ای کاش من مادیان سپیدی بودم، رقصان در یک علفزار نامتناهی

روزهای زندگی من گاهی به طرز عجیبی مایوس کننده می شوند. چنین روزهایی معمولا قبل از اینکه خودشان از راه برسند بوی مشمیز کننده ای از خود را برای هموار کردن راه به سراغ من می فرستند. این روزها از همان روزهای گند است.

خودم را نمی فهمم. و این خیلی درد بزرگیست. وقتی خودت را نمی فهمی حال و حوصله ی هیچ چیزی نداری و زندگیت خلاصه می شود به سیگار کشیدن در حالات مختلف. در حال نشسته روی صندلی بالکن، در حالت تکیه کرده به نرده های بالکن، در حالت نشسته روی نیمکت های جلو دانشکده، در حالت «دزدکی» روی پشت بام دانشکده، در حال قدم زدن در پارک سوت و کور  نزدیک خانه، در حال زل زدن به زمین فوتبال خالی و مرطوب دانشگاه و هزار و هفتاد و سه حالت دیگر. و هر بار که به خودت می آیی میبینی مصرف سیگارت نسبت به بار قبلی ای که به خودت آمده ای دوبرابر شده است اما تو همچنان خودت را نمی فهمی.

این روز ها اصلا حال و حوصله ندارم. راستش را بخواهید الان خیلی حوصله نوشتن هم ندارم و انگشتهایم خودشان به خاطر وزن طبیعیشان تالاپ روی دکمه های کیبورد رها می شوند. فکر کنم هوس رفتن کرده ام. یک هوس خیلی قدیمی که تا جایی که یادم می آید با من بوده است. وقتی ایران بودم دل و جرات بیشتری داشتم و یک بار ناگهان ساعت ۱۰ شب رفتم یک ترمینال اتوبوس رانی و سوار اولین اتوبوس ممکن شدم وچهار ساعت بعد از تبریز سر در آوردم.

ایران همه چیز بهتر بود. یا حداقل، من در ایران آدم بهتری بودم.

گاهی که می خواهم در خیالاتم به خودم امتیاز بدهم فکر می کنم من یک پرنده ی همینگوی هستم. همینگوی ها  در ثانیه چند هزار بار بال می زنند و اگر یک لحظه، فقط یک لحظه بال زدنشان را متوقف کنند قلبشان می ایستد و می میرند. همینگوی ها همیشه در حال پرواز هستند. و من گاهی فکر می کنم اگر بایستم میمیرم.

دلم می خواهد توی یک جاده تاریک که پر است از علایم راهنمایی براق به سمت مقصد نامعلومی حرکت کنم. فقط من باشم و علایم راهنمایی رانندگی نورانی که به سرعت از کنارم رد می شوند و صدای ایگلز که از هتل کالیفرنیا فریاد می زنند. و من گاهی با صدای نازکی زمزمه کنم : ساچ ا لاولی پلیس … ساچ ا لاولی پلییییس …

علایم راهنمایی خیلی بازی ها با من بلدند. وقتی شب باشد و فقط خودت در جاده باشی، وقتی از کنارشان رد می شوی همه با هم روشن می شوند و با گذشتن تو خاموش می شوند. درست مثل آدم های زندگی من که معمولا زمانی برایم روشن می شوند و بعد … بعد می میرند. بعد همه شان می میرند.

راستی نگفته بودم. مدتیست متوجه شدم که آدم های زندگی من روز به روز در حال کم شدن هستند. فکر کنم خیلی با رکورد تنهاترین آدم دنیا فاصله ی زیادی ندارم. و من زمانی چقدر احمق بودم که فکر می کردم معنی زندگی را فهمیده ام : دوستی.

دوستی. زرشک. این یک دروغ بزرگ است. این یک چرند محض است. زندگی اصلا هیچ مفهوم خاصی ندارد و بزرگترین سر کاری زندگی همه ی ما همین خود زندگی است. بهترین دوست ها هم زمانی منقضی می شوند. فقط کافیست از دیده شان بروی. آنوقت به راحتی از دلشان هم پرت می شوی بیرون. و من دیگر دارم عق میزنم از اینهمه که الف و میم  تبدیل شده اند به صداهایی آشنا پشت تلفن که فقط می گویند «چه خبر؟». این خیلی غمگین است که بهترین و قدیمی ترین دوستان من این نوشته ها را نمی خوانند. نه؟ هه … خیلی زندگی مسخره است.هیچوقت فکرش را نمی کردم. اولین شکست عشقی جدی من با دو رفیق پسر بوده است. من قول می دهم که دیگر عاشق نخواهم شد.

ای کاش اینبار هم به جای اینکه مستقیم این کلمه ها را تایپ کنم اول روی کاغذ می نوشتمشان. به این دلیل که راستش الان دارم مثل یک دختر بچه ی لوس گریه می کنم و من خیلی دوست دارم که قطره های اشک بریزند  روی کاغذ. وقتی قطره ها جوهرها را در خودشان پخش می کنند کلمات شروع می کنند به رقصیدن. و من رقصیدن کلمه ها در اشک،  برگ ها در باد و مادیان های سپید در علفزار را خیلی دوست دارم.

دیگر کافیست. خسته ام. خیلی خسته. ای کاش من مادیان سپیدی بودم، رقصان در یک علفزار نامتناهی.

Advertisements

8 دیدگاه برای “ای کاش من مادیان سپیدی بودم، رقصان در یک علفزار نامتناهی

  1. کیوان می‌گوید:

    خیلی خسته‌ام. نوشته‌های تو و ویولیتا هم من رو داغون‌تر کرد. ولی قشنگ نوشته بودی.
    از نوشته‌ات خوشمان آمد!
    جاده‌ای کوهستانی است به طول حدود 120 کیلومتر بین سد منجیل (گیلان) و زنجان. با گردنه‌ها و شیب‌های تند. و آسمانی نورافشان از ستاره‌هایی که انگار با دست می‌شود چید. خلوت و توهم انگیز. پر از علایم و تابلوهایی که مدام از گردش به چپ و راست می‌گویند. یک سمت کوه است و یک سمت دره. عبور از آن نزدیک به دو ساعت طول می‌کشد. چون در بیشتر مسیر نمی‌توانی از دنده 3 بالاتر بروی. از روی گوگل هم می‌شود فهمید چه جور جاده‌ایست: گردنه به گردنه، مثل اژدهایی بی پایان در سینه کش دره – قله ها پیچ و تاب می‌خورد. از شهر کوچکی بنام گیلوان می‌گذرد، و محدوده سر سبز و پر محصولی بنام طارم (که جزو مناطق آسیب دیده از زلزله رودبار و منجیل سال 69 بود). و روستاها در اطرافش پراکنده است. شبها اغلب در روی آسفالت تنهایی اما در حاشیه جاده و حتی در عرض آن محال است حیوانی نبینی: روباه، خرگوش، گراز، …. و گهگاه قهوه خانه‌ای در کنار لبه جاده. ار آبان ماه به بعد حتی اگر شهر های دوسوی مسیر آفتابی باشد، بدون زنجیر چرخ سفر کردن در آن ریسک بزرگی است: برف هر لحظه ممکن است ببارد و کافی است فقط نتوانی از یکی از شیبها بالا بروی. باید تمام راه آمده را برگردی. اغلب شبها مه در ارتفاع خاصی میهمان جاده است. و آن وقت است که دیگر جرات نمی‌کنی از دنده 2 تجاوز کنی. تصور کن با شعاع دید کمتر از 10 متر باید از پیچهای 180 درجه (دقیقا 180 درجه) گردنه در شیب تند پایین یا بالا بروی. مسافرت از این جاده را اغلب بعد از 12 شب شروع می‌کردم. با سیگار برگ قطوری که تا 40 یا 50 کیلومتر دود لازم برای لذت بردن از جاده، موزیک و زندگی را تامین می‌کرد. البته روزهای این جاده هم زیباست. گاه بسیار زیبا. اما من به هزار دلیل شبها را ترجیح می‌دهم.

    دوستی …
    دوتن از صمیمی‌ترین دوستانم چنان ضربه‌هایی به من زدند که با گذشت یک دهه هنوز دارم تاوانش را می‌دهم. دوستانی که نمی‌توانستم زندگی بدون آنها را تصور کنم. هنوز هم آدم رفیق بازی هستم. ولی سالهاست که به قول تو دیگر در دوستی عاشق نمی‌شوم. گرچه زن و شوهری از دوستان هستند که از من 16 سالی بزرگترند و تمام طول آشنایی با آنها از لحظه‌های زیبای زندگی‌ام محسوب می‌شود. ولی خوب رابطمان منحصر به 3 یا 4 بار تماس تلفنی در سال است. دیگر بس است شاید بعدا برایت بنویسم.

  2. آبی مبهم می‌گوید:

    دوستی. داشتم فکر میکردم که وقتی بیمارستان بودم و هر یک ساعت یک بار مرفین میگرفتم کدام دوستم به جای من درد میکشید؟ و یا وقتی داشتم جایهای از بدنم را از دست میدادم کدام دوست حاظر میشد تقسیم کند با من زندگیش را؟ به نظر میاد که چیز های خیلی مهمی در دنیا کم باشد. امیدوارم که هرچه زودتر این سفر از عسرت شروع شده به پایانش برسه.

  3. شاهین می‌گوید:

    ساحلووووو
    خواستم واست بنوبسم که ایکار رو بکن اونکار رو نکن ، دیدم نسخه پیچی یکی از احمقانه ترین کارهایی هست که میتونم انجام بدم (البته احمقانه ترش هم هست مثل سیگار کشیدنهای زیاد و لی چه کنم این حماقت رو دوس دارم ، ترکش رو هم توصیه نمیکنم .فکرش رو بکن دنیا خالی بشه از یه مشت آدم که کارای احمقانه میکنند !! اونوقت کی میمونه ؟ یه مشت آدم یبس و جدی و شسته رفته و آنکادر شده که همش سرگرم توطئه علیه هم و باقی دنیا هستن .من که دنیا با کارهای احمقانه رو به این یکی ترجیح میدم ) .
    دیدم بهترین راه شاید این باشه که مسیر خودم رو واست بگم .توی یک روستای جنوبی بلیط ورود به دنیا رو گرفتم.تو سن پنج سالگی از
    پدربزرگم متنفر شدم که ما رو به بهانه ی سینما گول زد و به شهر آورد و بدست دکتری سپرد تا شومبولمون رو قیچی کردند و بعد با یه
    دامن قرمز درحالیکه درد میکشیدیم مردم دور و برمون مشغول به سرنا و دهل زدن شدند . دلم میخواست قیچی دکتر دست من بود تا بهشون بفهمونم که وقتی یک آدمی درد میکشه نباید بقیه آدمها بزنند و برقصند. شاید همون موقع بود که فهمیدم درد یک تجربه ی شخصیه و قاابل انتقال نیست.بزرگ شدم کم کم و مثل خیلی جوونها این در و اون در زدم .دنبال چارچوب برای زندگی میگشتم و دلیلی
    که ادامه ی اون رو منطقی جلوه بده واسم. نماز خوندم بعد تارک الصلوات شدم ، آویزون شدم به دکتر و غرق در شعرهایی که بعنوان
    تفسیرش از زندگی بخورد ما میداد . از بی ریشی دکتر به ریشهای انبوه مارکس و انگلس چنگ زدم و با مردم کمون که قیچی نداشته ی کودکی من رو بدست گرفته بودند لبریز از لذت و بعد درد شدم. مدتی گذشت تا دوباره دنبال اون دلیل برای بودن سرم رو تو آخور عرفان کردم ، از هر رقمش که بگی ، در انتها فهمیدم حتی اگر فرانسیسکو د آسیسی روب آب راه رفته باشد، و یا برو بچ نسخه ی ایرانی
    اون بزگوار طی الارض کرده باشند ، باز کمیت ما کماکان لنگ است.هرچه کتاب داشتم بخشیدم به این و اون و نشستم تو ذهن خودم دو دوتا چارتا کردم که آی مردک شدی یه کتابخونه ی سیار ، هرچی میپرسن یه چیزی واسه جواب تو آستین داری !! اما هنوز هیچ چی از
    خودت نداری . راسیاتش خیلی شرمنده ی خودم شدم .باور میکنی که نشستم و اصول بدیهی هندسه رو دوباره برای خودم کشف کردم ؟
    رفتم و رفتم و رفتم تا اینکه دیدم حرفامو کمتر کسی میفهمه .هرچی میگم هر کسی با عینک خودش میخونه و هیچکدوم هم اون نیست که منظور من بوده. تنها شده بودم و یگانه. مثل قاصدکی در دست باد.دوستهایی که یک رنگ بودند حالا بشکل غریبه دراومده بودند.تو این
    راه دیگه سال تا سال کسی رو نمی دیدم که کنارش بشینم و کمی کنار هم خستگی در کنیم.شاید اونقدر درگیر در یافتن معنای زندگی بودم
    که خود زندگی رو که باشتاب از کنارم میگذشت حس نمیکردم . دنبال الگوهای فراگیر بودم در صورتیکه زندگی مملو از جزئیات نامتجانس بود.دوباره چارچوب تعربف ها رو کنار گذاشتم و برگشتم به دوران کودکی و همان حیاط که در حالی که من درد میکشیدم ،
    عده ای مشغول پایکوبی بودند.برگشتم به همون سوال کودکانه : یعنی اینها نمی فهمند درد یعنی چه ؟ هیچوقت درد نکشیده اند ؟
    کم کم فهمیدم که زندگی همه ی اونها هم مملو از این دردها بوده ،اما یک چیز مهم در اون زندگی بود که من نفهمیده از کنار اون
    گذشته بودم ، سیر آفاق و انفس کرده بودم و بهای اون رو هم با سالهای طی شده ی زندگیم داده بودم.اون چیز مهم ، جدی نگرفتن هیچکدوم از چیزهایی بود که من بعنوان اصول اولیه ی زندگی پذیرفته و با اونها زندگی کرده بودم .اون آدمها درد و لذت رو بیش از اون
    چیزی که در زندگی بود ، یعنی یک حادثه ی گذرا ، جدی نمیگرفتند. واسه همین هیچ دردی اونها رو زمینگیر نمیکرد و لذت زنده بودن
    رو نمیتونست ازشون بگیره.یادمه از پدربزرگم در لحظه های آخر عمرش پرسیدم : بابا چی بیشتر از همه تو دنیا دوس داری تا برات بیارم؟ جواب داد :یه بستنی آلاسکا .گاهی فکر میکنم تمام زندگی طی شده با همه ی دردها و خوشیهاش برای او بیش از لذتی که از
    خنکی چشیدن یک بستنی یخی تو گرمای پنجاه درجه نمی ارزید و او موفقتر از من بود که در لحظه زندگی میکرد و من اسیر گذشته و
    آینده بودم در تمامی سالها . حالا که سالها از اون زمان میگذره میبینم او شیره ی زندگیش رو کشیده و چشیده بود و من فقط کوله بارم رو برای آینده ای نامعلوم و نیامده سنگین و سنگینتر میکرده ام.
    روده درازی کردم . شاد باشی

  4. sami می‌گوید:

    چه قدر زیبا ، ساده و روان توضیح دادی آقا شاهین

  5. کیوان می‌گوید:

    شاهینــــــــــــــــــو !!
    کاش همیشه روده درازی کنی. فیلم یک زندگی در چند خط.
    خلاص!

  6. شادی می‌گوید:

    منم خیلی وقتا اینطوری میشم…
    انگار که هر راهی رو بری بازم خودتو پیدا نمیکنی …هیچوقت …
    هر کدوم از انتخابات به یه نوعی تورو پس میزنن
    همیشه هم یه دلیل برای هرکدوم از انتخابات داری…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s