داستان آفرینش

– مگر به تو نگفته بودم میوه های آن درخت را نخور پدر سگ؟

— گه خوردم پدر. مرا ببخش.

– پدر ؟ کره خر من پدر تو نیستم. من آفریدگار تو ام.

— وای. آفریدگارا. من شعورم کمه. مرا بیامرز. گه خوردم.

– گه خوردم ؟ گه خوردن برای صبحانه ات هم کم است. بلایی به سرت بیاورم که تمام مرغان آسمان به حالت بگریند.

— اما … اما پدر شما که هنوز به پرندگان فانکشنالیتی اشک ریختن اضافه نکرده اید … خود جبرییل دیروز سر ناهار به من می گفت.

– باز گفت پدر … با من کل کل می کنی پدر سوخته؟ بدهم پدر پدر پدر  نداشته ات را در بیاورند؟

— اشتباه کردم. قصد بدی نداشتم. آفریدگارا مرا بیامرز.

– بیامرز؟ …  نه. اینطوری نمی شود.

(و خداوند فریاد می زد : عزراییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییل )

* در خدمتم قبله ی عالم.

– این پدر سوخته را ببر در جنگل دشنه بزن تیکه پاره اش کن. کثافت لیاقت بهشت ندارد. 

* بله قربان. (و عزراییل زیر کت آدم را می گیرد تا ببرد …)

– ضمنا، وقتی بر می گردی قلبش را در بیاور و با خودت به اینجا بیاور.

* بله قربان.

(آدم در دلش می گوید : ا؟ گاومون زایید که؟ جدی جدی شاکی شده. آخه مرتیکه خسیس یه سیب ارزش این کارا رو داره ؟؟؟  )

— آفریدگارا. یک فرصت دیگر به من بده. قول می دهم که آدم شوم.

(خدا انگشتانش را به نشانه ی «خلاص» تکان می دهد و عزراییل در حالی که آدم از شدت فریاد دارد کونش پاره می شود او را از عرش بیرون می برد تا به جنگل ببرد)

—————————-

عزراییل می رود که در جنگل قلب آدم را در بیاورد. آدم انقدر بوی گند می دهد که عزراییل آخرین لحظه پیش خودش می گوید :

* ای خدایا  دهنتو گاییدم. ۶ ماهه حقوق ندادی از این ماموریتهای بوگندو هم میدی ؟؟ اصلا به تخمم. همینجا ولش می کنم یه جونوری چیزی میاد موخوردش دیگه.

و عزراییل در راه بازگشت یک آهو شکار می کند و قلبش را در می آورد تا برای خدا ببرد.

خبر اخراج شدن آدم به زمین می رسد. زمین آن زمان فقط ۱۸ میلیون سال داشته اما با وجود سن کمش تا آن زمان شایستگی بسیاری در سرکشی در مقابل قادر مطلق از خود نشان داده بوده است تا حدی که بعضی مورخان اعتقاد دارند زمین حکم خانه تیمی «مبارزان آزادی خلق» بوده است که از مهمترینشان می شود به موش و گاو اشاره کرد. زمین باد را به  جنگل بغل عرش می فرستد. باد در گوش درختان «ناتینگ الس مترز» زمزمه می کند و خودش را به برگهایشان می مالد تا درخت ها شق کنند و خون به ریشه هایشان نرسد و نتوانند فکر کنند. درختان گول می خورند و مکان آدم را به باد می گویند.

باد آدم را به زمین می آورد درحالی که مخالفان خردمند مانند دلفین ها جلوی در فرودگاه یکصدا فریاد می زنند : باد آورده را باد می برد. باد آورده را باد می برد. باد آورده را باد می برد.

زمین عاشق آدم می شود و به فرزندی قبولش می کند. آدم می شود شاهزاده ی جوان، مغرور، احمق، بی عرضه و بی فکر زمین که از مکیدن خون مادر زندگی می کند.

—————————-

آن بالا در عرش خدا قلب آهو را از عزراییل دریافت می کند و رسید می دهد. سال ها می گذرد. خدا دیگر هیچگاه فکر آفریدن چیزی هم به سرش نمی زند چون از ریدن بار آخر خود هنوز خیلی شرمنده است. روزی پیش مشاورانش می رود تا برایش با توسل به علم ستاره شناسی آینده را پیشبینی کنند. پس از چند ساعت مشاوران در حالی که چهره های آشفته ای دارند به سمت خدا می آیند:

× خداوندا. ستاره ها می گویند موجودی احمق که عادت دارد همه چیز را از بین ببرد در راهش شما را نیز از بین می برد و از عرش چیزی باقی نخواهد ماند.

خدا عصبانی می شود و در یک حرکت با ناخنش پیشگویان را نصف می کند. سپس مثل یک دختر بچه ی سه ساله در حالی که دارد عر عر گریه می کند می رود توی اتاق خوابش جلو آینه ی جادوییش و می گوید:

– آینه ی جادویی. آینه ی راستگو. کی تو این دنیا از همه قدرتمند تره ؟

** آفریدگارا شما از همه قدرتمند ترید اما اگر درجه ی حماقت این آدم را می دانستید متوجه می شدید که شما تخم آدم هم نیستید چون قدرتمند تر از حماقت وجود ندارد.

– چی ؟ آدم؟  (و خدا از شدت عصبانیت آینه را می شکند)

– عزرایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییل .

* بله قبله ی آدم.

– مگر من به تو نگفتم آدم را را تیکه پاره کن؟

* بله قربان.

– پس چرا هنوز زنده است؟

* متاسفم قربان. طبق این رسید شما قلب آدم را از من دریافت کرده اید پس امکان نداره آدم زنده باشد.

و خدا این شکلی می شود 😐

و برای همیشه این شکلی می ماند.
—————————-

اینطوری شد که آدم روی زمین قدرت گرفت و خدا هم هنوز طبق پیشبینی مرحوم آینه ی جادویی تخم حماقت آدم را هم نتوانسته است بخورد.

زمین هم که روزی عاشق آدم بود دیگر کونش پاره شده است و طبق دستور آدم به یک خانه ی سالمندان منتقل شده و دستش از همه چیز کوتاه است.

و حکایت همچنان ادامه دارد ….

 

 

 

Advertisements

13 دیدگاه برای “داستان آفرینش

  1. کیوان می‌گوید:

    ساحل جان
    شیطان را از قلم انداختی.

    • کیوان می‌گوید:

      و همینطور حوا را. ولی در کل خوشم آمد. تو اگر کمی فکرت را به نوشتن معطوف کنی می‌توانی نویسنده خیلی بهتری باشی.

      • ساحل غربی می‌گوید:

        کیوان عزیز
        من کی باشم که شما رو تحویل نگیرم؟ من وقتی پریودم سگم دیگه … فکر می کردم تا الان متوجه شده باشی … وگرنه من مخلص شما هم هستم.
        شیطان رو راست میگی … از قلم انداختم … البته خب پست از وقتی شروع می شه که دیگه آدم سیب رو خورده … از اونجا هم که دیگه شیطان نقشی نداشته ؟ یا داشته و من خبر نداشتم ؟
        اما در مورد حوا … کل مدتی که داشتم پست رو می نوشتم راستش داشتم به حوا فکر می کردم… از قلم ننداختمش … یه جورایی عمدی حذفش کردم … نمی دونم چرا … شاید چون لحن پست انقدر مردسالارانست که دیگه نتونستم خودم رو راضی کنم که حوا رو اصلا توش بیارم… یادم بود … اما واقعا نمی دونم چرا نتونستم خودم رو راضی کنم اونم اضافه کنم ….

        راستی پری کجاست ؟ خبری ازش نیست … امشب می رم خونش یه سری می زنم بش ….
        ارادت مند شما
        ساحل

  2. قدیسه می‌گوید:

    بهتر از روایت اصلیش بود… کتاب جدیدی بنویس… ادعای رسالت کن… مام مومن میشیم بهت…

    • کیوان می‌گوید:

      سلام قدیسه جان، من یه کارت عضویت از دین همایی هم دارم. ایرادی که نداره؟ می‌تونم با حفظ سمت اینجا هم سمت امامت یا کاتب وحی بگیرم؟

      ساحل غربی عزیز اگر در این پست هم ما را تحویل نگیری قول می‌دهم یه بلایی سر خودم بیارم!

      عمو بابک چرا پیداش نیست؟

      • قدیسه می‌گوید:

        اینطور میگن که سمت امامت و ولایت از رسالت هم برتره کیوان مهربان… اما با توجه به تجربه ای که در امر ولی هست توصیه می کنم همگی به همون بندگی افاقه کنیم…

    • ساحل غربی می‌گوید:

      همین الانش دارم روی لوح صفر فرمان کار می کنم… لامصب خیلی سخته …. این سنگش سفته نمی شه روش حک کرد …. خبرتون می کنم….
      @کیوان : تا الان که به من چیزی مشکل دار با دین همایی وحی نشده … اگرم شد شما خودت بشو کاتب اون تیکه هاشو با هم حذف می کنیم در جهت بر قراری همیشگی صلح بین ادیان ساحلی و همایی.

  3. آبی مبهم می‌گوید:

    خدایی رو که آدم ساخته خودشم آخرش روزی کافرش میشد. این خیلی طبیعی هست. مگر نه اینکه همه ماها روزی کافر همه دوست داشتن هایمان شده ایم٬ حتی اگه شده برای یک لحظه؟

  4. sara می‌گوید:

    fogholadeh bood, mamnoon saahel jan

  5. کیوان می‌گوید:

    خدا (کدام یکی؟) را شکر که دوره‌ات را رد کردی
    به هر حال شیطان و حوا قابلیت های دراماتیک زیادی دارند که نوشتن روایت «سامیِ» آن، بدون آنها اعتماد به نفس زیادی می‌خواهد!

  6. جانان می‌گوید:

    سلام ساحل عزیز
    شکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام. من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم میخواهد مجسم و انتخاب کنم ،
    خدای من مهربان، بخشنده، دلسوز، چیز فهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است !
    بابا لنگ دراز_جین وبستر
    ارادت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s