زمانی که جمعه ها را فراموش میکنی …

شرکتی که من روزهایم را تویش سپری میکنم توی یک ساختمان است که یک نگهبان دارد به اسم جرمی. یک پسر ۳۰ و خورده ای ساله است که فکر کنم هر سیصد چهارصد نفر کارمند این نه طبقه ساختمان را به اسم کوچک میشناسد و هر روز صبح پس از گفتن صبح بخیر و چاق سلامتی با هرکدامشان شاید حتی پنج دقیقه به موضوع بحث دیروزش ادامه میدهد. یعنی با کمی اغراق این آدم روزانه سیصد چهارصد رابطه ی انسانی مختلف را جلو میبرد. و باید اعتراف کنم خیلی هم خوب جلو میبرد چون به غیر از همکارهای توی شرکت، زن قهوه فروش و جرمی هیچکدام از این سیصد چهارصد نفر تا الان تخم رد و بدل کردم هیچ چرت و پرتی را با من سگ خلق نداشته اند (بله. چند ماهی هست خیلی آدم سگ خلقی شده ام). اما این جناب جرمی اینقدر خوب کارش را بلد است که هرروز صبح من تا میبینمش از دور برایش دست تکان میدهم و بعد او می آید جلو و تا من دارم سیگار اول صبحم را میکشم چند دقیقه ای با هم حرف میزنیم.

جرمی در ظاهر آدم خوشحال و سرزنده ای است و همیشه در جواب سوال کلیشه ای «چطوری؟» به جای اینکه بگوید خوب میگوید خیلی خیلی خوب. چنان «خیلی خیلی خوب» پر احساس و سرزنده ای تحویلت میدهد که هیچ راهی نداری جز اینکه از این همه خوب بودن حالش خوشحال شوی.

اما داستان به همینجا تمام نمیشود. از همان ابتدا این سرزندگی جرمی مشکوک بود. از همان اول این «خیلی خیلی خوب» ها به جای اینکه این حس را به من بدهند که جرمی آدم شاد و سرزنده ای است، این حس را به من میداند که «چه نگهبان خوبی است جرمی». حوصلتان را سر نبرم.قضیه این است که جرمی یک آدمسیت شاید حتی غمگین مثل من. البته با دو تفاوت عمده: محل کار او جلو ساختمان است، محل کار من طبقه ی ششم. وظیفه ی حرفه ای او سرزنده بودن و خوش و بش کردن با آدمهای پولدار است و وظیفه ی حرفه ای من انجام دادن پروژه های مهندسی برای آدمهای پولدار.

این موضوع را امروز زمانی فهمیدم که به جای سوالهای معمولی همیشگی ناگهان از جرمی پرسیدم کار چطور است؟  بعد از چند ماه بالاخره چهره ی اخموی جرمی را هم دیدم. اخمی کرد و گفت بد نیست، مثل همیشه. اما دوباره فورا چشمهایش برقی زد و گفت: اما فردا که من تا ۱۱ صبح بخوابم همهچیز خیلی بهتر خواهد شد. و من فهمیدم نقطه ضعف جرمی هم همان چیزی است که خیلی در آن تبحر دارد. حرفه اش. جرمی وظیفه ی حرفه ای اش را که قبلا به آن اشاره کردم بسیار خوب انجام میدهد. اما چیزی که حالش را میگیرد هم فکر کردن به همین انجام وظیفه است. درست مثل من.

بگذریم. راستش را بخواهید من اصلا پای نوشتن این پست ننشستم که این چیزها را بگویم. به من چه اصلا که نگهبان ساختمانان هم مثل من عاشق خوابیدن تا لنگ ظهر است. چیزی که مجبور به نوشتنم کرد روشن شدن آژیر هشدار بود. اجازه بفرمایید بیشتر توضیح بدهم.
 وقتی جرمی گفت فردا تا ۱۱ صبح میخوابم گیج شدم.  پرسیدم:
تو جمعه سر کار نمیای ؟
گفت: چرا شنبه ها نمیام.
 گفتم: اونو که میدونم یعنی سه روز در هفته تعطیلی؟
خندید و گفت: ساحل جان امروز جمعست.
گفتم: واقعا؟
گفت: خبر از این بهتر کسی می تونست بهت بده؟

اینجا بود که آژیرهای هشدار زرد و نارنجی روشن شدند. مکالمه ی من با جرمی البته ادامه پیدا کرد اما من دیگر آنجا نبودم و راستش را بخواهید یادم نیست چی گفتم و چه شنفتم. احتمالا دوباره برگشتیم به همان حرفهای کلیشه ای همیشگی مثل «روز خوبی داشته باشی»، «تو هم همینطور»، «استفراغ»، «ان و گه»، «لاشه سگ» …

زمانی که شمارش روزهای زندگیت از دستت در میرود و تو مهمترین روز هفته که جمعه باشد را فراموش میکنی باید فورا آژیرهای هشدار را فعال کنی. آژیر های هشدار لزوما به معنی این نیستند که تو در آستانه ی یک نابودی ناجور هستی، اما خیلی امکان دارند که اینجوری باشند و به همین دلیل بعضی چیزها خیلی دقیق باید بررسی بشوند.

برای من وقتی شمارش روزها از دستم در میرود به احتمالا زیاد یعنی زندگی دارد به من خوش میگذرد. اما به این نکته توجه کنید که من خیلی آدمی نیستم که زندگی کردن برایم کار جالبی باشد. کلا زندگی کردن فکر کنم یکی از سختترین کارهایی بوده است که من در زندگیم تا حالا انجام داده ام. از طرفی با شناختی که از خودم دارم وقتی  شواهد حکم میکند که  زندگی دارد خوش میگذرد باید چیز جدیدی وارد زندگی من شده باشد. چون من از همه ی چیزهای قدیمی خسته شده ام و در بهترین حالت کارهای قدیمی (مثل کتاب خواندن و وبلاگ نوشتن) به من کمک میکنند که ادامه بدهم.

اما متاسفانه میدانم هیچ چیز جدیدی اخیرا وارد زندگی بنده نشده است. نه خبری از دختر جدیدی هست نه اصلا حال و حوصله ی هیچ دختری را دارم. هیچ اتفاق خاصی هم نه در دانشگاه و نه در هیچ قبرستان دیگری نیفتاده است و هیچ آدمی هم هیچ کاری نکرده است. حالا شما خودتان را جای من بگذارید؟ شما در چنین شرایطی اگر روز جمعه را فراموش میکردید آژیر هشدار را به صدا در نمی آوردید؟
امیدوارم به خیر بگذرد.
 
Advertisements

2 دیدگاه برای “زمانی که جمعه ها را فراموش میکنی …

  1. قارپوز می‌گوید:

    واقعن اگه کسی یه روز هفته رو از یاد ببره . باید آژیر هوشیار رو بصدا در بیاره ؟ اگه اینطوری باشه من خیلی وقته باخته ام .ولی من خودم رو بازنده نمیدونم . نه ساحل جان بیش از اندازه به موضوعات کم اهمیت بها میدی آدمها در اثر مشغول بودن به اموری احتمالا خیلی چیزهارو از یاد ببرند یکی اش هم روزهای هفته . مشغول بودن هم نوعی زندگی کردنه .

  2. goldeneverstand می‌گوید:

    شرح حال آقای نگهبان چقدر شبیه من است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s