پیرمرد …

آدم جدیدی که نظرم را خیلی به خودش جلب کرده است یک پیرمرد چینی بسیار پیر، شکسته و آرام است که همیشه یک دست کت و شلوار خاکستری نخی نسبتا کهنه به تن دارد. رنگ کت و شلوارش جامعه ی کمونیستی قدیم چین را به یادم می آورد که همیشه حداقل توی فیلم ها به شکل یک شهر و میلیون ها آدم خاکستری یکسان نمایش داده شده است. معمولا وقتی من می بینمش در حالی که خیلی بی صدا و آرام جلو دانشکده روی پله های سرد و سیمانی نشسته و سیگار خیلی خسته ای میکشد با نگاه عجیبی ما جوان تر ها را نگاه می کند. او معمولا در حالی که یک دستش را روی یک زانوی لاغرش رها کرده و دست دیگرش را پیوسته بین دهان و زانوی دیگرش جابجا می کند، به ما دانشجوها زل می زند که معمولا به سرعت از آنجا رد می شویم . ترکیب پیرمرد خاکستری سیگار به دست در پس زمینه ی دختر و پسر هایی رنگارنگ که همیشه کلاسی جلسه ای چیزی دارند که باید برای رسیدن به آن بدوند حس غریبی به من میدهد. حسی شبیه به اینکه گذشته نشسته زل زده است به آینده.
نگاه خاص پیرمرد چینی خاکستری آنقدر عمیق است که هر بار با آن مواجه می شوم حسی مخلوط از عشق، دلسوزی، خستگی، بی تفاوتی به همه ی زندگی و افتخار توی من فوران می کند. توصیف کردن یک نگاه (آن هم چنین نگاه عمیقی) که یک کار غیر ممکن است اما می توانم این را بگویم که نگاه این مرد سرشار است از یک نوع ترس، از یک نوع احساس عدم امنیت کهنه. احساسی که فکر می کنم هر کسی که در غرب زندگی کرده باشد خوب درکش می کند. حداقل من فکر می کنم درکش می کنم. اما با یک تفاوت مهم. با این تفاوت که این پیرمرد خیلی نحیف تر و خسته تر از اینهاست که بتوان این ترس شوم را در چشمانش دید و بی تفاوت از کنارش رد شد. شاید باور نکنید اما گاهی از صمیم قلبم دوست دارم بروم کنارش بنشینم، دستش را بگیرم و به آرامی در گوشش بگویم: نگران نباش پدرم، نترس، این دنیا دیگر هیچ طلبی از تو ندارد.
البته در دنیای واقعی (یعنی خارج از محدوده ی این کلمات) این کار غیر ممکن است. پیرمرد فکر می کنم پدر یکی از همکاران چینی بنده است که برای ملاقات فرزندش به غرب سفر کرده. احتمالا طولانی ترین سفر زندگی اش است. تا اینجا باید متوجه شده باشید که چیز زیادی از او نمی دانم. اما نگاهش با من خیلی حرف ها می زند. مثلا فکر می کنم حتی یک کلمه هم انگلیسی بلد نباشد. یا مثلا نگاهش میگوید که او از یکی از شلوغترین جاهای یه شهر خیلی شلوغ می آید. یکی از جاهای نسبتا فقیر نشین یک ابر شهر خیلی شلوغ که او سال ها در آنجا با همسرش برای سیر نگه داشتن شکم بچه هایش سگ دو زده. یک چیزی تقریبا شبیه پدر و مادر خودم با این تفاوت که آنها هنوز اینقدر شکسته و نحیف نشده اند. راستی همین الان یادم آمد که چقدر وقت است که صورتشان را ندیده ام. نکند آنها هم پیر شده باشند و من خبر نداشته باشم؟
پیرمرد خیلی پیر است. پیرمرد خاکستریست درست مثل تمام پله های سیمانی ای که دیگر جان بالا رفتن ازشان را ندارد. پیرمرد ترس عمیقی را به همراه افتخاری بلند بالا به پسر فرنگ رفته اش توی نگاهش نگه می دارد و همیشه به من تحویل می دهد. پیرمرد پک های خیلی عمیقی به سیگارش می زند….
پیرمرد خیلی خسته است.. 

Advertisements

3 دیدگاه برای “پیرمرد …

  1. bozmajje می‌گوید:

    نوشته ای: «… یک نوع ترس، از یک نوع احساس عدم امنیت کهنه. احساسی که فکر می کنم هر کسی که در غرب زندگی کرده باشد خوب درکش می کند.». یعنی‌ واقعا در یک کشور غربی زندگی‌ میکنی‌ و احساس امنیت نداری؟ یا فکر میکنی‌ در یک کشور شرقی‌، حالا چه چین چه ایران امنیت هست؟ معذرت می‌خوام می‌پرسم و اصلا قصد توهین نیست اما علاقمندم بدونم چند ساله در «غرب» هستی‌ و حدودأ کجایی‌. جالبه برام که اینطوری فکر میکنی‌. من همیشه فکر می‌کردم برعکسش درست باشه: اینجا (غرب) امنیت و آسایش اجتماعی هست و اونجا (شرق) همچین چیزی اصلا صحبتی‌ ازش نیست.

    • ساحل غربی می‌گوید:

      نه حرفم به این معنی نبود که تو شرق امنیت اجتماعی هست تو غرب نیست. احساس عدم امنیتی که ازش حرف میزنم اصلا اون چیزی نیست که تو داری ازش حرف می زنی و خودم هم تو ایران تجربش کردم. این احساس فقط یه احساس ترس و عدم امنیت عمیقه که همیشه باهاته لزوما دلیل خاصی هم نداره (یعنی حتی ممکنه وضع کار و زندگی و ایناتم خیلی خوب هم باشه) و فقط و فقط بر می گرده به زندگی تو هر کشوری به غیر از کشوری که توش بزرگ شدی و همه چم و خم هاش رو می دونی. یه جورایی بخشی از حسیه که بهش میگن غربت و تا تجربش نکنی اصلا نمی فهمیش….

      • bozmajje می‌گوید:

        مرسی‌ بابت جوأبت. من موقعی که ۱۸ سالم بود از ایران زدم بیرون و دیگه نه تونستم و حالا دیگه نه می‌خوام که برگردم به کشور «خودم». راستش رو بخوای، من اونقدر کشورهای مختلف زندگی‌ کرده‌ام (۵ تا حد اقل بالای ۱ سال) که نمیدونم کدوم کشور من هست و من کجاییم. 🙂 چیز بدی هم نیست. البته اینجا (آمریکا) به نظر میاد اخریش باشه چون همسرم دیگه اجازه تکون خوردن بهم نمیده.

        بر عکس شما که همیشه احساس عدم امنیت و ترس به نظر میاد داشته باشی‌، من راستش خیلی‌ به زندگی‌ و آینده خوشبینم. یک مقدار البته به روحیه خود آدم برمی‌گرده و یک مقدار هم به اینکه «میدونم» با مدرک در رشته‌ای که درش درس خونده‌ام و سابقه کاری من، همیشه برام کار هست. در بدترین حالتش ۴ تا کشور دیگه هم هستن که امکان برگشت بهشون رو دارم. یا می‌تونم برگردم کشور همسرم و تو دانشگاه سر خودم و چند تا دانشجو رو گرم کنم.

        خوش باشی‌،

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s