دلتنگم … خیلی …

این روزها خیلی دلم برای شین تنگ می شود. خیلی خیلی خیلی خیلی …
فکر کنم مشکل اصلی این است که شین برای من هیچگاه واقعا تمام نشد. شین آخرین دوست دختر من بود. رابطه ما را طوفان «رفتن» من از جا کند و به یک جای نامعلوم پرت کرد. من ماندنی نبودم و با شناختی که از خودم دارم حتی اگر شین را بار ها و بار ها بیشتر دوست می داشتم هم امکان نداشت ایران بمانم. باید می رفتم. کاسه ی ایران من پر شده بود. به این موضوع که فکر می کنم شدیدا احساس بدبختی می کنم. چون حالا هم که دیگر ایران نیستم پر شدن کاسه ی دوری از ایرانم را دارم با ذره ذره ی وجودم لمس می کنم. من اهل کجا هستم؟ اگر بعد از بازگشتنم به ایران هم دوباره آن کاسه ی قدیمی پر شدنش گرفت چه؟ من از رفتن خسته شده ام.

خداحافظیم با شین خداحافظی دردناکی بود. خیلی دردناک. چهاردصد سال پیرم کرد. عاشقش نبودم. من در زندگیم عاشق هیچکس نبوده ام. اصلا راستش را بخواهید من نمی دانم این عشق اصلا چی هست. اما خوب دوستش داشتم. کم نه. و آن خداحافظی طبق قرار قبلیمان قرار بود پایانی باشد برای همه چیز، که بود.

شین چند ماه اول بعد از آمدن من را خیلی بیتابی میکرد. دکتر برایش قرص تجویز کرده بود.  از دوستان مشترکمان آمارش را می گرفتم چون من نمی خواستم با هم حرفی بزنیم.  دلیلی برای نمک پاشیدن به احساسات زخم و  زیلی جفتمان نمی دیدم. من هم که تازه «غریب» شده بودم و دلتنگی برای شین فقط یکی از ۱۲ دلتنگی مختلفم بود.

ای کاش یک سایت وجود داشت که می رفتی اسم کسی را آنجا وارد می کردی و آن سایت به تو می گفت که تو آن کس را واقعا دوست داری یا نه؟ و اگر دوست داری چقدر دوست داری؟ و اگر بروی پیشش و بتوانی دوباره صبح های جمعه در حالی که خواب و بیدار هستی منتظر در زدن و داخل آمدنش باشی و بعد هی خودت را به خواب بزنی و خودت را برایش لوس کنی باز هم دوستش خواهی داشت یا دوباره هوس رفتن می کنی؟

شین خیلی صبور بود. چند ماه آخر من پر بودم از بهانه برای ندیدنش. البته دلایل معقولی برای ندیدنش داشتم. مثل کار و درس بیش از اندازه زیاد و درگیری برای فارغ التحصیلی و نظام وظیفه و کوفت و زهر مار و درگیری های یکی از عزیزترین رفیق هایم با دوستان جاکش سازمان اطلاعات که من را هم درگیر می کرد. اما همه اش این دلیل ها نبود. عقل من زیادی کار می کرد. نه که خیلی هوش و ذکاوت داشتم. منظورم این است که عقل من همیشه بر احساساتم غالب بوده است. حداقل درباره ی مسایل عاطفی که اینجوری بوده ام. به خیال خودم داشتم شین و خودم را به نبودن همدیگر تمرین میدادم. و شین در بدترین شرایط فقط کمی غر می زد. این را هم همینجا بگویم که آدم هایی که عقلشان بر احساساتشان غلبه دارد در خیال پردازی های من شکل آدم های پفیوزی هستند که همیشه عینک دودی می زنند و موقع حرف زدن به زور دهانشان را باز می کنند.

از لحاظ فیزیکی، یعنی زیبایی و اندام، من شین را یکی از دستاورد های بسیار موفق تکامل انسان می دانم. راستش را بخواهید هنوز از هر سه بار خودارضایی دو بارش را به شین فکر می کنم (و اگر برایتان سوال شده آن یک بار دیگرش را هم خوب طبیعتا به خانم پرن استاری که جلوی بنده در حال جیغ و فریاد زدن است). اما با این وجود اگر همین الان شین یهویی جلویم ظاهر شود دوست ندارم با او سکس کنم. نه که دوست ندارم. یعنی منظورم این است که قبل از هرچیز دوست دارم برویم روی تخت دراز بکشیم و این بار به جای اینکه او توی بغل من گم شود من توی بغل او به خواب بروم. خیلی خسته ام. و حس می کنم خستگی ام فقط و فقط با گم شدن توی بغل یک شین رفع می شود. دلم برای چشم های عمیق،  پستان های سفید و آغوش مهربان  شین بی نهایت تنگ شده است.

شادمهر داره میخونه :

می خوام برم، پا ندارم.

می خوام نرم، جا ندارم.

گریه کنم، دل ندارم… داد بزنم… نا ندارم…

بودنم با تو حرومه … دیگه همه چی تمومه… آخ که این لحظه چه شومه … چه شومه …

من دلم تنگ می شه … تو دلت سنگ میشه …

نذار این تنگ بلور بشکنه با این غرور ….

(نکنه شادمهر داره حرف دل شین رو می زنه ؟ نکنه داره حرف دل من رو می زنه؟)

ری پلی می کنم…


همه می گویند آدم کامل پیدا نمی شود. بعد هم نگاه عاقلانه ای تحویلت می دهند که انگار درست ترین و قطعی ترین حرف دنیا را تحویلت داده اند. احتمالا هم راست می گویند. اما شین اگر سه تا ایراد نداشت تو دهنی محکمی بود به «همه».
اول اینکه شین به اندازه ی من دغدغه نداشت. دلش برای بچه های کارگر جنوب تهران می تپید اما نه به اندازه ی من. شاهدش هم این است که با رفتن من همه ی فعالیت هایش را کنار گذاشت.

دوم اینکه شین بلد نبود دروغ بگوید. احتمالا الان دارید به من می گویید احمق کم شعور اما من همانطور هم که قبلا گفتم بازیگر خوبی هستم و دوست دارم آدم های دیگر هم همبازی های خوبی باشند. و کسی که بازیگر خوبی باشد امکان ندارد دروغ گوی خوبی نباشد.

و سوم اینکه شین در انجام دادن هیچ کاری خارق العاده نیست. قلم فوق العاده ای دارد اما وقتی نمی نویسد یا نوشته هایش را می سوزاند چه فایده ؟ شین اصلا مثل من بلند پرواز نیست و مطمینا هیچگاه به «آدم بزرگی» تبدیل نخواهد شد . البته مدتیست که دارم به این فکر می کنم که نکند همانطوری بهتر باشد؟ من هم که تهش می خواهم به همه چیز پشت پا بزنم. پس این همه بلند پروازی اصلا به چه دردی می خورد؟ نکند پی اچ دی گرفتن آخرش فقط به درد این چس کلاس بخورد : «من اونجا بهترین زندگی رو ول کردم اومدم اینجا که … » ؟

چند روز دیگر تولد شین است. و من دل توی دلم نیست که به بهانه ی تولدش به او زنگ بزنم و صدایش را بشنوم. فقط امیدوارم به من نگوید «دوست دارم». چون من حتی نمی دانم شین را دوست دارم یا فشار تنهایی دوباره دل من را هوایی کرده است. اگر شین این دو کلمه را به من بگوید لحظه ای عمل خواهم کرد. یعنی اولین چیزی که آمد توک زبانم را پرت می کنم توی گوشی تلفن. و این چیزی نخواهد بود مگر «مواظب خودت باش» یا «منم دوست دارم.». البته فکر می کنم هر دو گزینه به دنبال خودشان سکوت مرگباری از جانب شین به همراه دارند.

چقدر من آدم کار درستی هستم که این وبلاگ را راه انداختم. وگرنه الان خفه شده بودم. چون گاهی دوست داری یک چیزهایی را برای یکی تعریف کنی. یکی که واقعا خونی در رگهایش جریان داشته باشد و حداقل سعی کند که حرف های تو را بفهمد. دقیقا این مواقع است که نامه هایی که با «دفتر خاطرات عزیزم، سلام» شروع می شوند هیچ دردی را دوا نمی کنند. اما مشکل من این است که بهترین دوست هایم هم مانند خودم آدم های پفیوزی هستند که همیشه عینک دودی می زنند و به جای اینکه کمی با من همدردی کنند شروع می کنند هرچه گزاره ی منطقی به ذهنشان می رسد را به سمت من شلیک می کنند. راستش همه شان مدت هاست که فکر می کنند شین برای من کاملا تمام شده است و اصلا هم دوست ندارم بفهمند که اینطوری نیست چون حوصله اینکه بیایند بگویند برو دوست دختر پیدا کن را ندارم و اگر زنگ بزنند و این را بگویند یک بمب به خودم می بندم و می روم طبقه ی هفتاد و سوم یک ساختمان تجاری ۱۷۳ طبقه و خودم را می ترکانم.

دلم خیلی برای شین تنگ شده است ….

Advertisements

39 دیدگاه برای “دلتنگم … خیلی …

  1. mich می‌گوید:

    وقتی دلت برای یکی اونقد تنگ می شه که اینجوری می نویسی راجع بش بدون عاشقشی، عاشقی یه حس ماورایی دور نیست همینه، خوشبختی اینه که پیداش کردی .بدبختی اینه که خودت نمی خوای باور کنی دوسش داری.خیلی ام دوسش داری که داری واسش له له می زنی.اگه اینجام بودی بازم دلت هواشو می کرد شما مردا اینقدر کله شقین که با خودتونم رو راست نیستید بابا دوسش داریییییییییییی اینو بفهم

  2. Mute Vision می‌گوید:

    دیروز بلاگت رو پیدا کردم فورا هم ادش کردم . نمی دونم …کامت گذاشتن برای پست هایی که تا این حد از دل بیرون بیاد آسون نیست . اما به عنوان یک خواننده یا یک دوست میگم متاسفانه همه ی چیه زندگی بازیه حتی اگر بخوای خلاف جهت بری و تمام سعی ات رو بکنی که اینطور نباشه . زندگی یک شوخیه تراژیکه و این قانون دست و پای آدمها رو می بنده . دلتنگی ما ها به هیچ جای زندگی بر نمیخوره و اون مسر خودش رو میره ما آدمها هم گیج میزنیم و تا ایت عمر رو تمومش کنیم دمی به این چیز و دمی به اون چیز مشغول میکنیم خودمون رو تا دیوونه نشیم . حالا بعضی وقتها چیزی بین دو تا آدم اتفاق می افته که یادشون میره تو کدوم میدون دارن بازی میکنند چیزی شبیه دوست داشتن . کامنتم از پستت طولانی تر شد انگار 🙂

  3. کیوان می‌گوید:

    فعلا زنبیلم رو بذارم تا بعد. ولی دمت گرم اینبار از خودت نوشتی بدون اینکه «من» رو تو سر آدم بزنی. یعنی می‌شد با این «من» همذات پنداری کرد.

  4. امپراطور می‌گوید:

    سیاه تر از
    چشمان تو
    روزگار سیاه من است.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      وقتی شین قاطی می کرد میخواست عصبانی بشه من می خوندم : ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم… بعد همه ی دوستامم با هم یک صدا می گفتن : ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارش … بعد شین خندش می گرفت قضیه رفع و رجوع می شد :دی

  5. parykateb می‌گوید:

    ساحل خل و چل من! از این شین ها زیاد هس! این مزرعه ی صاب مرده ی دل ما از بس که تلخیه تنهایی آماده ی بذرافشانیش کرده ، توانایی پردازش کردن تخم هر ناگیاهی رو بصورت معجزه آسا … پیدا کرده است!

  6. parykateb می‌گوید:

    چند روز قبل داشتم فکرمیکردم، من الان آمادگی درشت نمایی هر حباب بی مقداری رو دارم، بس که توی این لجنمال واسمون خط کشی کردن همه چیزو! بس که بر روی رابطه هامون اسم و صفت گذاشتن! بس که از همه چیز ترسانده شدیم!! ساحل من تو درست میگی: ما یک مشت آدم پفیوز هستیم که بقول پری خله: گاهی مواقع شان خاطره شدن رو هم برای پارتنرمون پیدا نمیکنیم! آقا این شان خاطره ماندن خیلی مهمه!

  7. parykateb می‌گوید:

    بعضی اوقات فکرمیکنم آخرین آدم زندگانی من! که ۷ماهه دیگه هرگز نیست! وقتی اسم پری توی ذهنش تداعی میشه چطور شکنج های پیشونیش دچار نعوذ میشن و او چطور زیرلب بد و بیراه میگه! خواستم بدونی یه رفیق داری به همین عوضی گری! به همین ازگلی! که از قضای روزگار اونم این روزا حالش بده! کاش یه سایتی بود واسه راهکار دادن به آدمای پفیوز و دروغگو…

    • ساحل غربی می‌گوید:

      آره پری می دونم… من اصلا نمی دونم چرا همیشه جذب می شم به آدم های پفیوز و ازگل مثل خودم …
      حرفت رو هم که میگی از این شین ها زیاد هستن رو حتی قبول هم دارم … اما نصفه ی منطقیم قبول داره … «دلم» دوسش نداره … وقتی خسته ای و دلت گرفته دوست داری همه چی مثل قصه ها و این کامنتی که میچ اون بالا گذاشته باشه …. هیییی ….

  8. parykateb می‌گوید:

    درود و ارادت به حضرت دوست: کیوان

  9. مومو می‌گوید:

    خب مشکل همین سه تا ویژگی بده دیگه… اصلا مشکل همین اگر هست…
    من ولی اگه جای تو بودم زنگ هم نمیزدم… اصلا ای کاش زنگ نزنی… نمیدونم. این مواقع زنگ زدن همه چی رو بدتر میکنه. آدمو غمگین تر میکنه. روند فراموشی رو دچار مشکل میکنه.

    من هم اگه وبلاگم نبود تا الان بارها خفه شده بودم :))

    • ساحل غربی می‌گوید:

      فراموشی اصلا وجود نداره مومو … حداقل من که تا حالا هیچ آدمی رو نتونستم فراموش کنم (و راستش اصلا دوست هم ندارم فراموش کنم)… از هر آدمی یا جای یه نوازش یا زخم یه تعرض روی روانم نگه داشتم ….
      می دونم چی می گی … تو هم داری حرف های ما آدم های پوفیوز که همیشه عینک دودی می زنیم رو می زنی … یه بار بهت گفتم تو چقدر مثل منی … این هم شاهدش …
      اما دلم تنگه مومو … تنگه …

      @پری : پری یه خل و چل مثل خودمون پیدا کردم … وبلاگشو خوندی ؟ قشنگ به سبک خودمون کس خله این مومو ….

  10. شاهین می‌گوید:

    سیاه تر از
    چشمان تو ،
    تنها
    روزگار سیاه من است.

    آویخته بودم
    به حبل المتین نگاهت.
    روی از من
    برمگردان
    که
    بیچاره ترینم
    در این قعر، تنها
    آویزان به نگاهی.
    روی برمگردان تا شب
    خیمه اش
    تنگتر نکند
    بر پیکرم.
    من که تنها دلخوشیم
    انعکاس عکس ماه
    در انتهای این چاهست.

  11. کیوان می‌گوید:

    ساحل غربی عزیز
    اینجا (این وبلاگ) را صمیمانه دوست دارم. با اینکه هر سه ماه یکبار بهش سر میزنی(!) من هر روز بهش سر میزنم. پری (اکنون غمگینم) هست، مومو هم سرخوشانه سر میزند و شاهین گرامی هم لطف کرده و همه ما را خوشحال می‌کند. عمو بابک هم که خودش هر جا باشد صاحبخانه است.
    من ادبیات را در نوجوانی با شعر شروع کردم که تقلید وحشتناکی بود از غزلهای قدیمی با کلماتی قلنبه سلنبه و وحشتناک. آشنایی با عماد خراسانی باعث شد بفهمم غزل را باید احساس کرد. اما احساس شعری من با کلمات معاصر انگار برانگیخته نمی‌شد! تا بالاخره زره نفوذ ناپذیر من نسبت به شعر نو شکست. از چهارپاره شروع کردم تا به شعر سپید رسیدم. اما همچنان در بند کلمات تاریخ مصرف گذاشته ماندم.
    خواندن این شعر (که شاهین نوشته) و شعری که در پست پیش پری دلربا از رضا ولی زاده گذاشته بود، با سادگی و فریبندگی خود در من حسرت ایجاد می‌کند.
    قدیمها معروف بود که تعداد شاعران در ایران برابر است با تعداد کسانی که نوشتن بلدند باضافه شاعران بی‌سواد! هنری بود که خیلی ارزان بود فقط قلم می‌خواست و کاغذ. همیشه هم خواننده وجود داشت. آنوقتها محال بود در خانه‌ای آدم با سواد وجود داشته باشد و کتاب شعری (هر چند واپسگرا) وجود نداشته باشد. یکزمانی باید وزن را می‌شناختی و آنقدر لغت بلد بودی که قافیه کم نیاوری. با شعر نیمایی و سپید و هایکو و می‌نی‌مال دیگر باقی‌مانده مشکلات هم حل شد. اما انگار چنان رمق شعر و شعر خوانی گرفته شد که دیگر هیج کس دست و دلش نرفت به اینکه شعر بخواند. و این بازار در نبود متاع مرغوب، چنان بی مشتری ماند که شعر خوانی و شعر دانی کم کم فراموش شد. حالا کسی ناراحت هم بشود اشکال ندارد و من حرفم را ناگزیر می‌زنم، به نظر من یکی از نشانه‌های خرابی از اواسط دهه 60 با اقبال عمومی به شعر سهراب شروع شد. یعنی طبقه‌ای که سواد و سلیقه متوسط داشت، به جای مشیری و مصدق و کارو و … (حتی مهدی سهیلی) که هر چه بود خواننده معنایش را می‌فهمید، با [از] سیاست زده‌شدن مردم و عدم انتشار شاعران اجتماعی رو به سهراب آوردند که مبلغ عرفان شرقی بود. عرفانی که مردم هنوز نمادهایش را نمی‌شناختند، و معنایش را نمی‌فهمیدند. ابتدا با انفجار هشت کتاب در تمامی خانه‌ها و احساس خوبی که از خواندن و نفهمیدنش به خوانندگانی که شعر شاملو، اخوان و نیما را یا گیر نمی‌آوردند یا دوست نداشتند شروع شد. و سر انجام الگوی شعر خوانی نفهمیده، به شعر نوشتن نا مفهوم تسری پیدا کرد. البته معجزه شعرفروغ در این میانه استثنا بود ولی او هم در آنسالها نایاب بود. و اگر خوانده می‌شد سه کتاب اولش بود نه آن یکی و نصفی آخر که اشعار دوره بلوغ بود. اما تضاد نداشت سه کتاب اول فروغ در سنین زیر 22 سالگیش نوشته‌شده بود و دقیقا همان نقشی را که باید بازی می‌کرد: ایجاد لذت با شعری درست و سالم، در خواننده مبتدی یا متوسط که بدنه اصلی بازار شعر را در دست دارد. اگر سبک سهل و ممتنع فروغ قابل تقلید بود، حالا شاعران خوب زیادتری داشتیم.
    با توجه به زندگی فقیرانه عاطفی من و علاقه‌ام به مسائل عقلی (بر خلاف روحیه‌ام) و ترکیب اینها با کلمات قلنبه، سلنبه طبیعی بود که به سمت اشعار اجتماعی و سمبولیک کشیده شوم. یکی از عاطفی‌ترین اشعار جدی‌ام، به بانویی بود که خود و همسرش چندی با من همکار و سپس تا ابد مربی ، معلم و پناه خستگی‌هایم بودند. آنان را عمو و خاله می‌نامم و سلامتی‌شان از بزرگترین آرزوهای همیشگی من است. کسی که مرا به مهربانی برف و شیره خانگی مهمان کرد و همراه با شوهرش مرا امین و محرم حریم جادویی خانه‌شان کردند.
    ساحل جان باید بروم. فردا دوباره ادامه می‌دهم.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان عزیزم،
      راستش ربط نوشتت به پستم رو نفهمیدم … فکر کنم همینطوری داشتی درد و دل می کردی نه ؟
      در هر صورت اما از نوشتت خیلی لذت بردم و بیصبرانه منتظرم بقیش رو واسم بنویسی … وقتی درباره ی ادبیات می نویسی و تحلیل می کنی خیلی دوست دارم چون قشنگ چیز یاد می گیرم و من چیز یاد گرفتن به خصوص درباره ی ادبیات رو واقعا دوست دارم … چیز هم که درباره ی سهراب گفتی اصلا ناراحتم نکرد چون راستش خودم هم خیلی رابطه ی خوبی با سهراب ندارم … به نظرم زیادی عاشق و خوشحال بوده … البته چون زیاد ازش نخوندم اصلا این حرف من رو نادیده بگیر بهتره من اصلا حرف نزنم ….
      کیوان، یه ایده ای همین الان اومد توی ذهنم، شما می تونی هر هفته یه مقاله درباره ی ادبیات پارسی بنویسی ؟‌ درباره ی هر بخشیش که دوست داری. از شعر گرفته تا رمان و قصه و سبک های مختلف و هرچی . می دونم خونه ی محقری دارم اما اگه بنویسی من اینجا منتشرش می کنم و هر هفته من و همین چهار تا دوستی که اینجا داریم یه چیز خوب درباره ی ادبیات می خونیم … این کار از دست من بر نمیاد چون من اصلا علمشو ندارم ….
      چاکرم و منتظر باقی نوشتت….

      • کیوان می‌گوید:

        آره ساحل غربی عزیز، داشتم دردِ دل می‌نوشتم و خاطره می‌گفتم. در مورد پیشنهادت باید بگویم که خیلی دوست دارم بنویسم. ولی نمی‌دانم می‌توانم منسجم و ادامه دار بنویسم یا نه؟ هر وقت چیز دندان گیری نوشتم با کفتر برایت می‌پرانم!
        راستش را بخواهی احساس می‌کنم خودم در مسائل عشقی و عاطفی هنوز (و شاید هیچ وقت!) بالغ نشده‌ام!
        آنزمانها ما فکر می‌کردیم خدا یکی و عشق هم یکیست! با خیلی ها (علی رغم میل و علاقه‌مان) دوست نمی‌شدیم چون امکان ازدواج باهاشان را نداشتیم!
        چند خاطره برایت تعریف کنم تا حال و هوای یک نسل ما و قبلتر از ما دستت بیاید. اما نام بیشتر قهرمانان داستان را نمی توانم بگویم. حتی تعمدا یکی دو جاش هم ناچارم آدرس غلط بدهم!
        اولی سرگذشت خانم مهندسی است که فکر کنم ورودی اوایل دهه 50 دانشگاه صنعتی بود (شریف کنونی) و من به توسط دوست محرمش از این قضایا آگاه شدم. او عاشق یکی از همکلاسیهایش شده بود که هم شاگرد اول و هم خوشتیپ ترین پسر کلاسشان بود. پسری بود پولدار و در یک رشته ورزشی قهرمان دانشگاه. خلاصه جیگرترین پسرِ آن سالهای دانشگاه که کلی کشته مرده داشت. اما از آنجا که این پسر با محافل بهایی رفت و آمد داشت و خانواده دختر بسیار مذهبی بودند، این عشق نمی‌توانست هیچ آینده‌ای داشته باشد. او هم فقط قضیه را به یکی از نزدیکترین همکلاسی هایش گفت. به قول همان وقتها سوخت و ساخت. آن معشوق دست نیافتنی هم برای گرفتن دکترا به USA رفت و دیگر تا سالها خبری از او نبود.
        این خانم که البته بخت بلندی داشت با شخص تحصیلکردهٔ دیگری ازدواج کرد که خیلی زود تبدیل به یکی از موفق ترین مردان کسب و کار شد. طوری که ییلاق قشلاق ایشان به همراه خانواده بین لندن و کانادا و دوبی بود.
        سالها بعد و در اواسط دهه 60 ، در یکی از کابینه‌های دولت ناگهان نامی آشنا شنیده شد: آقای دکتر ….! این خانم که دیگر خانواده‌ای با چند فرزند داشت، همان همکلاسی سابق را که محرم رازش بود پیدا کرد و گفت دیدی چه خاکی برسرم شد؟! چطور ما نفهمیدیم که فلانی نه تنها بهایی نبود بلکه آنقدر مذهبی بود که توانست در ج.ا. به مقام وزارت برسد؟! قصه ما به سر رسید و هیچکی به هیچکی نرسید! البته فکر نکنم امروزه قهرمان قصه ما خیلی هم از اینکه به آن که دلش می‌خواست، نرسید ناراحت باشد! در آنزمان حتی به فکر آن دختر خانم یا مشاور محرم رازش (و بیشتر دخترهای درس خوانده آن روزگار) نمی‌رسیده که می‌شود بدون فکر کردن به ازدواج با شخصی (آنهم با اینهمه کمالات) فقط دوست بود! در زمان ما البته اخلاقیات کم کم داشت تغییر می کرد ولی کلا بیشتر روحیه‌ها در همین حدود بود.

        سال سوم دبیرستان بودیم که دختر همسایه یکی از نزدیکترین دوستانم با استفاده از روابط مادرانشان، شماره تلفن آنها را یافت و تلفنی با او دوست شد. پس از چند هفته خود را معرفی کرد و این آغاز رابطه‌ای شد که نزدیک به 8 سال بعد (با اوج و فرودهای فراوان) به ازدواج انجامید.
        یکی از دوستان دیگرم در سالهای اول دانشگاه به دختر همسایه‌شان (که دوست خواهرش بود) تدریس می‌کرد. خیلی زود این تدریس تبدیل به عشقی آتشین شد که بین همه دوستان ضرب المثل شد. مادر دوستم که زن بسیار متدین و مدیری بود از این رابطه گناه آلود برآشفت و با رفتن به خانه آن دختر و ایجاد یک رسواییِ کنترل شده، ریشه این نهال را (به خیال خودش) درآورد و گمان کرد پسرش را از آتش جهنم رهایی داده‌است. از اینجای داستانِ دوستم بی شباهت به قصه عشق سالهای وبا نیست. او تبدیل به یک دون ژوان می‌شود و چپ و راست دوست دختر (در سنین و طبقات مختلف) می‌گیرد و ول می‌کند. اما رابطه اصلی او چند سال بعد دوباره و به کمک خواهر بزرگتر دختر زنده می‌شود. 12 سال بعد از آن جنجال رسوایی آمیز، در جشن عروسی بسیار گرمی این دو عاشق افسانه‌ای به عقد ازدواج یکدیگر در می‌آیند که من چون آنموقع در جنوب کار می‌کردم متاسفانه توفیق حضور نیافتم!
        نتیجه گیری اخلاقی:
        اینها البته نمونه‌های دم دستی و متعارف بودند. دوستانی هم داشتیم که معتاد دوست دختر بودند. یعنی هرکس را که می‌دیدند دوست می‌شدند و در همان موقع عزا گرفته بودند که چطور از شر دوست دخترانی دیگر که آهنگ ازدواج ساز کرده‌بودند رها شوند. یعنی مدام در حال ایجاد و قطع رابطه بودند (چیزی شبیه به شخصیت بارنی استینسون در How I met your mother). که چندان عمومیت نداشتند و شخصیت های خاصی بودند که اغلب زندگی‌هاشان به طور معنا داری با بقیه متفاوت بود. یعنی یا تحصیلشان نیمه کاره ماند یا شغلشان مسیر طبیعی را طی نکرد یا ازدواجهای متفاوتی داشتند. یکی را هم از همین دسته می‌شناسم که هم شغل نسبتا موفقی دارد و هم با خانم دکتر خوشگل و مهربانی ازدواج کرده‌است. ولی هر هفته باید دست خر به لجن بزند (آنهم با لگوری‌ها).
        البته به هیچ وجه منظورم این نیست که مثلا دارند (از نظر اخلاقی) تاوان می‌دهند. می‌خواهم بگویم که در حال و هوای آنروزهای جامعه برای داشتن روابط (بدون هدف ازدواج) باید خلاف جهت رود شنا می‌کردیم. و این برای هر کسی مقدور نبود. شخصیتهای خاص و عصیانگری از پس اینکار برمی‌آمدند و هزینه‌های این عصیان اغلب بر سرنوشتشان تاثیر می‌گذاشت. بالطبع هر چقدر زمان می‌گذشت و هر چه شخص از محیط اجتماعی بزرگتر (مثلا شهرهای بزرگ) و خانواده آزادتری برخوردار بود امکان ایجاد روابط برایش بیشتر و هزینه‌های آن کمتر بود.
        یکی از بزرگترین مسائل اخلاقی که برای ما مطرح بود این بود که اگر هدف از ایجاد رابطه صرفا دوستی و نه ازدواج باشد، باید راستش را از اول به شخص مقابل گفت. و این کار راحتی نبود. نه تنها عموم دخترها بلکه بسیاری از پسرها هم نمی‌پذیرفتند. و این در دورانی که حتی همسران جوان هم موقع قدم زدن در پارک باید عقدنامه به همراه می‌داشتند (وگرنه ممکن بود سر از بازداشتگاه کمیته درآورند) و جامعه هم حاضر به ‌پذیرفتن روابط دختران و پسران در خارج از چارچوب ازدواج نبود، چندان غیر منطقی نمی‌نمود. به همین دلیل یکی از دوستانی که هرگز حاضر به گفتن دروغ و دادن قولهای ازدواج برای بدست‌آوردن یک دختر نبود و ریسک شکست آنرا پذیرفته بود؛ همچون قهرمان اخلاق و مردانگی شناخته می‌شد. در حالیکه فکر می کنم اگر امروزه کسی در اوایل رابطه‌اش با یک دختر تحصیلکرده بخواهد صحبت ازدواج را پیش بکشد، دیوانه پنداشته می‌شود.

      • ساحل غربی می‌گوید:

        جالب بود واسم. مرسی که وقت گذاشتی و نوشتی. شخصا که اصلا نمی تونم به ازدواج فکر کنم. نه زر زدم. می تونم به ازدواج فکر کنم اما بعدش فورا کهیر می زنم. دلایل زیادی هم واسش دارم. اول اینه که اصلا کار علمی ای نمی دونمش چون آمار نشون میده بیش از نصف ازدواج ها به طلاق ختم میشه و این یعنی احتمال جدا شدن بیشتر از ۵۰ درصده! شخصا اگه مثلا بخوام شریک کاری ای رو انتخاب کنم که بدونم بیش از ۵۰ درصد مثلا سرم کلاه می ذاره خوب باهاش شریک نمی شم چه کاریه. دلیل بعدیش اینه که اصلا کلا فلسفه ی ازدواج رو درک نمی کنم. یعنی چی که دو نفر باید یه چیزی رو امضا کنن که «من تا آخر عمرم عاشق تو می مونم؟» اولا که فکر می کنم اگه هم عشقی وجود داشته باشه «امضا» خیلی سخیفش می کنه، دوما اصلا چطور میشه مطمین بود آدم ۵ سال دیگه همچنان قبل از دیدن یک آدم دیگه دلش به تاپ تاپ می افته و نگرانه که نکنه مثلا تیپش بد باشه. شخصا اعتقاد دارم بیشتر از ۸۰ ۹۰ درصد ازدواج ها (الان همینطوری از خودم عدد در کردم) توشون دوست داشتن به عادت و اجبار تبدیل می شه و اصلا نمی تونم تصور همچین زندگی ای رو بکنم. دلیل دیگم اینه که اصلا ازدواج یک به یک رو با طبیعت انسان سازگار نمی دونم. هیچ وقت نتونستم یک دلیل علمی واسه تعهد جنسی پیدا کنم. من اصلا راسش نمی فهمم چه ایرادی داره زن و مرد شریک های جنسی متنوعی داشته باشن؟ کاملا معتقدم (و این یک فکت تاریخیه) که شکل خانواده ی یک مرد یک زن کاملا نتیجه ی اقتصاد فردگرای رقابتیه (دقت کن چقدر هم با فردگرایی لیبرالیسم مطابقت داره …). قشنگ ترین مدل رابطه ی جنسی عاطفی به نظرم رابطه ی چند به چند (یا پلی ا مری) هست که اتفاقا وودی آلن هم زیاد بهش گیر میده و تو اروپا هم زیاد (یا حداقل زیادتر) طرفدار داره (فیلم ویکی کریستینا بارسلونا رو اگه ندیدی حتما ببین که فوق العادست). شاید واست کیوان جان جالب باشه که این مدل رابطه رو هم خودم در ایران (تقریبا) تجربه کردم (با صمیمی ترین دوست مذکرم وهمین شین) و خیلی هم دوسش داشتم، سرشار از عشق و دوستی بود. سه تا دوست هم داشتم (دو دختر و یک پسر) که چنین رابطه ای داشتن و اینقدر این سه تا با هم خوب بودن و خودشون هم نازنین بودن که آدم اصلا فقط از حرف زدن باهاشون به وجد میومد. نه که منظورم این باشه که خیلی جدی دوست دارم چنین رابطه ای داشته باشم چون چیزی به نام «نرم اجتماعی» واسم هنوز معنی داره و این خیلی واسم مهمه که روشن فکر باید یک قدم از جامعش جلو تر باشه. اما می خواستم بگم که این مدل رابطه همچین اینقدر ها هم که همه فکر می کنند اصلیت نداره.
        و خلاصه خیلی دلایل دیگه در مذمت ازدواج اما احتمالا الان داری تو دلت به «جوونی» من می خندی. می دونم. می دونم که آدم ها سنشون زیاد میشه و نظرهاشون عوض میشه. راستش یه دلیلی که از پیر شدن هم اینقدر بدم میاد همینه. اون از جناب مارکس که آخر عمرش رفت یهودی شد، اون از جلال که آخر عمرش رفت مسلمون شد و دو تا از بزرگترین فعال های اجتماعی ایران (که گم نامن ولی من بزرگترین معلم های خودم می دونمشون) که رفتن ازدواج کردن و حالا آخر عمرشون نه درست به زندگیشون میرسیدن نه به فعالیتشون.
        و البته این رو هم می دونم که خیلی چیزها هست که من هنوز نمی دونم و درک نمی کنم. می فهمم اینو.
        خلاصه این دیگه
        بازم مرسی که وقت گذاشتی و نوشتی 🙂
        مخلصیم بسیار زیاد

  12. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  13. parykateb می‌گوید:

    ساحل من ! مدتی قبل خوندم بلاگشو!

  14. ravanpezeshk می‌گوید:

    در من ناشکیبایی هایی ست و راه هایی
    باید آنها را به اتمام برسانم.
    «نادر اشخاصی قـــــــادرند عاشق بشوند»
    زیرا نادر اشخاصی قــــادرند همه چیز را از دست بدهند.
    برای رسیدن به دوردستها،
    باید از نزدیکیها گذشت،
    امارسیدن به نزدیکیها به سهولت میسر نیست.

  15. parykateb می‌گوید:

    زبان دارشدنتان را تبریک میگویم جناب پلاس مثبت روانپزشک! بابت حذف سهوی کامنتتان در وبلاگ خودم معذرت مرا بپذیرید!

  16. parykateb می‌گوید:

    ساحل من. هر دوتا رو باید بخونی! این یه دستوره!

  17. کیوان می‌گوید:

    یاد شعری از مولوی افتادم (رباعیات دیوان شمس):
    دل تنگم و دیدار تو درمان من است
    بی رنگ رُخت زمانه زندان من است
    بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
    آنچ از غم هجران تو بر جان من است

  18. قدیسه می‌گوید:

    بگمونم اگر تموم نمی شد رابطت به سرنوشت بدتری مثل سرنوشت رابطه قدیسه بدل میشد… بعد از هفت ماه فرسایش ترس از دست دادن، تردید و تغییر انگیزه ها (خصوصا برای طرفی که عنوان یار سفر کرده داره)، رابطه ای عالی و بی نقص به رابطه ای گه بدل میشد که محکوم به بریدن و کندن در بدترین شرایطه… اینه که بی رحمانه معترفم که تموم شدن در این مواقع بهترین راه و شاید ناگزیرترین اتفاقه…

    • ساحل غربی می‌گوید:

      نمی دونم چرا این جمله با این سوالت اومد توی ذهنم : هستم، ولی خستم :دی
      نوشتن دونیم هنوز پر نشده … شاید همین امروز فردا دوباره پر شه و یه پست بذارم … دارم دنبال سوژه می گردم و سعی می کنم فکرهام رو جمع جور کنم … در عین حال دارم یه مقاله واسه درسم می نویسم که اصلا اصلا اصلا کار راحتی نیست… مطمینم به جای همین یه مقاله می تونستم ۸ تا پست خوب بنویسم ….

  19. pelahe می‌گوید:

    من هم خیلی دلم برای پ تنگ شده است!

  20. کاپیتان بابک می‌گوید:

    نوشتۀ نسبتا خوبی بود، دلم یه کم گرفت و برای شین بیشتر سوخت که توی جهنم موند
    این قسمت
    راستش همه شان مدت هاست که فکر می کنند شین برای من کاملا تمام شده است و اصلا هم دوست ندارم بفهمند که اینطوری نیست چون حوصله اینکه بیایند بگویند برو دوست دختر پیدا کن را ندارم
    بنظر من تناقض داره. چون فکر می کنن شین تموم شده، بیشتر احتمال داره بهت بگن سراغ یکی دیگه (نه اینکه بدونن اینطور نیست)
    شایدم چیزی هست که من نمی فهمم

  21. ش می‌گوید:

    وقتی نوشته ات رو خوندم این اهنگ اومد توی ذهنم …

  22. Ah می‌گوید:

    khoda lanatet kone
    har khat ro k khundam ar zadam
    saat 8:35 pm hast va man durtarin noghteye in koreye gerdali, tuye laboratory neshastam va az sare deltangi daram neveshtehaye daghune to ro k az sare deltangi oun yeki sare donya neveshti mikhunam
    delam baraye «Sh» bishtar az to sukht

    vase tavalode man ba’de salha, in sare donya email zade bud
    salha azash khabar nadashtam
    yani bayad khabari nemidashtam
    ye dafe yadesh oftade bud k peydam kone bebine kojam va baram happy birthday befreste
    k daghe delam ro in sare donya, az sare bi kasi, az sare tanhaei, taze kone

    Adamak khar nashavi gerye koni …
    .
    .
    .
    va man kheyli kheyli deltangam alan
    baraye khodam
    k tanhaye tanham
    in sare donya
    : (
    .
    .
    delam ye Aghushe garm mikhad

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s