ای کاش من یک پستاندار نوع سوم حرامزاده بودم.

 پاییز که می شود من پر می شوم از یک حس عجیب غریب. انگار که ناگهان تک تک ذرات طبیعت را به خوبی درک می کنم و مثل فیلم آواتار یک ارتباط عجیب غریب شکل میگیرد بین من و کل ذرات پاییز. فکر کنم اگر بخواهم مثل بچه ی آدم حرفم را بدون ادا و عشوه های ادبی بگویم باید بگویم من پاییز را دوست دارم. در هر صورت این ارتباط فصلی در پاییز به من احساس قدرتی بسیار زیاد می دهد. به عقیده ی من، بودا این روزها جایی در آن بالا بالا های کوه های آسیای مرکزی چهارزانو زیر یک درخت پر از شکوفه های صورتی سیب نشسته و خودش را محکم وصل کرده است به تمام نیروهای زمینی و آگاهی های آسمانی. پاییز ها که من و تک تک ذرات طبیعت وصل می شویم به هم، من پیش خودم احساس می کنم آنقدر قدرتمند شده ام که می توانم بودا را با انگشت کوچک دست چپم ۱۴ بار در هوا بچرخوانم و در یک چشم به هم زدن فرو کنمش توی زمین. البته این کار را نمی کنم چون بودا هنوز کاری به کار من نداشته است و من با آدم هایی که کاری به کارم نداشته باشند هیچ مشکلی ندارم. درواقع فکر کنم تا حالا به این نکته اشاره نکرده بودم که من خودم را جز گونه ی پستانداران وحشی نوع سوم حساب می کنم. وحشی های نوع سومی  نه تنها به افرادی که کاری به کارشان نداشته باشند کاری ندارند که حتی این آدم ها را دوست هم دارند. دقیقا به همان اندازه که حالشان به هم می خورد از آنهایی که سرک می کشند توی زندگی خصوصیشان. این کار آدم ها اینقدر ما نوع سومی ها را عصبانی می کند که هر ثانیه ممکن است دندان های تیز، زرد و متعفنی در بیاوریم و هر گونه رابطه ی انسانی ای که با آن آدم داریم را تکه پاره کنیم.


داشتم از پاییز می گفتم. حالا که اعتراف کردم از کدام گونه ی پستانداران هستم بد نیست رابطه ی خودم با پاییز را هم با مثال گرگ و قرص کامل ماه برایتان توضیح بدهم. گرگ ها همانطور که می دانید ماهی یک شب احساسی عجیب غریب به ماه دارند که توضیح دادنش فکر کنم فقط از دست من بر بیاید و توصیفش بدون نقصش را شما فقط در این وبلاگ می توانید پیدا کنید. دلیلش هم که واضح است. چون همانطور که گفتم من از گونه ی پستانداران وحشی نوع سومی هستم که خیلی هم اتفاقا نادرند. بگذریم.  رابطه ی گرگ ها و قرص کامل ماه در واقع چیزی جز یک رقص آرام دو نفره نیست. رقص بی نظیر ماه با چشمان گرگ که هر ماه یک شب تا صبح اکران می شود و آنقدر مقدس است که هیچگاه پیکر خود را به نگاه هرز هیچ تماشاگری آلوده نمی کند. زوزه ی گرگ هم درواقع چیزی نیست جز موسیقی مخصوصی برای جشنی ساده که تا صبح در چشمان براق گرگ ادامه پیدا می کند.


رابطه ی من با پاییز هم به همین اندازه نامشروع است. میگویم نا مشروع چون در کمال اعتماد به نفس معتقدم اکثریت مطلق آدمها آن ته ته های دلشان آرزو می کنند سالی سه ماه مثل من با پاییز عشق برانند اما یا بلد نیستند یا عقلانیتشان در نقش یک دین زیر پوستی،  رقصیدن با پاییز را حرام اعلام کرده است. راستی یک سوال، چرا من اینقدر کشته مرده ی روابط نامشروعم؟ اصلا حالا که بیشتر فکر می کنم یک آرزوی محال دارد ته دلم زنده می شود. ای کاش من نتیجه ی همخوابگی نا مشروع پدر و مادرم قبل از ازدواجشان باشم. اصلا ای کاش پدر و مادر من هیچگاه ازدواج نکرده بودند. البته دلیل اینکه نمی گویم همخوابگی نامشروع مادرم با یک مرد دیگر فقط این است که پدرم را دوست دارم و خوشم نمی آید او را از معادله حذف کنم. اما فکرش را بکنید. اگر این رویا حقیقت داشت من نتیجه ی پیوند عشق جنسی و سرکشی های یک زن و مرد در برابر سنت ها و خرافات ها می شدم. چقدر هیجان انگیز. درست مثل فیلم های اسپانیایی. مثل کتاب های مارکز. اگر اینطوری بود مطمینا خودم را خیلی بیشتر دوست داشتم. من این آرزو را خیلی دوست دارم. ای کاش من یک پستاندار نوع سوم حرامزاده بودم. آن موقع می شدم حرامزاده ای که پر است از روابط نامشروع، از پاییز گرفته تا دختری که چشمانش شکل تیله های مشکی بود.


پاییز ها همه چیز بهتر است. حتی اشعه های خورشید که به قول سووشون وقتی از راه می رسند گرد و خاک گرفته و خورد و خمیر و خسته اند. آسمان هم که دیگر حرف ندارد. همیشه حامله است. دوست دارم بگویم آسمان هم احتمالا از روابط نا مشروعش با پاییز حامله می شود. ضمنا با وجود اینکه عاشق پاییزم اصلا هم حسودیم نمیشود. هیچ اشکالی هم ندارد. من از آن پستاندار های نوع سومی کاملا بی غیرتم که وقتی عاشق کسی می شوند تازه حتی دلشان می خواهد تمام دنیا عاشق آن نفر باشند. فکرش را بکنید؟ چه آرزویی بهتر از عشق تمام دنیا به یک نفر؟ البته اعتراف می کنم تا به حال به غیر از پاییز عاشق هیچ کس دیگری نشده ام. اما همینجا در همین صحنه ی مقدس به شرفم قسم می خورم که اگر روزی عاشق کسی به غیر از پاییز شدم، نه تنها پشت هیچ اخم یا چشم غره ای زندانیش نکنم که حتی زیر بالهایش را قلقلک کنم که قهقهه کنان بال بزند، بال بزند، بال بزند و انقدر بال بزند که از زور لذت خیال کند یک پستاندار وحشی نوع سومی حرامزاده است. البته فکر نکنید من از این آدم ها هستم که منطق را گذاشته ام تو صندقچه و درش را قفل کرده ام. من کاملا توجیهم که گاهی قاصدک ها وقتی بال می زنند دیگر هیچگاه پیش آدم بر نمی گردند، و حتی توجیهم که قاصدک من اگر روزی پر بزند، دور شود، کوچک و ناپدید گردد و دیگر هیچگاه باز نیاید من از سنگینی سکوت خودم خواهم مرد. این ها همه درست. اما خودتان قضاوت کنید. به نظر خودتان من از سنگینی سکوت خودم بمیرم عادلانه تر است یا قاصدکم از تعفن سکونی که من برایش به ارمغان آورده ام؟


پاییز پر است از روابط نامشروع. باور کنید از زمانی که علامت سوال جمله ی قبلی را گذاشته ام چهارصد و هشتاد و سه بار به خودم تشر زده ام که دیگر در این پست از روابط نا مشروع حرف نزنم. اما مگر میشود از من و پاییز، چشم های گرگ و قرص کامل ماه و از ابرهای همیشه حامله ی پاییز حرف زد و از عشق بازی های مکرر باد و برگ های خشک ننوشت؟ می دانید چیست؟ مدتیست حس خوبی به کلمه ی «عشق بازی» ندارم. دلیلش این است که به نظرم هرزه شده. من مشکلی با زنان هرزه ندارم اما از کلمات هرزه اصلا خوشم نمی آید. و عشق بازی به نظرم کلمه ای هرزه شده است. به نظرم عبارت عشق بازی به نام آخرین مدل از روش های تضمینی مخ زنی پسرانه تبدیل شده است. و چقدر که من هرسم میگیرد از پسرهایی که راست می کنند و به دوست دخترشان پیشنهاد «عشق بازی» می دهند و از دخترانی که تا اسمش «عشق بازی» نباشد شرتشان را در نمی آورند. کلا هیچوقت به این فکر کرده اید که پسرهای شق و دختر های شرت آهنین چقدر کلمات قشنگ را به گه می کشند؟ بله، متاسفانه این روزها عشق بازی واقعی فقط در رفتار باد پاییزی و برگ های خشک کف زمین پیدا می شوند. درست همان موقع که باد تن ظریفش را از لابه‌لای شکاف خشک برگ ها میگذراند و برگ ها از مستی هم آغوشی با باد آرام از زمین بلند میشوند و در خود باد غوطه ور می شوند، درست همان موقع است که کلمه ی عشق بازی معنی پیدا می کند. عشق بازی باد و برگ های چنار را می شود ساعت ها و ساعت ها تماشا کرد و هر لحظه بیشتر عاشق پاییز شد.


این نجوا تمامی ندارد. حکایت پاییز، از زبان من که باشد حکایت رقصیدن بدون توقف یک پستاندار وحشی نوع سومیست با تک تک ذرات عالم هستی. نجوای پاییزی من تمامی ندارد.

Advertisements

14 دیدگاه برای “ای کاش من یک پستاندار نوع سوم حرامزاده بودم.

  1. هانیکو می‌گوید:

    همین الان دیدمت ولی باید برم یه جا گذارش بگیرم بیام می خونمت …. هیچی نمیدونم ازت ولی خوشحال ام .

  2. Hopkins می‌گوید:

    بگم کس و شعر میگی بیشتر م.اقع باورت میشه؟
    عشق بازی با پاییز ! زررررت
    دختری یا پسر؟
    خدا رو شکر خدا رو شکر … من از خودم خیلی خوشم میاد والا …خدا رو شکر

  3. کیوان می‌گوید:

    وای ساحل جان دیر پستت را دیدم. وقت ندارم بخوانمش. فقط اومدم زنبیل بذارم برم!
    اتفاقا قصد دارم این دفعه حسابی تنت رو کیسه بکشم که از خماری درآی!
    مخلصیم!

  4. جانان می‌گوید:

    مرسی نوع سومی 🙂

  5. آناهیتا می‌گوید:

    من که از نوشتت خوشم اومد، آدم و راحت از این موضوع به اون موضوع می بره خود نوشته ام مثل یه ترجیع بنده
    نوع عشقی ام که توصیف کردی زیباست

  6. کیوان می‌گوید:

    1- ساحل جان تا جائیکه من می‌دانم اینروزها در تمام نیمکره شمالی از جمله آن بالابالاها در کوههای آسیای مرکزی هم پائیز است و هیچ درخت سیبی شکوفه نمی‌دهد چه سفید و چه صورتی. کلا این حس شما توهینی نابخشودنی بود به معشوقی که حسودانه منحصر به خودت دانسته‌ای. یعنی پائیز، پائیزی که اینقدر نجیب و پاکباخته و بی‌ادعا، باغ بی بر و برگی خویش را به نمایش نشسته‌است.
    (می‌توانی این نقد مرا خصومت شخصی بدانی! چون فهمیده‌ام که رقیب عشقی هستیم!)

    2- آنهمه اعتماد به نفسی که در این جملات:
    «گرگ ها همانطور که می دانید ماهی یک شب احساسی عجیب غریب به ماه دارند که توضیح دادنش فکر کنم فقط از دست من بر بیاید و توصیفش(؟!) بدون نقصش را شما فقط در این وبلاگ می توانید پیدا کنید. دلیلش هم که واضح است. چون همانطور که گفتم من از گونه ی پستانداران وحشی نوع سومی هستم که خیلی هم اتفاقا نادرند. بگذریم.»
    دیده می‌شود، قرار است به این توضیح ختم شود: …..؟؟؟
    «رابطه ی گرگ ها و قرص کامل ماه در واقع چیزی جز یک رقص آرام دو نفره نیست. رقص بی نظیر ماه با چشمان گرگ که هر ماه یک شب تا صبح اکران(؟) می شود و آنقدر مقدس است که هیچگاه پیکر خود را به نگاه هرز هیچ تماشاگری آلوده نمی کند. زوزه ی گرگ هم درواقع چیزی نیست جز موسیقی مخصوصی برای جشنی ساده که تا صبح در چشمان براق گرگ ادامه پیدا می کند. »
    یعنی خدا وکیلی (!) فکر می‌کنی همین توضیح شما را نمی‌شد با تصویر سازی زیباتر یا دست کم کلمات بهتر بیان کرد؟؟؟ قبول کن که پس از آنهمه مایه گذاشتن از اعتماد به نفست، خواننده منتظر چیز عالی و نفس گیریست. که با خواندن آن جملات به کلی تو ذوقش می‌خورد.

    3- این جمله را خودت یکبار خوانده‌ای:
    «رابطه ی من با پاییز هم به همین اندازه نامشروع است. میگویم نا مشروع چون در کمال اعتماد به نفس …» ؟
    یعنی می‌خواهم بدانم اصلا معلوم است با کمال اعتماد به نفس می‌گویید رابطه شما با پائیز به کدام اندازه نامشروع است؟ قید «همین» به کدام کلمه یا صفت یا اسم دیگر اشاره دارد؟

    4- نظر من اینستکه تنها در جوامعی که تظاهرات دینی یا هر نوع تظاهر اخلاقی دیگری زیادتر از حد تحمل افراد آن جامعه می‌شود (مثل آمریکای لاتینی ها و ایتالیایی ها و فرانسوی‌ها زیر قیود سخت کلیسای کاتولیک) علاقه به هر چیز نامشروع افزایش می‌یابد. یک زمانی (دههٔ 60) این اخلاق را نه مذهبی بلکه اخلاق بورژوازی می‌خواندند.(فیلم dreamers را دیده ای؟).
    حتما می‌دانی که در زبانهای اروپایی فرزند نامشروع را «فرزند طبیعی» می‌گویند؟ چون در مسیحیت، طبیعتِ این کار، کار زشتی بود! اما در دین اسلام برای هرچیزی (غیر از خوردن الکل!) یک و یا چند راه شرعی وجود دارد!
    5- خیلی خیلی خوبست که شما چهارصد و هشتاد و سه بار (و حتی بیشتر) از » پاییز، چشم های گرگ و قرص کامل ماه و از ابرهای همیشه حامله ی پاییز و از عشق بازی های مکرر باد و برگ های خشک» بنویسید، اما (همانطور که قبلا هم اشاره ‌کرده‌ام: نوشته‌هایت گاه انقدر «من» نامه می‌شود که فقط ممکن است دوست دختر یا اقوام نزدیکت با آن رابطه برقرار کنند. و حوصله خواننده سر برود.
    ضمن اینکه در مواقعی نشان داده‌ای که می‌توانی به سراغ موضوعات بی‌ربط تر هم بروی و آنها را با کلام به هم بدوزی. برای آنکه کمی هم رعایت انصاف را کرده‌باشم و از خصومت شخصی دست بردارم باید بگویم به شهادت این جملات:
    » درست همان موقع که باد تن ظریفش را از لابه‌لای شکاف خشک برگ ها میگذراند و برگ ها از مستی هم آغوشی با باد آرام از زمین بلند میشوند و در خود باد غوطه ور می شوند، درست همان موقع است که کلمه ی عشق بازی معنی پیدا می کند. عشق بازی باد و برگ های چنار را می شود ساعت ها و ساعت ها تماشا کرد و هر لحظه بیشتر عاشق پاییز شد.»
    تو می توانی بهتر بنویسی!
    امضاء : دلاک حموم !

    • ساحل غربی می‌گوید:

      کیوان عزیز
      اولا که خیلی خیلی خیلی ممنون که اینقدر وقت گذاشتی … افتخار می کنم به دوستی با آدمی این اندازه مسوولیت شناس (البته مسوولیتت هم حتی نبوده …)
      در مورد گزینه ی ۱ : کیوان جان اگه بودا بالای کوه های آسیای مرکزی چهارزانو خودش رو به نیرو های زمینی و آگاهی های آسمانی وصل کرده امکان نداره پاییز عزیزمون حالا اون نقطه رو بیخیال شده باشه درخته هنوز شکوفه داشته باشه؟
      ۲. «یعنی خدا وکیلی (!) فکر می‌کنی همین توضیح شما را نمی‌شد با تصویر سازی زیباتر یا دست کم کلمات بهتر بیان کرد؟؟؟ قبول کن که پس از آنهمه مایه گذاشتن از اعتماد به نفست، خواننده منتظر چیز عالی و نفس گیریست. که با خواندن آن جملات به کلی تو ذوقش می‌خورد.» => قبول دارم.
      اما در مورد در کل چیزهایی که در مورد اعتماد به نفس گفتی رو قبول ندارم. نمی خوام درباره ی نوشته بحث کنم چون خیلی کار مسخره ایه که نویسنده با خواننده درباره ی یه نوشته بحث کنه اما واقعا اینجا مساله اصلا اعتماد به نفس نیست … مساله اعتماد عاشق به عشق خالصشه که میگه آی ملت از من بهتر فلان چیز رو کسی نمی فهمه … حیف که اهل شعر کلاسیک نیستم که الان چیزی تو ذهنم باشه اما خیلی زیاد پیش اومده که از حافظ و مولانا شعر شنیدم که خودشون رو داشتن آخر عشق معرفی می کردن. البته بنده تخم آن دو بزرگوار هم نباشم اما برعکس خیلی موقع ها که قضیه مربوط به غرور و تکبر شخصی خودمه (که خودم قبول دارم) این یه مورد رو از اون نمی دونم.
      ۳. کیوان جان یا من واقعا بد نوشتم یا شما اصلا سر حال و سر هوش حواس نبودی موقع خوندن چون به نظرم قشنگ معلومه که همین به پاراگراف قبلی اشاره می کنه. باشه ولی. حتما گنگ نوشتم دیگه.
      ۴. فیلم دریمرز رو دیدم و واقعا هم دوسش دارم. تقریبا با حرفت موافقم. این طوری هم نیستم که کلا فلسفه ی مشروعیت یک رفتار اجتماعی و کل داستان نرم اجتماعی رو ببرم زیر سوال (یه موقعی می بردم) اما اعتقاد دارم جوامع رو آدم هایی هل می دن که در مورد نرم های اجتماعشون فکر می کنند و هرکدوم رو لازمه زیر پا می ذارن. و ضمنا باید اشاره کنم که دلیل مشکل من با اعمال «مشروعیت» به رابطه ی جنسی اسلام نیست. من با هرگونه قانونی که یک عمل جنسی رو مشروع یا نامشروع کنه از پایه مشکل دارم. داستانش طولانیه.
      ۵. توی این کامنت واقعا منظورت رو از من نامه نمی فهمم. قبلا که می گفتی من نامه فکر می کردم که منظورت تعریف از خوده که خوب قبول داشتم. اما این پست تعریف از خود نیست واقعا. شرح حاله. شرح حال هم ننویسم؟ خوب مگه اینجا درددل خانه ی یک غریبه نیست؟ من اینجا رو اصلا ساختم که شرح جال بنویسم. البته راسش اوایل تو فکرم بود مثلا از خوانده هام هم بنویسم. اما دیگه نمی خوام. تقصیر خودم نیست. من اگه حرفهایی که تو دنیای واقعی کسی نیست که بشنوه (که همشون من نامه هستن) اگه اینجا هم نگم خوب دق می کنم. می برم. من تو دنیای واقعا نمی تونم به کسی بگم من عاشق پاییزم. می دونی چرا؟ چون اگه دختر باشه سریع فکر می کنه دارم باش لاس می زنم، اگه پسر باشه میگه برو بابا بچه ابی … کیوان جان آدمها مریضن. و من دلم خیلی ازشون پره. به کی بگم؟

      نباید اینقدر جواب می دادم چون واقعا معنی نداره من از متنم «دفاع» کنم. اما این پست واقعا اصلا هدفش تعریف از خود نبوده. هدف تعریف از پاییز بوده. هدف شرح حسی بوده که الان یه چند هفته ایه با اومدن پاییز تو منه.
      بازم مرسی از کامنتت
      چاکرم
      ساحل

      • کیوان می‌گوید:

        آقا دیدی بالاخره انتقاد هم کردیم؟؟ !!!
        می‌دونی تو یه وبلاگ که عنوان فرعیش دردِ دلهای یه غریبه است قاعدتا نباید شکایت کرد که چرا نویسنده فقط از «من» نوشته. فکر کنم باید این قضیه رو یه جور دیگه بیان کنم. دفعه اولی که من این رو نوشتم شاهین هم می‌خواست اشاره کنه که نوشته من رو خوند و منصرف شد. گمونم اون بهتر بتونه این قضیه رو بشکافه. پیداش کنم، می‌فرستمش سروقتت!
        شب به خیر! یعنی روز خوش!

  7. آبی مبهم می‌گوید:

    پاییز همیشه من رو بهم میریزه و آشوبم میکنه. دوست دارم فرار کنم و زمستن برگردم.

  8. هانیکو می‌گوید:

    خب خوندمت …. الان حالم بهتره
    و عمیقا موافق ام که خیلی حرفا به گند کشیده شده ….
    چرا اینجا اینهمه نرمه…

  9. دور پر هیاهو می‌گوید:

    ما خودتان قضاوت کنید. به نظر خودتان من از سنگینی سکوت خودم بمیرم عادلانه تر است یا قاصدکم از تعفن سکونی که من برایش به ارمغان آورده ام؟…

  10. خنگول می‌گوید:

    چقدر سلیقه ها متفاوت هستن …
    وقتی پائیز میشه انگاری غم عالم میریزه روی دل من

  11. کاپیتان بابک می‌گوید:

    خوب بود. بهتر از 2 پست قبلی. نکات قابل نقد رو استاد کیوان حسابی کیسه ت کشیده..بعضی جاها حتی بیرحمانه، که خوبه. نویسندۀ انتقاد پذیر رو- که شما هستی- سر حال میاره ..من که باشم که بر آن بیافزایم؟
    از قسمت گرگ و زوزۀ ماهی یکبارش من هم راضی نشدم ولی…
    پاراگراف چهارم » پائیز ها همه چیز بهتر است….» را دوست داشتم. از اونجا ببعد جمله های قشنگ تری که از دل بر میان، خودشونو نشون دادن
    یکی از بهترین ها: این روزها عشق بازی واقعی فقط در رفتار باد پاییزی و برگ های خشک کف زمین پیدا می شوند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s