ایران دوست داشتنی ترین سرطانیست که میشود گرفت.

هوس کرده ام از ایران بنویسم. از جایی که توی پاسپورتم ثبت شده به عنوان «وطن» من. وطن اما واژه ایست که هیچگاه نفهمیده امش. از وقتی یادم میآید این واژه برایم زیادی مصنوعی بوده است. اگر بخواهم واژه ی مشابهی مثال بزنم باید به روشن فکر اشاره کنم. واژه ی روشن فکر هم همیشه برایم زیادی گشاد بوده است. بگذریم. از وطن خوشم نمیآید پس اجازه بدهید از همان ایران استفاده کنم.

میخواهم بگویم من ایران را دوست دارم اما دلم خیلی از این جمله راضی نیست. نمیخواهم پیش خودتان فکر کنید وطن پرستی خونم زده بالا. راستش را بخواهید اصلا آدم های وطن پرست به من حالت تهوع میدهند. همینکه دل من برای آن تیکه ی خاور میانه تنگ میشود یعنی من ایران را دوست دارم. اما من آن مملکت را جور دیگری دوست دارم. سخت است. خیلی سخت است اما سعی میکنم توضیح بدهم.

ایران برای من یک درد لذت بخش مازوخیستیست. یک درد عمیق چند لایه که دلم لک زده تویش نفس بکشم. درست مثل دردهای مازوخیستی دیگر. درست مثل سیگار کشیدن. من دلم لک زده توی ایران درد بکشم و درواقع فکر کنم سال های آخر ایران بودن من را معتاد کرده است به درد دیدن و درد کشیدن. میدانم حتی فهمیدنش سخت است، اما مثلا من دلتنگم که زیر ریل راه آهن راه بروم و اشک بریزم از آن حجم عظیم هرج مرج انسانی. یا مثلا راستش را بخواهید من دلتنگم که ببینم سر آزادی ترافیک شده و چه بلوایی به راه افتاده چون ده دوازده تا ماشین صف کشیده اند تا یک زن را سوار کنند. و بعد یک هفته فکر کنم به یک شباهت مسخره. به اینکه آن ماشین ها گرسنه ی پستان های آن زنند و آن زن گرسنه ی نان شب.

ایران برای من دور انداختنی نیست. ایران برای من چشمهای شین بود. اشک ها و لبخند های شین بود که به سادگی مرا دوست میداشت و من به همان سادگی لبانش را بوسیدم و گفتم تمام. ایران پشت حاشور خورده ی نحیف جیم بود که مست کرده بود و افتاده بود دست کمیته. ایران روحیه ی خشن اما هنوز دخترانه ی ف بود که غیرت برادرها و پدر مریضش او را هم مریض کرده بود. ایران برای من حسرت معصومانه ی فا بود به دیدن خیابان های تهران در شب چون شبها باید قبل از نه بر میگشت خانه. یا مثلا بیخیالی میم. ایران برای من بیخیالی میم بود که دهه ی شصت پدر و مادرش را اعدام کرده بودند و زیر دست زن برادرش یاد گرفته بود زندگی آنقدر ها هم که به نظر میرسد چیز مهم و با ارزشی نیست. ایران برای من ترس بود. ترس از خیلی چیزها. ترس از راه رفتن با دوست دخترت توی خیابان. ترس از گارد ضد شورش. ترس از مست کردن توی خوابگاه. ترس از زیاد شدن اجاره خانه. یا مثلا ترسی شیرین از دعوا کردن با سرباز نیرو انتظامی که میخواست نصرت ۸ ساله را به جرم فروختن شکلات دستگیر کند. تازه فروختن شکلات به کی؟ به یک مشت جوجه چپ دانشجوی پولدار که آمده بودند به تفریح روشنفکرانه شان یعنی تیاتر دیدن برسند و یکیشان به نصرت نگاه هم نمیکرد.

ایران برای من مجموعه ی (شاید بهتر است بگویم زندان) یاسر بود که بچه های خیابانی بی سرپرست یا فراری را جمع میکردند میبردند آنجا تا آن تو یکی پیدا شود بهشان تجاوز کند. و بعد آنها بفهمند که باید بشوند خفاش شب. ایران برای من نگاه پر حسرت پسر افغان بود به مانتو تنگ خواهرم و غر غر های نژاد پرستانه ی زیر لب مادرم. گفتم مادر. ایران برای من پیر شدن مادر بود از سر بیکار شدن پدر و پیر شدن پدر به خاطر کار کردن مادر.

بله. ایران دوست داشتنی ترین سرطانیست که میشود گرفت. ریشه میدواند توی زندگیت. توی عمیقترین افکارت. توی خوابهایت. توی کلماتت.  توی همه چیزت، چنانکه دور انداختنش یعنی دردناکترین نوع خودکشی.

ایران برای من وطن نیست. کشور نیست. خانه نیست. سیاست و کورش کبیر و هویت نیست. ایران آرام بخش ترین دردیست که من تجربه کرده ام. من به درد معتادم. من به ایران معتادم.

Advertisements

9 دیدگاه برای “ایران دوست داشتنی ترین سرطانیست که میشود گرفت.

  1. Mute Vision می‌گوید:

    ایران، درد دوست داشتنی…پست پر مغزی بود.

  2. abbas می‌گوید:

    ساحل غربی عزیز چقدر عالی نوشتی . 25 ساله ازایران بیرون هستم واز همین درد درعذابم .نمیدانستم سرطان دارم .حالا اما فهمیدم یک مازوخیست ویک بیمار سرطانی……

  3. دور پر هیاهو می‌گوید:

    درد واقعا همه اینا که میگی درد… اما معلوم نیست چرا همه درداش و دوست داری، یه جور مشکل روانی که جایی مثل ایران و دوست داشته باشی، چون جزیی از وجودت شده، بهت وصل همیشه هست…ساحل من بیشتر از همه چیز دلم واسه واگن های مترو تنگه، به نظرم مترو یکی از بهترین جاها واسه درد کشیدن بود، از چشم چرونی و دستمالی گرفته تا اختلاف طبقاتی و بچه های نسل جدید که حتی جاشون و به یه پیرمرد یا پیرزن مهربون نمی دادن، همش درد…

  4. همین حوالی می‌گوید:

    ساحل جان درد زیر آبی آسمان همه جا بوده و هست، تو درد ایران را بهتر درک کردی ولی خیال نکن در ینگه دنیا درد نیست. درد هست ولی دردش درد دیگریست. کم و زیاد داره، شکلشم متفاوته ولی هست. تازه تو ایران تحمل درد راحتتره چون خیلی متفاوت با بی دردی نیست.

  5. کیوان می‌گوید:

    زیبا ترین نوشته ات بود پسر. لولیتا هرچه عصبانی تر باشد بهتر مینویسد، ویولتا هرچه درمانده تر یاشد (البته ویولتای نامرد در خیلی حالات دیگه هم خوب می نویسد) و تو هر چه درد بیشتر داشته باشی.

  6. هادی می‌گوید:

    ساحل غربی عزیز، سلام
    آدم وقتی به گذشته اش بر میگرده، چیزهای عجیبی پیدا میکنه که پر از احساسن که گاهی با تحریف همراه میشن
    اصلا نمیدونم این متن رو میخونی یا نه، که احتمال کمی هم میدم که بخونی …
    دوست دارم برات از عوض شدن انسان ها بگم …
    یه چیزی که از تو یاد گرفتم و هیچ وقت از یادم نرفت، مربوط میشد به این که یه بار گفته بودی یه نویسنده ای اسم کتابش رو اشتباه نوشته بود ! و وقتی بهش گفتن که چرا اسم کتاب رو اشتباه نوشته بودی ؟ گفتش که چون اون زمان سرماخورده بودم ! این اغراق در پرهیز از ریا و دورویی هنوز که هنوزه تو ذهنمه …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s