رها – ۳

دل آدم که به تاپ تاپ می افتد یه شکل عجیبی زندگی شکل دیگری به خود می گیرد. می دانم خیلی حرف لوسی است و خیلی هم به قیافه ی من نمی آید اما باید اعتراف کنم که زندگی قشنگ تر از روال معمولیش میشود. روال معمولیش را که همانطور که میدانید دوست ندارم. اما روال تاپ تاپی را دوست دارم. احتمالا دلیلش این است که فاکتور تنهایی (حداقل برای مدتی چند) از زندگی آدم حذف می شود. می گویم حداقل برای مدتی چند چون اعتقاد دارم خیلی راحت است که حتی توی رابطه باشی و احساس تنهایی کنی. الان نمی خواهم درباره ی اصول یک رابطه ی سالم و مقوی لکچر بدهم وگرنه حتما میانش عرض می کردم که اگر در رابطه هستید و همچنان احساس تنهایی میکنید هرچه سریعتر خود و پارتنرتان را با یک به هم زدن فوری راحت کنید.

در هر صورت وقتی دلت تاپ تاپ تاپ تاپ می کند انگار یک چیزی فرق دارد. انگار که موقع هایی که چیزی نداری بهشان فکر کنی می توانی به سرعت تاپ تاپ دلت فکر کنی و پیش خودت با دیروز و پریروز مقایسه اش کنی. ببینی چطوری شده و تو کجایی و دلت کجاست و حتی اصلا به این فکر کنی که آخرین همدلت هنوز همدلی می کند با تو یا نه. یا وقتی از فکر کردن به درس و کار و گه کاری های حضرت آدم در طول و عرض سیاره خسته شده ای می توانی کلا قوای فکریت را خاموش کنی و (حداقل برای لحظاتی) افسار زندگیت را بدهی دست دلت. بدهی دست دلت که هی تاپ تاپ و تلق و تلوق کند و تو را توی خیال های قشنگ هی اینور و آنور کند. و البته گاهی هم دلت بی اجازه خودش افسار زندگی را به دست می گیرد. مثلا نمونه اش امروز اتفاق افتاد. با استادم و رییس کمپانی ای که قرار است تابستان برایش کار کنم جلسه داشتم و آنها داشتند با انرژی از افتخارات وزین شرکت چسکیشان تعریف می کردند. من اما اصلا توی آن حال و هوا نبودم. دقیقا از آن موقع ها شده بود که دلم افسارم را قاپیده بود. یک لحظه به خودم آمدم دیدم یک لبخند احمقانه روی لبم خشک شده و چانه ام به شکل احمقانه تری روی دستم جا خشک کرده. خوشبختانه به موقع به خودم آمدم، فورا دستم به سمت یقه ی پیرهنم رفت و  در حالی که صافش می کردم روی صندلی سیخ شدم. به خیر گذشت اما نزدیک بود. نزدیک بود که در اولین ملاقاتم با رییس کمپانی بند را آب بدهم که من بر خلاف این ظاهر خشک و بیروح و حرف های تکنیکالم یک جوان خوشحال عاشقم (منظورم عاشق کس خاصی نیست. کلا می گویم) که سرم به کونم پنالتی می زند.

در هر صورت جدیدا به این نتیجه رسیده ام که خیالپردازی از قوای مغزی نیست و باید مستقیما به توانمندی های دلی مربوط باشد. فعلا هم حداقل برای این پست کون لق خودم و همه ی آدم های دیگری که اعتقاد دارند همه چیز آخرش برمیگردد به مغز و هورمون و عصب و نورون و شیمی و فیزیک.

اما دل تاپ تاپی ای که تنگ باشد حکایتش فرق می کند. دلی که تاپ تاپ کند را تنگی بیشتر اذیت می کند و واقعیتی انکار ناشدنیست که دلی که تنگ باشد بیشتر تاپ تاپ می کند. به خصوص اگر مثل امشب باران با بوی عاشقش دنیا را پر کرده باشد و دستهایت بیشتر از همیشه احساس کنند که تهی اند از فشار پنچ انگشت دیگر . و برای اینکه دستهایت هم دلتنگ نشوند در حالی که مشتشان کرده ای فرویشان کنی توی جیبهایت.  درست مثل مادر که همیشه پشت تلفن اشکهایش را با سرفه پاک می کند مبادا که تو هم دلتنگ شوی. 

اما برای دل تاپ تاپی آفت هایی بدتر از دلتنگی هم وجود دارد. اصلا گاهی فکر می کنم دل ناآرام چه موجود ضعیف و نحیفیست. مثلا نمونه اش همدل بگیر نگیر دار است. اصلا فکر کنم محسن نامجو باید به شعرش اضافه کند که :

آفت دل ناآرام همدل بگیر نگیر دار است. 

دلیلش این است که هم دل سرد دل تاپ تاپی را ذره ذره آرام می کند (و خسته) و آدم را می فرستد پی فکر کردن به همان گه کاری های حضرت آدم و چسی های متنوع مدیران کمپانی های پر افتخار. همدل گرم هم که خوب اصلا تکلیفش روشن است و اصلا چیز بدی ندارد. این وسط همدل بگیر نگیر دار می شود آفت دل ناآرام. بزرگترین مشکلش هم این است که همیشه غرورت را روشن نگه می دارد.

روشن بودن غرور به خصوص برای آدم مغروری مثل من اصلا خوب نیست. غرورت که روشن است مجبوری با حساب و کتاب محبت کنی. و من توی دو چیز از حساب و کتاب متنفرم. محبت و رفاقت. وقتی غرورت روشن است هی پیش خودت داری حساب و کتاب می کنی که آخرین قدم را تو جلو رفته ای یا جناب همدل؟  حالا باید تو جلو بروی یا جناب همدل؟ حالا باید تو محبت کنی یا جناب همدل؟ حالا باید تو ابراز دلتنگی کنی یا جناب همدل؟ و اینجوری میشود که نه آنقدر که دوست داری محبت می کنی و نه آنقدر که باید میبینی.

علاوه بر فعال کردن غرور مشکل دیگر همدل بگیر نگیر دار این است که کم کم شک می اندازد توی دلت. شک می اندازد توی دلت که اصلا همدل واقعا همدل هست یا نه؟ دلش اصلا تاپ تاپ می کند یا کافیست ۵ روز رهایش کنی که هرچه حس همدلی با دل تاپ تاپی تو دارد را فراموش کند؟ و این شک (که من را یاد حس ادرار می اندازد) نه قوی می شود (به خاطر بخش بگیرش) و نه از بین می رود (به خاطر بخش نگیرش) و هی تو را انگولک می کند. حالا دیگر خودتان فکرش را بکنید دل تاپ تاپی تنگ مشکوک مغرور در یک شب بارانی چه آش شله قلمکاری بشود. 

با همه ی این حرف ها، امشب کنار پنجره ی زندگی من باران می آید و بوی باران تیر چراغ برق را هم حتی دیوانه کرده است. با همه ی این حرف ها و راستش را بخواهم بگویم : دلخوری ها، جای رها خیلی خالیست. با همه این حرف ها، جای انگشتان رها در دست من توی این باران بدجوری حس می شود.

Advertisements

11 دیدگاه برای “رها – ۳

  1. سیمین می‌گوید:

    دل تاپ تاپی! آره! دل من هم تاپ تاپیه، اما داره خاصیت تاپ تاپی شو از دست میده، خشک میشه …
    آخ! قربون دل تاپ تاپیت …

  2. فیل خاکستری می‌گوید:

    خیلی راحت است که حتی توی رابطه باشی و احساس تنهایی کنی.

  3. همسایه جهنمی می‌گوید:

    بچه کون بازی در میاری حال ادمو بهم میزنی

  4. parykateb می‌گوید:

    تو خودخواهی و فراموشم کردی! دوستت ندارم! فهمیدی!

    • ساحل غربی می‌گوید:

      آخه کجا بیام ؟ واست توی وبلاگت کامنت گذاشتم جواب ندادی … وبلاگو که تعطیل کردی رفته … این چه فازیه آخه که برید پستهای قبلیمو بخونید ؟‌ تو مگه الان وجود نداری که ما بریم پست های قبلیت رو بخونیم ؟‌اصلا منم از دستت عصبانیم. خوب شد؟
      من آدم خودخواهی هستم پری …خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی … که تصورشو بتونی بکنی … ولی فراموش کار نیستم …. پری کاتب تو فانتزی های فکری من که یهو ناخواسته بهشون میخندم وجود داره. حالا میخوای باور کن میخوای نکن. دوستم هم داری. زر نزن. اگه نداشتی این کامنتو نمیذاشتی. ولی بدون که منم دوست دارم. فهمیدی؟

  5. گپ خواهرانه می‌گوید:

    سلام ساحل

    چه قدر این حال و هوات رو دوست دارم. دیشب پست رها رو برای دوستم می‌خوندم همونی که میگفتی‌ «رها بهار ما گذشته؟»

    جدی ساحل من نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم فکرم رو الان. (جمله بندیم چرا انقدر بد شد؟) بگذریم… میخواستم بگم وبلاگت بوی بارونِ بهاری گرفته و شکوفه 🙂 (خواهر کوچیکه)

  6. پری خله می‌گوید:

    آره من میگم نوشته ی قدیمی م رو بخونی که بفهمی چی شدکه اینجور شد! چی شد که من الان جا موندم! بعدشم تو! همین توی لامصب حرفامو! زخمامو ! نمیخونی فقط به جرم کهنه بودنش! اما نمیدونی اینا دردای ملکه شده ی روحمه! کامنتت آرومم کرد! بغل میخوام! اصن من میخوام از شونزه آذر تا سر بلوار کشاورز واست بدوم حرفیه؟؟

    • ساحل غربی می‌گوید:

      خوندم پری … خوندم … قدیمیا رو هم خوندم … چند بارم خوندم … اما میگم از الانت بنویس …
      پری حالم خوش نیست … پدر یکی از دوستای نزدیکم فوت کرده … واسه بار اول تو زندگیم از نزدیک مرگ رو دیدم …
      حالم خوب نیست … یه چشم اشکه یه چشم آه ….
      اگه چند روز خبری ازم نشد ناراحت نشو … اوضاع اصلا خوب نیست …
      مواظب خودت باش گلم 🙂
      ضمنا سر بلوار کشاورز که برسی میبینی من اونجا وایسادم دارم هن هن می کنم 😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s