رها – ۲

لطفا در حال شنیدن این ترک خوانده شود – اگر هم دلتنگ هیچ رهایی نیستید اصلا نخونید.

———————————————————————————–

سلام رها. 

می شود دوتایی دست در دست برویم لب صخره های اقیانوس تا باد های جوان توی موهایت بدو بدو بکنند؟ آخر بادهای جوان اقیانوس وقتی توی موهایت نپیچند دلشان می گیرد.  مثل قناری بابا که دلش از قفس گرفت. همانکه فرار کرد و بعد هم غصه و دلتنگی اش ماند برای دل سالخورده ی پدر. 

رها، می شود آن لباس قرمز و آن چکمه های بلندت را بپوشی و ساعت ۵ بعد از ظهر برویم قهوه ی تلخ بخوریم؟ من هم قول می دهم همان شلوار و کفش نو ام که دوست داری را بپوشم. اصلا بیا مثل بچه ها هی لباس های نومان را بپوشیم و هی هرکی را دیدیم نیشمان را تا بناگوش باز کنیم.

رها بهار ما گذشته؟ 

رها؟  تو کجای این بهاری؟  من؟ من درست همینجایم. مرا که می شناسی ؟ من در این لحظه درست همینجا زیر شکوفه های سیب ایستاده ام. درست همینجا ایستاده ام و نه به شکوفه های آلبالو فکر می کنم نه به زمستان. تو کجای این بهاری؟

رها، بیا یکبار هم که شده لبهایت را بگذار روی لبهای من. درست روی لبهایم. بدون ترس از ارتفاع ، سرعت ، سفر یا هر چیز ترسناک دیگری که میشناسی. آرام و عمیق. بعد چشمانت را ببند و فکر کن درست وسط جنگل ابر ایستاده ایم. در اعماق یک دریا مه. بعد چشمهایت را باز کن. دیدی؟ ساحل مثل همیشه راست نمی گفت؟ حیف که این بار هم یادت نمیماند. راستی، میدانی چرا من جنگل ابر را دوست دارم؟ چون یک رویای واقعیست که تویش بیشتر از یک متر جلوترت را نمی توانی ببینی. و زیباییش به همین است. به اینکه در این جنگل مجبوری همانجا زندگی کنی که ایستاده ای. مرا که می شناسی. میشناسی؟ راستی مرا میشناسی؟

رها آواز هم می خوانی؟ بیا با هم آهنگ های مرضیه بخوانیم و برویم به آن سالها که اصلا نبوده ایم. همان سالها هر کدام حداقل یک بار هم که شده حسرتشان را خورده ایم. همان آهنگ ها که تا سحر نگهمان می داشت. فقط اگر فالش خواندم دعوایم نکن. اگر دعوایم کنی ناراحت می شوم و دلم میگیرد. مرا که میشناسی؟

رها، آغوشت دلتنگ من نیست؟. اگر هست بیا توی بغل من کوچک شو، چشمانت را ببند و به خواب برو. بعد من تا صبح خودم را سفت می گیرم که از خواب نپری. فقط گاهی ممکن است سینه هایت را فشار دهم. این یکی دیگر دست خودم نیست. به قول بامداد توی سینه هایت دو قناری همیشه دارند آواز می خوانند. پدر هم اتفاقا این را خوب می دانست که قناری ها را که نوازش نکنی دلشان میگیرد و اگر آن قفس لعنتی نبود چشمان پدر هیچگاه خیس نمی شد. اما من حتی بهتر از پدر می دانم. من قناری ها را بی قفس ناز می کنم. آزاد و رها. من این چیزها را خوب می دانم. مرا که میشناسی؟ هان؟

رها بهار ما گذشته ؟

نظرت درباره ی اینکه کفش هایمان را در بیاوریم و اینقدر برقصیم که خیس عرق بشویم چیست؟ اصلا بیا به روش های مختلف با هم خیس خیس بشویم. مممم … مثلا می توانیم با هم و با تمام کسانی که دوستشان داریم به اندازه ی یک شادی تمام عیار برقصیم…. یا مثلا برویم زیر باران دوچرخه سواری کنیم، بعد من یواشکی یک گل کوچک شمعدانی از باغچه ی خانه ی مردم بکنم و نیم ساعت تمام زیر آستین خیسم نگه دارم که بتوانم تو را تنهایی گیر بیاورم. و بعد وقتی بالاخره دارم به تو می دهمش از دماغم آب بچکد و تو هر هر بخندی. هی بخندی. هی بخندی…. یا مثلا یک شب که ماه کامل است عشق بازی کنان به مرز جنون برسیم. بعد وقتی هر دو خیس عرقیم و نفس نفس می زنیم من آرام لبهایت را ببوسم. بعد تو باشی و من و شب سیاه و چشمان براق و عمیق و نیازمند تو.

رها بیا برای هم شعر بخوانیم. اصلا سهراب هم خواستی بخوان. ببین چقدر دلتنگم… اما از الان گفته باشم. اگر خواستی فروغ ها را تو بخوانی شاملو ها می شوند سهم من. گفته باشم. تازه همه اش را هم عاشقانه نمی خوانیم. باید با من به درد مردم هم گوش کنی. میکنی؟ اگر گوش می کنی بیا تا برایت از زمستان هم بخوانم. 

.

.

.

بهار ما گذشته آیا ؟ 

من همینجایم رها. درست در همین لحظه، زیر همین شکوفه های سیب. اگر خواستی نرو، بمان.

Advertisements

7 دیدگاه برای “رها – ۲

  1. دور پر هیاهو می‌گوید:

    ساحل جان، زیبا مثل همیشه، اما بدان که بر ساحل دوست باید ایستاد و دم بر نیاورد که اگر ایستادی در می یابی که او نیز حتما با تو خواهد ایستاد زیر همان شکوفه های درخت سیب؛ که نه فقط در بهار که حتی در زمستان که شکوفه ای نیست، که آنچه مهم است نه فصل است و نه شکوفه، که استواری و ایستادگی درخت است….

  2. poriyafalling می‌گوید:

    متن بسیار زیبا تاثر گذاربود
    راستی خوشحال میشم نظرشما رو در مورد بلاگم بدونم

  3. parykateb می‌گوید:

    اون قسمت شکوفه ی پنهان زیر آستین ات… آخ که چه حسی داشت!! چه جوری به این متن رسیدی و مارو جا گذاشتی رفیق؟ هان؟

  4. شباهنگ می‌گوید:

    سا حل عزیز سلام
    ماه ها ست که نوشته هات رومیخونم اما تا حالا نشده بود که برا ت بنویسم
    شبی که رها رو خوا ندم داشتم زیرتنهایی له میشدم، یادم رفته بود که من هم گمشده کسی هستم
    جای تو خالی یک دل سیر گریه کردم
    هر وقت میام اینجا حس غریبی دارم، ساده بگم، از یه جای تاریک و غریزی میشناسمت، مثل یه همجنس، یه همدرد
    با خودم فکر میکنم چی می شد اگر توی شهر من بودی، روبروری من می نشستی و برام حرف میزدی
    دوست دارم دستت رو بگیرم، حتا اگر خواستی بغلت کنم
    برایت یک شعر از سهراب گذاشتم، با صدای خودم: https://www.dropbox.com/sh/flgar1wuqonwo7b/D6zcLs0tal
    شب خوش، یا هر وقت دیگرت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s