ارغوان، این چه رازیست که هربار بهار، با عزای دل ما می آید ؟

ارغوان، شاخه ی همخون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابیست هوا ؟

یا گرفتست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است ، آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست .

در این گوشه ی خاموش فراموش شده، یاد رنگینی، در خاطر من گریه می انگیزد.

گریه می انگیزد.

گریه می انگیزد .

گریه می انگیزد.

گریه می انگیزد …

ارغوانم آنجاست. ارغوانم تنهاست.

ارغوانم دارد میگرید.

ارغوان، این چه رازیست که هربار بهار، با عزای دل ما می آید؟

ارغوان …. ارغوان …

تو برافراشته باش.

تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من.

تو بخوان.

تو بخوان.

تو بخوان.

تو بخوان .

 

– استاد هوشنگ ابتهاج

Advertisements

4 دیدگاه برای “ارغوان، این چه رازیست که هربار بهار، با عزای دل ما می آید ؟

  1. parykateb می‌گوید:

    ساحل خودم! انگار وقتی این پست رو نوشتی حال دلت عین روز چهل وسه غروب شازده بوده؟ عزیزم…
    حال همه خوب نیست رفیق من!

  2. قدیسه می‌گوید:

    big like برای این شعر و حسن انتخابش…

  3. می‌گوید:

    چه رازیست؟.. 😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s