من قبل از مرگ به جهنم خواهم رفت.

میم تنها کسی بود که وقتی میگفتم من به ایران بر می گردم پشتیبانی می کرد. بقیه معمولا به احمق بودن من نظر می دن. اما میم همیشه تحلیل می کنه. کلی آروم و با آرامش حرف می زنه و بر خلاف اکثر آدم های دیگه ای که توی زندگی من هستن خیلی خوب می فهمه اینکه افسار اسب زندگیت رو بکشی یعنی چی. آدم ها خوب می دونن چطوری اسب زندگیشون رو شلاق بارون کنن تا تند تر بره. اما خیلی ها اصلا نمی دونن زندگی افساری هم داره که گاهی باید کشیدش.

زندگی رو ولش کن. اومدم درباره ی میم بگم. ایران که بودم تو یه زیرزمین کوچیک با میم دوتایی مجردی زندگی می کردیم. البته درواقع باید بگم دوتایی به اضافه ی دوستای ثابتمون که همیشه اونجا بودن به اضافه ی دوست دختر هامون که اکثر موقع ها اونجا بودن تو اون زیرزمین زندگی می کردیم. بچه جنوب شهر بود و این باعث می شد با هم خیلی خوب طی کنیم. من خوشبختانه یا متاسفانه بچه ی جنوب نیستم. اما هیچ وقت نتونستم با فیس و افاده های بالاشهری ها کنار بیام. مرام و معرفت جنوب شهری همیشه برای من جذابیت خیلی بیشتری داشته از اینکه یه ان بیاد جلوم بشینه و از مارک لباسش حرف بزنه. با میم هم مشکلاتمون رو به همون سبک جنوب شهری حل می کردیم. اگه یکیمون اشتباهشو قبول میکرد که این مکالمه میشد آخر مشکل :

– دااش شرمندم به خدا….

– فدا سرت بیخیال.

– حالا ردیفی دیگه ؟

– آره بابا تخمته …

– پس من نوکرتم.

– چاکریم.

و اگه هم هیچ کدوممون اشتباهمون رو نمی پذیرفتیم که با هم دعوامون می شد و یه دل سیر همدیگه رو کتک میزدیم و بعد از یه یکی دو ساعت کتک کاری از زور خستگی بیخیال می شدیم.

یادش بخیر. چقدر اذیتش کردم. یه بار پوست کاندومم رو توی زیر سیگاری جا گذاشتم. بعد میم بیچاره غافل از همه چیز خالشو دعوت می کنه خونه. خاله ی میم سیگار می کشید. گویا خاله هه زیر سیگاری رو میکشه جلو و پوست کاندوم رو توش میبینه. خیلی ضایع میشه. بعدش وقتی میم رو دیدم تیر میزدی خون ازش در نمی رفت. از عصبانیت سرخ شده بود. منم از شرمندگی واقعا چیزی نداشتم بگم. سرم و انداختم پایین گفتم حاجی یکی محکم بزن تو گوشم. اونم دیوس تعارف و گذاشت کنار پقققق یکی گذاشت زیر گوش ما. البته حق داشت واقعا. در هر صورت ولی بعدش دوباره یه چاکرتم یه نوکرتم، شدیم همون داداش های همیشگی که بودیم.

با میم به راحتی دو برابر زمانی که همخونه بودم زندگی کردم. یه دلیلش این بود که خب اکثر شب ها با هم بیدار بودیم و تا صبح چرت و پرت می گفتیم. دلیل اصلیترش اما صمیمیت بسیار زیاد ما با هم بود. خیلی راحت و بدون هیچ درد یا عذاب وجدانی بارها گفتم که از داداش بیولوژیکی خودم خیلی بیشتر دوستش دارم.

دیروز بهم پیغام داد ساحل خیلی بیمعرفتی یه خبر از داداشت نمی گیری؟ شرمنده شدم. خیلی شرمنده شدم. دیگه واقعا خسته شدم از بس که همه این حرف رو بهم میزنن. سر شلوغ و دل پر سودا هم بد دردیه. خلاصه که جواب دادم و چهار بار گفتم گه خوردم و ردیف شد. بعد گفت بیا میخوام باهات مشورت کنم. گفت میخوام از ایران برم. گفت آمار اقامت و ویزا و کار و اینا رو واسم در بیار. گقت اینجا دیگه نمی شه زندگی کرد. گفت وضع اقتصادی خیلی بده. گفت هرچی بدبختی با هم کشیدیم (ما دو تا کلی با هم بی پولی کشیدیم. مثلا یه مدتی دو روزی یه وعده غذا می خوردیم.) رو چهار برابر کن. گفت اکثر شاگرهای مهاجرم برگشتن افغانستان چون اونجا وضعیت واقعا از ایران بهتره. گفت و گفت و گفت و گفت …

و من قول دادم واسش واسه مهاجرت از اون خراب شده پرس و جو کنم ….

و بهم گفت ساحل دیگه بر نگرد … اینجا دیگه اصلا جای زندگی نیست ….

من پرس و جو می کنم. من به میم کمک می کنم که از اونجا فرار کنه. بچه دیگه بسشه. اون مملکت زیادی اذیتش کرده. از وقتی من می شناسمش چهار بار اطلاعات دستگیرش کرده. تمام مدت نیم ساعتی که دیروز با هم حرف می زدیم  کون به کون سیگار روشن می کرد. قشنگ معلوم بود خستست. این میم اون میم همیشگی که اینقدر مسخره بازی در میاورد و شوخی می کرد که به قول خودش کون خر پاره بشه نبود. این میم خسته بود. این میم رمق نداشت.

 

بعضی آدم ها دیگه کافیشونه. میم هم به نظرم ایران دیگه کافیشه.

ولی من سرتق تر از این حرف هام. همیشه آدم هایی که در انتهای شرایط بد امید خودشون رو حفظ کردن رو هم تحسین میکردم هم مسخره. و فکر کنم ده سال دیگه هم خودم رو تحسین خواهم کرد و مسخره. من به اون جهنم بر می گردم. اگه هم کاری نمیشه کرد میشه کنار اون مردم سوخت …

اما یه کورسوی امیدی هنوز اون ته تهای دل من هست ….

 

Advertisements

9 دیدگاه برای “من قبل از مرگ به جهنم خواهم رفت.

  1. مومو می‌گوید:

    من هم همیشه با معرفت این مثلا پایین شهری ها بیشتر حال کردم و همیشه از لاشی بازی اون مثلا بالایی ها بدم میومده.
    آره، اینجا دیگه جای موندن نیست.
    خودمم میدونم که یه روز همین دود و همین آدما و همین خیابونا خفه ام می کنن.
    خوب کاری می کنی که داری فراریش می دی.

  2. کیوان می‌گوید:

    هیچ معلومه کجایی پسر ؟

  3. liliyanii می‌گوید:

    گفتم اینجا یه ساحله، بیام یه کم آروم بگیرم نفس تازه کنم
    اما ساحلم که مثل خودم داغونه…
    باور کن هممون کافیمه مونه…

  4. dastaaveez می‌گوید:

    سلام… الان ساعت 2:22 است و من از ساعت 12 دارم وبلاگتو می خونم اونم وسط یه روز شلوغ کاری… احتمال اخراج شدنم زیاده…:)
    اون هشتاد نفری که دنبالت میدون شدن هشتاد و یکی…

  5. parykateb می‌گوید:

    ساحل خودم! کمکش کن که بره و دیگه به این لجنمال برنگرده! ! تو هم خوب شو زودتر عزیزدل

  6. ranjnameh می‌گوید:

    آخ داداش دست رو دلم نذار که حاله ماهم بد جور زاره ،بریدن برای یه دقیقه ماست

  7. کاپیتان بابک می‌گوید:

    امیدت پایدار سرتق جانم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s