و اینک مرگ …

مرگ چیز بدیه. این رو پریشب وقتی فهمیدم که خبر فوت بابای میم رو جلوی چشمام به میم دادن. تا حالا ندیده بودم کسی اینجوری گریه کنه. اصلا گریه نبود. صدایی بود که در آخرین مرحله ی ناتوانی از یک آدم در میاد. کاری جز مالوندن شونه هاش و گهگاهی دادن یه لیوان آب به دستش به ذهنم نمی رسید. فقط می دونستم به عنوان بهترین دوستش باید کنارش باشم. اما حجم غم به حدی زیاد بود (و خنده های شیطانی مرگ به حدی زننده) که جز بودن کاری نمی تونستم بکنم. من هم احساس نا توانی می کردم. حتی نمیتونستم بگم درست میشه. چون هردومون می دونستیم که درست نمی شه. خیلی سخت بود. خیلی.

دیشب با اولین پرواز برگشت ایران. رفت که پیکر بیجون بابا رو ببینه. رفت که ببینه که روی پدر خاک می ریزن. میم اونقدر باباش رو دوست داشت که از دیروز همش حتی بعد از رفتنش حس می کنم یه غم سنگین روی دلم مونده. حس می میکنم یه اتفاق خیلی ناعادلانه افتاده. حق میم نبود. حال و حوصله هیچ کاری ندارم. مسخرگی زندگی بیشتر از همیشه اذیتم می کنه . زندگی هیچ حساب کتابی نداره. البته یه جورایی هم داره. هرکی رو دوست داری یا میره یا میمیره.

رفتن خودش هم هست. داشتم بهش عادت می کردم. مدتی بود شبا وقتی بر می گشتم خونه دلم خوش بود یکی هست بشینیم چهارکلمه حرف بزنیم. چند نخ سیگار دود کنیم. دلم خوش بود مجبور نیستم بشینم زل بزنم به در و دیوار. اما دوباره شدم مثل سابق. دوباره دلیلی واسه خونه برگشتن از محل کارم ندارم. دوباره زندگیم خلاصه میشه به آفیس و کار و کلید های کیبورد و تق تق هاس موسم.

احساس عذاب وجدان می کنم. حس می کنم من خیلی خودخواهم که الان که میم تو این وضعیته من به زندگی گه خودم فکر می کنم.

و اینکه نمی تونم خودم رو نذارم جای میم. البته اگه بذارم احتمالا بهتر می تونم درکش کنم ولی فعلا که نیست. و من نمیخوام به پیکر بیجون پدر و مادرم فکر کنم. اما نمی تونم. اینقدر منطقی هستم که از پریشب تاحالا هزار با به خودم یاد آوری کرده باشم بالاخره سر خودت هم میاد. سر هممون میاد. از پریشب تا حالا صحنه ی جسم ساکن مامان و بابام از جلو چشمام کنار نمی ره. و حتی جرات نمی کنم بهشون زنگ بزنم. نمی دونم چرا. شاید می ترسم پشت تلفن گریه کنم مامان اذیت شه. نمی دونم.

چیزهایی که نمی تونم کاریشون کنم اذیتم می کنن. من کلا خیلی پذیرفتن تو خونم نیست. چیزهایی که زورم بهشون نمیرسه خیلی اذیتم میکنن. و حالا مرگ هم بهشون اضافه شده.

Advertisements

11 دیدگاه برای “و اینک مرگ …

  1. فیل خاکستری می‌گوید:

    فکر کردن به اینکه ممکنه این اتفاق سر من هم بیاد،حالم رو به هم میزنه

  2. parykateb می‌گوید:

    من مرگو دوس دارم! تهش آرامش و امنیته!

  3. مومو می‌گوید:

    گه ترین اتفاق ممکنه… مخصوصا وقتی نتونی خودت هیچ گهی بخوری واسش…

  4. سیمین می‌گوید:

    هرکی رو دوست داری یا میره یا میمیره …
    این مردن های پیاپی، حجم این مردن های پیاپی، حجمِ روز افزون تر از افزایش قیمتِ همه چی
    کی از پا درم میاره، کی از پا …

  5. سینا سینوی می‌گوید:

    آقای مرگ

    شروعی برای یک جستجوی بیفایده

    نوری که پشت پرده می درخشید

    تلاش می کنی تا پیدایش کنی

    و در اطراف ما مملو بود

    از چیز هایی که می توانستیم بین هم تقسیم کنیم

    اگر فقط می توانستیم آنها را ببینیم

    باور کن حقیقتی ماورای من است

    زندگی حتی سرنوشت نامعلوم را هم تغییر می دهد

    و احساس می کنم انگار بر فراز سرت پرواز می کنم

    رویای اینکه بمیرم تا حقیقت را پیدا کنم .1

    انگار تو می خوای من را به پایین بکشی

    به پایین بکشی و به زمین برگردانی

    به لایه هایی از خاک و دیروزها(…)

    سایه ها در مهِ حرف هایی که نتوانستم برزبان بیاورم, محو می شوند

    و تمام حرفایی که زدم با دستان بسته بود .2

    اوضاع عوض شده و الان برای اولین بار احساس می کنم آزادم

    احساس می کنم همه چیز نزدیک است

    زندگی چقدر نسبت به گذر زمان حساس و تغییر پذیر است

    و احساس می کنم گویی بر فراز سرت پرواز می کنم…..

    نوزدهم آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت سینا سینوی

    http://sinawi.blogfa.com/8710.aspx

  6. Mohajer می‌گوید:

    برای ما که بیرون از ایران زندگی میکنیم این کابوس همیشه وجود خواهد داشت. چیزهایی که گفتی بزرگترین کابوس بیداری های من هستند. چیزی که همیشه بهش فکر میکنم و همیشه ازش میترسم. و انگار چیزی جز اشک این ترس را از بین نمیبره. از بین که نه، فقط قایمش میکنه. تا دفعه دیگه که هجوم بیاره طرفت.

  7. قدیسه می‌گوید:

    میون همه ضرب المثل ها و امثال و حکمی که برای مرگ میگن بگمونم از همه واقع بینانه تر اینه که: هرچیزی چاره داره الا مرگ… دربرابرش فقط میتونی سکوت کنی! نه یه کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر (به قول آغامون)

  8. کیوان می‌گوید:

    مرگ تنها خارخ‌العاده‌ای است که عادت می‌شود…
    می‌دانی ساحل جان؟ برخورد با مرگ کسی، چیزی نیست که دست خودت باشد. پیش آمده در مرگ عزیز بسیار بسیار نزدیکی اشکی نریخته‌ای و گمان کرده‌باشی که دلت سنگ شده. بعد ناگهان بغضی ناشناس چند وقت بعد، حتی چند سال بعد و در شرایطی که فکر می‌کردی فراموشش کرده‌ای، در جایی چنان غریبه از او و یادش، گریبانت را می گیرد که باید بنشینی و فکر کنی که این بغض از کجا آمد و این اشکها برای کیستند؟

  9. alireza می‌گوید:

    دلم از مرگ بيزار است ….كه مرگ اهرمن خو ادميخوار است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s