ساحل غربی یک گاو است.

خالی شدن عریضه باید یک مریضی واگیر دار باشد. دلیلم این است که بیماری های خیلی بد معمولا واگیردار هم هستند. انگار که پیرمرد ریش سپیدی که در یک راهروی سفید و تمیز و بلند و پر از در زندگی می کند قوانین عالم را طوری می نویسد که چیزهای بد به شکل مضاعف بد باشند. مثلا آدمها. جدا از اینکه من خیلی دل خوشی از خودشان ندارم نمی دانم این چه حکمتیست که من در چنین مرحله ی تاریخی ای به دنیا آمده ام که تعدادشان هم این همه زیاد باشد. مثلا فکرش را بکنید…سال منفی هشتاد و سه هزار و دویست و چهل و پنج، جمعیت انسان ها احتمالا باید چهل و چهار نفر بوده باشد.

فکرش را بکنید. یک حساب سر انگشتی مشخص می کند که اگر یکی مثل من در آن زمان  اینقدر از آدمها خسته شود فقط کافیست سی دقیقه پیاده روی کند تا با احتمال بسیار زیادی دیگر هیچ وقت در زندگیش هیچ موجود دوپای ناطقی نبیند. یا مثلا اگر یک درصد، فقط یک درصد یکی از این چهل و چهار نفر اینقدر باهوش از آب در بیاید که در همان سال با کشف قوانین تکامل بفهمد این چهل و چهار نفر چند هزار سال دیگر به هفت میلیارد تاپاله ی بدرد نخور تبدیل می شوند که مثل یک دود سیاه سهمگین سیاره را در خود می بلعند ، می تواند یک بمب به خودش ببندد و در همان ابتدا همه را از شر این نسل بشر راحت کند.

بگذریم، می خواستم بگویم عریضه ام خالی شده است. البته این خیلی جمله ی دقیقی نیست. چون عریضه ی من خالی نشده است. مشکلی که هر روز بیشتر موفق به درکش می شوم این است که عریضه ی من پر شده است از چیز های کوچک و نامربوط. در واقع به زبان دیگر من به بیماری عدم وجود یکپارچگی در عریضه دچار شده ام. مشکلی که راستش را بخواهید تا قبل از شروع نوشتن پست های این وبلاگ هیچوقت متوجه اش نمی شدم. درواقع من فکر می کنم وبلاگ نویسی توانایی شما را در کشف بیماری های مربوط به عریضه چند برابر می کند. دلیلش هم ساده است. در ادامه عرض می کنم.

به نظر من تمام وبلاگ نویس ها علاقه ای مفرط به جذب خوانندگان بیشتر و بیشتر دارند. حتی آنهایی که در نوشته هایشان به خوانندگان بد و بیراه می گویند یا آنها که اصرار دارند به کامنت های خوانندگان بی توجهی کنند. خب اگر خوانندگان بیشتر برای یک وبلاگ نویس اهمیتی ندارد چرا نویسنده نوشته هایش را در یک دفترچه در کمد یا کشو میزش ذخیره نمی کند؟ . از طرفی یکی از ویژگی های فضای وبلاگ که اتفاقا من خیلی هم دوستش دارم این است که هیچ کس هیچ تعهدی به هیچ کس ندارد. یعنی مثلا فلان خواننده که تا دیروز هر روز این صفحه را باز می کرده، از همین لحظه می تواند برای همیشه این صفحه را از ذهنش پاک کند و این صفحه هم هیچ حقی برای هیچ نوعی شکایت و ناراحتی ندارد. یعنی اصلا از حق گذشته، شکایت کردن یک غریبه از کار یک غریبه ی دیگر برای یک غریبه ی سوم اینقدر کار مسخره ایست که فارغ از وجود یا عدم وجود حق کسی انجامش نمیدهد. حالا این دو را بگذارید کنار هم. فرض کنید شما یک وبلاگ نویس هستید که خواننده های بیشتر می خواهید، و خواننده ها هم اگر تکرر یا کیفیت پست های شما از اندازه ای مشخص کمتر شود به آرامی و البته آسانی شما را برای همیشه فراموش می کنند. خب طبیعتا عکس العمل طبیعی شما وقتی به بیماری های مربوط به عریضه دچار می شوید دست و پا زدن است. و بنده دقیقا همینطوری است که متوجه می شوم به بیماری عدم وجود یکپارچگی در عریضه دچار شده ام. در واقع اگر به زبانی دیگر بخواهم توضیح بدهم، علاقه به نگه داشتن همین چهار تا و نصفی خواننده و البته علاقه به خود نوشتن باعث می شود که بنده روزانه چهار الی هفت بار دست به قلم بشوم، و این واقعیت که این روزها با تقریب خوبی هیچ کدام از این دفعات منجر به یک نوشته ی یک پارچه نمی شود نشان می دهد که یکپارچگی عریضه ی بنده دچار مشکلی حاد شده است.

اما از بخش توضیح مشکل که بگذریم، درباره ی اینکه حالا چرا عریضه ی من مریض شده است، راستش پاسخ کاملا مناسب و راضی کننده ای ندارم. در واقع حدس هایی می زنم اما راهی برای ارزیابی، اثبات یا رد هیچ کدام از حدس هایم ندارم. اولین حدسم خب مثل همیشه مربوط می شود به سیستم مقدس و والامقام سرمایه داری. البته خودم قبول دارم که برای من (و خیلی آدمهای دیگر) لذتی مرموز وجود دارد در بد و بیراه گفتن به سیستم پفیوزی بازار آزاد، اما یک ضرب المثل خاله اقدس معابانه وجود دارد که می گوید تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. بنابرین من می خواهم از این ضرب المثل استفاده کنم و همه ی درد و بلاهای مربوط به عریضه ام را بشکنم روی دوش سرمایه داری مخوف. قضیه این است که به اعتقاد خودم، از روزی که من به این سرزمین وارد شده ام، روز به روز به موجودی بی حس و بی حس تر تبدیل شده ام. این قضیه آنقدر جدی شده است که تصور من از خودم در خیال پردازی هایم روز به روز شبیه تر می شود به شخصیت اول فیلم کوتاه مور اثر سال 1998 مارک آزبورن که لینکش را آخر این پست اضافه خواهم کرد. موجودی ساخته شده از خمیر بازی  که چهره ای دارد خالی از هرگونه احساس و آرامش و به همراه تمام آدم های خمیری دیگر هر روز در کارخانه ی  یک آدم خمیری دیگر کار می کند تا محصولی تولید کند که به آدم های خمیری «شادی» هدیه می کند. بله. من فکر می کنم روز به روز بیشتر به آدم خمیری ای تبدیل می شوم که چیزی از آن جاه طلبی کودکانه و شور و اشتیاق «غیر منطقی»اش نمانده. و فکر نمی کنم چیزی مثل این به نوشتن آسیب بزند. یا حداقل برای منی که اگر حداقل دو تا از نوشته هایم را خوانده باشید متوجه شده اید که احساسات اهمیت بسیار زیادی در آنها دارند، چیزی سمی تر از تبدیل شدن به یک آدم خمیری بی احساس با صورت سنگی وجود ندارد (باورتان می شود؟ دیشب فهمیدم که مدت هاست به لذت سرمای آن طرف دشک فکر نکرده ام) .  خلاصه اینکه آدم های خمیری را هیچ چیزی آنقدر ها به وجد نمی آورد، و وقتی از چیزی به وجد نیامده ای نوشتن منجر می شود به چرت و پرت نوشتن های ناپیوسته، منجر می شود به جمله های نیمه تمام، به حروف بی حال و حوصله ای که انگار هر لحظه روی کاغذ شر می کنند و کج و کوله می شوند و کاغذ های سیاه مچاله شده که به سمت سبد کاغذ های باطله پرتاب می شوند.

حدس دومم تنهاییست. و دقیقا منظورم تنهایی جنسی است. چون تنهایی خیلی انواع زیادی دارد و خیلی از مدل هایش هم اختراع های با کلاس جامعه ی روشنفکران جوان است. اما تنهایی من دقیقا تنهایی جنسی است. البته دوست ندارم فکر کنید که دارم از شق درد می میرم. چون اصلا اینطوری نیست و حرفم هیچ ربطی به شق کردن ندارد. همانطور هم که قبلا گفتم من آدمی نیستم که کوچکترین ابایی از خود ارضایی داشته باشم . حتی اگر لازم باشد روزی 18 بار خود ارضایی کنم بدون ذره ای عذاب وجدان و ناراحتی این کار را انجام خواهم داد و حتی ممکن است اینجا به شکل رسمی اعلام کنم. درواقع تنها شکل مردن که من اطمینان دارم برای من اتفاق نخواهد افتاد همین مردن از شق درد است. اما اصلا چیزی که جایش در زندگی من خالی است ارضا شدن فیزیکی نیست. من فکر می کنم به شکل اضطراری و فوری نیاز به وجود فردی مونث در زندگیم دارم که دوستش داشته باشم. بله. دقیقا همین است. اصلا فکرش را هم نمی کردم که آدم ها می توانند نیاز به دوست داشتن داشته باشند. یعنی می دانستم که ما آدم ها گاهی لازم است که یکی دوستمان داشته باشد اما فکرش را هم نمی کردم که اگر هیچ دختری را به این شکل خاص دوست نداشته باشم احساس کمبود می کنم. تا حدی هم جالب است. حالا می توانم خودم را به گاوی شیر ده تشبیه کنم که زیادی کسی شیرش را ندوشیده است و حالا سینه اش متورم شده و درد می کند. یا یک چیزی مثل این. پف. چه تشبیه مسخره ای. هه…. ساحل غربی یک گاو است. مسخره. اصلا همین جمله را برای تیتر این نوشته هم انتخاب خواهم کرد چون جمله ی بی معنایی است و ضمنا فکر می کنم یک نوشته از طرف یک گاو خوانندگان زیادی را به خواندن تحریک می کند. فکرش را بکنید. گاوی که در یک جنگل بزرگ شده که اکثریت ساکنانش گوسفندند و حالا دارد از عدم یک پارچگی عریضه اش می نویسد.

در هر صورت این جای خالی هم احتمالا تاثیر مستقیم گذاشته روی عریضه ی بنده. نمی دانم چرا. یعنی خب عقل سلیم می گوید عدم وجود یک پارتنر احساسی در بدترین حالت باید از نوشتن درباره ی مسایل مربوط به روابط جنسی و جنسیتی جلو گیری کند. مثلا این موضوع چه  ربطی دارد به نوشتن درباره ی نوسان قیمت دلار (که من حتی این را هم نمی توانم بنویسم)؟ گوز چکارش به شقیقه؟ اما انگار این جنبه ی زندگی من که به پت پت می افتد یک پارچگی تمام قسمت های دیگر عریضه ی بنده هم به هم می ریزد. عجیب است. البته یاد آور می کنم که این فقط یک حدس است و ممکن است کلا اشتباه باشد.

حدس دیگری ندارم. اما از توضیح مشکل و توضیح دلایل مشکل هم که بگذریم احتمالا الان انتظار دارید به بخش تحلیل و انتخاب راه حل بپردازم. اما این یکی را دیگر شرمنده ام. نه هنوز راه حلی برای زنده ماندن در منجلاب سرمایه داری پیدا کرده ام نه هیچ دختر خاصی در زندگیم وجود دارد که بتوانم اجازه دهم من را بدوشد. بنابرین تا اطلاع ثانوی خیلی امیدی به حل شدن مشکل عدم یکپارچگی عریضه ندارم و هیچ چسب خاصی برای پر کردن ترک های توی خودم پیدا نکرده ام.

حرف دیگری هم ندارم. کل امروز را تا این لحظه سر کار پشت کامپیوترم نشسته ام تا همه فکر کنند من در حال کار و تحقیق و تلاش برای ساختن یک محصول «شاد کننده ی عمومی» هستم اما به شکل پنهانی و یواشکی در حال نوشتن این سطر ها بوده ام. حالا هم باید مثل زندانی هایی که بعد از تمام شدن یک ساعت هوا خوری در حالی که دمپایی هایشان روی زمین کشیده می شود به سمت سلول هایشان می روند بعد از کلیک بر روی دکمه ی انتشار این پست، به کار، تحقیق و تلاش روزمره ام ادامه دهم.

همین.

Advertisements

21 دیدگاه برای “ساحل غربی یک گاو است.

  1. آنارشی می‌گوید:

    خب کسخل جان، بخاطر اینه که توی پستهات خرفهای اضافی زیاد میزنی. مثلا اون قسمتی که در مورد انتخاب اسم این پست نوشتی هم تو ذوق میزنه هم بی محتواست. کل پستت رو در یه پاراگراف خلاصه کنی مطمئن باش چیز زیادی از دست نمیدی مهمه ظاهرا که همه بدونیم تو یه روز کامل کاری رو صرف نوشتن کردی؟. دوم غلطهای املایی هست. سوم به نظرم باید به محاوره هم بنویسی. جز زمانی که داری متن ادبی مینویسی. البته رون مینویسی و بدون دس انداز. اما وقتی طولانی میشه باید نا پیوستگیها رو بگیری.
    ششم اینکه نباید انقدر در مورد خودت و نوشتن و احساس و این چرت و پرتها بنویسی. الان که میبینم احساس میکنم این احساسات غیر واقعی و غیر منطقی رو انتقال میدی به نوشته هات پر حرف نباش مثل این خاله بلقیسها . اصلا یکی از اصل های روشنفکری همین کم حرفیه! کلاس هم داره یه مدت وبلاگ رو تعطیل کن میفهمی. مثلا دو هفته ننویس . اه..اه
    شاید موفق باشی!

  2. مومو می‌گوید:

    این پست خداحافظیه یعنی؟ تموم شد؟

  3. ترانه می‌گوید:

    سلام ساحل غربی

    این اولین کامنت من هست، نزدیک یک ماه که میخونمت، هنوز ارشیو رو کامل تموم نکردم، این نوشتت وادارم کرد که وسط امتحان ۳ روزه‌ام کامنت بذارم.

    نوع نوشتنت رو دوست دارم، از کارای خیریه ا‌ی که کردی و و همچنین طرز نوشتنت بعضی‌ وقت باعث میشک که نه خودآگاه لبخندی بزنمو لام بدم به صندلیو بگم چه خوب مینویسه. البته بعضی‌ هم‌ها هم غم گین بوده ولی‌ شیوایی نشوشته‌هات جذابه.

    اکثر حرفات رو قبول دارم مثل تو شاید هم از اکثر آدمای اطرافم دلگیر باشم ولی‌ تفاوتی‌ که دارم اینکه من آدم الکی‌ خوشی‌ام که با کوچکترین چیزها خوشحال میشم، البته این یه جورایی خوبه یه جورایی هم شاید بد باشه.

    اینو نوشتم که بگم اگه خودت از نوشته‌هات لذت نمی‌بری ، من به نوع به عنوان یه خواننده که فقط خوانندست و وبلاگی نداره و نمینویسه از نوشته‌هات خیلی‌ خوشش میاد.

    آقا طوفان اونورا هم هست، تا طوفان دیدم یاد تو افتادم .

    شاد باشی‌

  4. parykateb می‌گوید:

    سلام ساحل جفاپیشه کی حال ما خوب میشه؟ این روزا جسد متحرک شدیم! با گرانی چه کنیم؟ با هزار درد بی درمان و زاینده کمپلکس های شوم شخصیتی چه کنیم؟ با این حجم وسیع تنهایی… تنهایی عریان!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      با این حجم وسیع تنهایی … تنهایی عریان … پری اینقدر قاطیم که حتی تحمل شاملو خوندنم ندارم … فکر کن… من نمی تونم شاملو بخونم … از نوشته هام پیداست نه؟

  5. کریشنا می‌گوید:

    ساحل جان
    راستش من تکلیفم رو با بلاگ تو نمیدونم .
    اگر سعی در نوشتن هست .همانطور که گهگاه دیده ام از کیوان میخواهی نقدت بکند، خب در آنصورت هرچیزی حساب و کتاب
    خودش را دارد.
    اگر قصد صرفا گفتن است (یا آنطوریکه امروزه معروف شده «دلنوشته «) باید بگویم هرچه میخواهد دل تنگت بگو.
    می شود هم که هردو را ادغام کرد ،اما حتی در صورتیکه محتوای متن محصول غلیان احساسات باشد ، فرم و شکل آن باید از
    قواعد نوشتن پیروی کند.
    اگر این نوشته جزئی از شق اول است ،آنچه که من در آن می بینم ، نبود ساختار و آشوب در استدلال است.با دیدن اولین کامنت بالا از
    دوست گرامی «آنارشی «، فکر میکنم آنچه که بر این نوشته حاکم است نوعی آنارشی است.
    دوره ای در تاریخ رمان و داستان ، جریان سیال ذهن ، باب شد و دیگر هرکس بخود جرات داد تا هر تجربه ی من روایتی را نمونه
    و آیتی از این روش بداند (همان بلایی که این یکی دو دهه بر سر رئالیسم جادویی آمده) . اما آنچه که در نزد خواننده بعنوان ذهنیات
    صاحب اثر نمود پیدا میکند ، با آنچه که در پشت اثر و در ذهن نویسنده می گذرد بسیار متفاوت است .ممکن است که داستانی در باره ی
    آنارشیسم حاصل از یک واقعه ی مخرب در زندگی یک نفر و یا یک جامعه به قلم بیاید و منِ خواننده خود را در میانه ی دورانی پر
    آشوب ببینم ،اما در پشت صحنه آنچه که یافت می شود نظم آهنین در یادداشت ها و پیشنویس ها و دوباره نویسی شده های مکرر است و
    اینها (استراکچر یک نوشته ) چیزیست که متون شما فاقد آن هستند.به همین لحاظ پس از چند خط استجکام پل های ارتباطی بین بخشهای
    نوشته از دست می رود و یا آنچنان شخصی و «در من نویسنده » می شوند که برای خواننده ی اثر مابه ازای بیرونی پیدا نکرده و لذا
    کار به سردرگمی بیشتر و بیشتر می کشد. به بیان ساده شما یا برای خودت مینویسی و یا برای من خواننده .هنر در این است که برای
    من راهی به لابیرنت ذهنیات خود بازکنی و مرا در اینسوی رود گیج و گول تنها نگذاری .

    شیش تا ماچ آبدار

    • ساحل غربی می‌گوید:

      ممنون از نقدت کریشنای عزیز … البته واقعیتش خیلی کمکی بهم نکرد … نه که حرف تو درست یا مفید نیست… قضیه اینه که من خودم از درون به هم ریخته ام …
      در هر صورت ممنون از نقد و وقت گذاشتنت…

  6. m می‌گوید:

    من هم دچار خالی شدن عریضه شدم.اون هم دقیقا بعد از 6 ماهی که از ایران اومدم بیرون فکر کنم این بیماری واسه همه ما ایرانی ها پیش می آد فکر می کنم هیچ وقتم خوب نشه فقط بهش عادت می کنیم پس نگران نباش بهش عادت می کنی….یکسالی هس که نوشته هات و می خونم و از چزت و پرتایی که می نویسی لذت می برم به عنوان یه غریبه که همیشه می خونمت و تا حالا واست کامنت نذاشتم فکر می کنم که وظیفه ام هس که واست کامنت بذارم تا بدونی که چقدر خواننده داری تا تشویق بشی به نوشتن چرندیات بیشتر 🙂

  7. کیوان می‌گوید:

    من اگه می‌خواستم هم نمی‌تونستم مثه کریشنا نقد بنویسم.
    کلا حالم گرفته است. با این پستت هم نتونستم ارتباط برقرار کنم. یعنی تا می‌اومدم یه سر نخ خوب تو نوشته‌ها گیر بیارم رها می‌شد. فکر می‌کنم نوشتی که فقط نوشته باشی.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      سلام کیواااااان
      کجایی پس؟ اینقدر منتظر نشستم اینجا …
      خودم میدونم… خودم حالم بیشتر گرفتنست … خودم که تو پست این همه گفتم عریضم پاره پوره شده …. اصلا سر نخی وجود نداره که شما گیر بیاری ….پرم از چیزهای کوچک و نامربوط …
      چیکار کنم؟ : (

  8. parykateb می‌گوید:

    من ساحل خودمو میخام… خطایی از من سر زد که فراموش شده ام؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      نه عزیزدلم. هیچ خطایی از شما سر نزده. فقط من صبح ها ساعت 7 میرم سر کار شب ساعت 12 بر می گردم خونه مستقیم روی تخت میمیرم. البته باور کن شما هم فراموش نشدی … یه دوستی داشتم که میگفت من اگرم فیزیکی نباشم همیشه هستم. من هم هینطورم پری. اگه اینجا هم نباشم بازم همون ساحل خودتم
      : )
      سر می زنم بهت در اسرع وقت …

  9. parykateb می‌گوید:

    الهی فدات شم. خبری چیزی… مرسی که من و رفقا رو از نگرانی در آوردی!

  10. poriyafalling می‌گوید:

    قلمت رو دوست دارم

  11. کاپیتان بابک می‌گوید:

    اینم خوندم. همین جوری بعد از زمانی غیبت دارم می خونم و میرم بالا
    خودتم می دونی که نوشتۀ خوبی نیست. کریشنا به چیزای کلیدی اشاره کرده. یا برای خودت بنویس یا برای من. البته برای دل خودت بنویسی بهتره و اگه از دل بیاد بدل می شینه. توضیح کمتر بهتره. نوشتن در بارۀ نوشتن خوب نیست
    آنارشی به نکات خوبی اشاره کرد ولی لحنش تند بود یه کم
    does that make sense?I

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s