گل های حسن یوسف خیلی ترد و شکننده هستند.

آن قدیم ها که من هنوز «مستقل» نشده بودم، توی خانمان دقیقا وسط راهرویی که به حیاط ختم میشد یک گلدان گل حسن یوسف داشتیم. برگ های گل حسن یوسف رنگ عوض می کنند و گاهی سبز و گاهی بنفش می شوند. من و مادرم همیشه نگران حسن یوسفمان بودیم. نکند خشک شود؟ به خوبی یادم هست که عصرها که آفتاب داشت غروب می کرد در حالی که پدر داشت حیاط را آبپاشی می کرد و مادر داد میزد : نکن اصغر فشار آب کمه،  من هم بالای سر گل حسن یوسفمان می ایستادم و برگ هایش را ناز می کردم. احتمالا به خیال خودم داشتم بعد از یک روز گرم دلداریش می دادم. گل های حسن یوسف خیلی شکننده هستند و همیشه باید یک مادر و پسر نگرانشان باشند وگرنه خشک می شوند.

راستش را بخواهید یادم نیست چه بلایی سرش آمد. احتمالا باید بالاخره خشک شده باشد. یا من از نوازش برگ هایش خسته شده ام یا مادر از آب دادن های مرتب و حساب شده اش. البته چیز عجیب غریبی نیست. ضمنا این هم یک نوشته ی غمگین نیست. واقعیت این است که گل های حسن یوسف همیشه خشک می شوند و حتی پسری که آنها را عصر ها دلداری میداده به مدت شانزده سال آنها را فراموش می کند. بله. من شانزده سال بود که گل حسن یوسف خودم و مادر را فراموش کرده بودم. راستش را بخواهید حتی یادم نبود که به این گلها که برگهایشان سبز و بنفش هست می گویند حسن یوسف.

اما دو شب پیش ناخواسته در خیالم دوباره برگهایش را نوازش کردم و الان چهل و هشت ساعت است که تصویر خاک گرفته ی حسن یوسف ما از جلو چشمهایم کنار نمی رود. داستان از این قرار بود که دوستی داشت یک تست روانشناسی از من می گرفت. من خیلی به این تست ها اعتقاد ندارم اما به نظرم فعالیت بسیار مناسبی برای وقت گذراندن هستند. در هر صورت یکی از سوال ها از این قرار بود : تصور کن به کلبه ای وارد میشوی و روی شومینه یک گلدان گل قرار دارد. توصیف کن که چه شکلی است و تو چکار می کنی ؟ و خیال من ناخواسته پرواز کرد به شانزده سال پیش توی راهرویی که به حیاط منتهی می شود. برگ های حسن یوسفمان هنوز بعد از ۱۶ سال بنفش و سبز بود. و من برگهایش را نوازش کردم.

وقتی تست تمام شد دوستم گفت گلدان در این سوال نماد عشق بوده است و بعد هم در حالی که بادی به سینه اش داده بود از موفقیت های سرشار این تست روانشناسی در عرصه ی بین المللی سخنرانی کرد. موقع سخنرانی اش من دیگر حواسم آنجا نبود. داشتم به گل حسن یوسفم فکر می کردم که چطوری می تواند به عشق در زندگی من مربوط باشد.

این خیلی غمگین است که عشق هم همیشه مانند گل های حسن یوسف خشک می شود. البته این نوشته ی غمگینی نیست اما این واقعیت که حتی دوست داشتن دختر چشم مشکی تازه وارد هم تاریخ مصرف دارد واقعیت غمگینی است. می دانید چیست؟ راستش را بخواهید من هم دلم می خواهد با دختر چشم مشکی بروم یک گوشه ی دنیا و ترمز دستی را برای همیشه بکشم، هم دلم می خواهد بی توجه به توان دختر تازه وارد پاهایم را روی گاز بفشارم به سمت ناکجا آبادی به نام آینده.

کسی چه می داند. شاید روزی با خودم کنار بیایم، برگردم ایران پیش گل حسن یوسفم و دیگر هیچگاه اینکه عصر ها برگ هایش را ناز کنم و دلداریش بدهم را فراموش نکنم.

Advertisements

24 دیدگاه برای “گل های حسن یوسف خیلی ترد و شکننده هستند.

  1. کیوان می‌گوید:

    خدا را شکر که پیدات شد. می‌خواستم بیایم در آن پست قبلی یک فریاد بلند بزنم:

    کـُــجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا یـــــــــــــــــــــــــــــــي ……؟

    و فریادم در ساحل غربی خلوت بپیچد و پژواک دهد:

    ـــــایی؟ ـــــایی؟ ــــــایی؟

    پری هم دلتنگ تست و مدام می‌پرسد ساحل من کجاست؟
    بازهم سفر بی لپ تاپ رفته بودی؟
    راستی ما هم گل حسن یوسف داشتیم. ولی نمی‌دانم چرا شمعدانی‌ها و گل سرخ همیشه اول به یادم می‌آیند؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      اتفاق های خاصی داره تو زندگیم میفته. بالاخره دلیلی پیدا کردم که سیگار رو ترک کنم و کردم. فکر کنم دارم از اون نقطه عطف های اساسی زندگیم رو رد می کنم. در هر صورت خودم هم می دونم که نوشته هام ضعیف شده و قبلا ها بهتر می نوشتم. اما قول و میدم حسم بهم مبگه که دوران خوبی در پیشه 🙂
      الان از خواب دارم میمیرم. حتما در اسرع وقت به پری سر می زنم. دلم واستون تنگ شده.

  2. کیوان می‌گوید:

    تا یادم نرفته خوشحالم که مکرر یاد آورشده‌ای که این یک پست غمگین نیست!

  3. مومو می‌گوید:

    کم کم داره برای من هم مسجل می شه که من و تو شبیه هم هستیم.
    زندگی گهی، عشق های نافرجام، دلخوشی های الکی، تنهایی. تنهایی. تنهایی.

  4. نمره منفى می‌گوید:

    يادآورى بيفايده بود، اين يك نوشته غمگين بود.

  5. شاهین می‌گوید:

    total recall

  6. parykateb می‌گوید:

    چه بلایی سرت اومده؟

  7. parykateb می‌گوید:

    ساحل من؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      جانم پری گل؟
      هستم عزیزم ولی خیلی سرم شلوغه … سیگار رو ترک کردم … یکی از دوستام از ایران اومده پیشم … هم از تنهایی در اومدم هم از اون طرف یهو زندگی تنهای عادی ای که داشتم به هم ریخته … کلا روزهای عجیبیه … خیلی دوست دارم بیشتر وقت بذارم واسه اینجا ولی خیلی سخته … فعلا حالا فیس بوک رو دی اکتیو کردم که به جای اون اینجا وقت بذارم …
      تو خوبی عزیزم؟ دلم برات تنگ شده …

  8. خنگول می‌گوید:

    چقدر خوب بود … منو یاد ایوان مادر بزرگم انداختی که پر بود از گلدان های حسن یوسف …
    و همه ی دغدغه ی مادر بزرگ خشک شدن این گلدان ها بود و بس .
    بعد از مرگ مادر بزرگ من از گلدان ها موظبت کردم … بی وسواس …

  9. gavcherun می‌گوید:

    سلام ساحل ..خوبی پسر…:)

  10. parykateb می‌گوید:

    ساحل من! چقدر خوبه که جوابمو دادی… آروم شدم.
    این چند مدت هر چه فریاد بود. برسر کیوان بینوا کشیدم… خیلی دلواپست بودم. مواظب خودت هستی؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      شرمندم واقعا عزیز دلم … روزهای عجیبی شده … در اسرع وقت که یه کم آرومتر بشم و سرعت زندگی یه کم کمتر بشه میشینم مثل بچه آدم می نوسم از این روزها …

    • ساحل غربی می‌گوید:

      شما اگه راست میگی خودت مواظب خودت هستی ؟‌

  11. ravanpezeshk می‌گوید:

    +

  12. گلدون می‌گوید:

    همه چيز تاريخ مصرف داره. كيف نوازش حسن يوسف ها و يا حتي يادآوري خاطرشون، ياد وطن، وبلاگ، فيس بوك، نوشتن… حتي زندگي خودشم تاريخ مصرف داره و از تاريخ مصرفهاي زيادي تشكيل شده كه يكيش همين دوست داشتنه، كه ميتونه بعضي وقتا تاريخ مصرفي يكي با تاريخ مصرف زندگي داشته باشه!

  13. گلدون می‌گوید:

    ميگم اگه سيستمت اينه كه جواب ندي به كامنتا من ديگه نيام!

    • کیوان می‌گوید:

      گلدون جان
      از ساحل غربی ناراحت نشو. دلش مثل همون دریایی که تو اسمشه بزرگه. ولی هم سرش شلوغه و هم در گردوندن وبلاگش هیچ آداب و ترتیبی نیست. همین ما که همیشه تو وبلاگش پلاسیم هم گاهی 10 روز منتظر می‌شیم تا از سفر بدون لپ تاپ در زمان برگرده و یه خط جواب ما رو بده!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      گلدون جان ضمن اینکه حرف های کیوان عزیز کاملا درسته و من هم سرم شلوغه هم آدم شرتی پرتی ایم، خب کامنت شما جواب نداره … چی بگم؟ سوالی نپرسیدید که …

      • گلدون می‌گوید:

        آره خوب سوالي نپرسيدم، البته تو ام نپرسيده بودي تو پستت، و من شايد بيهوده پيغام گذاشتم…

  14. آبی مبهم می‌گوید:

    همه چی تاریخ مصرف داره حتی زندگی. فقط بدبختی اینه که وقتی زنده هستی و میفهی که تاریخ مصرفت تمام شده دق میکنی از درد و هی دق میکنی. خوبی مردن اینه که همان لحظه که مفهمیم که تاریخ مصرف زندگیمان تمام شده مرده ایم و دیگر از فهمیدن این موضوع درد آور دق نمیکنیم تا بمیریم. میشه گفت بهترن لحظه همون مرگه که وقتی مردیم دیگه نمیفهمیم که تاریخ مصرفمان تمام شده والا مابقی فهمیدن ها دردیست بس الیم و دقمرگ میکند آدم را وقتی که بفهمی کنارت گذاشته اند و تاریخ مصرفت تمام شده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s