من آدم تنهایی هستم …

من آدم تنهایی هستم و فکر می کنم این اعتراف خیلی غمگینیست. بعضی ها می گویند همه ی آدم ها تنها هستند اما من خیلی این حرف را قبول ندارم. به نظرم از این حرف های بی پایه و اساس است که سر زبان ها افتاده و دیگر هیچکس به خودش اجازه ی مخالفت با آن را  نمی دهد. دلیلم این است که «تنها بودن» نه شرط لازم است برای تنهایی نه شرط کافی. حتی اگر کمی پر جریت تر بودم می گفتم تنها بودن اصلا هیچ ربطی به تنهایی ندارد و صرفا یک تشابه اشتباهی در زبان فارسیست.

بعضی چیزها هستند که همه از آنها مطلعند اما هیچ کس به زبان نمیاردشان. و من عاشق این هستم که این چیزها را کشف کنم و رک و پوست کنده بزنمشان تو صورت مخاطبهایم. احتمالا این هم باید نوعی بیماری یا کرم به خصوص باشد. در هر صورت  یک نمونه ی خوبش را همین حالا در چنته دارم.

تنهایی چیزی جز نداشتن پارتنر احساسی- جنسی نیست.

خودم را مثال می زنم (چون راستش را بخواهید کس دیگری را نمی توانم مثال بزنم). من دوست های خوب اینجا زیاد دارم. آدمهای با معرفتی که به وقت دردسر با احتمالی بیش از ۸۳ درصد می توانم رویشان حساب کنم. وقتی می خواهم سیگار بکشم یکی دو نفری هستند که فندک هایی را که در جیبهایشان قلمبه شده برای من بیرون می کشند. وقتی مهمانی یا جشن تولدی اتفاق می افتد همیشه حداقل یک نفر هست که دعوت کردن من را فراموش نکند. دوستی دارم که برایم شیرینی های ایرانی می پزد و با اینکه اینجا در فروشگاه ها شیرینی ی ایرانی پیدا می شود و من هیچگاه دلم برای آنها تنگ نمی شود برای محبتش خیلی ارزش قایلم. دوست دیگری دارم که بی اعتناییش به زندگی را همیشه راحت با من تقسیم می کند و همیشه آماده است که با هم به بی ارزشی و مسخرگی زندگی بخندیم و برای هول و هوس احمقانه ی مردم در چشیدن طعم زندگی چشم باریک کنیم.

همه ی این آدم ها را که روی هم بگذاریم من اینجا حتی باید دلم برای تنهایی تنگ هم بشود. اما نه تنها که نمی شود که حتی هر از گاهی دوست دارم بنشینم پشت این کامپیوتر قراضه و پست های دلگیر بگذارم. کل روز را هم که به ترتیب با تک تک این آدم ها وقت می گذرانم باز هم جای یک چیز خالیست. باز هم آخر روز که می شود دلم می خواهد گوشه ی بالکن نامجو گوش کنم و سیگار دود کنم. باز هم مثل امروز غروب روی صندلی بالکن میخکوب می شوم و کلاغ های سر درخت کاج جلو خانه ام را دید می زنم. درخت کاج جلو خانه ی من در پس زمینه ی سرخ غروب سیاه می زند. سیاه سیاه. سرخ سرخ. وقتی کلاغ ها روی شاخه هایش می نشینند دیگر مرزی بین آنها و درخت نمی بینی و فکر می کنی کلاغ ها و درخت فقط قسمت هایی از یک سایه ی سیاهند در پس زمینه ی سرخ آسمان.

امروز دقیقا زمانی که کلاغ چهاردهم داشت با درخت ترکیب می شد کمی از بغض چند ساله ام از چشمانم بیرون ریخت. البته باز هم همان بلای همیشگی به سرم آمد. از اینکه شاید گریه ام بگیرد انقدر خوشحال شدم که همان نیم قطره اشک روی مژه های چشمم خشک شد. من آدم تنهایی هستم و با اینکه عادت دارم تظاهر کنم که به تنهایی عادت دارم راستش را بخواهید هیچوقت نتوانستم با آن کنار بیایم. جای یک نفر که بتوانم وقتی بغلش می کنم کمی به خودم فشارش دهم و چند دقیقه ای ولش نکنم ناجور در زندگی من خالی شده است.

من، ساحل غربی، دلم بغل می خواهد. اولین بار که این موضوع را حس کردم اصلا خوشم نیامد. خودم می دانم که به اندازه ی کافی احساسات دخترانه یا کودکانه دارم که به این راحتی ها با پسرها یا آدم بزرگ ها طاق نخورم. حالا نیاز به «بغل شدن» هم به آنها اضافه شده. این یکی را دیگر کجای دلم بگذارم؟ این یکی دیگر خیلی من را ترسانده است. چون آدم ها به این راحتی ها برای برطرف کردن نیاز های همدیگر تلاش خاصی نمی کنند .  تجربه نشان داده است که حتی کسانی که حاضر می شوند بغل های صمیمی به آدم هدیه کنند انتظارهای صمیمانه تری دارند. راستش را بخواهید من از انتظارهای آدم ها هم خیلی می ترسم.

گاهی که دختری که در زمان پریود دلش گرفت است با من درد دل می کند هی می آید توی ذهنم که به او بگویم : «چیز مهمی نیست، چند روز که بگذره دلت باز می شه، به خاطر پریوده…» . اما جلو خودم را می گیرم و خیلی معمولی با او همدردی می کنم چون می دانم در آن حال ممکن است شنیدن واقعیت خیلی دردناک شود. حالا این شده است حکایت من. حال خوشی ندارم، دلم گرفته است و بغضم هی لب می زند، اما حدس می زنم که چیزی نیست و احتمالا به خاطر خستگی مفرط و استرس کار است.

به خودم می گویم : «برو بخواب، فردا همه چیز بهتره…» .

اما واقعیت گاهی خیلی دردناک می شود :  دلم بیشتر بغل می خواهد…

 

Advertisements

23 دیدگاه برای “من آدم تنهایی هستم …

  1. مومو می‌گوید:

    چقدر خوب بود این پست… گرچه با بعضی حرفات کلا مخالفم!! :))
    همه مون گول می زنیم خودمونو… همه مون…

  2. کیوان می‌گوید:

    نزدیک به 5 ساعت است که این صفحه را خوانده‌ام ولی همینطور حیرانم چه بنویسم ….
    باشد تا فردا
    راستی پری کجاست؟ حتی به آخرین کامنت من جواب نداد.

  3. aseman می‌گوید:

    manam delam tange, badjoor ham tanham. man ham delam baghal mikhad vali be kasi nemigam chon kasi nist ke befahme.bi baghalam kon.

  4. گپ خواهرانه می‌گوید:

    خوب گفتي ساحل خوووووو.وووووب

  5. کاپیتان بابک می‌گوید:

    صاف و ساده و صمیمانه بود
    شاید دستگیرت شده باشه که من 83 درصد مواقع، ترجیح میدم در بارۀ نوشته اظهار فظل بکنم، نه احساس نویسنده. قسمت کلاغهای نوشته را از بقیه ش بیشتر دوست داشتم
    ضمنا ساحل جان من این بار کمی دیر اومدم سراغت، دوسه هفته به کار ترجمه مشغول بودم
    از پست خودکشی آش دهن سوز….به بالا برات کامنت نوشته ام که فکر می کنم از نظرت مخفی مونده

  6. parykateb می‌گوید:

    سلام ساحل بغل لازم من! سلام رفیق کیوان. بشدت درگیرم من!
    ساحل من ! یعنی چی بغل میخای؟ حیف که دوری وگرنه خودم بغل فشاردارت میکردم… باورکن من به یه حال و روزی رسیدم که بی حس بی حس هستم! هیچ آغوشی منو آروم نمی کنه!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      میخوای زودتر یه بغل امتحال کنی ؟ حداقل بغل یه دوست خوب … می خوای نذاری از این بدتر شی ؟ می خوای یه کاری واسه این حالت بکنی ؟ می خوای بجنگی رفیق ؟

  7. کیوان می‌گوید:

    دوست ندارم مثل خودت با بیرحمی برگردم و بگویم:
    «چیز مهمی نیست، چند روز که بگذره دلت باز می شه، به خاطر …»
    اما احساساتت چیز غریبی نیست. فکر کنم ترکیبی از حالات روحی و ترشحات هورمونی باشد. هر مردی (هر انسانی؟) در دوره‌های مختلف زندگی دچار چنین تنگناهایی می‌شود. و خدا نکند که در همان زمان مثلا به پست شخصی خاص بخورد (در مورد شما مثلا یک دختر جدید، یا خاطره یک دوست دختر قدیمی) که می‌تواند حمل بر نشانه‌ای از سوی سرنوشت یا خاص بودن آن شخص بشود.
    خود من به شخصه در یکی از این حالات روحی تا پای خواستگاری و ازدواج هم رفتم، که بدلایلی موفقیت آمیز نبود!
    البته اگر متن زیر را بخوانی به این نتیجه میرسی که هیچ کس نمی‌تواند در مورد احساس یا حتی اندیشه شخصی دیگر، به درکی دقیق برسد (یعنی هر چه را من نوشتم فراموش کن و اینکه کاپیتان بابک عزیز -چون همیشه – بهترین واکنش را به نوشته‌ات داشته!):
    http://emperatoorhasirabad.wordpress.com/2012/09/10/%D9%88%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D9%86%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%DB%8C/

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان جان واسه این جمله :
      خدا نکند که در همان زمان مثلا به پست شخصی خاص بخورد (در مورد شما مثلا یک دختر جدید، یا خاطره یک دوست دختر قدیمی) که می‌تواند حمل بر نشانه‌ای از سوی سرنوشت یا خاص بودن آن شخص بشود.
      واقعا ممنون. لازم بود یکی بهم این حرف رو بزنه. امروز دوباره به حالت نرمان برگشتم. مرسی واقعا مرسی.

      • کیوان می‌گوید:

        خوشحالم ساحل جان، خوشحالم.
        راستی رفیق پری ما را متعمدانه بی پاسخ گذاشتی ها!

  8. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  9. parykateb می‌گوید:

    من ته نشین شده ام ساحل من! ته نشین یعنی آدم پیر و خسته ای که نای جنگ نداره ! هر بغل گرفتنی بدنبال خودش تنهایی داره، تنها درون تن ها!

  10. شاهین می‌گوید:

    تو را وانهاده ام به خود
    با سوغاتی در بغل
    در میان آیینه ها.
    هیچ ،
    تنها هدیه ام بود از سفر.
    می بینمت گاهی
    از پنجره ی خیال .
    درخود فرو رفته ،
    هزاران بار
    از هیچ سرشاری.

    <>

    • Aydaa می‌گوید:

      …«ای دختر جوان، بازهم خودت را در آب بیفکن تا من یک بار دیگر فرصت کنم که هردومان را نجات دهم»…

      سقوط – آلبرکامو
      فک کردم احساست بی شباهت به کامو نیست!!!

  11. esotericblue می‌گوید:

    شاید خیلی هم غیر طبیعی نباشه که وقتی تو بغل کسی رو بخای اون به چیز بیشتری فکر کنه. خیلی کم پیش میاد که دو نفر آدم دقیقن بدونن که چقدر از هم دیگه باید انتظار داشته باشن و گاس که بدونن ولی همیشه فاصله هست بین دونستن و اون چیزی که میخای. این فاصله اگه زیاد باشه یکی از طرفین و گاس دو طرف آزار میبینن و شیار میخورن.

  12. 50 ساله می‌گوید:

    سلام ساحل عزیز . خیلی خیلی ناراحت شدم شاید باور نکنی اشک در چشمهام حلقه بست . باور میکنی من فکر میکردم پسری تو حالا میگی دختری یا من بد استنباط کردم به این جمله ات نگاه کن «من، ساحل غربی، دلم بغل می خواهد. اولین بار که این موضوع را حس کردم اصلا خوشم نیامد. خودم می دانم که به اندازه ی کافی احساسات دخترانه یا کودکانه دارم که به این راحتی ها با پسرها یا آدم بزرگ ها طاق نخورم. حالا نیاز به «بغل شدن» هم به آنها اضافه شده. » ساحل عزیز بهر صورت امیدوارم شاد باشی و تندرست . میدونی شادی تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت .موفق باشی

    • ساحل غربی می‌گوید:

      ۵۰ ساله عزیز خیلی خوش اومدین، قدم به چشم ما گذاشتین ….
      خیلی البته مهم نیست اما من همون پسرم و شما اشتباه متوجه شدین… پسری با احساساتی که جامعه «دخترانه» می دونتشون ….

  13. آواره در آمستردام می‌گوید:

    باور كن ساحل جان همه دلشون يه بغل گرم ، صميمى و بى منت ميخواد كه اين روزها كم پيداست .

  14. کیوان می‌گوید:

    سلام به 50 ساله عزیز امیدوارم شاد و سالم و سرحال باشید. و همیشه 50 سال بمانید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s