده‌دار بود. ولی نمیشد معادل بهداشتی‌تری براش پیدا کرد؟!
    البته شاید نسل جدید همین را بیشتر بپسندد!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      نه کیوان جان… فکر نمی کنم دوره ی این عشق ها هیچوقت تموم بشه … یه لینک گذاشته بودم : بچه ها هم عاشق می شوند، دیدی؟

      گوزیدن معشوقه ها رو هم والا راسش هم چند تا دلیل داشتم واسه گفتنش هم خودمم خیلی ازش راضی نبودم … یعنی هم دلیل داشتم واسه غیر بهداشتی بودنش (که بر می گرده به روحیات فمنستی من) هم باهات موافقم و خودمم دوسش خیلی ندارم ..

  3. کیوان می‌گوید:

    یادم رفت این جمله رو بنویسم حتی چنین دوست داشتنهایی در دوره ما خیلی بی دردسر نبود!

  4. هادی می‌گوید:

    اوه اوه 🙂
    یه لحظه یاد صحنه ی فیلم های جنگی افتادم !!
    اونجا که گفتی» یک ماه بعد – جلوی کتابخانه دانشگاه – ساعت ۷ بعد از ظهر»
    D=
    معمولا با رنگ سبز پایین سمت چپ صفحه با یه صدای باحال میومد 🙂

  5. قدیسه می‌گوید:

    بگمونم این چهارگانه از قبلی هم عالی تر بود… همونطور تند و سریع که دوست دارم…

    «وقتی طرفت ناخواسته می گوزد تو فک می کنی منظور مهمی داشته است »
    این تیکه خدا بود… بیرون دانشگاه هم مصداق داشت البته… یادمه دخترخاله ای داشتم که عاشق … پسرخالم بود… چنانچه میگفت قدیسه!! دیدی پارچ آب رو از دستم گرفت که بگذاره سر میز، از دستش که توی دستم بود گرفت… !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      مرسی …
      به دختر خالتم بگو بچه عشق واسه آدم نون و آب نمی شه :دی برو فکر نون کن که هندونه آبه :دی هیچ ربطیم نداشت … می دونم… همینطوری گفتم … دلم خواست….

  6. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  7. parykateb می‌گوید:

    ساحل نظرباز من! خوب تحلیل کردی حستو! راستش خیلی مواقع فکرمیکنم اگه پسرمیشدم هر روز عاشق یک زن بودم! و بعدش هم مثل تو گوزهایش را به نفع خودم مصادره ی حسی میکردم!
    کلن تو یکی هم داری نوستال باز می شی!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کلا پری من دخترا رو خیییلی دوست دارم :دی

      درباره ی نوستال باز که گفتی : نه نه پری اصلا دوست ندارم تو نوستالژی گیر کنم. هر از گاهی خوبه اما به قول یکی از دوستام باید سعی کرد از حال هم واسه آینده نوستالژی ساخت.
      دلیلی که چنتا پسته زدم تو کار خاطره و اون قدیم ندیما اینه که اینقدر کارم زیاده که هیچ اتفاق سوژه دهنده ای واسم نمیفته … فکر کنم به این می گن روزمرگی مضمن (مزمن؟) … تو خوبی راسی ؟ امروز تو فکرت بودم … ردیفی ؟

  8. اینکه دل آدم دروازه باشه و هر روز عاشق یکی نه ربطی به جنسیت داره و نه سن و سال
    من خودم از اون زنهای همیشه عاشقم و بدبختانه دوست داشتن هایم هم همیشه بادردسر بوده به جای بیدردسر!!!همیشه اونقدر میگوزم تا طرف اگه کر هم باشه بالاخره بشنوه و شروع کنه به شمردن و …… بعد میمونم چه گلی به سر بگیرم که طرف بیخیال شه !!!!

  9. parykateb می‌گوید:

    من خوبم!

  10. کاپیتان بابک می‌گوید:

    من ایران دانشگاه نرفتم، این صحنه ها برام جالب بود و از نوشته خوشم اومد
    گوز اول را منم، مثل بانو قدیسه دوست داشتم، گوز دوم را نه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s