فراموشی

این روزها در حال خواندن سقوط آلبر کامو ام. تا اینجا که من خوانده ام به نظر میرسد سقوط روایت زندگی آدمیست که چند ده سال پیش ساحل غربی را در خیال پردازی های یک نویسنده زندگی کرده است. البته من فعلا نیمی از داستان را بیشتر نخوانده ام و تا اینجایش بیشتر شبیه هبوت است تا سقوط، اما در هر صورت تا اینجا که راوی چنان جمله به جمله ی افکار من را تکرار کرده که من هر شب که از سر کار برمیگردم چند ساعتی را درگیر فکر کردن به جملات کتاب هستم. خلاصه باید اعتراف کنم کامو من را بدجوری در سقوطش به دام انداخته است.

راوی (یا میتوانم بگویم خود من) دیشب داشت از فراموشی حرف میزد. از اینکه فراموشی چطور همیشه قدرتمند ترین سلاح او بوده برای محکم ایستادن در جایی بالاتر از آدم های دیگر. نمیخواهم کتاب را برایتان تعریف کنم، ادعا هم ندارم که من میتوانم بهتر از کامو از فراموشی برایتان بگویم، اما میخواهم از نقش فراموشی در زندگی خودم بنویسم.

مادرم این ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده رود را زیاد استفاده میکرد. معمولا هم وقتی این جمله را میگفت اشک توی چشمهایش جمع میشد و آرام از گوشه ی چشمم به من نگاه میکرد. انگار که میخواست هنوز هیچی نشده من را مجازات کند. چون همه خوب میدانستیم من توی آن مملکت ماندنی نیستم و قرار است روزی او و یک عالمه چیز دیگر از دیده ام بروند. انگار که داشت دست و پا میزد که از دل پسرش نرود. شاید به خاطر همین تجربه است که خیلی از این ضرب المثل خوشم نمیآید. یعنی همیشه وقتی این ضرب المثل را شنیده ام صدایی از آن اعماق گفته «زر زر مفت است. گوش نکن. دروغ است. دل چکارش به دیده؟» . در هر صورت گذشت. من آمدم به ساحلی در غرب و هم مادر هم پدر هم یک زندگی واقعیت طی یک پرواز چند ساعته همه یکهو تبدیل شدند به یک سری خاطره. غافل از اینکه هرچیزی که برای آدم میشود خاطره دیگر یک غذای بالقوه حساب میشود برای غول فراموشی ای که همیشه توی روانش در حال نعره کشیدن است.

فراموشی برای آدم های خودخواه و مغروری مثل من یک مکانیزم دفاعیست. مغز ما چیزی را که زورش به حل کردنش نمیرسد سعی میکند فراموش کند. فراموشی مثل اسید هر فکر، اعتقاد، ایده یا اتفاقی که برای مغز ما شاخ و شانه بکشد را خورد کرده و در خودش حل میکند. برای من هم دارد همین اتفاق میافتد. فراموشی به جانم افتاده و دانه دانه دارد سال های گذشته ی زندگیم را توی خودش حل میکند. چون راستش را بخواهید آن سالها زیاد برای من شاخ و شانه میکشند. نمیخواهم قضیه بیش از حد برایتان دراماتیک بشود. همانطور که گفتم فراموشی یک مکانیزم دفاعیست بنابرین وقتی کار خودش را میکند و بعضی چیز ها را در من حل میکند در واقع باعث میشود من زندگی راحتتری داشته باشم. در واقع فراموشی ابزاریست که به من کمک میکند در جایی بالاتر از آدمهای دیگر بایستم. میخواهم این موضوع را بفهمید که فراموشی ای که من و راوی سقوط از آن حرف میزنیم با آلزایمر فرق دارد. آلزایمر صرفا یک بیماریست که در سال های آخر زندگی به آدمهایی مثل پدر من دست میدهد تا فرزندانشان را گهگاهی بترساند که

«نکند قبل از اینکه من به خاطر لجبازی های کودکانه ام از او معذرت خواهی کنم او همه چیز را فراموش کند؟»

اما این فراموشی که تیتر این نوشته است فرق میکند. بگذارید مثالی از خود سقوط برایتان بیاورم: باید شنیده باشید که آدمها معمولا می بخشند اما هیچگاه فراموش نمیکنند. که حرف درستیست و خیلی آدمها اینطوری هستند. اما من و راوی اینجوری نیستیم. ما معمولا نمی بخشیم اما فورا فراموش میکنیم. اینطوری میشود که وقتی با آدمی که مثلا بار قبل احترام کافی بمان نگذاشته برخورد میکنیم خیلی معمولی و حتی شاید صمیمی با او چاق سلامتی میکنیم و او بر اساس شخصیتش یا بزرگواری ما را تحسین و یا از ضعف و نداشتن عزت نفس ما را تحقیر میکند.  غافل از اینکه ما صرفا مکانیزم دفاعی خود را به خاطر رفتار بار قبلش فعال کرده ایم و حتی یادمان نمی آید که این بابا اصلا کی بود؟!

خلاصه که فراموشی، این سلاح قدرتمند، همیشه خیلی خوب به من کمک کرده تا هرچیزی را که تداخلی با طی کردن پله های ترقی داشته است حل کنم. اما هر مکانیزم دفاعی ای نقصی دارد. نقص فراموشی هم در دو چیز است. اول اینکه وقتی از بیخ و بن بالا رفتن از نردبال ترقی برایت رنگ باخته باشد دیگر فراموشی هم آنقدر ها خوب کار نمیکند و یک عالمه لکه و خورده-خاطره توی ذهن تو جا میگذارد. این خورده-خاطره ها هم گه گاهی تیز میشوند به شکل دردناکی فرو میروند توی مغزت. دومین نقصش هم ناتوانی کلی در پاک کردن بعضی چیزهاست. اگر فراموشی اسید باشد بعضی خاطره ها دقیقا مثل شیشه هستند. شکننده اند اما اسید هیچ اثری روی آنها ندارد. مثلا افسانه.

افسانه ی ۶ ساله در ایران من را عمو صدا میکرد. دختر یک خانواده ی مهاجر افغان بود و گه گاهی به همراه خواهر بزرگترش میآمد مدرسه. به نظر من میآمد که افسانه کاملا فراموش شده تا دیروز که یکهو مچ خودم را در حال حرف زدن با او گرفتم. داشتم جلو شرکت سیگار میکشیدم و کاملا غرق شده بودم توی خیال های خودم…

من روی یک صندلی نشسته بودم و افسانه در حالی که روی پاهای من نشسته بود هی داشت سعی میکرد با دستش سیبیل من را بکند. من در حالی که هی دستش را میگرفتم که سیبیلم را نکند یکهو توی چشمهایش زل زدم و گفتم:

افسانه عمو… میدونی بزرگترین آرزوم چیه؟

افسانه: چیه؟

که یک عالمه پول داشتم که لازم نبود کار کنم همش میومدم اینجا پیش خودت بودم.

و همینجا بود که بنگگگ مچ خودم را گرفتم. فکرش را بکنید… در بیداری کامل، وسط ظهر، در حالی که نه مست بودم نه چیز دیگری مصرف کرده بودم، داشتم توی خیالم با افسانه حرف میزدم. در جا فهمیدم که افسانه اصلا از فکر من پاک نشده.  فکر کنم فقط صرفا مدتی به او فکر نکرده بودم.

 

دیگر باید برگردم سر کار. چند ساعتی میشود که مشغول نوشتن هستم. خلاصه کنم. جنگیست درون من. جنگیست بین فراموشی و سالهای گذشته ی زندگی من. و من، من فعلا در نقش کشور های اسکاندیناوی ظاهر شده ام و گذاشته ام ببینم چه میشود …

Advertisements

3 دیدگاه برای “فراموشی

  1. کیوان می‌گوید:

    فراموشی خیلی خوبه. ولی …

  2. سیمین می‌گوید:

    همین فراموشی! همین فراموشی منو به گا داده و میده و …
    همین که همیشه مثه آب همیشه تو زندگی آدما روونم، هر کاری بکنن، من هستم! من م که هستم
    همین که من مثه باد فقط از تو زندگی هاشون میگذرم
    انقد هرکاری بکنن من هستم که اصلن یادشون میره که گاهی هم باید به من فکر کنن
    اینه که وقتی من از تو زندگی شون میرم فقط فک می کنن یه باد خنکی خورده تو صورتشون و رفته، همین! فقط همین
    و مثل همیشه نیازی نیست که کاری بکنن، من همیشه بودم، خودم خواسته بودم، حالا نیستم، خودم خواستم …
    این همیشه منم، من …
    من یه گذرم، یه معشوقه، یه دوست، یه چیز، که هیچی نیست
    من فقط یه کلمه م، یه تعریف
    من هیچی ام، هیچی …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s