مرثیه به سبک یک آدم خارج نشین مرفه بی درد گه

دوست دارم تو یه اتاق با اون مرتیکه تنها باشم بعد بگه لرزش زمین از بد حجابیه بعد من با دستای خودم خفش کنم و روی جسد بی ارزشش بشاشم.

————————

یه جا خوندم گفته بود زودتر بیاید خون بدید که چند روز دیگه ممکلت تعطیل میشه. از تعطیلی متنفرم.

————————

زر می زنم. مثل همیشه دارم خود ارضایی می کنم. وگرنه من درد چه می فهمم چیه. من یه آدم خارج نشین مرفه بی درد گهم. اصلا همین جمله هم خود ارضایی بود.

————————

از من خون نمی گیرن. می گن زیادی کم خونم. فکر کنم منظورشون اینه که من از اونی که اگه خون بهش نرسه می میره هم کمتر خون دارم. اگه می تونستم خون بدم یه جا می ساختم که فقط روزهای تعطیل خون بگیره و هر جمعه می رفتم خون می دادم.

————————

خدا هنوز سرش توی کونش گیر کرده. فکر کنم هنوز از فاجعه خبر دار نشده.

————————

کاش پزشکی خونده بودم.

————————

کاش مردم آذربایجان به جای خدا هلیکوپتر های ترکیه ای داشتن.

————————

سر بچه های کوچولو چه بلایی میاد؟

Advertisements

12 دیدگاه برای “مرثیه به سبک یک آدم خارج نشین مرفه بی درد گه

  1. taaba می‌گوید:

    «خدا هنوز سرش توی کونش گیر کرده. فکر کنم هنوز از فاجعه خبر دار نشده.» متاسفانه چند سالی هست که به این نتیجه رسیدم ، خیلی درست گفتی.
    ممنونم

  2. کیوان می‌گوید:

    یاد زلزله اردبیل افتادم، چند روز قبل از عید نوروز راستی چه سالی بود؟ زلزله بم کی بود؟ زلزله بافق؟ زلزله منجیل؟ زلزله طبس؟ زلزله بویین زهرا؟ …..

  3. هادی می‌گوید:

    در پهندشت خاک که اقلیم مرگهاست ؛ با پای ناتوان و نفسهای سوخته ؛ هر سو دوان دوان- ؛ افسرده کودکان زپی مادران خویش ؛ دلدادگان دشت- ؛ سرداده اند گریه پی دلبران خویش …

    در جستجوی دختر خود مادری غمین ؛ با صد تلاش پنجه فرو میبرد بخاک ؛ او بود ودختری که جز او آرزو نداشت ؛ اماچه سود؟دختر او،آرزوی او- ؛ خفته است در درون یکی تیره گون مغاک…
    دیگر حدیث غربت وتنها نشستن است ؛ یاران خوش سخن همگی بیزبان شدند ؛ آنانکه بود بر لبشان داستان عشق- ؛ خود «داستان» شدند…
    ماداغدیده ایم ؛ با داغدیدگی همه دلبسته ی توایم ؛ زینجا نمیرویم ؛ این دشت،خوابگاه جوانان دهکده است ؛ این خاک،حجله گاه عروسان شهر ماست ؛ ما با خلوص بر همه جا بوسه میزنیم ؛ ؛ اینجا مقدس است ؛ این دشتِ عشقهاست…
    اما تو ای زمین ؛ ای زادگاه ما! ؛ ما باتو دوستیم ؛ زین پس شرار قهر به بنیاد ما مزن ؛ ما را چنانکه رفت اسیر بلا مکن ؛ این کلبه ها که خانه ی امید و آرزوست- ؛ ویرانسرا مکن ؛ ور خشم میکنی ؛ ویرانه کن عمارت هر قریه را ولی- ؛ مارا ز کودکان و عزیزان جدا مکن…!!
    مهدی سهیلی

  4. ش می‌گوید:

    خیلی خوب گفتی‌ …

  5. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  6. کاکتوس می‌گوید:

    +++++

  7. کاپیتان بابک می‌گوید:

    یک / پنج / و هفت را دوست داشتم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s