تعلیق، بی حسی، نیستی …

پوچی و بیهودگی مثل یک بیماری مزمن است. بار اول که روی خوش نشان دهی به آمدنش دیگر هر از گاهی در نزده آدم را خفت میکند. چند روز اول همیشه به بی توجهی میگذرد. تلاش معمولی روزانه ات را برای اینکه ثابت کنی آدم خوشبختی هستی بیشتر میکنی. بیشتر میخندی غافل از اینکه خنده هایت روز به روز سمی تر میشود. سعی میکنی حاضر جواب تر باشی تا آدم ها بیش خودشان فکر نکنند تو فکر های دیگری هم در سرت داری. اگر آدم ها بفهمند تو آنکه آنها میبینند نیستی خیلی بد میشود. اصلا فکر میکنم تمام دردسرها از همان جا شروع میشود چون آدمها موجودات ذاتا فضولی هستند و تا زمانی که تا ته چرندیات مغز مریض تو را کنده کاری نکنند از پا نمینشینند. خلاصه سعی میکنی حاضر جواب تر باشی غافل از اینکه آدم ها سه سوال ثابت دارند که از پرسیدن آن هیچوقت خسته نمیشوند. چطوری، چه خبر و چرا ساکتی؟ و بدبختانه از اولین علایم بیهودگی مزمن میتوان به ناتوانی در پاسخ دادن به این سه سوال اشاره کرد. البته ناتوانی کلمه ی درستی نیست. تو هنوز توانایی پاسخ دادن به این سوالها را داری اما از آنجا که بیهودگی مزمن پاسخ های تو را تغییر میدهد به زبان آوردن آن پاسخ ها خیلی کار حساب شده ای نیست. مثلا تصور کنید من به لام که هر روز این سه سوال را از من میپرسد این پاسخ ها را بدهم:

لام – چرا ساکتی؟

من – چون علاقه ای به ادامه ی صحبت حتی با تو دوست خوب را ندارم و ترجیح میدهم سر جایت بنشینی و به جای پرسیدن دو سوال بعدی از قار قار کلاغ ها که خیلی خوب سوغاتی پاییز را میفهمند (بیهودگی) لذت ببری.

لام – چطوری ؟

من – بیهوده . غمگین. دلتنگ. خسته. گه.

لام – چه خبرا؟

من – بیهودگی. روزمرگی. عادت.

خب طبیعتا اگر من این جواب ها را بدهم دل لام را میشکنم. کاملا هم موضوع ساده و قابل درکیست. لام هم مثل تمام آدم های دیگر (از جمله خود من) ناخواسته خودش را زیادی آدم مهمی حساب میکند و فکر میکند این تغییرات شدید در پاسخ های روزانه ی من مربوط به خودش است. بعد تازه باید عذر خواهی هم بکنی و ساعت ها با زبان بی زبانی برایش توضیح بدهی که ببین تو اصلا آنقدر ها هم که فکر میکنی نقش مهمی در زندگی من نداری. هیچ کس ندارد. هیچکس آنقدر ها مهم نیست و این هم از دیگر عوارض بیهودگی مزمن است.

خلاصه چند روز یا حتا چند هفته ی اول تمام زور خودت را میزنی که بازگشت ناگهانی مرض قدیمیت را نادیده بگیری. اما همیشه چیزی هست که میشود نامش را گذاشت آخرین پاره سنگی که به شیشه ی زندگی تو میخورد و همه چیز را فرو میریزد. این آخرین پاره سنگ لعنتی میتواند هر چیزی باشد. از پنجر شدن لاستیک ماشینت گرفته تا آخرین آلبوم شاهین. همیشه یک چیز چه بسا کوچک هست که تو را میشکند. میشکند و رهایت میکند با خورده شیشه های خودت که آنقدر گیجی که حتی درست نمیدانی چطور باید جمعشان کنی. برای من شکستن همیشه با دو میلی گرم اشک شروع میشود که در چشم هایم جمع میشود. کاملا بیدلیل. انگار که پاسخ ناخودآگاه من است به مثلا فریاد های آرام آشنای شاهین که میگوید از نیستی مستم … بعد چشم هایم را گشاد میکنم، سیاهی چشمم را اینور و آنور میکنم تا دو میلی گرم اشک کمتر از آن چیزی که هست جلوه کند.  اینجاست که دیگر مرض مزمن بیهودگی من خجالت را کنار میگذارد با من شروع به حرف زدن میکند. میگوید چرا مقاومت میکنی؟ هر دو میدانیم که تو از آمدن من ناراحت نیستی. هر دو میدانیم که بازگشتن من مثل تصویب قانون جاکش معابانه ی ازدواج فرزندخوانده با سپرست نیست که تو را ناراحت یا گاها عصبی کند. هر دو میدانیم که من چه ناراحتی و چه خوشحالی را برای تو بی معنی میکنم. من با تو کاری میکنم که تو سالها در الکل و سیگار و علف به دنبالش بوده ای. بیحسی. تعلیق. مردن. نیستی مطلق.

اینجاست که دیگر من تیر خلاصی را میپذیرم و زر زر زیادی نمیکنم. اینجاست که دیگر خودم را ول میکنم و کم کم تحملم را از دست میدهم و کم کم پاسخ های دلخواه خودم و مرضم را تحویل این و آن میدهم. حتی اگر پاسخ دلخواه یک اخم بی مورد به یک دوست مهربان باشد که حسابی دلتنگ همدیگر هستیم. اینجاست که دیگر وقتی میم و الف و میم در تقلای «لذت بردن» از زندگی می افتند من آرام کناری میایستم و  اگر به اصرار خودشان که ساحل هم باید خوشحال باشد و «حال کند» ادامه دهند یا از دستشان فرار میکنم  (و در راه فرار سعی میکنم این سوال قدیمی را برای خودم حل کنم که چرا آدم ها همیشه سعی میکنند خوشحال باشند؟) یا در کنارشان آنقدر مست یا های میشوم که دیگر هیچ نفهمم که چه میگویند و هیچ نفهمند که من چه میگویم. تعلیق. بی حسی. مردن. نیستی . چه بسا نسبی.

اما چیزی که واقعا آزاردهنده هست آگاهی دوره ای من به پوچی زندگی نیست. همانطور که گفتم این موضوع خارج از حوزه ی » آزار دیدن و ناراحت شدن» است. موضوع آزار دهنده خسته شدن من است حتی از تعلیق. قبلا هم گفته بودم من از همه چیز خسته میشوم. این هم یه مورد دیگر است. همیشه مدتی که میگذرد از این حال خسته میشوم و راه میفتم اینور و آنور، میزنم به این در و آن در، که چیزی «ارزشمند» پیدا کنم. ترجیحا جدید، اما حتی قدیمی. از این لحظه هست که دردسر ها آزاردهنده میشوند. از این لحظه هست که رابطه ی کوتاه مدت همزیستی من با مرض مزمنم کم کم به شکست اجتناب ناپذیر خودش نزدیک میشود. کم کم دعوا ها شروع میشوند و به شکل مسخره ای مثل تمام زن و شوهر های خنگ تا همه چیز به گه کشیده نشود هیچ کداممان بیخیال نمیشویم. کار های قدیمی را دوباره امتحان میکنم. به دنبال خوشحالی یا ناراحتی میگردم. به دلتنگی همیشگی ام برای ایران اجازه ی ابراز وجود میدهم. به تقلای همیشگیم برای حفظ دوستان قدیمیم اضافه میکنم، و از همه بدتر به تلاش روزمره ام برای منظم کردن هرچه بیشتر همه چیز می افزایم. که همانطور که خودتان متوجه شده اید (یا بهتر بگویم من دوست دارم که فهمیده باشید) اینها همه اشتباهات تاکتیکی هستند و صرفا این روند جدایی و کندن را آزاردهنده تر میکنن.

روند جدای موقت من از مرض مزمنم هم مدتی زمان میبرد تا بتوانم آنقدر خودم را جمع جور کنم که راه حلش را پیدا کنم. بالاخره بعد از چند هفته دست و پا زدن صبح شنبه پناه میبرم به یک دوست بسیار نا آشنا در یک جای دور که به طور میانگین بیشتر از یک بار در ماه نمی بینمش. شغلش فروختن سیگار برگ و حرفه اش نوشتن فیلمنامه است. فکر کنم همین نکته کافی باشد که من بخواهم یک رابطه ی انسانی بی نقص را با او حفظ کنم. رابطه ی یک فروشنده یا یک خریدار تقریبا غریبه. بی نقصی این رابطه از آنجا ناشی میشود که با تقریب خوبی چیزی برای از دست دادن ندارد. هر وقت میخواهی هست و هر وقت نمیخواهی نیستی. هیچوقت هم فضا با جمله ی «پس چرا این مدت از تو خبری نبود؟» نه از طرف او و نه از طرف من چرک آلوده و گرد و خاک گرفته نمیشود . اسمش لاموند است. شاید یک بار در موردش بیشتر برایتان نوشتم.

امروز صبح وقتی وارد مغازه ی لاموند شدم فقط یک لبخند ساده تحویلش دادم که اصلا برای خودم دردناک نبود. مجبور نبودم به دروغ بگویم از دیدنش خوشحالم چون واقعا بودم. اما حتی همین حرف راست ساده را هم مجبور نیستم به لاموند بگویم. خوش و بش کوتاهی کردیم و سیگار فول بادی مخصوص خودم را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. تازه بخش جالب لذت بخشش هم این بود که او هم از آنجایی که مشتری دیگری نداشت کنارم نشسته بود و داشت فیلمنامه ی خودش را مینوشت. هیچ حرف زیادی ای هم تا این لحظه رد و بدل نشده و هر دو به آرامی در حالی که علیزاده و کلهر گوش میدهیم کلمات توی مغزمان را مرتب میکنیم و میچینیم رو کاغذ. بازی جالبیست. یک بازی انفرادی بدون هیچ برنده یا بازنده ای.

اصلا شاید همین موضوع باعث شد بالاخره بعد از قرن ها بتوانم بیشتر از ۳ جمله ی مربوط به هم پشت هم ردیف کنم.

Advertisements

6 دیدگاه برای “تعلیق، بی حسی، نیستی …

  1. فیل خاکستری می‌گوید:

    ………حرفهای زیادی در مورد این پستت برای گفتن داشتم…من خیلی وقته سعی نکردم خوشحال باشم نمیدونم چرا؟

  2. مومو می‌گوید:

    آخ که چقدر این پست خود منه و چقدر خودمو توش دیدم…

  3. قارپوز می‌گوید:

    هیچوقت چنین حسی بهم دست نداده . نمیتونم درکت کنم . شاید تا حال نخواستم زندگی رو مدیریت کنم و خود را همچو پر پرنده ای در اختیار زندگی گذاشتم تا هر طوری که میخواهد مرا برقصاند یا شاید زندگی رو اصلن جدی نگرفته ام و به تز دم غنیمت است رو آوردم و یا یه شاید دیگر

  4. قارپوز می‌گوید:

    ساحل عزیز هیچ میدانی من از این جمله » دیدگاه شما چشم به راه بررسی است.» اصلن خوشم نمیاد . من اگر از دست اندرکاران وردپرس و … بودم این امکان رو از مشترکینم حذف میکردم . مگه من چی میخوام بگم که تو میخوای بررسی اش بکنی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s