ای کاش من یک کلاغ پیر بودم که تمام جمله هایش را پیدا کرده بود.

نوشتن را دوست دارم. البته گاهی که فکر می کنم، نوشتن برایم مثل «کلمه تراپی» جلوه می کند. این زمان ها دیگر نوشتن را دوست ندارم. دلیل ساده ای هم دارد. من با تمام گنده گوزی هایم آنقدر ها هم موجود متفاوتی نیستم. حداقل مطمینم اگر روزی به یک بیمارستان روانی بروم با باقی بیماران خیلی تفاوتی نخواهم داشت و از مشاوره درمانی و قرص های روان خوب کن نفرت پیدا می کنم. این چیزها مثل این می ماند که آدم خودش اعتراف کند که مریض است. و راستش من و بیماران روانی ای که شاید سالها بعد با آنها آشنا شوم خیلی خوشمان نمی آید به دیوانه بودن خودمان اعتراف کنیم. و من در این وبلاگ بارها به خیلی چیزها اعتراف کرده ام.

اما جدای از این مسایل من نوشتن را دوست دارم. صادق هدایت یک جمله ای دارد تقریبا شبیه به این:

«آدمها ممکن است در ۲۰ سالگی بمیرند و در ۸۰ سالگی به خاک سپرده شوند. «

که من یک نسخه ی تغییر یافته از آن برای خودم دارم :

«آدم ها ممکن است در ۲۰ سالگی پیر شوند و در ۸۰ سالگی مفاصلشان شروع کند به سر و صدا.»

راستش را بخواهید من فکر می کنم کمی پیر شده ام. یعنی اکثر مواقع کارهایی می کنم که خیلی با سن و سالم سازگاری ندارد و حقیقتا خودم را شرمنده و عصبانی می کند. مثلا عقل سلیم می گوید پسری همسن من باید یک پارتی شلوغ و مست کردن و بالا و پایین پریدن را به تنهایی آبجو خوردن در یک بار خلوت و آرام  ترجیح دهد. یا مثلا من باید با کامپیوتر گیم بازی کردن را به تنهایی یک گوشه ای کز کردن و بی حوصله شاملو ورق زدن ترجیح بدهم. یا خیلی چیزهای دیگر مثل اینها. اما در همه ی این موارد من گزینه ی ب را انتخاب می کنم. نه که گزینه های الف را دوست نداشته باشم اما آنها معمولا وقتی از حد کمی بیشتر می شوند من را عصبی می کنند. درست مثل تعداد آدم ها. و من فکر می کنم این دقیقا نشانه ی پیر شدن است. چون آدمها وقتی پیر می شوند هنوز کارهای جوانیشان را دوست دارند اما دیگر حال و حوصله ی انجام دادن آنها را ندارند. البته اکثر آدم ها وقتی پیر می شوند هم خیلی بداخلاق می شوند هم ازدواج می کنند که خوشبختانه من هنوز به هیچ کدام از این دو بیماری دچار نشده ام.

جدیدا خیلی به زندگی فکر می کنم. البته «فکر کردن» به همراه خودش یک سوتفاهم بزرگ دارد. همه خیال می کنند که فکر کردن یک کاری است که آدم تصمیم می گیرد انجام دهد و بعد به مدت زمان مشخصی «فکر می کند». اما این یک دروغ بزرگ است. فکر کردن یک فرایند طولانی مدت است که گاهی حتی موازی با کارهای دیگر (حتی خواب) در حال اتفاق افتادن است در حالی که حتی روح نداشته ما هم از آن خبر ندارد. بگذریم. داشتم عرض می کردم. جدیدا خیلی به زندگی فکر می کنم. مثلا اخیرا هربار که دست به کاغذ می برم اولین کلمه ای که می نویسم «زندگی» است. بعد به مدت ۹ دقیقه نگاهم به کاغذ قفل می شود، سپس این کلمه را خط می زنم و چیز دیگری می نویسم. اصلا نمی فهمم چه حکایتیست. حس می کنم یک جمله ای که با «زندگی» شروع می شود آن اعماق من گیر کرده و هر بار کاغذ و خودکار جلوی خودم می گذارم می خواهد خودش را پرت کند بیرون. وای. چقدر عجیب. واقعا چنین حسی دارم.

ای کاش می شد احساسات را خیلی دقیقتر نشان داد تا مثلا شما بفهمید اینکه یک جمله توی آدم گم شده باشد چطوری است. من فکر می کنم مشکل اصلی انتقال احساسات روش های ارتباطی هستند. منظورم این است که کلمه ها، نت های موسقی و حتی امواج نوری ای که از فیلمهای وودی آلن در می آیند برای حمل احساسات و رساندن صحیح و سالم آنها به مخاطب روش های بسیار ضعیف و نامناسبی هستند. مثل این است که شما بخواهید یک کامیون ظرف کریستال را با الاغ به نقطه ای در چند ده آنطرف تر ببرید. خوب طبیعاتا چیزی جز خورده شیشه های بعضا نقش دار به مقصد نخواهد رسید. اما من فکر می کنم راه درست انتقال احساسات این است که مثلا یک دستگاهی باشد که اندکی از خون گوینده را بگیرد، ترکیب هورمونی دقیق مغز او را از آن شبیه سازی کند و سپس آن ترکیب هورمونی را به مغز مخاطب تزریق کند. به نظر من خیلی هیجان انگیز است. آن موقع دیگر گوینده و مخاطب موجوداتی جدا از هم نیستند و ارتباط محدود به زمان انتقال داده نخواهد بود. مثلا در این مورد خاص، اگر من می توانستم واقعا احساس گم شدن یک جمله در درونم را توی مغز شما بکارم، آنوقت شما بعد از همین لحظه دیگر هرگاه دست به قلم می بردید اول یک «زندگی» می نوشتید، سپس خطش می زدید و بعد به نوشتن اصلیتان می پرداختید. فکرش را بکنید. ارتباط از این قوی تر ممکن است؟ اگر روزی همچین چیزی اختراع کنم شاید بعدش کار و زندگی را کنار بگذارم و بعد از ۱۴ سال دختری پیدا کنم که دوتایی همیشه با کمال میل بخواهیم احساسات همدیگر را توی خودمان بکاریم. آن موقع، یک فیلسوف می تواند بیاید بگوید: «عشق چیزی جز یکی شدن دو روح در دو بدن نیست.». یا یک چیزی شبیه به این.

— ضمنا اگر الان می خواهید بیایید بگوید این کار غیر ممکن است و خدا ما را فلان و بهمان آفریده و روح آدمی فلانش فلان طور است و اینها، لطفا نیاید که اصلا حال و حوصله ی این چیزها را ندارم و کلایمان می رود توی کلاه هم گیر می کند.

بگذریم.

واقعا از حضور همه تا عذر می خواهم. تقصیر خودم نیست. من فکر کنم خودم مثال نقض برهان نظم برای اثبات وجود خدا باشم چون مولفه های سیستم روانی من خیلی ربطی به هم ندارند. یعنی اصلا ربطی به هم ندارند. و این باعث می شود که گاهی فکر کنم چقدر موجود خنده داری هستم. برای مثال همانطوری که دوست داشتن زن ها جزیی مهم از وجود من است و خیلی موقعها درباره اش می نویسم، این تیوری های علمی تخیلی و کلا علاقه به علم و این چیزها هم جزیی از من است و من را گاهی به قول این خارجی ها تمام و کمال به یک آدم «نرد» تبدیل می کند.

بگذریم. داشتم عرض می کردم. فکر می کنم یک جمله ای که با کلمه ی «زندگی» شروع می شود توی من گم شده باشد. با توجه به چیزی که تا این لحظه از سیگنال های احساسی من نصیبم شده فکر می کنم این جمله چیزی شبیه به یک تعریف یا توضیح برای زندگی باشد. انگار که من به مرحله ای از عمرم رسیده ام که دارم سعی می کنم زندگی را برای خودم تعریف کنم. البته به نظرم درگیر مسابقه ی بسیار ناعادلانه ای شده ام. چون اصلا معلوم نیست آخرش قرار است چه شود و هیچ تضمینی وجود ندارد که قبل از خاکسپاری من این جمله راه خود را به بیرون پیدا کند. مثلا اصلا از کجا معلوم که تعریف زندگی با کلمه ی «زندگی» شروع می شود؟ یا از کجا معلوم این جمله به اندازه ای بلند نباشد که تا آخرین لحظه هم هنوز دمش توی من گیر نکرده باشد؟ اگر این جمله ای که توی من گم شده ۲۴۶۱ کلمه داشته باشد چه؟ یا حتی هیچ تضمینی وجود ندارد که این جمله تعریف زندگی یا هیچ جمله ی مهم دیگری باشد. مثلا اگر در نهایت جمله ای که از من پرت شد بیرون  «زندگی شامپانزه های نسل سوم شباهت زیادی به گوسفند ها دارد.» بود چه؟ خوب این را که خودم میدانم.

تازه از تمام اینها که گذشته، اگر  این جمله چند سال دیگر «زندگی کلا چیز بیخودی است» از آب در آمد چکار کنم؟

خوش به حال کلاغها. کلا به نظر من اگر قرار باشد واقعا یک جانوری را به عنوان اشرف مخلوقات انتخاب کنیم شایسته ترین کاندید کلاغ ها هستند. دلایل بسیار زیادی هم دارم.

اولا که چیزی بین سیصد تا چهارصد سال عمر می کنند و جمله که چه عرض کنم حتی تا زمان خاک سپاریشان یک عدد نقطه هم بعید می دانم تویشان باقی مانده باشد.

دوما، کلاغ ها با وجود اینکه موجودات اجتماعی ای هستند ولی گندش را در نیاورده اند. چون بعضی موجودات اجتماعی مثل انسان ها به نظر من دیگر واقعا گندش را در آورده اند.

سوما، اینکه کلاغ ها حافظه ی بسیار قوی ای دارند و فکر نمی کنم دست کم تا نسل ۴۱۸امشان شباهتی به گوسفند ها پیدا کند.

چهارما، کلاغ ها همانطور که در پست قبلی گفتم عادت ندارند زمان غروب که می شود بنشینند انسان ها را در پس زمینه ی سرخ آسمان تماشا کنند. اما انسان ها با این همه فیس و افاده تهش می نشینند کلاغ ها را دید می زنند. کلاغ ها ناظر نیستند. کلاغ ها خود منظره اند. ای کاش آدم ها هم یاد می گرفتند منظره باشند.

پنجما، کلاغ ها در چند صد سال گذشته پیشرفت زیادی از خود نشان نداده اند و این به نظر من ارزشمندترین موفقیت تاریخی آنهاست.

….

و خیلی دلیل های دیگر.

دیگر برای این پست کافیست. فکر کنم دوباره زیادی فلسفه بافتم.

ای کاش من یک کلاغ پیر بودم که تمام جمله هایش را پیدا کرده بود.

Advertisements

8 دیدگاه برای “ای کاش من یک کلاغ پیر بودم که تمام جمله هایش را پیدا کرده بود.

  1. آبی مبهم می‌گوید:

    چون به آسونی نمیشه کلاغ ها رو آسیب رسوند و از بین برد مورد غضب هستن و الا چه کسی از گوسفند بدش میاد؟ در بدترین شرایط هم که باشد باز یه یارویی پیدا میشود که جگرش را کباب کند.

  2. مومو می‌گوید:

    الان من هم به این نتیجه رسیدم که من و تو خیلی شبیه همیم!! باور کن!! :)))

  3. کیوان می‌گوید:

    جزو پست های محبوبم نبود. البته برای اینکه سریع تکلیف خودم رو با این پست معلوم نکرده باشم (چون خواندن و نوشتن مطالب حسی هر دو حس می‌خواهد) چند ساعت بعد دوباره می‌خوانم.

  4. parykateb می‌گوید:

    دوسش نداشتم!

  5. قدیسه می‌گوید:

    شاید دلیل اینکه نمی تونی از زندگی بنویسی و اینقدر هم روش تاکید داری که در مبتدای جملت ازش استفاده می کنی معناداری کافی و وافی خود همین یک کلمه باشه که بگمونم آدمها باوجود همه تفاوتی که در تلقی هاشون از مفهومی مشترک دارن بازم بارمعنایی خیلی کلمات رو یکسان درک میکنن هرچند تعاریف متفاوتی از خود اون کلمه مثلا زندگی داشته باشن… این پستی که گذاشتی خیلی شبیه به همین زندگی بود که میخوای ازش بنویسی… اصلا همین بود… با این فرق که با زندگی شروع نشده بود اما از وضعیت این روزهای زندگی ساحل غربی، آرزوهاش و ناکامی هاش گفته بود…

  6. قدیسه می‌گوید:

    لایک برای این پست و احساس قابل درک و مشابهی که داریم…

  7. کیوان می‌گوید:

    چرا هرچه این پست را می‌خوانم نه خوشم می‌آید و نه می‌توانم با آن ارتباط درست و حسابی برقرار کنم؟ انگار ساحل غربی عزیز و عمیقم* می‌خواهد میان بر بزند و بی واسطه کلام و هنر، فعل زندگی را بجای نوشتن، روی کاغذ زندگی کند.
    یادم است بعد از قبولی در دانشگاه از دوستی که در ماههای شاد و بی‌خیالی بعد از کنکور بسیار وابسته او شده بودم، جدا شدم و ترکیب این جدایی با هم کلاسی‌های جدیدم (که اصلا اهل لاهوت و مطالعه و فک زدن در معقولات نبودند) و بلا تکلیفی من با خودم (که البته هنوز هم ادامه دارد) که نمی‌دانستم باید با زندگی چه کنم (چیزی در حدود همین سئوالات شما)؛ تبدیل شد به نامه نگاریهای گاه هرروزه و دلتنگیهای بی پایان. یکبار این حیرانی و بلا تکلیفی را در نامه‌ای با چند کلمه خلاصه کردم:
    خدا؟
    عشق؟
    عرفان؟
    درس؟
    فلسفه؟
    پول؟
    ادبیات؟
    ……؟
    و آن دوستم در نامه‌ای بلند که بی توجه به دلتنگیهای من (البته از تعمد و برای مدیریت شور و شیدایی من) شرح گرفتاریهای نوپدید زندگی دانشجویی در تهران و ماجرای قهر و آشتی‌های بی پایانِ خود با دختری 15 ساله از آشنایان (که اکنون همسرش است) را نوشته بود. در انتها و بی‌آنکه پاسخی بنویسد (آیا اصلا پاسخی در کار بود؟) اضافه کرد:
    «نامه کوتاهت را سر کلاس معارف باز کردم، دلم می‌خواست همانجا آن را به استاد معارف** بدهم و ببینم چه پاسخی دارد؟»
    فراموش نکنیم هنر (یا بیان توام با خلاقیت و زیبایی) در اوجِ قله‌های دست نیافتنی‌اش، بیش از آنکه پاسخی به سئوالات ازلی ما بدهد، سئوالات قدیمی (ازلی- فلسفی) یا سئوالات جدید (تقابل انسان با محصولات مهیب تفکر و عمل هردم دگرگون شونده‌اش) را با تغییرِ نحوهٔ بیان و نقطه نگاه، دوباره مطرح می‌کند.
    ساحل عزیزم، وب نوشته‌های شما به هنر بیشتر نزدیک است، تا به فلسفه (یا علم). من فکر می‌کنم دلیل عدم توفیق شما در ادامه جمله ای با مبتدای «زندگی ….» از اینروست.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    * کی بود می‌گفت ساحل عمیق نمی‌شه؟ من اسم یه ساحل عمیق صخره‌ای رو می‌دونستم ولی فراموش کردم. دست کم برای جلوگیری از ضایع شدن من هم که شده، خودت بگرد آدرس یکی رو برام پیدا کن!
    **در آن دوران هنوز باور پذیر که یک استاد معارف خوب و با سواد، دست کم می‌تواند مدعی پاسخ گویی به چنین سئوالاتی باشد.

  8. سیمین می‌گوید:

    یه حسی دارم به اینایی که نوشتی که حال ندارم توضیح بدم، اما یه روز میام این کارو می کنم!
    چون دوسش داشتم! …
    راستش رو بخوای رگ شیرازیم این روزا خیلی دردناک و متورم شده!
    و به شدت دچار گه گیجه ام و جمله های زیادی هست که در من گم شده!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s