متلاطم نامه

صدایی درون نویسنده هاست که حال و روز آنها را از خودشان بهتر توصیف می کند. هنر نویسندگی هم به نظر من شنیدن و روی کاغذ گذاشتن همین صداست و البته کمی هم نمک زدن تکنیکی. این گنده گوزی بزرگ را کردم که بگویم صدای درون من مدتیست من را تنها گذاشته. دلیلش را نمی دانم. شاید من خوب گوش نمی کنم. شاید هم خواندن صداهای دیگران شرط لازم است که من این روزها وقتش را ندارم. در هر صورت زمزمه های آرام درون من روز به روز بیشتر و بیشتر به  پچ پچ هایی درهم و برهم تبدیل می شوند.

این روزها روزهای عجیبی شده است. یکی از دوستان قدیمی دوره ی لیسانس از ایران برای دوره ی دکترایش پیش من آمده است. و من با هر کس صحبت می کنم، بدون حتی یک استثنا از میزان حسرت خوردنش به من حرف می زند و هیچ کدام از این حرف های کسل کننده را از من دریغ نمی کند که «چقدر خوب است که جیم پیش تو آمده است» و «چقدر خوب است که تو دیگر تنها نیستی» و «تو خوشبخت ترین آدم روی زمین هستی» و …

گاهی فکر می کنم ما ایرانی ها به شکل پنهانی آموزش دیده ایم که از اتفاق های خوب ناراحت شویم و به اینکه اتفاق های بد یکی پس از دیگری روی سرمان فرود بیایند افتخار کنیم. مثلا وقتی کسی دارد غر می زند که فلان مشکل پدرش را در آورده است همیشه یک نفر پیدا می شود که تمام تلاشش را بکند تا ثابت کند از نفر اول بدبخت تر است. مثلا می توانید همینطوری برای تفریح فردا به یک نفر بگویید من خیلی سرم شلوغ است تا او ۳۴ دقیقه سر شما را بخورد که سر خودش از شما شلوغتر است. در هر صورت به همین دلیل و با اینکه بر خلاف میلم است (چون من هم یک ایرانی ام) قبل از اینکه به ادامه ی فرایند حساس غر زدنم از زندگی بپردازم باید همینجا اعلام کنم که من از آمدن جیم خوشحالم و من و هر احمق دیگری می فهمیم اینکه یک دوست قدیمی از این همه هزار مایل آنطرفتر دنیا بیاید پیش آدم زندگی کند یک اتفاق بسیار فرخنده و سودمند است.

اما آمدن جیم مثل یک موج خیلی سهمگین آرامش زنگی من را به هم زده است. نه اینکه او کاری کرده باشد. کلا خواهش می کنم تا آخر این متن هیچ احساس خوب یا بدی درباره ی جیم پیدا نکنید چون این پست اصلا درباره ی جیم نیست. این پست قرار هست صدای موج های خروشانی باشد که مدتیست خودشان را از درون به من می کوبند. قضیه این است که گاهی زندگی به کمترین میزان تلاطم ممکنش می رسد. همه چیز همانطور که باید پیش برود پیش می رود. چارچوب زندگی مصرف گرای سرمایه داری دور زندگیت محکم و محکمتر جا خوش می کند و تو بدون اینکه حتی بویی ببری روز به روز افسار آقایان بانکدار و تولیدکنندگان کلاش و صاحبان صنایع تفریحات جاکش معابانه را دور گردنت محکمتر می کنی. زندگی عقلانی و مدرن روی تو چنبره می زند تا تو چهار وجب فضایی که در میان چارچوب به تو رسیده را بهتر و بهتر تزیین کنی. همه چیز دقیقا همانطور که باید پیش برود پیش می رود. دقیقا همانطور با کمترین میزان خطا. پروژه های کاری به خوبی جلو می روند و آنقدر به نرمی سرعت می گیرند که تو اصلا نمی فهمی روز به روز داری حجم بیشتری کار را با دقت و بازدهی بیشتری انجام می دهی. حقوق ها هم البته به خوبی پرداخت می شوند و تو هم با نظمی باور نکردنی آنها را به مواد غذایی و محصولات دیگر تبدیل می کنی تا آنها به نوبه ی خود به همان محصولی تبدیل شوند که تو تولید می کنی. همه چیز همانطور است که باید باشد. بدون ذره ای انحراف. و با فرض اینکه اتفاق خاصی نیفتد، این تلاطم زندگی روز به روز کمتر می شود. و تو… تو روز به روز بیشتر به کارخانه ای متحرک و البته کامل و بدون نقص تبدیل می شوی.

غمگین ترین جای این تراژدی اما خود فرایند تبدیل شدن ما به دستگاه های اتوماتیک تولید کالا نیست. این صرفا یک فرایند است که حتی پسر سر به هوایی مثل من هم قادر به توضیح دادنش هست. به نظر من غمگین ترین قسمت این دگردیسی ناخواسته حس آرامش و عادتیست که نسبت به عدم تلاطم  زندگی کم کم در ما ایجاد می شود. شرطی شدن. ما آدم ها هم مثل گربه ها و سگ ها شرطی می شویم. به اعتقاد من ما آدمها با وجود اینکه ادعای اشرف مخلوقات بودنمان کون آسمان را پاره کرده است خودمان به خیلی چیزها شرطی می شویم. حتی شاید همین فیگور اشرف مخلوقات بودن هم ربطی به شرطی شدن داشته باشد. اصلا حالا که بیشتر فکر می کنم، ما آدمها گندش را در آورده ایم و به همه چیز ممکن است شرطی بشویم. از کار و تولید محصول و زندگی مدرن گرفته، تا غیرت و ناموس پرستی و نقش ناموس بازی کردن. به شرطی شدن که فکر می کنم یاد نت های ویالون مرموز فیلم های شرلوک هولمز می افتم. فرایندی آهسته، مرموز و لزج که به نرمی کشیده شدن آرشه ها روی ویالون کاری با تو می کند که وقتی جیم بعد از یک سال تنهایی از چند هزار مایل آنطرف تر می آید تا تو دیگر تنها نباشی از اینکه موجهای زندگیت ارتفاع گرفته اند و زندگیت متلاطم شده، احساس بدبختی می کنی.

از شرطی شدن گفتم یاد سیگار کشیدن افتادم. دیگر نمی کشم. اصلا. شاید دیگر هیچ وقت. دلیلش بماند چون حوصله ی توضیح دادن ندارم اما اگر باور نمی کنید انسان هم شرطی می شود مثل من ۳ سال روزی حداقل یک بسته سیگار دود کنید، سپس ناگهان و بی مقدمه آخرین بسته ی سیگار و فندکتان را توی سطل آشغال نزدیک خانه انداخته و خانتان را به کل پاکسازی کنید. بعد از چند روز به وضوح موارد متعددی را که در آن سه سال به آنها شرطی شده اید را مشاهده می کنید. آزمایش گران قیمت اما جالبیست.

دیروز داشتم به این فکر می کردم که چقدر ما آدم ها، یا حداقل خود من، اهل تعمیم دادن همه چیز هستیم. خود من شخصا انگار که همیشه دوست دارم مثال ها را به قوانین کلی و جهان شمول تبدیل کنم. فکر کنم دلیلش این باشد که با این کار حس می کنم قادر به توضیح آنها هستم و خودم را آدم قدرتمندی پیدا می کنم. اما از دلیلش که بگذریم، راستش را بخواهید باید اعتراف کنم که گرایش به تعمیم ایده های فلسفی وقتی با ترک سیگار قاطی می شود چیز خیلی خوبی از آب در نمی آید. خیلی ساده بخواهم بگویم، این دو تا با هم نتیجه شان این می شود که می خواهی هر چیزی را که به آن عادت داری و دیگر از آن لذتی نمی بری ترک کنی. و ترسناکترین و هیجان انگیزترین فکر روزهای اخیر من : ترک ناگهانی زندگی مدرن.

البته نگران نباشید. می گویم نگران نباشید چون می دانم شما هم مثل خودم عده ای سگ و گربه ی شرطی شده، اهم … ببخشید … عده ای آدم شرطی شده هستید و حالا با خواندن آخرین جمله ی پاراگراف بالا نگران شده اید که «وااای … نه ساحل … یک موقع به موقعیت خوبت پشت پا نزنی …» یا «آب مث خواب نیست که آدم از این سرش فرو بره از اون سرش بیرون بیاد …» یا …

درک می کنم. نگران نباشید چون من خودم را می شناسم. من آنقدر ها هم آدم پر جراتی نیستم.

 دیگر حال و حوصله ی حرف زدن ندارم. فقط این را هم بگویم که درست است که من اهل تعمیم دادنم، اما درست زمانی که خواستم «بد» بودن فرایند شرطی شدن را به همه ی شرطی شدن ها تعمیم دهم، یاد حرف های روباه به شازده کوچولو افتادم. شرطی شدن همیشه هم بد نیست. گرچه انگار فقط بد هایش نسیب ما می شود.

 

Advertisements

17 دیدگاه برای “متلاطم نامه

  1. آبی مبهم می‌گوید:

    مدت زیادی تلاش کردی که به نبودن ها عادت کنی. حالا یکهو یکی آمده است همه آن ها را دوباره زنده کند. خب سخت ات دیگر. آدم عادت میکند به همه چی٬ و حالا باید دوباره عادت کنی به یک چیزهایی که مدتها سعی کردی که به نبودنشان عادت کنی. آنتروپی ست. دوباره عادت میکنی.

  2. دور پر هیاهو می‌گوید:

    یه دوستی دارم که وقتی که مینویسه انگار که صدای درون من و شنیده و نوشته… انقدر شباهت طرز فکر حس خوبی بهم میده انگار که تنها نیستم هستن آدمایی که مثل من فکر می کنن. اگه یه روزی صدای درونت و نشنیدی، بدون به نفر هست که صدای درونش بهت شبیهه و می تونه امواج درونت و دوباره بیدار کنه…

  3. آناهیتا می‌گوید:

    شرطی شدن و عادت کردن به هر چیز ی که در زندگیم هست مدت زیادیه که فکر منم مشغول کرده
    امشب با دوستی چت می کردم که خودش در کنیاس و همسرش در کانادا و از موثعی که همسر(!) شدن این وضعیت یوده و می بینم که تقریبا هرچیزی می تونه برای ما عادی و روتین بشه! ترسناکه

  4. کیوان می‌گوید:

    خدا را شکر که احوالاتت کلا بد نیست.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان جان چرا همش اخیرا درباره ی حوالات من نظر میدی ؟ یعنی منظورم اینه که چرا درباره ی خود پست نظر نمیدی ؟ احتمالا دلیلش اینه که دوسشتون نداری … خوب اوکیه اما لطفا بگو که من بدونم کجای نوشته هام بده و چکارشون کنم….

  5. parykateb می‌گوید:

    ساحل بیوفای من. این نوشته خیلی ادبیات قوی و هدفمندی داشت. . برعکس نوشته های خانم پری… بعدشم حیف نیس بهمن نکشیم؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      پری تو نوشته هات داد می زنه که از دل بر میاد … من خودم رو پاره کنم که پست هام انقدر بی ریا باشه عمرا نمی شه … از این حرفا نزن …
      درمورد اینکه بهم میگی بی وفا … چی بگم؟ انقدر کونم گهیه که دیگه واقعا روم نمیشه حرفی بزنم … هی تو و کیوان اومدین گله کردین که ساحل نیستی هی من گفتم سرم شلوغه. البته دروغ نگفتم اما کلا احساس گهی بودن کون می کنم … قول می دم آدم شم … تو و کیوان از من دل نبرین …. من آدم میشم …
      بهمن؟ آخییی … کجا بودی پری که یه باکس بهمن دول داشتم رفتم دم در سطل آشغال مجتمع یکی یکی پرتشون کردم دور … آخ آخ … چه ثانیه هایی بود که به من گذشت …

  6. parikateb می‌گوید:

    ساحل بیوفای من. این نوشته خیلی ادبیات قوی و هدفمندی داشت. . برعکس نوشته های خانم پری… بعدشم حیف نیس بهمن نکشیم؟

  7. کیوان می‌گوید:

    نه پستت بد نیست ولی انگار شیبت کم شده! یعنی بعد از چند تا پست که شیب نزدیک به 1 داشت ملایم شده. البته شاید هم از همین نوشتن قوی باشه که من بیخیال متن شدم همش نگران حالتم؟ یعنی یک نیرویی تو بیشتر نوشته‌هات هست که من گاهی واقعا نگرانت می‌شم که مثلا بعدش می‌خوای با جلیقه انتحاری بری چهارراه آ.ذ.ر.ب.ا.ی.ج.ا.ن یا میدون پ.ا.س.ت.و.ر! یا دست کم نصفه کاره برگردی بیای وطن گل و بلبل!

    پری جان سلام! گراوتار (درست گفتم؟) جدید مبارک! چه خوب هم شده. راستی نگفتی چرا موسیقی روی وبلاگت را دیگر پخش نمی‌کنی؟ یا نکند من نمی‌شنوم. دوستی دارم که خیلی از مواقع پهلوی من است وقتی در نت می‌چرخم. هر چند وقت یکبار از من سراغ «اون آهنگ فرانسویه» رو می‌گیره. بدبختانه هر کاری کردم نتونستم دانلودش کنم.
    و دیگر اینکه لطف کن بنویس! خودت را به می‌نی مال و بلند و کوتاه محدود نکن. مگه بیتهای غزلهای سبک هندی ما می‌نی مال نبودند؟ اصلا دچار انحطاط شد و رفت پی کارش. هر جوری که راحتتره معنی خلق کن و احساس: برای تو کافیست دست به کی برد بگذاری!
    می‌بینی اینهم ساحل بیوفای تو که از همیشه حالش بهتر است. حالا راستش را بگو تو هم نگرانش نبودی؟

  8. ستاره می‌گوید:

    کیوان تو خودت چرا وبلاگ نمیزنی؟

  9. گلدون می‌گوید:

    من كلي حرفهاي خوب دارم كه در مورد حرفهاي خوبت بزنم ولي مهمان نواز نيستي.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      خوب گلدون جان. دوست عزیز. فدای شما بشم من، من چکار کنم؟ مگه کیوان نگفت؟ من سرم خیلی شلوغه… نمی رسم به همه جواب بدم … میام میشینم چهارتا کامنت می خونم چهارتا کامنت میذارم میرم …
      شما حرف های خوبت (و حتی بدت) روی چشم ما جا داره …

      • گلدون می‌گوید:

        مياي ميشيني ١٠ تا كامنت ميخوني جواب كيوان و پري رو ميدي ميري! به ما هم ميگي سوال كه نپرسيدي! منم گفتم حتمن وبلاگ خصوصيه!
        اگه ميخواي دوباره فاصله مغز و قلمت كم شه بايد فاصلتو با مخاطبت كم كني و تعدادشونو بيشتر… نه اينكه خودتو لوس كني كه من سرم شلوغه، اگه بذاري سرت شلوغ بمونه كارت ساختس…

      • ساحل غربی می‌گوید:

        من معذرت میخوام.

  10. گلدون می‌گوید:

    نه من معذرت ميخوام، صبح كه از خواب پا ميشم قسمت آداب معاشرت مغزم خوب كار نميكنه، هي ميرم وبلاگ ميخونم ميپرم به پر و پاچه مردم… لحنم شوخي هم بود يه كم.
    سوال: آشتي؟!

  11. کاپیتان بابک می‌گوید:

    سلام عمو ساحل
    اینکه نوشتی : صدای درون من مدتیست من را تنها گذاشته…در پست قبلی گل حسن یوسف که بنظر من ظعیف بود معلومه.
    این یکی هم چنگی بدلم نزد. لزوما شاید نوشتن شما نباشه. شاید گیرنده های من اشکال دارن، به یه نفر دیگه هم که معمولا قلمشو دوست دارم چند روز پیش همینو گفتم
    از اینها گذشته، ترک سیگار رو بهت تبریک میگم، همینطور آمدن مهمونات. امیدوارم پدر و مادر باشن
    و تعطیلات خوبی داشته باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s