چند دلیل برای شستن پتو های کثیف

اخیرا صبح ها که از خواب بیدار می شوم همیشه برای کنار زدن ملافه ای که دور پاهایم گره خورده است دچار دردسر می شوم. آخر مدتیست شب ها برای اینکه گرم شوم فقط ملافه ای دارم که راستش را بخواهید آن را هم اشتباهی و اتفاقی به همراه دو متکا خریده ام.  پتوی مسافرتی ای که همیشه در این شرایط به داد من می رسیدآخرین قربانی بی حوصلگیم بوده است. چون الان حدود سه هفته می شود که به همراه پتوی اصلیم درحالی که از کثیفی سیاه می زنند به مانند دل و روده های یک گوسفند قربانی شده گوشه ی اتاق من به هم پیچیده شده اند در انتظار اینکه شاید من روزی آنها را برای شست و شو با خودم به اتاق ماشین لباس شویی مجتمع ببرم. با وجود اینکه اصلا حال و حوصله ی هیچ چیزی را ندارم این آخر هفته این وظیفه ی خطیر را انجام خواهم داد.

دلیلش این است که دلم برای اتاق ماشین لباس شویی تنگ شده است. اتاق ماشین لباس شویی یکی از مکان هایی است که آرامش بسیار عمیقی به من می دهد. شاید دلیلش روشنی و پاکیزگی محیط باشد اما بیشتر از آن باید مربوط به آدم های توی اتاق باشد (یا حداقل من دوست دارم اینطوری فکر کنم).

اولا اینکه این موضوع که در آن اتاق آدم هایی که کاملا غریبه هستند دقیقا همان کاری را انجام می دهند که من انجام می دهم حس خیلی خوبی به من می دهد. خود این موضوع البته باید از عقده ی عدم اتحاد ملی ناشی شود. این یک بیماری روانی است که خودم اختراع کردم. به نظرم بعضی از ما ایرانی ها (از جمله خودم) دچار عقده ی عدم اتحاد ملی شده ایم. دلیل این عقده ی روانی این است که مدت زمان زیادی است که ما عقده ای ها دوست داریم بقیه ی ایرانی ها با ما متحد شوند تا یک بنیان قدرت (اصلا منظورم حکومت نیست. منظورم بنیان قدرتمندتریست به نام حماقت عمیق و همه جانبه ی جامعه ی ایران) را از جا در بیاوریم اما در بهترین حالت یکی دو نفرمان آن را قلقلک داده اند و بقیه مان به آن دو نفر و گور پدر خودمان خندیده ایم. کسانی هم که عقده ی اتحاد دارند هرجا هر چیزی بویی از اتحاد داشته باشد خوششان می آید حتی اگر آن اتحاد همدلی در شستن شرت ها و عرقگیر های چرک باشد.

دوما اینکه من اتاق ماشین لباس شویی را یکی از جاهایی می دانم که آدم ها به اصل خودشان نزدیک تر هستند. برای اینکه از طرفی در حال شستن لباس های کثیفشان هستند که خیلی ربطی به فکر و فلسفه و عقل و منطق و عشق و خلاصه این سطوح بالای هرم مازلو ندارد و تا حدودی مستقیما به فیزیکشان ربط دارد. و از طرفی دیگر در اتاق ماشین لباس شویی به نوعی همه در حال اعترافند به این حقیقت بزرگ که ما آدمها موجوداتی هستیم که «کثیفی» تولید می کنیم و خیلی بی ریا و بی تعارف این چس و افاده های مخلوق برتر و اینهایشان را کنار می گذارند. از این جهت دوم البته حمام های عمومی را حتی از اتاق ماشین لباس شویی هم بیشتر دوست دارم اما در این مملکت که من گیر افتاده ام حمام عمومی پیدا نمی شود و من مجبورم به یکی دو هفته ای یک بار اتاق ماشین لباس شویی قناعت کنم. بله. در واقع من به اتاق ماشین لباس شویی به چشم یک باغ وحش انسانی نگاه می کنم و هفته ای یک بار برای تماشای شامپانزه های پر فیس و افاده و البته نشان دادن خودم به تماشاگران احتمالی دیگر به آنجا می روم.

از علاقه ام به باغ وحش انسانی مجتمع و دلایل تفریحاتی که بگذریم ضرورت های دیگری هم برای شستن پتو ها وجود دارد.

مثلا اخیرا نسبت به سرما بسیار حساس تر شده ام. در حدی که یک نسیم خنک کم زور در شب به سرعت باعث میشود من حس دخترک کبریت فروش را پیدا کنم که در حالی که سرما به مغز استخوان هایش رسیده است با حسرت به شیرینی ها و اسباب بازی های توی ویترین یک مغازه زل می زند. دلیلش این است که تنهایی دیگر بیش از حد تحمل به اعماق من رسوخ کرده است و به دلیلی که نمی دانم نمود مادی تنهایی در روحیات من سرما است. به زبانی دیگر، من وقتی سردم میشود یاد حجم عظیم تنهایی ای می افتم که بیش از یک سال است از لطف غربت روی سرم خراب شده است. وقتی سردم می شود ناگهان به یادم می افتد چقدر به این نیاز دارم که بعضی شب ها تا صبح یکی را سفت بغل کنم و ساعت چهار و هجده دقیقه ی نیمه شب که از خواب بیدار می شوم سرم را فرو کنم توی حجم موهایش که ریخته روی متکا، شقیقه اش را آرام ببوسم، یک نفس عمیق بکشم و به آرامی … به آرامی دوباره از هوش بروم. به یاد آوردن این تنهایی عریان که هر شب ساعت چهار و هجده دقیقه ی نیمه شب برای من رخ می دهد هر بار من را سال ها شکننده تر می کند. تنهایی، غربت و سرمایه داری دارند دست به دست هم من را به سنگی متحرک تبدیل می کنند. سنگی سفت که شکستنش روز به روز غیر ممکنتر می شود. سنگی سفت که روز به روز چیزهای بیشتری برایش در حوزه ی چیزهای بی اهمیت قرار می گیرند و نگران است که روزی (شاید حتی نه چندان دور) به عکس جنازه ی خونین کودکی از غزه نگاه کند و به آرامی به خودش بگوید : به تخمم. 

و البته همانطور که می دانید هر سنگی نیاز به ریشه ی گلی سرخ دارد که در وجودش بدود و آرام آرام او را بشکند. و من شدیدا به دویدن ریشه های یک گل سرخ در خودم محتاجم و پتو که در کار نیست تحمل سفتی خودم برای خودم سختتر می شود.

همانطور که می بینید چند دلیلی برای شست پتوی های من وجود دارد. بله. من این هفته حتما پتوی اصلی و حتی تمام پتو های یدکی ای که دارم را خواهم شست.

Advertisements

8 دیدگاه برای “چند دلیل برای شستن پتو های کثیف

  1. کیوان می‌گوید:

    چرا در پست «شیار» نظر نذاشتی منتظر بودم که خون بپا کنی!
    رفیق پری خودم سلام! مثل اینکه سرت شلوغه؟ امیدوارم ایام جمله دوستان به کام شان باشد.

  2. liliyanii می‌گوید:

    خوب این گوشه Blogroll یه چیزی هم در مورد من بنویس 😦
    من بلاگ ندارم ، دلم هم ندارم ؟؟!! 😉

  3. poriyafalling می‌گوید:

    با ذکر منبع در فیسبوکم کپی کنم؟آیا

  4. کاپیتان بابک می‌گوید:

    شستی پتو ها رو؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s