رها – ۵

رها، میدانم که نباید حرف های تکراری بزنم با تو. خسته میشوی و حتی شاید زبانم لال دلت بگیرد. بروی گوشه ی اتاق بنشینی و پیش خودت بگویی این ساحل چقدر تکراری شده (اگر خدایی بود احتمالا با تمام خلوص از او میخواستم آن روز را هیچ وقت نیاورد). تکراری بودن اصلا چیز خوبی نیست.

بعضی چیزهای تکراری به مانند صبح های زود میمانند و تمام خاطرات کودکی من از این صبح های لعنتی. صبح های زودی که باید از خواب بیدار میشدی و در حالی که برای دهمین بار یک قسمت تام و جری را از صبح بخیر ایران میدیدی یک لقمه نان و پنیر مانده را به زور قورت میدادی. قورت میدادی و بعد هم در حالی که از تجربه  دیروزت میدانستی سرما در عرض سه  دقیقه به مغز استخوان هایت نفوذ خواهد کرد به  زور میرفتی سر کوچه منتظر سرویس مدرسه میشدی. سرویس مدرسه ای که به یمن درآمد بیشتر بابا  اخیرا از یک مینیبوس خیلی عمومی به یک  پیکان درب و داغان قرمز رنگ کمتر عمومی توسعه یافته بود. و در نهایت  پیکان قرمزی  که هر روز صبح هفت قربانی را در خود میچپاند (دو تا جلو و پنچ تا عقب) و به مدرسه ی  دولتی آیت الله بهشتی میبرد. بله. دقیقا همین که نوشتم. این دقیقترین تعریف ممکن بود از چیزی که اسمش را همین الان گذاشتم تکرار فرسایشی.

رها من از چیزها و آدم هایی که به شکل فرسایشی تکراری میشوند اصلا خوشم نمی آید. هر چیزی که این شکلی تکراری میشود ذره ذره بی مصرف و به زودی حتی زیادی میشود. چیزهای زیادی را هم به نظر من باید دمشان را گرفت و از زندگی پرت کرد بیرون. نشان به آن نشان که  صبح زود بیدار شدن، نان و پنیر  (و کلا صبحانه خوردن) و در هوای سرد منتظر پیکان های قرمز ماندن را تا آنجایی که یادم میآید در اولین فرصت برای همیشه از زندگیم پرت کردم بیرون.

اما همه ی چیز های تکراری فرسایشی نیستند رها. بعضی از چیزها هر چقدر هم که تکرار میشوند به شکل عجیب غریبی تازگی خود را حفظ میکنند. همینجا میتوانم بنشینم و یک لیست بلند بالا به تو عزیزم ارایه دهم از چیزهایی که اصلامدتی که تکرار نمی شوند دل آدم میگیرد یا تنگ میشود.

مثلا رها من دلم یک ذره شده جلو پنجره بایستی و من بی هوا از پشت بغلت کنم تا هی زل بزنیم با هم به سکوت کوچه. بعد من حوصله ام سر برود و چرت و پرت گفتنم بگیرد و تو هی ریز ریز ریز بخندی.

یا مثلا یک حس تکراری غیر فرسایشی این هوس شدید من است به کندن یک گل کوچولوی صحرایی برای تو که هر بار که از کنار یک بوته گل رد میشود کل وجودم را پر میکند. این را نگفته بودم تا حالا نه؟ این از آن حس های تکراریست که من خیلی دوستش می دارم.

یا اصلا زل زدن به چشمانت رها. میدانستی دیدنت از آن تکرار های شیرین زندگی من شده؟

خلاصه اینکه نباید حرف های تکراری بزنم رها. نباید تکراری بشوم. اما ببخشید دیگر. باید این را بگویم:

تکرار شیرین این روزهای زندگی من،  دلم تنگت شده.

Advertisements

3 دیدگاه برای “رها – ۵

  1. دور پر هیاهو می‌گوید:

    شاید همین تکرارهای شیرین باشه که آدم هارو برای سالها کنار هم نگه می داره…چیزی که همیشه برام عجیب بوده…

  2. گپ خواهرانه می‌گوید:

    ساحل این عاشقانه هایی که برای رها می‌نویسی خیلی‌ لطیف هستن، خیلی‌ هم آرامش دارن. همیشه با رها همین‌جوری بمون، همیشه از این دست عاشقانه‌ها بنویس براش

  3. سیمین می‌گوید:

    درباره ی زنانی که دیگر دوستمان نمی دارند، و نیز «رفتگان»، این آگاهی که دیگر امیدی به آنان نیست مانع از آن نمی شود که باز انتظارشان را بکشیم، همجنان چشم به راه، گوش به زنگیم؛ مادرانی که پسرشان برای اکتشافی خطرناک به سفر دریا رفته است، هر دقیقه در حالیکه خبر کشته شدن او از دیرباز قطعی شده، منتظرند او سالم و معجزه آسا نجات یافته از راه برسد. و این انتظار، به تناسب نیروی خاطره و پایداری بدن، یا به آنان امکان می دهد که سالها را بگذرانند تا زمانی که به نبود فرزند خو کنند، رفته رفته از یادش ببرند و زنده بمانند- یا اینکه آنان را می کشد.

    در جستجوی زمان از دست رفته، ص 219

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s