احتمالا من روزی از نوشتن این پست ها خسته خواهم شد. آن روز شما را ترک می کنم.

ترک کردن کار سختی نیست. حداقل شخصا فکر می کنم استعداد خوبی در ترک کردن داشته باشم. البته منظورم ترک کردن چیز خاصی نیست. خیلی کلی دارم از ترک کردن حرف می زنم. از ترک کردن سیگار یا مواد مخدر دیگر گرفته تا ترک کردن دختر خانم زیبای مهربانی که ادعا می کند اگر نباشی قلبش سنگین میشود و طی پروسه ای تحلیلی میمیرد (باید مریض باشی که این کار را بکنی نه؟). یا حتی ترک کردن خدا و پیغمبر و دین و سنت و اصلا حتی مدرنیته. از ترک کردن درست و منطقی گرفته تا ترک کردن نادرست و قسیع القلبانه. یک جورایی حتی زمانی از زندگیم هر کدام از این چیزهایی که گفتم را ترک کرده ام. نه این که درد نداشته باشد. ترک کردن معمولا هم درد دارد هم ترکش. اما با وجود این کاملا شدنیست. معمولا پروسه اش با شک، ترس، عذاب وجدان، اجبار، خستگی یا انواع دیگر انگیزه شروع می شود، با مقاومت احساسی، مقاومت سفسطه ای (نوعی از مقاومت که کشف خودم است و در طی آن فرد مقاوم به ارایه ی انواع سفسطه و مقلطه برای گول زدن خودش میپردازد.)، مقاومت فیزیکی یا انواع دیگر زبان نفهمی ادامه پیدا می کند و در نهایت با توجه به اینکه زور انگیزه ها به مقاومت ها برسد یا نه یا اتفاق می افتد یا نمی افتد. در مورد شخص بنده انگیزه معمولا خستگی بوده و هیچ چیزی هم زورش به این انگیزه نرسیده است و نمی رسد. یعنی من تا آنجایی که یادم میآید از اکثر چیزهایی که توی زندگی ام بوده اند خسته شده ام و بعد از طی این پروسه هایی که در بالا به آنها اشاره کردم مثل یک موش خیس بدبخت از زندگیم پرتشان کرده ام بیرون. مثلا سیگار، مثلا دو سه تا دوست دختر، مثلا ترامادول (به یک مدل مواد مخدر گویند که به شکل قرص مصرف شود)، مثلا ایران، مثلا خانواده، مثلا بعضی از دوستانم و به احتمال خیلی خیلی زیاد در مدتی نه چندان دور: مثلا زندگی در غرب.

البته نکته هایی هم در اینجا وجود دارند که اشاره کردن به آنها خیلی اهمیت دارد. نکته ی اول اینکه وقتی می گویم من خانواده ام را ترک کرده ام به این معنی نیست که از خانواده ام بدم میآید یا آنها از من بدشان میآیند یا اصلا کسی از کسی بدش میآید یا ناراحت است. نه. این یعنی اینکه من خیلی ساده عادتشان داده ام که ساحل غربی دیگر تمام شده است و باید به گاهی دیدن و تلفنی حرف زدن با ساحل قناعت کنند و فکر اینکه ساحل برگردد دوباره با خانواده زندگی کند را از سرشان بیرون کنند. دلیلش را هم  (که هیچ وقت به آنها نگفته ام و نمی گویم) این است که از زندگی کردن با خانواده ام خیلی وقت است که خیلی خسته شده ام. در مورد دو تا دوست دختر آخرم هم دقیقا همینطور بود. البته در مورد یکی موفق بوده ام و در مورد یکی نبوده ام. خالی از لطف نیست که عرض کنم این مورد دوم طبق آخرین ابرازاتش حالش از من به هم می خورد.  در واقع خواهش می کنم بین این موضوع تفاوت قایل شوید. به اعتقاد خودم من استعداد عجیبی در ترک کردن دارم. اما این به این معنی نیست که همه هم استعداد خوبی در ترک شدن دارند. در واقع به نظر من معمولا آدم ها در حرفه ی ترک شدن هیچ استعدادی ندارند. خودم مثلا فکر نکنم خیلی آسان با ترک شدن کنار بیایم . البته خیلی مطمین نیستم چون در زندگیم آنقدر همیشه زود ملت را ترک کرده ام که طرف فرصت نکرده است من را ترک کند. در هر صورت، هروقت با آدم یا هر پدیده ای روبرو می شوم که خیلی در ترک شدن حرفه ای نیست حس شخصیت منفی و تخریبگر فیلم ترمیناتور به من دست می دهد. نه اینکه لزوما آنقدر عذاب وجدان داشته باشم که فکر کنم مثل آن شخصیت تخریبگر هستم. منظورم این است که حس می کنم یک رباط زبان نفهم هستم که ماموریت دارد ترک کند و مانند سنگی نفوز ناپذیر است که احساسات و گریه و زاری و انواع دیگر مقاومت هایی که از فرد ترک شونده سر می زند در او هیچ اثری ندارد. و این باعث می شود که انگیزه ی خستگی به هدفش برسد و من پای ماندن نداشته باشم. اعتراف می کنم که این خیلی حس خوبی نیست.

نکته ی دیگر اینکه خسته شدن من از چیزهای مختلف زندگیم گاهی اوقات هم با خوش شانسی همراه بوده است. یعنی بعضی موقع ها شانس آورده ام و خستگی ام از بعضی چیزها با عقل و منطق حمایت شده است .مثل آن موقع ها که داشتم از دین و سنت می کندم. انگیزه ی اصلی اولیه شاید واقعا فقط خسته شدن از این بود که گهگداری عذاب وجدانم باعث میشد جا نماز را پهن کنم و پیش خودم ادای آدم های عرفانی و معنوی بیایم اما درواقع با شروع شدن نماز فقط شروع کنم به یک مذاکره ی بسیار سود جویانه با خدا. معامله ای که از من کلی انرژی بگیرد که خدا فلان چیز را به من بدهد اما حواسم باشد نذر زیادی نکنم یا یک موقع روی زیادی به خدا ندهم. واقعا هم به نظر خودم حق داشتم. یک لحظه فکرش را بکنید. خیلی ضرر است که آدم برای یک نمره ی بیست زپرتی یک نماز جعفر طیار (تیار ؟) نذر کند. نماز جعفر تیار به نظرم مثلا برای یک ماشین با حداقل 6 سیلندر ، 24000 اسب بخار و دنده ی اتوماتیک می ارزد. برای نمره ی 20 در درس ادبیات سوم دبیرستان به نظر من که ته تهش 36 تا صلوات می ارزد. دیگر خود خدا خیرش را ببیند 40 تا. بیشتر نه. خلاصه اینکه دیگر خسته شده بودم از اینکه هر از گاهی جو معنوی بگیرم و بروم پای معامله با خدا. و دقیقا همین خستگی باعث شد جرات اولیه پیدا کنم که بروم به معلم دینیمان بگویم من قرآن که می خوانم به نظر احمقانه است. آیا این دلیلش این است که من احمقم یا اینکه  … ؟ و معلممان جواب چرت و پرت بدهد و باعث شود من بروم سراغ منابع دیگر و منابع دیگر جواب های خیلی منطقیتر بدهند (اینجایش خوش شانسی است) و بنده بدون هیچ عذاب وجدانی دین را ترک کنم. بعد تازه آنقدر از خودم مطمین باشم که یک روزی به مادرم بگویم من اصلا نه تنها خودم بیخیال این دین شده ام که کاری می کنم که دیگران هم بیخیالش شوند (البته اولا که مادرم قاطی کرد و من فورا گفتم گه خوردم و دوما اینکه الان هم دیگر اصلا اینقدر دین را مهم نمی دانم که از این فکر ها در کله داشته باشم – من مسوول نادانی آدم های دیگر نیستم). از نمونه های دیگری که از روی خستگی ترک کرده ام و از روی خوش شانسی منطقی از آب در آمده اند میتوانم به انواع مختلفی از سنت، خدا و تفکر مدرن راست اشاره کنم (البته این تفکر مدرن راست را فکر کنم کلا من ژنتیکی آبم با آن توی یک جوی نمی رفته است).

تا اینجایش که همه اش شده به قول یک دوستی من نامه. راستش را بخواهید از این به بعدش هم من نامه میماند. فقط تفاوتش این است که تا الان توضیح داده ام که من اینطوریم و آن جوریم و این کار ها را کرده ام و … . در ادامه می خواهم توضیح بدهم که چگونه شده که به یک گه خوردن اساسی افتاده ام.

مشکل این است که اینکه هی زارت و زورت از این چیز و آن کس خسته شوی و ترک کنی و خیالت هم راحت باشد که من خیلی راحت همه چیز را ترک می کنم تمام ماجرا نیست. چند مشکل اساسی وجود دارد.

مشکل اول از خودم است. مشکل این است که آنقدر بی انصاف نشده ام که پیش خودم بگویم اینکه آدم های دیگر در ترک شدن خیلی خوب نیستند مساله ایست که فقط به تخم های من ربط دارد. متاسفانه (یا شاید هم خوشبختانه؟) هنوز آنقدر وجدان در من مانده است که از ترس اینکه وقتی از یکی خسته شدم دهنش سرویس شود از اینکه به یکی نزدیک شوم می ترسم. حالا این مشکل را بگذارید کنار اینکه من خیلی هم آدم به اصطلاح هاتی (چقدر از این اصطلاح بدم می آید!) هستم. به این معنی که می توانم روزی چهار بار سکس داشته باشم و هنوز به آن احساس نیاز کنم. و در آخر این دو مشکل را بگذارید کنار این مشکل سوم که وقتی هم با کسی ارتباط عاطفی کافی ندارم این آلت لامذهب راست نمی شود. میدانید این سه مشکل با هم یعنی چه ؟ یعنی به احتمال زیاد در آینده ای نزدیک آلت بنده خشک شده و خواهد افتاد و از لحاظ روحی نیز مانند یک تیکه اسفنج فشرده شده خشک شده ی ترک خورده میمیرم. البته یک راه حل غریب مدتیست دارد توی مغزم روشن و خاموش میشود. هنوز با خودم برای انجام دادنش کنار نیامده ام و البته پولش را هم ندارم. راه حل از یک فانتزی قدیمی نشات میگیرد. من راستش یک فانتزی قدیمی دارم که چقدر می تواند کلاسیک و باحال باشد که آدم ماهی یک بار(یا هفته ای یک بار) برود و با یک فاحشه ی خاص سکس کند. همیشه یک نفر خاص که بعد از مدتی هم البته پیش خودت حس کنی هم تو او را دوست داری هم او تو را دوست دارد و از اینکه هر هفته مشتری اش هستی خوشحال است. انگار که به یک فاحشه تعهد داشته باشی. نمی دانم چرا اما این یک فانتزی قدیمیست برای من. شاید از مسخرگی زیادش است که دوستش دارم. شاید هم به این دلیل است که به نظر می آید از آدمی که هفته ای یک بار ببینیش خیلی دیرتر خسته می شوی. البته می دانم که چند جلسه ی اول مشکل خواهم داشت و احتمالا لازم میشود چند ساعتی قربان صدقه ی آلت محترم بروم که ما را جلو خانم مهندس گرامی دست تنها نگذارد. اما فکر می کنم بعد از چند جلسه که ذره ای جرقه های عاطفی زده شود این مشکل حل خواهد شد. فکرش را بکنید. خیلی هیجان انگیز خواهد بود. اگر این کار را کنم حتما پستی خواهم گذاشت با این عنوان : ساحل غربی دارد عاشق یک فاحشه می شود!

مشکل دوم اما ربطی به خودم ندارد. به نظرم یک روند کاملا منطقی و طبیعیست. مشکل این است که وقتی شما از همه چیز خسته شوید بعد از مدتی از همین موضوع که از همه چیز خسته میشوید هم خسته میشوید. اما بدبختی این است که همه چیز را می توانید ترک کنید اما اینکه از همه چیز خسته میشوید را نمی توانید ترک کنید. یا حداقل من هنوز نمی دانم چطور خسته شدن از همه چیز را ترک کنم (که یعنی از بعضی چیزها خسته نشوم). در مورد این یکی واقعا حرفی ندارم بزنم. من هیچ وقت اهل سکون نبوده ام. هیچ وقت هیچ چیز یا هیچ کس را در زندگیم بیش از مثلا چند سال تحمل نکرده ام. اینطوری اگر خدای ناکرده مثلا بخواهم تا هشتاد سالگی عمر کنم چه خاکی توی سر خودم بریزم؟ اینجاست که دوباره می رسیم به همان ایده ی قدیمی و کلاسیک خودکشی در چهل سالگی. که البته به اینجا که می رسیم من میشوم 😐

مسایل دیگری هم هستند که دوست داشتم مطرح کنم. مثلا رابطه ی زندگی در غرب با استعداد ترک کردن چیزها و آدم ها. که به نظرم رابطه ای مثبت است. اما همین حالایش منتظرم کامنت های عصبانی بگیرم از طولانی بودن پست. میگذارم برای بعد.

راستی … کی از وبلاگ نویسی خسته خواهم شد ؟

Advertisements

17 دیدگاه برای “احتمالا من روزی از نوشتن این پست ها خسته خواهم شد. آن روز شما را ترک می کنم.

  1. چرکنویس می‌گوید:

    «طی پروسه ای تحلیلی میمیرد» :)))

    ساحل جان
    تو دچار یک پارادوکس عظیمی هستی در خودت و نوشته هات و دوست دخترات و خلاصه اینجور چیزها که خیلی هم در زندگی واضح
    و مبرهن هستند. (این رو هم بگم که من همینطوری از کلمه ی پارادوکس خوشم میاد. بنظرم یکجورایی وقار و پرستیژ و شهامت و هیبت و ساینتیفیسم رو ریخته باشی تو یه میکسر و بعد عصاره شو بریزی تو این کلمه ، اینه که از من نپرس چرا پارادوکس رو بکار بردم .اما به همین راضی باش که من این کلمه رو برای جواب هرکسی خرج نمیکنم ).
    راجع به پارادوکس میگفتم .(توضیحم فک کنم کافی بود) اما چرا من این کلمه ی با شکوه رو میبینم ؟ خب یکی از وجوهات رشد سرمایه داری در جوامع انسانی ، رشد اندیویدوالیسم (از این کلمه هم خوشم میاد.کلی اشرافیگری توشه بنظرم ) بین انسانهاست. حالا تو از یه طرف داری تو این مسیر به خط پایان میرسی و دیگه کمی مونده که کاپ رو ببری ، اونوقت از مادر و ام العلل اون یعنی تفکر راست مدرن و این چیزا (راستشو بخوای من این یکی رو نمیفهمم) متنفر میشی .این یعنی چه ؟ مگه میشه بری تو کافه ،عرقشو بخوری ، مزه شو بخوری ، (دور از جنابت آروغشو هم بزنی ) اونوقت آخر سری میز رو چپه کنی ؟ البته فکر نکنی که من راه حلی واست دارم ها !!
    یا حتی سرناخنی بتونم کمکت کنم !!! اهل اینم نیستم که بیام بگم تونه خدا هرچی رو ترک میکنی بلاگنویسی رو ترک نکن (این یکی خیلی راحت تره چون برخلاف موارد دیگه ترک شونده اولش یه کم نشون میده که ناراحت شده (بجون مرتضی اگه ناراحت شده باشه ،اما واسه
    اینکه قضیه دراماتیزه بشه این افکت رو پیاده میکنه ) روز دوم میاد کمی نق میزنه که این رسمش نبود و این حرفا (توی دلش میگه اوووف از دستش راحت شدیم ،از بس م ما رو میگذاشت تو فرغون )، روز سوم هم که دیگه شاهکار خلقت رو به نمایش میگذاره ،یعنی رسما آدم رو به تخمهاش حواله میده و قال قضیه کنده میشه ) بنابر این میبینی که این ترک از بقیه ترکها آسونتره .اما مشکل اینه که اونوقت ترک کننده کمی تا بعضی قسمتهاش دچار سوزش میشه که بفرما ،ما رو باش رو دیوار کیا یادگاری مینوشتیم ؟ یعنی ما همش با اندازه ی این سه روز تو خاطرات مردم موندیم ؟ ارزشمون بیشتر از این نبود ؟ یعنی تموم شد ؟ نه خانی اومد ، نه خانی رفت ؟!!!
    باقی قضایاش ممکنه کار رو به جاهای باریک بکشونه ، یعنی در عین حال که آدم میخواد ترک کنه ، اما بخشی از آدم نمیخواد ترک بشه .
    ممکنه انشقاق شخصیت رخ بده و یکی از بخشها دست به قتل اون بخش دیگه بزنه و باقی قضایا که خودبخود معمایی رو بوجود میاره که
    بقول قدیمیها آرسن لوپن هم تو حلش میمونه .
    اینهمه نوشتم تا ببینم گرفتی پارادوکس قضیه کجاست ؟ (خداوکیلی زیاد به گرفتن و نگرفتنش کار ندارم اما اگه قضیه ی این پارادوکسه واست روشن شد یه جورایی مارو هم شیرفهممون کن تا دفعه ی بعد بتونیم در عین استفاده از این کلمات که بار علمی زیادی هم دارند، یه کامنت درست درمون بنویسیم).

    • ساحل غربی می‌گوید:

      سلام چرکنویس جان

      اولا که جان من مسکراتی چیزی در کار بوده وقتی این کامنت رو می نوشتی ؟ در هر صورت که من باهاش حال کردم.
      دوما در مورد پارادوکس. دقیقا همون تعریفه که نوشتی که توش ایندیویجوالیسم داشت درسته و من باهاش موافقم و من خودم هم قبول دارم که تناقض از هیکلم میباره . یه پست یه بار گذاشتم که من آدم متناقضی هستم که الان یادم نیست در مورد چی بود اما فکر کنم در مورد همین موضوع بود. خلاصه که بعله. بنده بسیار پارادوکسیک (اینو الان خودم ساختم) هستم.

      الباقی رو اما قبول ندارم. من خودم رو می شناسم. وبلاگ نویسی رو هم اگه بخوام ترک کنم چنان ترک می کنم که اصلا هیچکی حالیش نشه. من کارم رو خوب بلدم. خیالتم راحت. نه انشقاق شخصیت رخ میده نه اون قتل و کشتارجمعی و اعدام و سلاخی اینای شخصیت که گفتی. ارسن لوپن هم سوسکه.
      فعلا برو اون پست رو بخون شاید به درک این قضیه پارادوکس کمک کنه.

      چاکریم

      ساحل

      • چرکنویس می‌گوید:

        اولا در باره ی مسکرات که العیاذبالله من المخدرات و المسکرات . دوما که گیرنمیاد این روزها.
        دوما که از اونجا که من آدم قسیع القلبی هستم و اونجور که معلومه تو هم آدمی فراموشکار ، لذا کو حوصله که بگردم و اون پست
        رو پیدا کنم ؟ (این قصیع الغلب یه چیزی تو مایه ی ک…گ… هست اما من به زبان رمز نوشتم تو هم بدان میخوان )
        سوما که نوشتی : الباقی رو اما قبول ندارم .فکر کنم وجوه مشابهت و مفامه مون داره زیاد میشه ، چون الباقی رو منهم قبول ندارم.
        اساسا همه ی دعوا همیشه سر این «الباقی» ه . متاسفانه حالا روزگار اینجوری شده که بیشتر وقتا این الباقی نامرد هم ما رو قبول نداره ، نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختیم که کار به اینجا کشیده یا رسیده .
        اما زیاد خوشحال نشو ازین مقاربت (از قریب و قرب و قربت میاد فکرای بد نکن ) ، به آرسن لوپن گفتی سوسک ؟ نه جون من گفتی سوسک ؟!!! حیف که مهمونت هستم تو این بلاگ و از قدیم گفتن مهمون خر صاحبخونه ست ،وگرنه تو یکی از کامنتها یکی از ماجراهای آرسن لوپن رو میچپوندم که دفعه ی دیگه بفهمی این جناب خدماتی که به بشریت کرده کمتر از ویل دورانت و علامه مجلسی نبوده (هردوتاشون شونصد جلد کتاب نوشتن که کاملا بدرد پرکردن فضای کتابخونه و اطاق پذیرایی میخوره ) .خلاصه بدجوری توی ذوقم خورد. شیطونه میگه دعا کنم اِندِ اندیویدیوال بشی ، اما راسش دلم رحم اومد به جوونیت .
        شاد و اندی.. و دائم الَترک باشی.

  2. poriyafalling می‌گوید:

    همزاد پنداری زیادی با این پست و این مساله به خصوص ترک کردن دختر ها دارم

  3. Mute Vision می‌گوید:

    ما ایرانی ها ( مخصوصا جدا افتاده ها از عوام ) در هزارتوی پیچیده شدن روانی افتادیم که هر روز هم گویا داره مسئله تو در تو تر میشه . نگرانم .

  4. قدیسه می‌گوید:

    جالب بود پستت برام ساحل… از جمیع جهاتی که نوشتی معکوس فکر و عمل خیلی ها از جمله خودم عمل می کنی… به شخصه زمانی که رابطه عاطفی عمیقی برقرار میکنم، توگویی بخش هاییم پیوندی ناگسستنی با طرف مقابلم برقرار میکنه، اونچنان که گاه برای جدایی های اجتناب ناپذیر ناچارم بخشی از خودم و عضوی از وجودمو دچار گسست کنم… برای همین همیشه ردی در من باقی میمونه… و البته برقراری این پیوند و گسستن ازش زمان و انرژی بسیاری میگیره… اونقدر که بار بعدی را دشوارتر و دورتر میکنه…
    اما فارغ از سلایق و افکار و نگاهها، بگمونم زمانی میرسه که باید در ساحل امنی کناره بگیری و ثبات رو احساس کنی – منظورم از ثبات فقط حفظ یک رابطه نیست که به همه تنوع طلبی هات اشاره می کنم – هرچند خیلیا عقیده دارن، این حرکت و تغییر و تلاطمه که به اونها آرامش میده و هر نوع سکونی رود خروشان زندگیشون رو به مردابی متعفن بدل می کنه…
    در کل امیدوارم در هر مسیری که پیش رو داری، به حس خوشبختی برسی…

    **کاش توضیح میدادی که چطور میتونی بعد چند جلسه با اون فانتزی محترمه جرقه های عاطفی بزنی…

    • ساحل غربی می‌گوید:

      خودمم واقعا نمی دونم روزی باید کناره بگیرم یا واقعا به نفعمه همیشه همینطور جفتک وارو بزنم…
      در مورد اون جرقه های عاطفی … فک نمی کنم کار سختی باشه … من با آدم های که زیاد سختی و درد کشیدن تو زندگیشون راحت ارتباط میگیرم … احتمالا هم چشم های این فاحشه ی مذکور عزیز باید چشم های عمیق پر دردی باشه … من هم البته کارم رو بلدم :دی 😉
      چاکریم
      ساحل

  5. parykateb می‌گوید:

    ساحل جفاپیشه ام: متن قشنگ و واقعی ات را چند بار خوانده ام ! اما راستش را بخواهی آنقدر دالان در ذهنم حفر میکند که به انتها نرسیده گم میشوم! افکار ساحل من کی از پریشانی خارج خواهند شد؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      سلام
      پری کاتب عزیزم که با اینکه هیچ وقت ندیدمت گاهی واقعا دلم واست تنگ میشه.
      سلام
      سلام
      سلام
      سلام
      سلام
      ببین پری. من همیشه هی میام میگم آی من جفا پیشه نیستم. آی من بی معرفت نیستم سرم شلوغه. اما اینبار میخوام قشنگ واست توضیح بدم. می دونی چرا؟ چون اعتقاد دارم اگه دو نفر دلشون واسه هم تنگ میشه نسبت به هم حق دارن گاهی که توضیح بشنون. حالا اینم توضیح شما : ببین من به خاطر روند تحصیلیم این ترمی که گذشت یکی از بدترین و سرشلوغترین ترم های کل دوران آکادمیکم بود. بعدش ترم بعد یک ترم معمولی خواهم داشت بعدش دوباره یک ترم دهنم سرویس میشه. واسه همین لطفا مثلا یک ترم دیگه به من وقت بده. بعدش دوباره حداقل به مدت یک ترم میشم همون ساحل که همیشه این وسط ولو بود.
      اما در مورد پریشانی افکار … نمی دونم واقعا پری .. شاید وقتی سرم خلوتتر شه … شاید وقتی بتونم دوباره با یکی رابطه ی احساسی بگیرم… شاید وقتی از این غرب لعنتی خلاص بشم .. شاید هیچوقت … نمی دونم …

      مخلصم
      ساحل

  6. کیوان می‌گوید:

    lk il osji hlU odgd osji!
    اگر فونت فارسی را انتخاب کرده بودم نوشته بالا خوانده می‌شد:
    من هم خسته‌ام، خیلی خسته!
    آنقدر که حال نداشتم خط اول را پاک کنم …

  7. parykateb می‌گوید:

    ساحل زیبای من! قول شرف میدم دیگه جفاپیشه گی ات را به زبان نیاورم! من نیز دلتنگت هستم رفیق!

  8. parykateb می‌گوید:

    رفیق کیوان ! نبینم دلتنگی ات را… بیا تا برایت بگویم که تنهایی من تا چه اندازه بزرگ شده…نگرانتان شدم نازنین

  9. شبانه روز می‌گوید:

    من خیلی خوب از این ایده فاحشه ات سر در نیاوردم. یعنی دنبال کسی می گردی که راحت ترک شدگی را تاب بیاورد؟ یعنی ترک کردن اون چشم های پردرد آسان تر است؟ یعنی میزان اون احساس علاقه به قدریست که همه این کارها را آسان می کند؟ یا خیلی پیچیده است یا خیلی ساده که من نمی فهممش!

  10. آناهيتا می‌گوید:

    با توحه به اينكه مدتيه افتادم تو TA نوشته ات مفاهيم اونجا رو به يادم آورد
    مثلا اينكه طرف بايد تو چشمهاش درد عميقي باشه و كلا با آدمهاي سختي و درد كشيده زودي ارتباط برقرار مي كني نزديك است به حالات :ناجي: در مثلث هارپمن كه سه گوشش شامل ناجي،‌ قرباني و آزاردهنده است
    همچنين در مورد اينكه كلا حالشو مي بري ترك كني و هرچي هم اين موضوع ناراحت كننده باشه انجامش مي دي مربوط به بازدارنده «تعلق نداشته باش» مي شه كه كشف كرده ام خودم هم دارم
    راستي من تورنتو انقد پشت سر هم بلا سرم اومد كه چشمهام داراي درد و رنجي بسيار عميق شد اون موقع بايد ميومدم پيدات مي كردم ((:
    اين بود يادداشت من D:

  11. کاپیتان بابک می‌گوید:

    خوب!
    وقتی شما از همه چیز خسته شوید بعد از مدتی از همین موضوع که از همه چیز خسته میشوید هم خسته میشوید. اما بدبختی این است که همه چیز را می توانید ترک کنید اما اینکه از همه چیز خسته میشوید را نمی توانید ترک کنید.
    خوب تر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s